وزن طلايي كه در يك سال نزد سليمان ( پیامبر) رسيد ششصد و شصت و شش وزنة [تالنت] طلا بود؛ ...او پارهاي از اين ثروت را به مصرف خوشگذرانيهاي شخصي خويش ميرسانيد؛ مخصوصاً ولع فراواني در جمعآوري كنيزكان و همخوابگان داشت ... در آن هنگام كه سليمان از دنيا رفت، شيرة قوم اسرائيل كشيده شد و طبقهاي از كارگران فقير و بيكار و ناراضي برجاي مانده بود كه كاري نداشتند؛ رنج فراواني كه اين طبقه را ميآزرد سبب آن شد كه دين جنگي يهوه به صورت دين سوسياليستي انبياي بنياسرائيل درآيد...موسي سياستمدار و پرحوصله بود، ولي يوشع خشكي و درشتي جنگاوران داشت؛ موسي بيآنكه به خونريزي متوسل شود حكومت ميكرد و تنها با تكرار سخناني كه ميان او و خدايش گذشته بود مردم را نگاه ميداشت، اما يوشع از دومين قانون طبيعت پيروي ميكرد- هركس بيشتر بكشد، بيشتر زنده خواهد ماند. با پيروي از اين روش واقعبينانه و چشم پوشيدن از احساسات و عواطف بود كه قوم يهود ارض موعود را به تصرف خود درآورد
بالاتر از سرزمين ارمنيان، و در كنار درياي سياه، سكاها بيابانگردي ميكردند؛ آنها مردم وحشي و درشتاندام قبايل جنگي نيمهمغول و نيمهاروپايي بسيار نيرومندي بودند كه در ارابه به سر ميبردند و زنان خود را سخت در «پرده» نگاه ميداشتند، بيزين بر اسبان سركش سوار ميشدند، جنگ ميكردند تا زنده بمانند، و زندگي را براي آن ميخواستند كه بجنگند؛ خون دشمنان خود را ميآشاميدند و پوست سر آنان را دستمال خود ميساختند. اين مردم، با حملات پيوستة خود، ماية ضعف آشور بودند و در حدود سالهاي 630- 610 قم به باختر آسيا هجوم آوردند و هر كه را در سر راه خود مييافتند، ميكشتند و همه جا را خراب ميكردند. به اين ترتيب، تا دلتاي نيل پيش رفتند؛ آنگاه بيماري غريبي در ميان ايشان افتاد و گروه بيشماري از آنان را بكشت، و در آخر كار مغلوب مادها شدند و ناچار به سرزمين اصلي خود در شمال بازگشتند
آسوربانيپال در 626 قم از دنيا رفت. چهارده سال پس از آن، سپاهي بابلي به فرماندهي نبوپلسر، كه با سپاهي مادي، به فرماندهي هووخشتره، و قبيلهاي ازسكاهاي ساكن قفقاز متحد شده بود، بر آشور تاخت و قلعههاي شمال را بسرعت به تصرف درآورد. نينوا به همان صورت خراب و ويران شد كه شاهان آن، پيش از اين، شهرهاي شوش و بابل را به آن صورت خراب و ويران ساخته بودند؛ شهر را آتش زدند، و مردم آن را يا كشتند يا به اسيري بردند؛ كاخي را كه آسوربانيپال بتازگي ساخته بود غارت كردند و، به بدترين شكل، آن را ويران ساختند
تمدن، مانند زندگي، عبارت از كشمكشي دايمي با مرگ است؛ همان گونه كه زندگي ممكن نيست پايدار بماند، جز آنكه از اشكال قديمي خود بيرون بيايد و صورتهاي جوانتر و نوتر اختيار كند، تمدن نيز غالباً مدتي با تغيير اقامتگاه و خون خود ميتواند زنده بماند. به همين جهت است كه تمدني از اور به بابل و يهودا، و از بابل به نينوا، و از آنجا به پرسپوليس [= تخت جمشيد] و سادريس و ميلتوس، و از اينجاها به مصر و كرت و يونان و روم انتقال يافته است
فرد مصري ميگفت كه آغاز آفرينش از آسمان شده؛ اين آسمان و رود نيل پيوسته بزرگترين ربالنوع او به شمار ميرفت. به اعتقاد وي، اجرام عجيب آسماني تنها جسم نبوده، بلكه صورت خارجي ارواح بزرگ خدايان صاحب ارادهاي را نمايش ميدادهاند، و اين ارادهها كه پيوسته با يكديگر هماهنگي نداشته، سبب پيدايش اين همه حركات پيچيده و متغير فلكي شده است ... در پايان كار، خدايان رنگ آدمي پيدا كردند؛ اگر صحيحتر گفته شود، انسانها به صورت خدايان درآمدند
فرمانروايان بزودي دريافته بودند كه توجه كردن به دين فوايد سياسي فراواني براي اداره كردن كشور دارد. و آنگاه كه فايدة خدايان از اين لحاظ بر آدمي مكشوف شد، شمارة آنان افزايش يافت، تا آنجا كه هر شهر و ايالت و هرگونه از فعاليتهاي بشري، براي خود، خداي مدبر و الهامدهندة خاص پيدا كرد
نخستين علت پيدايش هنر ميلي است كه انسان به زيبا جلوه دادن خود دارد. اين كار در واقع شبيه است به عملي كه حيوانات در حين جفتگيري ميكنند، و حيوان نر بال و پر رنگين خود را در مقابل ماده ميگستراند. همانگونه كه حب ذات و حب محبوب، هر وقت شديد شود و از اندازه بگذرد، به دوستي تمام طبيعت سر ميزند، همان گونه هم، ميل ايجاد زيبايي از جهان شخصي تجاوز ميكند و تمام دنياي خارجي را فرا ميگيرد. روح بشر ميخواهد احساسات ضمير خود را با قالبهاي مجسم و مادي تعبير كند؛ به همين جهت است كه رنگ و شكل را وسيلة اين تعبير قرار ميدهد
تمدن را ميتوان، به شكل كلي آن، عبارت از نظمي اجتماعي دانست كه در نتيجة وجود آن، خلاقيت فرهنگي امكانپذير ميشود و جريان پيدا ميكند. در تمدن چهار ركن و عنصر اساسي ميتوان تشخيص داد، كه عبارتند از: پيشبيني و احتياط در امور اقتصادي، سازمان سياسي، سنن اخلاقي، و كوشش در راه معرفت و بسط هنر.
جنگها سبب پيدايش رئيس و پادشاه و دولت ميشود، و اينها خود جنگ را برپا ميدارند. در جزاير ساموآ اقتدار رئيس فقط محدود به زمان جنگ بوده است، و در حال صلح مردم هيچگونه توجه و اعتنايي به رئيس نداشتهاند؛ مردم قبيلة داياك هيچ سلطه و اقتداري را، جز آنچه رئيس خانواده دارد، نميشناسند، و هرگاه مزاحمتي پيش آيد جنگاورترين و شجاعترين فرد را به عنوان فرمانده انتخاب ميكنند و كور كورانه از او فرمان ميبرند
کتاب در هفته گذشته؛ در خلوت مصدق در خلوت مصدق، نوشته شيرين سميعی، همسر سابق دکتر محمود مصدق، که چاپ اول آن به سرعت ناياب و چاپ دوم آن هفته گذشته منتشر شد، در ژانر خاطره نويسی در ايران اگر نه بی همتا که کم نظير است