![]() |
|
| Monday, 06 Sep 2010 | دوشنبه ۱۵ شهريور ۱۳۸۹ |
|
فصل يازدهم اختلاط نژادها I – ملتهاي هند و اروپايي صحنة نژادي – ميتانيها – حتيها – ارامنه – سكاها – فريگياييان
مادر مقدس – ليدياييان – كرزوس – ضرب سكه – كرزوس و سولون و كوروش خاور نزديك
در مان بختنصر، در برابر چشم دوربين و تيزبين، همچون اقيانوسي به نظر ميرسيد كه
در آن دستههاي آدمي، مانند گردابي، پيوسته با يكديگر مخلوط، و سپس از هم پراكنده
ميشدند؛ اسير ميكردند يا به اسيري درميآمدند، ميخوردند يا خورده ميشدند، ميكشتند
يا به قتل ميرسيدند ـ و اين گونه كارها پاياني نداشت. در پشت سر و گرداگرد امپراطوريهاي
بزرگ مصر و بابل و آشور و پارس مخلوطي از قبايل نيم بيابانگرد و نيم پابند زمين
نشو و نما ميكرد كه اسامي آنها چنين است: كيمريان،
كيليكياييان، كاپادوكياييان، بيتينياييان، اشكانيان، موسيان، مئونيان، كارياييها،
لوكياييان، پامفولياييان، پيسيدياييان، لوكائوييان، فلسطيان، عموريان، كنعانيان،
ادوميان، بنوعمون، موآبيان، و صدها قوم ديگر، كه هر يك خود را مركز جغرافيا و
تاريخ ميپنداشت، و از ناداني و جانبداري مورخاني كه دربارة او بيش از چند سطري در
كتابهاي خود نميآوردند دچار شگفتي ميشد. وجود اين قبايل بيابانگرد در تمام طول
تاريخ، براي كشورهايي كه حالت تمركز و استقرار بيشتري داشتند و اين اقوام از هر
طرف مرزهاي آن كشور را در ميان خود ميگرفتند، خطر بزرگي به شمار ميرفت. خشكسالي
و سختي، هر چند يكبار، مردم اين قبايل را بر آن ميداشت كه بر سرزمينهاي ثروتمند
همساية خود حمله كنند؛ به همين جهت، آن كشورها ناچار از آن بودند كه پيوسته يا در
حال جنگ باشند يا خود را براي جنگ و دفع حمله آماده نگاه دارند. غالب اوقات، قبايل
بيابانگرد، پس از آنكه دستگاههاي سلطنتي برچيده ميشد، بر جاي ميماندند؛ و چه
بسيار كه خود جانشين آن ميشدند: جهان ما پر از سرزمينهايي است كه روزي تمدني در
آنجاها وجود داشته و سپس بدويان به آن راه يافته و از نو زندگي بيابانگردي را در
آن به راه انداختهاند. در آن
درياي خروشان نژادي پارهاي دولتهاي كوچك تشكيل شده كه، اگر به صورت حامل و ناقل
تمدن هم بوده، سهم خود را در ميراث نژادي ادا كردهاند. مثلا ميتانيها تنها از آن
جهت در تاريخ مورد توجه نيستند كه دشمنان قديمي مصر در خاور نزديك بودهاند، بلكه
از آن جهت اهميت دارند كه از نخستين اقوام هند و اروپايي شناخته شده در آسيا هستند
كه خداياني به نام ميترا، ايندرا و ورونه را پرستش كردهاند؛ انتقال اين خدايان به
پارس و هند راه را براي ما هموار ميسازد تا خط سير تكامل و تطور نژادي را، كه به
شايستگي تمام به نام نژاد آريايي ناميده ميشود، رسم كنيم.1 حتيها
متمدنترين و نيرومندترين اقوام هند و اروپايي باستاني بودند. ظاهراً چنان به نظر
ميرسد كه آن مردم از راه بوسفور و هلسپونت (= داردانل) و درياي اژه، يا از راه
قفقاز به شبه جزيرة كوهستاني واقع در جنوب درياي سياه، كه اكنون نام آسياي صغير
دارد، هجرت كرده و به عنوان طبقهاي جنگآور در آن مستقر شده و بر بوميان آن
سرزمين، كه كارشان كشاورزي بوده، تسلط يافتهاند. در حوالي 1800 قم اثر اين قوم
را در نزديكي سرچشمههاي دجله و فرات مييابيم؛ از همين جاست كه قشون و نفوذ خود
را بر سوريه گستردند و مدتها ماية پريشاني خاطر امپراطوري مصر شدند. چنانكه پيش از
اين ذكر كردم، رامسس دوم ناچار شد كه با حتيها پيمان صلحي ببندد و به برابري شاه
حتيها با خود اعتراف كند. پايتخت دولت حتي در محلي بود كه اكنون بوغاز كوي2 نام
دارد، و آغاز تمدن آنان در همين شهر بوده است؛ يكي از پايههاي آن تمدن استخراج
آهن از كوههاي مجاور ارمنيه بود؛ پاية ديگر آن وضع قوانيني بوده كه قانون نامة
حموربي بسيار در آنها موثر بوده است؛ و ديگر دريافت سادهاي از زيبايي و هنر، كه
آنان را واداشته بود تا مجسمههاي ناپخته و درشتي بتراشند يا نقشهايي بر روي
سنگهاي كوه از خود به يادگار بگذارند.3 زبان مكالمة آن مردم، كه بتازگي هرونزني،
از روي ده هزار لوح گلي اكتشاف شده به وسيلة هوگو وينكلر، در بوغاز كوي از اسرار
آن پرده برداشته و خوانده شده است، با زبانهاي هند و اروپايي نزديكي فراوان دارد؛
اشتقاق و صرف آن با اشتقاق و صرف لاتيني و يوناني بسيار شبيه است؛ بعضي از كلمات
سادة آن به صورت محسوسي مشابه با كلمات انگليسي است.4 حتيها خط صورتنگاري خاصي
داشتند و آن را به اسلوب عجيب و مخصوص به خويش مينوشتند؛ به اين معنا كه يك سطر
را از راست به چپ مينوشتند و سطر پس از آن را از چپ به راست، و قس علي هذا. از
بابليان خط ميخي را گرفتند و خط نويسي بر لوح گلي را به مردم جزيرة كرت آموختند.
