Saturday, 04 Sep 2010  شنبه ۱۳ شهريور ۱۳۸۹ 
   
فصل دوازدهم

 

فصل دوازدهم

 

 

 

قوم يهود

 

 

I- ارض موعود

 

فلسطين- اقليم- دورة ماقبل تاريخ- ملت ابراهيم – يهوديان در مصر- سفر خروج- فتح كنعان

 

 

نويسنده‌اي چون باكل يا مونتسكيو، كه دوست داشته باشد تاريخ را با جغرافيا توضيح و تفسير كند، دربارة فلسطين صفحات فراواني مي‌تواند بنويسد. سرزمين فلسطين، از دان در شمال تا بئرسبع در جنوب، بيش از دويست و چهل كيلومتر طول دارد، و عرض آن، از جايگاه فلسطيان در باختر تا محل سوريان و آراميان و بنوعمون و موآبيان و ادوميان در خاور، ميان چهل ‌و صد و سي كيلومتر تغيير مي‌كند؛ براي سرزميني به اين كمي وسعت، شخص توقع آن ندارد كه نقش بزرگي در تاريخ داشته يا پس از خود اثري، بزرگتر از اثر بابل و آشور و پارس و شايد بزرگتر از اثر مصر و يونان، برجاي گذاشته باشد. ولي خوشبختي يا بدبختي فلسطين در آن بوده كه در نيمه راه ميان پايتختهاي نيل و پايتختهاي دجله و فرات قرار داشته؛ همين وضع جغرافيايي سبب آن بوده است كه فلسطين به صورت مركز بازرگاني درآيد، و از همين راه جنگ به آن سرزمين كشيده شود. عبرانيان بدبخت بارها ناچار شدند كه در جنگ ميان امپراطوريها به يكي از طرفين بپيوندند و جزيه بپردازند يا در زير پاي جنگاوران لگدمال شوند. با مطالعة تورات، و توجه به زاري و فرياد نويسندگان مزامير و پيامبراني كه در بدبختي خود از آسمان ياري مي‌خواسته‌اند، معلوم مي‌شود كه سرزمين يهود را چه خطرهايي تهديد مي‌كرده و در واقع، ميان دو سنگ‌آسياب زبرين و زيرين بين‌النهرين و مصر، پيوسته در حال نرم‌شدن بوده است.

 

تاريخ اقليمي اين سرزمين يك بار ديگر بر ما آشكار مي‌سازد كه كاخ تمدن چه اندازه در معرض آفات است، و دو دشمن بزرگ آن، يعني توحش و خشكي، چگونه پيوسته در كمين ويران كردن آن نشسته‌اند. زماني در سرزمين فلسطين، بنابر فقرات مختلفي كه در اسفار پنجگانة تورات آمده، «شير و شهد جاري بوده». يوسفوس، در قرن اول ميلادي؛ دربارة فلسطين و مردم آن چنين نوشته است: «رطوبت آن براي كشاورزي كافي، و سرزمين بسيار زيبايي است. درختان فراوان دارد و ميوه‌هاي پاييزة جنگلي و بستاني در آن بسيار است… رودخانه‌هايي كه به شكل طبيعي به كار آبياري بخورد زياد نيست، بلكه رطوبت زمين از باران است كه هميشه كفاف احتياج را مي‌دهد.» در ازمنة قديم باران بهاري را، كه مايه سيراب شدن زمين بود؛ در آب‌‌انبارهايي ذخيره مي‌كردند، و هنگام ضرورت از اين آب‌انبارها، يا از چاههاي فراواني كه در سراسر فلسطين حفر شده بود، آب به سطح زمين مي‌آوردند و با شبكه‌اي از مجاري آن را به مصرف كشاورزي مي‌رساندند؛ اين، خود، بنيان مادي تمدن يهود را تشكيل مي‌داد. از زميني كه به اين ترتيب آبياري مي‌شد گندم و جو و چاودار به دست مي‌آمد، و بر دامنة كوهها درختان مو و زيتون و انجير و خرما و ميوه‌هاي گوناگون ديگر حاصل نيكو مي‌داد. چون جنگي در مي‌گرفت و اين زمينهايي را كه به زحمت آباد نگاه داشته بودند باير مي‌ساخت، يا كشورگشايان مردمي را كه به آبادي اين اراضي مي‌پرداختند به تبعيد مي‌فرستادند، بزودي سرزمين فلسطين حالت قفر و صحرايي پيدا مي‌كرد، و در مدت چند سال آنچه نسلهاي متوالي آباد كرده بودند از ميان مي‌رفت. از روي زمينهاي قفر و واحه‌هاي ناچيز و پراكنده‌اي كه اكنون در فلسطين ديده مي‌شود، و يهوديان پس از هجده قرن دربه‌دري و پراكندگي و چشيدن عذاب به آنها بازگشته‌اند، هرگز نمي‌توان دريافت كه اين سرزمين در آن زمانهاي دور چه اندازه آباد و حاصلخيز بوده است.