چنان به نظر ميرسد كه با عبرانيان قديم سخت درآميخته و مخلوط شده بودند؛ اين
اختلاط به اندازهاي بود كه بيني منقاري خود را به عبرانيان دادند، و بايد اين
خصوصيت سيماي عبري را براستي «آريايي» بدانيم. بعضي از لوحهاي حتي، كه اكنون موجود
است، درواقع حكم لغتنامههايي را دارد كه، در برابر كلمات حتي، معادل سومري و
بابلي آنها نوشته شد؛ لوحهاي ديگر شامل دستورهاي اداري است، و نشان ميدهد كه دولت
حتي دولت پادشاهي نظامي، و داراي مركزيت كامل بوده است؛ در حدود دويست لوح شكسته
نيز موجود است كه درواقع مجموعه قوانيني است، و در ميان آنها آييننامههاي مربوط
به بهاي كالاي موردنياز عمومي نيز ديده ميشود. حتيها، به همان صورت اسرارآميزي كه
وارد تاريخ شدند، از صحنة تاريخ برافتادند؛ شهرهاي ايشان يكي پس از ديگري رو به
انحطاط و خاموشي رفت؛ شايد علت آن بوده كه اسرار استخراج آهن را، كه ماية نيرومندي
آن قوم شده بود، رقيبان اين قوم نيز دريافتند و اين، خود، ماية ضعف و انقراض آنان
شده است. آخرين پايتخت حتي، يعني كركميش، در سال 717 قم به تصرف دولت آشور درآمد. درست در
شمال آشور، قومي به سر ميبرد كه نسبت به اقوام ديگر استقرار بيشتري داشت؛ اين قوم
را آشوريان اورارتو ميناميدند، و عبرانيان آرارات؛ همين مردمند كه بعدها به نام
ارمني خوانده شدهاند. ارمنيان قرنهاي متعددي، پيش از آنكه تاريخ مدون پيدا شود،
حكومت مستقل و آداب و عادات و هنرهاي مخصوص به خويش داشتند؛ اين شكل زندگي در ميان
ايشان، تا آن زمان كه امپراطوري پارس بر همة آسياي باختري استيلا پيدا كرد، ادامه
داشت. در زمان بزرگترين شاه خود، ارگيتيس دوم، كه در حدود 708 قم ميزيست، با
استخراج آهن، و ساختن و فروختن آن به مردم آسيا و يونان، ثروت فراوان به دست
آوردند و در تمدن و آسايش و آداب زندگي به درجة بلندي رسيدند و بناهاي عظيم سنگي
ساختند و گلدانها و مجسمههاي كوچك عالي از خود به يادگار گذاشتند. ولي ثروت خود
را در جنگهاي هجومي پرخرج و جنگهاي دفاعي براي رد حملات آشوريان از دست دادند، و
در زمان جهانگيري كوروش تحت تسلط پارسيان قرار گرفتند. -------------------------------------------------------------------------------- 1. كلمة «آريايي» نخستين بار در ميان
قبيلة حري، كه يكي از قبايل ميتاني بوده، آشكار و استعمال شده. به طور كلي، اين
نامي بوده است كه اقوام ساكن سواحل درياي خزر، يا اقوامي كه از آنجا برخاسته
بودند، به خود ميدادند. ولي امروز اين نام به صورت خاصي به اقوام ميتاني و حتي و
مادي و پارسي و هنديان ودايي، يعني شاخة خاوري ملتهاي هند و اروپايي، اطلاق ميشود
كه شاخة باختري آن در اروپا سكونت گزيدهاند. 2. در خاور رودخانة هاليس، نزديك آن و
در طرف ديگر رودخانه، شهر آنكارا پايتخت تركية جديد و فرزند شهر قديمي آنكور است
كه پايتخت باستاني فريگيسا بوده است. براي توجه بيشتر به مفهوم مدنيت، بايد اين
نكته را در نظر بياوريم كه تركان، كه ما آنان را «وحشتناك» ميخوانيم، با كمال
سربلندي از كهنگي پايتخت خود ياد ميكنند و از آن افسوس ميخورند كه چرا اروپا در
تحت تسلط وحشيان كافر درآمده است. چنين است كه ساكنان هر نقطة جغرافيايي آن نقطه
را مركز زمين تصور ميكنند. 3. بارون فون اوپنهايم، در تل حلف و
جاهاي ديگر، بازماندههاي فراواني از هنر حتي به دست آورده و همة آنها را در موزة
شخصي مهجور خويش در برلين گرد كرده است. وي تاريخ بيشتر آنها را حوالي 1200 قم و
تاريخ بعضي از آنها را هزارة چهارم قبل ازميلاد ميداند. در آن مجموعه شيرهايي است
كه ساده، ولي نيرومند، در سنگ تراشيده شده، و گاو نري كه با سنگ سياه حجاري شده؛
نيز صورتهايي از ثالوث خدايان حتي، يعني خداي خورشيد، و خداي آب و هوا، و هپات، كه
عشتر حتي است، در مجموعة اوپنهايم ديده ميشود. يكي از جالبترين اشياء آن موزه
مجسمة ابوالهول زشتي است كه در برابر وي ظرفي سنگي براي قبول قربانيها نهاده شده. 4. مانند وادار wate=vadar، آب؛ ازا eat= ezza، خوردن؛ اوگا=uga لاتيني ego، من؛ توگ =tug thee، تو؛ وش we=vesh، ما؛ موme= mu، مرا؛ كوئيشwho= kuish به لاتيني quis، كه، كي؛ كوئيت quit what= به
لاتيني quid ، چه؛ و نظاير اينها بالاتر از
سرزمين ارمنيان، و در كنار درياي سياه، سكاها بيابانگردي ميكردند؛ آنها مردم وحشي
و درشتاندام قبايل جنگي نيمهمغول و نيمهاروپايي بسيار نيرومندي بودند كه در
ارابه به سر ميبردند و زنان خود را سخت در «پرده» نگاه ميداشتند، بيزين بر
اسبان سركش سوار ميشدند، جنگ ميكردند تا زنده بمانند، و زندگي را براي آن ميخواستند
كه بجنگند؛ خون دشمنان خود را ميآشاميدند و پوست سر آنان را دستمال خود ميساختند.
اين مردم، با حملات پيوستة خود، ماية ضعف آشور بودند و در حدود سالهاي 630- 610 قم
به باختر آسيا هجوم آوردند و هر كه را در سر راه خود مييافتند، ميكشتند و همه جا
را خراب ميكردند. به اين ترتيب، تا دلتاي نيل پيش رفتند؛ آنگاه بيماري غريبي در
ميان ايشان افتاد و گروه بيشماري از آنان را بكشت، و در آخر كار مغلوب مادها شدند
و ناچار به سرزمين اصلي خود در شمال بازگشتند.1 اين تاريخ مختصر نمونة ديگري از
زندگي اقوام وحشي را، كه در حاشية دولتهاي شرقي بزرگ قديم ميزيسته و ماية ناراحتي
آن دولتها بودهاند، در برابر ما مجسم ميسازد. در اواخر
قرن نهم قبل از ميلاد، قدرت جديدي در آسياي صغير روي كارآمد كه ميراث بقاياي تمدن
حتي به آن رسيد و عنوان پل فرهنگي ميان ليدي و يونان را پيدا كرد. افسانهاي كه به
وسيلة آن فريگياييان ميكوشيدند اساس پيدايش دولت و حكومت خود را براي مورخان
كنجكاو توضيح دهند، داستاني است كه، به صورت نمادي، طلوع و غروب ملتها را نشان ميدهد.
نخستين شاه اين قوم، گورديوس،2 كشاورز سادهاي بود كه از ميراث پدر جز جفتي گاو نر
چيزي نداشت؛ پسر وي ميداس، كه دومين شاه بود، بسيار ولخرجي ميكرد و با حرص و
اسراف خود اسباب ضعف فراهم آورد؛ از روي افسانهاي كه بر جاي مانده- و بنابر آن وي
از خدايان خواسته بود تا دست به هر چيز ميزند به طلا بدل گردد- اين حرص بخوبي
آشكار ميشود. خدايان مسئول او را اجابت كردند و هر چيز با تن او تماس پيدا ميكرد،
حتي لقمهاي كه به لب او ميرسيد، طلا ميشد. نزديك بود كه از گرسنگي بميرد. ولي
خدايان بر وي رحمت آوردند و فرمان دادند تا با شستشو در نهر پاكتولوس از اين مصيبت
خلاص شود- از همان زمان است كه از اين نهر دانههاي طلا به دست ميآيد. -------------------------------------------------------------------------------- 1. بقراط روايت ميكند كه: «زنان اين
قوم تا دوشيزه هستند بر اسب سوار ميشوند و در ضمن سواري زوبين مياندازند و با
دشمنان جنگ ميكنند، و تا سه دشمن را از پاي در نياورند اجازه نميدهند كه بكارت
آنان برداشته شود… زني كه شوهر اختيار ميكند ديگر به جنگ نميرود، مگر آنكه براي
شركت در يك حملة عمومي به اين كار مجبور باشد. اين زنان پستان راست ندارند، چه
مادرانشان در اوان شيرخوارگي با افزار مفرغيي كه از شدت حرارت سرخ شده جاي پستان
راست را داغ ميكنند؛ به اين ترتيب پستان راست از نمو باز ميماند و تمام نيرومندي
و رشد آن به شانه و بازوي راست انتقال مييابد.» 2. هاتف غيبي از جانب زئوس به مردم
فريگيا فرمان داده بود كه نخستين مردي را كه سوار بر ارابة خود به معبد درآيد به
شاهي برگزينند، و به اين ترتيب بود كه گورديوس را به شاهي برداشتند، و شاه جديد
ارابة خود را به خداي معبد تقديم كرد. هاتف ديگري گفته بود كه هركس گرهكور بندي
را كه مالبند ارابه را به آن بسته بود، بگشايد فرمانرواي تمام آسيا خواهد شد؛
بنابر همان داستان، اسكندر با يك ضربة شمشير خود «گره گورديوس» را بريد. فريگياييان
از اروپا به آسيا راه يافتند و در محل آنكارا براي خود پايتختي ساختند، و تا مدتي،
براي تسلط بر خاور نزديك، با آشور و مصر رقابت ميكردند؛ الاههاي به نام «ما» را،
كه در سرزمين تازه يافته بودند، به خدايي برگزيدند و به آن، از روي نام كوه كوبلا
كه در آن ميزيست، نام جديد كوبله دادند، و آن را به عنوان روح بزرگ زمين كشت
نشده، و نمايندة تمام نيروهاي مولد طبيعت ميپرستيدند. از مردم بومي محلي كه در
آن فرود آمده بودند عادت خدمتگذاري به الاهه از طريق فحشاي مقدس را پذيرفتند، و بر
اساطير ديني خود اين افسانه را نيز افزودند كه كوبله به خداي جواني به نام آتيس1
عاشق شد و او را ناچار ساخت كه براي تعظيم و تكريم وي خود را از مردي بيندازد و
خصي كند؛ به همين جهت است كه كاهنان معبد مادر بزرگ، از زماني كه به خدمت وي در ميآيند،
خود را خصي ميكنند. اين افسانههاي حاكي از توحش به اندازهاي نيروي تخيل
يونانيان را مجذوب ساخته بود كه آنها را وارد اساطير و ادبيات خود كردند. روميان
كوبله را رسماً در دين خود پذيرفتند، و بعضي از رسوم و شعاير شرابخواري فراوان و
هرزگيي كه در جشنهاي كارناوال رومي وجود داشت از همان آداب مردم فريگيا اخذ شده
بود، كه به آن وسيله هر سال مرگ و رستاخيز آتيس زيبا را جشن ميگرفتند. با طلوع
دولت جديد ليديا، تسلط فريگياييان بر آسياي صغير تمام شد. مؤسس دولت ليديا گوگس
بود، كه شهر سارديس را پايتخت سلطنت خود قرار داد. آلواتس، در مدت پادشاهي دراز
چهل ونه سالة خود، بر ترقي و عظمت كشور ليديا افزود؛ كرزوس (570-546 قم) جانشين
وي شد و ليديا را آن اندازه وسعت داد كه تقريباً تمام آسياي صغير را شامل ميشد؛
در پايان كار، آن را به پارسيان تسليم كرد. با رشوههايي كه به سياستمداران محلي
ميپرداخت، توانست دولتهاي كوچكي را كه در اطراف ليديا وجود داشت، يكي پس از
ديگري، مسخر كند، و با قربانيهاي فراوان و بينظيري كه به خدايان هر محل تقديم ميكرد،
از خشم مردم سرزمينهاي گشوده شده جلو ميگرفت و آنان را قانع ميكرد كه خدايان
محلي او را دوست بدارند و تأييد كنند. يكي از امتيازات كرزوس، بر ديگر شاهان زمان
وي، آن بود كه سيم و زر را به شكلي زيبا سكه زد و ارزش اسمي آن را تضمين كرد. سكههاي
كرزوس، چنانكه مدت درازي مورخان عقيده داشتند، نخستين سكههاي تاريخي نيست و نبايد
وي را مخترع پول مسكوك دانست؛2 ولي كار وي نمونهاي شد كه از آن تقليد كردند و، در
نتيجه، دامنة بازرگاني در جهان حومة مديترانه وسعت يافت. از قرنها پيش، مردم، براي
سنجيدن ارزش كالاهايي كه بايكديگر مبادله ميكردند، فلزات مختلف را واسطه قرار ميدادند،
ولي آن فلزات را، خواه از مس و آهن و مفرغ بود و خواه از طلا و نقره، در هر
معامله، از راه وزن كردن يا از راههاي ديگر ميسنجيدند و ارزش آنها را معين ميكردند؛
به همين جهت، هنگامي كه، به جاي آن وسايل مبادلة جاگير و اسباب ناراحتي، مسكوك
رسمي دولتي را به جريان انداختند، همين عمل كوچك اثر بزرگي در بازرگاني پيدا كرد.
اين وسيلة تازه سبب شد كه رسيدن كالا، از دست كساني كه ميتوانستند آن را تهيه
كنند به دست كساني كه نيازمند آن بودند، آسانتر و سريعتر صورت گيرد و، به اين
ترتيب، ثروت عمومي جهان زيادتر شود؛ راه پيدا شدن تمدنهاي بازرگاني، مانند تمدن
ايونيها و يونانيان، هموار شد، و پس از آن ثروتي كه از راه بازرگاني فراهم آمده
بود سرماية لازم را براي پيشرفت هنر و ادبيات در اختيار مردم گذاشت. -------------------------------------------------------------------------------- 1. به گفتة اساطير، الاهة دوشيزهاي به
نام نانا اناري را ميان دو پستان خود گذاشت و به اين ترتيب آتيس را آبستن شد و بر
زمين نهاد. 2. سكههاي كهنهتري در موهنجو- دارو،
در هندوستان، كشف شده (2900 قم)، و نيز پيش از اين ديديم كه سناخريب (حوالي 700 قم)
سكههاي نيم شكلي زده بود. از ادبيات
ليدياي هيچ چيز برجاي نمانده، و از آن همه ظرفها و گلدانهاي خوشساخت و زيباي زرين
و سيمين و آهنين، كه كرزوس به خدايان مسخر شده تقديم كرده بود، يك نمونه هم به دست
ما نيفتاده است. گلدانهايي كه از گورهاي آن زمان بيرون آورده شده، و اكنون در موزة
لوور نگاهداري ميشود، نشان ميدهد كه هنر بابلي و مصري، كه مدت درازي جنبة
پيشوايي داشته، در زمان پادشاهي كرزوس، رفته رفته، تحتتأثير روزافزون هنر يوناني
قرار گرفته بوده است؛ در اين گلدانها، ظرافت ساختن و پرداختن، با وفاداري به طبيعت
و حكايت صادقانة از آن رقابت ميكند. در آن زمان كه هرودوت از ليديا ديدن ميكرد،
آداب و عادات مردم آن سرزمين را چنان ميديد كه اختلافي با عادات مردم سرزمين خود
وي، يونان، ندارد؛ تنها چيزي كه به نظر وي ماية اختلاف ميرسيد آن بوده است كه
دختران طبقة متوسط و پايين ازراه روسپيگري جهيزية خود را فراهم ميآوردهاند. قسمت عمدة
داستان غمانگيز سقوط كرزوس نيز به وسيلة همين مرد پرگو به ما رسيده است. هرودوت
نقل ميكند كه كرزوس ثروت خود را به سولون نشان داد و آنگاه از وي پرسيد كه به نظر
او خوشبختترين مردم كيست. سولون نام سه نفر را كه هر سه مرده بودند بر زبان آورد،
و به عذر آنكه نميداند فردا چه بلايي بر سر كرزوس خواهد آمد، از اينكه وي را در
رديف خوشبختان قرار دهد خودداري كرد. كرزوس سولون را همچون مرد ابلهي از پيش خود
راند. پس از آن برضد كشور پارس به كنكاش پرداخت، و چيزي نگذشت كه قشون كوروش را
پشت دروازههاي شهر خويش يافت. همان مورخ ميگويد كه علت شكست كرزوس آن بود كه از
تن شترهاي سواران پارسي بويي برميخاست كه اسبان ليدياييها به آن عادت نداشتند و
سواران خود را از ميدانهاي جنگ بيرون ميبردند؛ و به اين ترتيب بود كه شهر سارديس
به تصرف پارسيها درآمد. مطابق روايت قديمي، كرزوس فرمان داد تا تلي از هيزم فراهم
سازند و خود وي، زنان و دخترانش، و شريفترين جوانان زنده مانده از ميان شهروندان
بر آن قرار گرفتند؛ او به خصيها (خواجگان حرمسرا)ي خود فرمان داد تا هيزم را آتش
بزنند و او و ديگران را با هم بسوزانند. در آخرين لحظات زندگي به ياد سخن سولون
افتاد و بر ناداني و كوردلي خويش افسوس خورد و خدايان را ملامت كرد كه آن همه
قربانيهاي او را گرفته و بدبختي و فنا را، در پاداش، نصيب او كرده بودند. اگر گفتة
هرودوت را باور كنيم، كوروش را بر وي رحمت آمد و فرمود تا آتش را خاموش كنند، و
كرزوس را با خود به ايران برد و او را از رايزنان نزديك و مورد اعتماد خويش ساخت. II – اقوام سامي قدمت اعراب- فنيقيان- بازرگاني جهاني ايشان- كشتيراني آنان
برگرد افريقا- مستعمرات- صور وصيدا- خدايان- انتشار الفبا- سوريه- عشتاروت- مرگ و
رستاخيز آدونيس- قرباني كردن كودكان اگر بر آن
شويم كه براي كاستن از درجة اختلاف و پريشاني زبانها در خاور نزديك، اكثريت اقوام
ساكن در شمال اين ناحيه را هند و اروپايي، اكثريت ساكنان قسمتهاي مركزي و جنوبي آن
را، كه از آشور تا جزيرةالعرب امتداد پيدا ميكند، از نژاد سامي1 بدانيم، بايد
متوجه اين نكته باشيم كه واقع امر چنان محدود و مشخص نيست كه با اين تقسيمبنديي كه
براي آساني بحث ميكنيم مطابقت كامل داشته باشد. منكر آن نيستيم كه خاور نزديك به
وسيلة كوهها و بيابانها به قسمتهايي منقسم شده بود كه طبيعتاً از يكديگر دور
افتاده بودند و زبان مكالمه و عادات و سنن متفاوتي داشتند، ولي تجارت در راههاي
اصلي بازرگاني (مانند راه درازي كه در كنار دو نهر بزرگ دجله و فرات از نينوا و
كركميش تا خليج فارس امتداد داشت) به آميختن زبان و آداب و عادات و هنرهاي ايشان
در يكديگر كمك ميكرد؛ از اين گذشته، مهاجرت اقوام و كوچاندن اجباري جمعيتهاي
زياد، كه به منظورهاي استعماري صورت ميگرفت، خود، سبب آن بود كه نژادها و زبانهاي
مختلف چنان با يكديگر آميخته شود كه پيوسته، در كنار عدم تجانس خون و نژاد، يك
تجانس فرهنگي وجود پيدا كند. وقتي كه اصطلاح «هند و اروپايي» را به كار ميبريم
منظور آن است كه در قومي جنبة هند و اروپايي غلبه دارد؛ و به همين ترتيب هرجا غلبه
با عنصر سامي است اصطلاح «سامي» را به كار ميبريم.حقيقت آن است كه هيچ نژادي صاف
و پاك و خالص باقي نمانده، و هيچ فرهنگ و تمدني نيست كه از فرهنگ و تمدن همسايگان
يا دشمنان خود متأثر نشده باشد. به اين قسمت از جهان بايد همچون سرزمين پهناوري
نظر داشته باشيم كه صحنة نوسانات نژادي گوناگون بوده، و در آن گاهي نژاد هند و
اروپايي و زماني نژاد سامي غلبه داشته، و نتيجة اين غلبه فقط آن بوده است كه نژاد
غالب خصال فرهنگي عمومي مشترك ميان همه را پيدا كند. حموربي و داريوش اول، از حيث
خون و دين، با يكديگر تفاوت داشتند، و زماني كه ميان آن دو فاصله بود تقريباً به
اندازة زماني است كه ما را از ميلاد مسيح جدا ميكند؛ با وجود اين، چون زندگي آن
دو پادشاه بزرگ را مطالعه ميكنيم، اين مطلب دستگيرميشود كه شباهتهاي اساسي بسيار
عميقي با يكديگر داشتهاند. -------------------------------------------------------------------------------- 1. كلمة «سامي» مشتق از لفط «سام» است
كه، بنابر اساطير، پسر نوح پيغمبر و جد همة اقوام سامي بوده است. گاهواره و
پرورشگاه نژاد سامي، شبهجزيرة عربستان است. از اين سرزمين خشك و بيحاصل، كه «نهال
آدمي» ميوههاي نيرومند و سختجان به بار ميآورد، و هر گياه ديگري به سختي دوام و
نمو پيدا ميكند، با مهاجرتهاي پياپي، موجهايي از مردم قانع و مصمم و بيپروا نسبت
به حوادث برخاسته، كه چون دريافته بودند آنچه در صحرا و واحهها به دست ميآيد سد
رمقشان نميكند، خود را ناچار از آن ميديدند كه با زور بازوي خود جاي پرنعمت و
سايهداري پيدا كنند و از رنج زندگي بياسايند. آنان كه در سرزمين خود باقي ماندند،
تمدن اعراب و بدويان را بنيان نهادند، كه اساس آن پدرشاهي، يعني تسلط كامل پدر بر
خانواده و اصول اخلاقي خشك فرمانبرداري، و، در نتيجة محيط خشك و زندگي سخت، معتقد
شدن به جبر و قضا و قدر، و دليري احمقانة كشتن دختران به عنوان قرباني براي خدايان
بوده است. با وجود اين، بايد دانست كه آن بدويان، تا زمان ظهور اسلام، دين را امري
جدي تلقي نميكردند و از هنر و خوشيهاي زندگي غافل بودند و اين گونه چيزها را
شايستة زنان و از اسباب و عوامل ضعف و انحطاط ميدانستند. مدت زماني بازرگاني خاور
دور در اختيار ايشان قرار گرفت و بنادر كنه و عدن از كالاهاي هندي انباشته بود؛ كاروانهاي
صبور عرب اين كالاها را از راههاي ناامن خشكي به بابل و فنيقيه حمل ميكردند. در
داخل شبهجزيرة وسيع خود شهرها و كاخها و معابد ساخته بودند، ولي بيگانگان را
اجازه نميدادند كه به سرزمين ايشان درآيند و اين گونه چيزها را ببينند. اقوام عرب
هزاران سال با روش خاص خويش زندگي كرده و به عادات و اخلاق و آراي مخصوص به خود
پابند ماندهاند؛ همامروز نيز چنان به سر ميبرند كه به روزگار خئوپس و گودآ چنان
ميزيستهاند؛ ديدهاند كه صدها دولت و مملكت در اطراف ايشان پيدا شده و پس از آن
از ميان رفته است، ولي آنان هنوز زمين خود را در ملكيت دارند و با كمال سختي از آن
نگاهداري ميكنند و نميگذارند كه پاي ناپاك يا چشم بيگانهاي بر آن بيفتد. اكنون موقع
آن است كه پرسيده شود: فنيقيان، كه اين همه از آنها در صفحات كتاب ياد شده و با
كشتيهاي خود به همة درياها رفته و كالاهاي خود را در همة بنادر خالي كردهاند، چه
كسان بودهاند؟ هر وقت پرسشي از اصل و ريشة ملتي در ميان آيد، مورخ نميداند چه
جواب گويد؛ ناچار اعتراف ميكند كه از بحث دربارة آغاز كار و تاريخ متأخر اين ملت،
كه در همه جا پراكنده است و چون ميخواهيم آن را نگاه داريم و از سرگذشتش آگاه
شويم از چنگ ما ميگريزد، عاجز است. نميدانيم كه فينقيان از كجا و چه وقت آمدهاند؛
اين مطلب بر ما روشن و يقيني نيست كه آن مردم از نژاد سامي بوده باشند.1 دربارة
تاريخ رسيدن آنها به سواحل درياي مديترانه نميتوانيم گفتة دانشمندان بندر صور را
انكار كنيم كه براي هرودوت نقل كرده و گفته بودند كه اجدادشان از خليج فارس به آن
سرزمين آمده و شهر صور را در زماني بنا كردهاند كه ما اكنون به نام قرن بيست و
هشتم قبل از ميلاد مسيح ميخوانيم. حتي اسم اين قوم، خود، حالت معمايي دارد؛ كلمة
«فوينيكس»، كه يونانيان اسم فنيقيه را از آن مشتق كردهاند، ممكن است به معني رنگ
سرخي باشد كه بازرگانان صوري آن را ميفروختند؛ نيز ممكن است مقصود از آن درخت
خرمايي باشد كه بر سواحل فنيقيه رشد ميكرده است. اين ساحل، كه زمين باريكي به طول
صدو شصت و به عرض شانزده كيلومتر بوده و ميان سوريه و درياي مديترانه قرار داشت،
تقريباً تمام سرزمين فنيقيه را شامل ميباشد؛ ساكنان اين سرزمين هرگز به فكر آن
نبودند كه از تپههاي لبنان بگذرند و در پشت آن سكونت اختيار كنند، يا اين ناحية
كوهستاني را به تصرف خويش درآورند، بلكه از آن خرسند بودند كه اين سنگر طبيعي
خجسته آنان را از شر اقوام جنگجويي كه خود ايشان كالاهاي آن اقوام را از راههاي
دريايي عبور ميدادند در امان نگاه ميدارد. كوههاي
لبنان قوم فنيقي را ناگزير ساخته بود كه در واقع بر روي آب زندگي كنند؛ از زمان
سلسلة ششم پادشاهان مصر به بعد، همين مردم مشغولترين بازرگانان جهان قديم به شمار
ميرفتند؛ هنگامي كه از زير فرمان مصر خارج شدند (حوالي 1200 قم) تسلط بر درياي
مديترانه مخصوص ايشان شد. تنها به نقل كالاهاي ديگران بس نميكردند، بلكه، خود،
مصنوعات گوناگوني از شيشه و فلزات و گلدانهاي چيني و اقسام سلاح و اسباب آرايش و
جواهر توليد ميكردند و به ديگران ميفروختند؛ بازرگاني يك قسم رنگ ارغواني، كه آن
را از نوعي حشرة دريايي كه بر سواحل ميزيست استخراج ميكردند، منحصر به مردم
فنيقيه بود؛ زنان بندر صور، از لحاظ اينكه ميتوانستند كارهاي سوزنزني زردوزي خود
را با رنگهاي جالب و زنده رنگ كنند و به بازار عرضه دارند، در آن روزها شهرتي پيدا
كرده بودند. مردم فنيقيه اين مصنوعات داخلي را با مازاد صادراتي كالاهايي از قبيل
دانهبار و شراب و پارچه و سنگهاي گرانبها، كه از هندوستان و خاور نزديك فراهم ميآوردند،
به همة شهرهاي دور و نزديك مديترانه حمل ميكردند؛ در مقابل، از سواحل درياي سياه
سرب و طلا و آهن، از قبرس مس و چوب سرو و گندم،2 از آفريقا عاج، از اسپانيا نقره،
از بريتانيا قلع، و از همه جا غلام و كنيز به دست ميآوردند و به داد و ستد آنها
ميپرداختند. فنيقيان در كار بازرگاني بسيار
زبردست و حيلهگر و مدير بودند؛ يك بار در برابر مقداري روغن كه به بوميان اسپانيا
دادند، آن اندازه نقره گرفتند كه در كشتيهاشان جا نميگرفت، و صاحبان كشتي نقرهها
را به جاي آهن يا سنگ لنگرها گذاشتند و با آسايش خاطر راه خود را در دريا پيش
گرفتند. به اين اندازه هم بس نكردند، بلكه عدهاي از بوميان را نيز به اسيري ميگرفتند
و آنان را ساعتهاي دراز در معادن به كار وا ميداشتند و جز نان بخور و نمير چيزي
به ايشان نميدادند. بازرگانان فنيقي، مانند همة جهانگردان قديم، و مانند بسياري
از زبانهاي قديم، ميان معامله و حقهبازي و دزدي تفاوت چنداني قايل نبودند؛ مال
مردم ضعيف را به سرقت ميبردند، اشخاص كم عقل را گول ميزدند، و با ديگر مردم در
كمال درستي و پاكدامني رفتار ميكردند. گاهي در وسط دريا كشتيهاي ديگران را ميگرفتند
و كالاهاي موجود در آنها را مصادره ميكردند و كاركنان كشتيها را به اسارت در ميآوردند؛
پارهاي از اوقات بوميان ساده دل را، كه كنجكاو و مشتاق ديدن چيزهاي تازه بودند،
ميفريفتند و به كشتيهاي خود ميآوردند و آنان را درجاهاي ديگر به عنوان غلام زر
خريد ميفروختند. اين مردم در بدنام كردن بازرگانان سامي نژاد دنياي قديم، خاصه
در برابر يونانيان كه آنان خود نيز به همين گونه كار مشغول بودند، سهم بزرگي داشتهاند.3
كشتيهاي
كوتاه و ننگ فنيقي، كه در حدود بيست متر طول داشت، به اسلوب تازهاي ساخته شده
بود؛ به اين معنا كه، به جاي آنكه قسمت مقدم كشتي، مانند كشتيهاي مصري، منحني و
به طرف داخل برگشته باشد، به طرف خارج برگشته بود و نوك تيزي داشت تا بتواند بخوبي
هوا و آب را بشكافد و هنگام حمله به شكم كشتيهاي دشمن فرو رود. هر كشتي تنها يك
بادبان مستطيل شكل داشت كه به دكل استوار شده و در چوب بست اصلي كشتي بسته بود.
اين شراع كمك حالي براي غلامان پاروزن كشتي بود، كه در دو طرف قرار ميگرفتند و
كشتي را به حركت در ميآوردند. بر بالاي سر پاروزنان، عرشة كشتي بود كه بر آن
سربازان ميايستادند و هر آن براي داد و ستد يا جنگ آماده بودند. در آن كشتيها قطب
نما وجود نداشت و تنة كشتي بيش از يك مترو نيم در آب فرو نميرفت؛ و به همين جهت
ناخدايان ناچار بودند كه از ساحل زياد دور نشوند، مدت درازي از دريانوردي در
هنگام شب خودداري ميكردند؛ پس از آن، هنر دريانوردي رفته رفته ترقي كرد و
رانندگان كشتي توانستند به وسيلة ستارة قطبي راه خود را بيابند (و اين ستاره را
يونانيان ستارة فنيقي ميناميدند) و در وسط اقيانوسها كشتيراني كنند. و در آخر
كار، به حدي پيشرفت كردند كه از ساحل خاوري افريقا به طرف جنوب شراع كشيدند و، در
حدود دوهزار سال قبل از اكتشاف واسكودگاما، توانستند دماغة اميد نيك را «اكتشاف
كنند». هرودوت دربارة اين گردش به دور افريقاي فنيقيان چنين ميگويد: «و چون فصل
پاييز رسيد به خشكي فرود آمدند و زمين را كشت كردند و منتظر فصل درو ماندند، و پس
از آنكه محصول را درو كردند، دوباره شراع كشيدند. چون دو سال بر اين بگذشت، در سال
سوم، پس از گذشتن از ستونهاي هركول (جبلطارق) به مصر رسيدند.» چه حادثة شگفت
انگيزي! در نقاط سوقالجيشي اطراف مديترانه، مانند قادس و كارتاژ و مارسي و مالت و
سيسيل و ساردني و كرس، و حتي در نقطة دور از مديترانهاي همچون انگلستان،
پادگانهاي نظامي براي خود ترتيب داده بودند كه رفته رفته ساكناني پيدا كرده و به
صورت مستعمرههاي فنيقي در آمده بود. جزيرههاي قبرس و ملوس و رودس را در ضمن
دريانورديها تسخير كردند. دريانوردان فنيقي، در ضمن آمدوشدهاي خود، هنرها و علوم
مصر و كرت و خاور نزديك را گرفتند و آنها را در يونان و افريقا و ايتاليا و
اسپانيا پراكنده ساختند و خاور و باختر را با روابط بازرگاني و فرهنگي به يكديگر
اتصال دادند؛ و در واقع نخستين مردمي هستند كه اروپا را از چنگال توحش بيرون كشيدهاند. -------------------------------------------------------------------------------- 1. اوتران استدلال كرده است كه اين قوم
شاخهاي از اقوام سازندة فرهنگ تمدن جزيرة كرت بودهاند. 2. نام انگليسي مس يعني (copper) و همچنين نام انگليسي درخت سرو يعني (cypress) هر دو
از نام جزيرة قبرس (cyprus) مشتق شده است. 3. گيبن نوشته است. «قضا و قدر چنان
خواسته بود كه اسپانيا در جهان قديم مانند پرو و مكزيك در جهان جديد باشد. فنيقيان
در دورههاي قديم سرزمين ثروتمند باختري اسپانيا را اكتشاف كردند و بوميان آنجا را
زير فشار قرار دادند و آنان را مجبور ساختند كه به سود بيگانگان در معادن خود كار
كنند، و اين، خود، با آنچه مردم اسپانيا در تاريخ جديدتري دربارة ساكنان بومي
امريكاي اسپانيايي كردهاند شباهت فراوان دارد.» شهرهاي
فنيقيه، كه از اين بازرگاني پردامنه بهرهمند ميشد، و بر آن طبقة اشراف بازرگاني
حكومت ميكرد كه در فنون سياست و امور مالي مهارت كامل داشت و هرگز نميگذاشت كه
ثروت مملكت با جنگجويي به مخاطره بيفتد، در آن زمان از شهرهاي بسيار آباد و
ثروتمند جهان بشمار ميرفت. مردم شهر بيبلوس اين شهر را قديميترين شهر عالم ميدانستند
و چنان معتقد بودند كه خداي ال آن را در آغاز جهان آفريده؛ اين شهر، تا پايان
تاريخ آن، پايتخت ديني فنيقيه بود. چون صنعت و بازرگاني اصلي اين شهر كاغذسازي
بود، يونانيان نامي را كه به كتاب دادند، يعني كلمة «بيبلوس» را، از نام اين شهر
گرفتند؛ از همين نام است كه كلمة «بيبل» به معني «كتاب مقدس» مشتق شده است. در حدود
هشتاد كيلومتر در جنوب اين شهر، شهر صيدا قرار داشت، كه در ابتدا دژي بيش نبود،
ولي به سرعت توسعه يافت و به صورت دهكده، و پس از آن قصبه، و در آخر كار شهر
ثروتمند و آبادي در آمد. خشيارشا، از همين بندر، كشتيهايي براي نيروي دريايي خويش
فراهم آورد، و هنگامي كه ايرانيان آن را محاصره كردند و بر آن مسلط شدند، مردم
شهر، كه از تسليم آن به دشمنان عار داشتند، آن را آتش زدند و ويران كردند؛ و در
اين حادثه چهل هزار نفر ساكنان شهر سوختند. پس از آن، دوباره شهر ساخته شد و
هنگامي كه اسكندر به آن گام نهاد، آن را شهر آبادي يافت، و جمعي از بازرگانان اين
شهر براي «برقرار كردن روابط بازرگاني» همراه وي به هند رفتند. بزرگترين
شهر فنيقيه شهر «صور»، به معني تخته سنگ، بود كه آن را بر جزيرهاي كه چندين كيلومتر
از ساحل فاصله داشت ساخته بودند. اين شهر نيز در ابتدا عنوان دژي را داشت، ولي
بندر باشكوه، و ايمني آن از حملة بيگانگان، بزودي سبب شد كه به صورت پايتخت
فنيقيه و جايگاه مخلوطي از بازرگانان و غلاماني كه از همه جاي مديترانه به آن ميآمدند
درآيد. در قرن نهم قبل از ميلاد كه حيرام، دوست حضرت سليمان، بر آن سلطنت ميكرد،
صور شهر ثروتمندي بود. در زمان زكرياي نبي (حوالي 520 قم) در اين شهر «نقره مثل
خاك و طلا مانند گل در كوچهها انباشته بود» استرابون دربارة اين شهر چنين نوشته
است: «خانههاي آن چند طبقه است، و حتي طبقات خانهها از طبقات خانههاي رومي
بيشتر است.» اين شهر، به واسطة ثروتمندي و دليري مردم آن، تا زماني كه اسكندر به
آن درآمد استقلال خود را حفظ كرد. اين خداوند جوان استقلال شهر صور را در برابر
قدرت خود بيادبي پنداشت و در ميان دريا راهي ساخت و جزيره را به صورت شبهجزيره
درآورد، و چون شهر اسكندريه ساخته شد صور رو به خرابي نهاد. مردم
فنيقيه، مانند هر قومي كه پيچيدگي جريانهاي جهاني و گوناگوني نيازمنديهاي بشري را
احساس ميكند، براي خود خدايان متعدد داشتند. هر شهر براي خود بعل، يعني رب، يا
شهر- خداي خاصي داشت، كه به آن همچون پدر بزرگ شاهان و سرچشمة حاصلخيزي زمين نظر
ميكردند. بعل شهر صور، ملكارت نام داشت و، مانند هركول كه يونانيان آن را صورت
ديگري از خدا ميدانستند، خداي نيرومندي و پهلواني به شمار ميرفت و كارهايي شبيه
كارهاي مونشهاوزن از او ساخته بود.1 آستارته نام يوناني ماده خداي فنيقي عشتر بود،
كه در بعضي از جاها آن را به عنوان خداي پاكيزگي و عفت و همتراز با آرتميس، و در
جاهاي ديگر به عنوان خداي عشقورزي و شهوت و فجور پرستش ميكردند، كه در اين صورت
با آفروديته در يونان شباهت دارد. همانگونه كه عشتر- ميليتا در بابل بكارت دختران
پرستندة خود را به عنوان هديه و قرباني قبول ميكرد، زناني كه در شهر بيبلوس عبادت
آستارته ميكردند گيسوان خود را به وي تقديم ميداشتند، يا خود را به نخستين
بيگانهاي كه در معبد از آنان تقاضاي همخوابگي ميكرد تسليم ميكردند. نيز همان
گونه كه عشتر خاطرخواه تموز شده بود، آستارته نيز در هواي آدونيس (يعني رب) دل از
كف داده بود، و هر سال در بيبلوس و پافوس (درقبرس)، براي كشتهشدن آدونيس از ضربة
دندان گراز، مراسمي برپا ميداشتند و سرو سينه ميكوفتند. خوشبختانه هر وقت كه
آدونيس از دنيا ميرفت، دوباره زنده ميشد و در برابر چشم پرستندگان خود به آسمان
صعود ميكرد. ديگر از خدايان فنيقي مولك (يعني شاه) خداي سهمناكي بود كه مردم
فرزندان خود را زندهزنده در برابر ضريح او، به عنوان قرباني، ميسوزاندند. يك بار
كه شهر كارتاژ در حصار فنيقيان بود (307 قم)، بر قربانگاه اين خداي خشمناك،
دويست پسر از بهترين خانوادههاي شهر را به آتش انداختند. -------------------------------------------------------------------------------- 1. اين شخص يكي از افسران سوار آلماني
قرن هجدهم است، كه داستان شجاعتهاي باورنكردني وي در روسيه معروف است، و در واقع
همچون رستم داستاني خود ماست.-م با همة اين
احوال، فنيقيان شايستة آنند كه در تالار ملتهاي متمدن غرفهاي داشته باشند، چه، به
احتمال قوي، بازرگانان اين قوم الفباي مصري را به ملتهاي قديم آموختهاند. نميتوان
گفت كه عشق به ادبيات سبب پيوستگي ملتهاي حومة درياي مديترانه به يكديگر شده،
بلكه، سبب اتحاد آنها نيازمنديهاي بازرگاني بوده است؛ هيچ چيز بهتر از كار انتشار
الفبا به وسيلة فنيقيان نميتواند ارتباط ميان فرهنگ و بازرگاني را آشكار سازد.
گرچه روايات يوناني در اين مسئله اجماع دارد كه فينقيان سبب داخل شدن الفبا به
يونان بودهاند، ما نميتوانيم اين مطلب را به صورت يقيني بپذيريم. بعيد نيست كه
كرت مركزي باشد كه از آنجا الفبا به يونان و فنيقيه، هردو، آمده باشد، ولي احتمال
بيشتر آن است كه از هرجا فنيقيان پاپيروس را به دست آوردهاند، از همانجا نيز به
الفبا دسترس پيدا كرده باشند. بازرگانان فنيقي، در سال 1100 قم، پاپيروس را از
مصر وارد ميكردند؛ و شك نيست كه اين گياه، براي ملتي كه ميخواهد صورت حساب نگاهدارد
و آن را از جايي به جاي ديگر بفرستد، بسيار سودمند و موردتوجه بوده است؛ در مقايسة
سبكي كاغذ ساخته شده از پاپيروس، با لوحهاي سنگين گليي كه در بينالنهرين به كار
ميرفته، مطلب بخوبي واضح ميشود. همچنين الفباي مصري، به درجات زياد، عاليتر
وبهتر از مقاطع هجايي ناپخته و مورد استعمال در خاور نزديك بود. در سال 960 قم
حيرام، پادشاه صور، به عنوان تقرب به خدايان، جامي مفرغي تقديم كرد كه بر آن حروف
الفبا نقش شده بود؛ و مشا، پادشاه موآب، در 840 قم، نقش يادگاري از بزرگيهاي خود
بر سنگي تهيه كرد (كه اكنون در موزة لوور است) و دستور داد كه آنها را با يكي از
لهجههاي سامي، از راست به چپ، با حروف شبيه حروف فنيقي بنويسند. يونانيان، براي
آنكه از چپ به راست مينوشتند، شكل پارهاي حروف را معكوس كردند، ولي الفباي آنان
اساساً همان الفباي فنيقيان بود كه به ايشان آموخته بودند، و همان است كه يونانيان
بعدها به مردم اروپا آموختند. اين نمادهاي عجيب، بدون شك، گرانبهاترين قسمت ميراثي
است كه از تمدنهاي قديم به ما رسيده است. قديميترين
نوشتة الفبايي كه تاكنون شناخته شده از فنيقيه به دست نيامده، بلكه آن را در
سرزمين سينا يافتهاند. سرويليام فليندرزپتري در سرابةالخادم- كه دهكدة كوچكي است
و مصريان قديم از اطراف آن سنگ فيروزه استخراج ميكردهاند- نقشهايي به دست آورده
است كه با زبان عجيبي نوشته شده و تاريخ نوشتن آن معلوم نيست؛ شايد به حدود 2500 قم
برسد. با آنكه هنوز اين نوشتهها خوانده نشده، آشكار است كه نه خط هيروگليفي است و
نه نوشتة هجايي ميخي، بلكه ميخي است كه با حروف الفبا نوشته شده. نيز دانشمندان
فرانسوي در زاپونا، واقع در جنوب سوريه، كتابخانة كاملي از الواح گلي يافتهاند كه
بعضي از آنها با خط هيروگليفي و بعضي ديگر با حروف الفباي سامي نوشته شده؛ چون اين
شهر در حوالي سال 1200 قم موقتاً ويران شده، گمان بيشتر آن است كه تاريخ اين
الواح قرن سيزدهم قبل از ميلاد بوده باشد؛ و از اينجا يك بار ديگر معلوم ميشود كه
در آن قرنهايي كه ما از روي ناداني آغاز تمدن را از آنجا ميدانيم، تمدن چه اندازه
قدمت داشته است. در آن سوي
فنيقيه، در دامنة تپههاي لبنان، سوريه قرار گرفته بود، كه قبايل مختلف آن در زير
فرمان پايتختي كه هنوز به اين ميباليد كه كهنهترين پايتخهاي جهان است- و سوريان
تشنة آزادي را در خود جاي داده است- دولت واحدي را تشكيل ميدادند. شاهان دمشق تا
مدت زماني بر دوازده ملت كوچك اطراف خود تسلط داشتند و با كاميابي در برابر
آشوريان، كه ميخواستند سوريه را زير فرمان خود درآوردند، ايستادگي ميكردند. مردم
اين شهر از بازرگانان ساميي بودند كه، از راه گذشتن كاروانهاي بازرگاني از
كوهستانها و بيابانهاي سوريه، ثروت فراوان به دست آورده بودند. صنعتگران و غلامان
به خدمت ايشان برميخواستند، و البته اين خدمت از روي رضا و رغبت انجام نميگرفت.
مثلا، از روي مدارك روشن شده است كه زماني بنايان اتحادية بزرگي تشكيل دادند، و
كارگران نانواخانهها در شهر ماگنسيا دست به اعتصاب زدند؛ با توجه به مدارك و
كتيبهها، حالي به شخص دست ميدهد كه گويي نزاعها و فعاليتهاي مربوط به كار را در
يكي از شهرهاي قديم سوريه احساس ميكند. آن صنعتگران در ساختن ظروف سفالي زيبا،
تراشيدن عاج و چوب، صيقلي كردن جواهرات، و بافتن پارچههاي خوشرنگ براي آراستن
زنان خود مهارت كامل داشتهاند. شكل آرايش
و آداب و اخلاق مردم دمشق با مردم بابل، كه در آن زمان پاريس خاور زمين و شهر ذوق
و سليقه تلقي ميشد، بسيار شباهت داشت. فحشاي ديني نيز در آن شهر رايج بود، چه،
مردم سوريه، مانند ساير مردم خاور آسيا، حاصلخيزي زمين را به صورت نمادين در مادر
بزرگ يا الاههاي مجسم ميكردند كه از ارتباط جنسي وي با معشوقش همة دستگاههاي
توليد مثل زمين سرمشق ميگيرد و نيروهاي طبيعي به كار ميافتد؛ به اين ترتيب،
قرباني كردن بكارت در معبد تنها عنوان تقديم كردن هديهاي به آستارته نداشت، بلكه
در مشاركت با اين الاهه، در بذل نفس و عرض به اعتقاد ايشان، همچون سرمشقي بود كه
به زمين داده ميشد و همة گياهان و جانوران و فرزندان آدم، كه در تحتتأثير اين
تلقين قرار ميگرفتند، چارهاي جز باردارشدن و توليد مثل نداشتند. در آن هنگام كه
اعتدال ربيعي فرا ميرسيد، جشن آستارته را در سوريه، نظير جشن كوبله در فريگيا كه
پيش از اين ديديم، در شهر هيراپوليس با چنان حرارت و شوري برپا ميكردند كه تا
سرحد جنون كشيده ميشد. آواي ناي و طبل با شيون زنان، در مصيبت آدونيس محبوب مردة
آستارته، درهم ميآميخت، و كاهنان خصي شده وحشيانه به رقص ميپرداختند و به تن خود
با كارد زخم ميزدند. در آخر كار، بسياري از كساني كه تنها براي تماشا آمده
بودندخونشان از شوق و شور به جوش ميآمد و جامة خود را بيرون ميآوردند و، براي
آنكه وفاداري هميشگي خود را در خدمت الاهة صاحب جشن ثابت كنند، به دست خود خويشتن
را خصي ميكردند. چون تاريكي شب فرا ميرسيد، كاهنان حالت اشراق رازورانهاي به
اين جشن ميدادند، و آن چنان بود كه گور خداي جوان را ميشكافتند و با فرياد شعفي
به همگان اعلام ميكردند كه آدونيس رب از ميان مردگان برخاسته است. سپس لبهاي
مؤمنان و پرستندگان را با روغني مسح ميكردند و در گوش هركس به نجوا ميگفتند كه
وي نيز روزي از گور خود به پا خواهد خاست. خدايان
ديگر سوريه كمتر از آستارته تشنة خون نبودند. درست است كه كاهنان معتقد به خداي
عامي بودند كه مشتمل بر همة خدايان گوناگون بود و، مانند الوهيم يهوديان، آن خدا
را به نام ال يا ايلو ميناميدند. مردم به اين خداي سر دانتزاعي توجهي نداشتند و
همان بعل را ميپرستيدند. معمولا اين «شهر- خدا» را با خورشيد يكي ميدانستند، و
نيز آستارته را با ماه يكي ميگرفتند؛ چون كار سختي پيش ميآمد، فرزندان خود را
مانند فنيقيان به اين شهر- خدا تقديم، و براي او قرباني ميكردند. مردان، همچون
براي روز عيدي، خود را ميآراستند و به قربانگاه ميآمدند؛ بانگ كوفتن طبل و دميدن
در ني به اندازهاي بود كه فرياد كودكاني را كه در دامان خدا ميسوختند خاموش ميساخت.
ولي بيشتر به قربانيهايي ميپرداختند كه وحشيگري آنها كمتر از اين بود؛ به اين
ترتيب كه كاهنان به خود زخم ميزدند تا خون آنان قربانگاه را رنگين كند، يا پوست
ختنهگاه كودك را به جاي زندگي تقديم خدايان ميكردند، يا كاهنان مبلغي پول، در
بهاي همين پوست، از طرف خدايان ميپذيرفتند، و به اين ترتيب كار قرباني كودك پايان
ميپذيرفت. به هر صورت، لازم بود به هر طريقي كه ميشود خدا را راضي كنند، چه مردم
خدايان را به صورت خود با هوسي مطابق هوسهاي خويش ساخته بودند، و آن خدايان
اعتنايي به جان آدمي يا زاري و اشكريزي زنانه نداشتند. در ميان
قبيلههاي سامي، كه در جنوب سوريه همه جا را با زبانهاي گوناگون خود پركرده بودند،
عادات و آدابي شبيه به آنچه كه گفتيم وجود داشت كه اگر اختلافي در آنها ديده ميشد
تنها از حيث اسم و جزئيات بود. بر يهوديان حرام بود كه «كودكان خود را از ميان آتش
بگذرانند»، ولي هر وقت لازم ميشد، اين حرمت را ناديده ميگرفتند. كار ابراهيم كه
نزديك بود فرزند خود اسحاق را قرباني كند، و آگاممنون كه ايفيگنيا را قربان كرد،
همه در دنبال آن عادت قديميي بود كه مردم ميخواستند خدايان را با ريختن خود آدمي
خرسند سازند. مشا، پادشاه موآب، پسر ارشد خود را قرباني كرد تا شهر را كه در
محاصرة دشمنان بود از محاصره بيرون آورد، و چون مسئول وي اجابت و قرباني فرزندش
پذيرفته شد، هفت هزار نفر از بنياسرائيل را به عنوان شكرگزاري از دم شمشير
گذراند. در اين سرزمين، از آن زمان كه به روزگار سومريان، عموريان در جلگههاي
اطراف عمور بيابانگردي ميكردند (2800 قم)، تا زماني كه يهوديان با خشم مقدس و
آسماني خويش بر سر كنعانيان ريختند، و آن زمان كه سارگن، شاه آشور، بر سامره، و
بختنصر بر اورشليم مسلط شد (597قم)، پيوسته درة نهر اردن با خون فرزندان آدم
سيراب ميشده، و اين خونريزي ماية مسرت بسياري از خدايان جنگ بوده است. نام
موآبيان و كنعانيان و ادوميان و فلسطيان و آراميان را بدشواري ميتوان در فهرست
فرهنگي و تمدن بشريت وارد كرد. منكر آن نيستيم كه آراميان، با توليد مثل فراواني
كه داشتند، در همه جا پراكنده شدند و زبان آنان زبان مشتركي بود كه مردم خاور
نزديك، به وسيلة آن، با يكديگر سخن ميگفتند؛ حروف الفبايي كه از مصريان يا
فنيقيان گرفته بودند، جانشين خطنويسي ميخي هجايي بينالنهرين شد؛ همين خط، كه
ابتدا وسيلة كار در مبادلات بازرگاني بود، بعدها وسيلة انتقال ادبيات و، در آخر
كار، به صورت لغت و زبان حضرت مسيح و الفبايي كه هم امروز اعراب دارند درآمد، ولي
بايد گفت اينكه اسم اين اقوام در تاريخ مانده از آن جهت نيست كه كارهاي بزرگي
انجام دادهاند، بلكه باقي ماندن نامشان بيشتر از آن جهت است كه هركدام در صحنة غمانگيز
فلسطين نقشي بر عهده داشتهاند. اكنون وقت آن است كه دربارة قوم يهود بادقت و
تفصيلي بيشتر از همسايگان اين قوم به مطالعه و تحقيق بپردازيم. گرچه از لحاظ شمارة
نفوس، و كمي وسعت سرزميني كه در آن بهسر ميبردند، شايستة اين همه توجه به نظر
نميرسند، از آن جهت كه ميراث ادبي بزرگي براي مردم جهان باقي گذاشتند، و دو دين
مهم جهان از سرزمين ايشان برخاسته، و مردان بسيار هوشمندي در ميانشان طلوع كرده،
لازم است كه بحث مفصلتري از آنان در اين كتاب به عمل آيد. ادامه دارد... |
| *** © 2008-2010 Iraniantribune.com *** |