 

تاريخ فلسطين كهنه‌‌تر از آن است كه اسقف آشر فرض كرده است. بقاياي دورة نئاندرتال از نواحي مجاور درياي جليل به دست آمده، و پنج استخوانبندي نئاندرتال بتازگي در غاري نزديك حيفا كشف شده است؛ به احتمال قوي، فرهنگ موستري، كه در حوالي 40,000ق‌م در اروپا به گل نشسته بود، تا فلسطين امتداد داشته. در اريحا، ضمن حفاري كف اطاقها، آتشدانهايي از عصر نوسنگي بيرون آمده كه تاريخ ناحيه را به اواسط عصر ميانة متوسط مفرغ (2000-1600ق‌م) مي‌رساند؛ در آن زمان شهرهاي فلسطين و سوريه به اندازه‌اي ثروتمند بوده كه مصريان را به خيال تسخير آنها انداخته است. در قرن پانزدهم قبل از ميلاد اريحا شهر باروداري بود، و بر آن شاهاني حكومت مي‌كردند كه سيادت مصر را قبول داشتند. در گورهاي آن پادشاهان، كه به وسيلة هيئت علمي گارستانگ اكتشاف و حفاري شده، صدها گلدان و هداياي مخصوص مردگان و چيزهاي ديگر به دست آمده، و همه نشان مي‌دهد كه در زمان تسلط هيكسوسها زندگي در اين شهر وضع بساماني داشته، و در روزگار ملكه حتشپسوت وتحوطمس سوم شهر اريحا داراي تمدن و فرهنگ پيشرفته‌اي بوده است. هر روز بيش از پيش اين نكته بر ما روشن مي‌شود كه تاريخي كه براي آغاز تاريخ و تمدن ملل و اقوام معين كرده‌ايم تنها نشانة ناداني ماست. نامه‌هاي تل‌العمارنة منظره و نقشه‌اي از زندگي مردم را در فلسطين و سوريه، مقارن با زماني كه يهوديان به درة نيل گام نهاده‌اند، در برابر ما مجسم مي‌سازد. اگر به يقين نتوان گفت، لااقل احتمال قوي هست كه بايد، از كلمة «حبيرو» يا «عبيرو» كه در آن نامه‌ها آمده، مقصود همان عبرانيان بوده باشد.1 ‌

 

--------------------------------------------------------------------------------

1. اكتشافاتي كه خلاصة آنها را در اينجا ‌آورديم مؤيد بسياري از فصول «سفر پيدايش» است كه از تاريخ قديم يهوديان بحث مي‌كند. اگر از معجزات و خرق عادات مندرج در «تورات» چشم بپوشيم، بايد گفت كه مطالب تاريخي آن كتاب، به صورت كلي و بدون وارد شدن در تفاصيل، از بوتة نقادي علمي و اكتشافات باستانشناسي درست بيرون مي‌آيد، و هر سال كه مي‌گذرد آثار و اسناد تازه‌اي به دست مي‌آيد كه مؤيد نوشته‌هاي «عهد قديم» است. مثلا بر پاروهاي سفاليي كه به سال 1935 در تل‌الدوير از زير زمين بيرون آمد نوشته‌هاي عبري نقش شده كه به صحت قسمتي از مندرجات «كتاب پادشاهان» «تورات» گواهي مي‌دهد. بنابراين، نوشته‌هاي «تورات» را بايد تا زماني كه خلاف آنها به ثبوت نرسيده، به صورت موقت، صحيح بدانيم. رجوع كنيد به كتاب «مصر و اسرائيل»، تأليف پتري، چاپ لندن، سال 1925، ص 108.

 

 

 

يهوديان چنان معتقد بودند كه ملت ابراهيم از شهر اور، واقع در سومر، مهاجرت كرده و، در حوالي 2200ق‌م و هزار سال قبل از موسي، در فلسطين مستقر شده‌اند؛ پيروزي ايشان بر كنعانيان همان استيلاي عبرانيان بر زميني بوده است كه خدا به آنان وعده داده بود. امرافل كه در سفر پيدايش (1014) به عنوان «شاه شنعار در آن ايام» به نام وي اشاره شده، محتملا همان امرپل، پدر حموربي، است كه پيش از وي بر بابل سلطنت مي‌كرده است. در منابع معاصر هيچ اشارة مستقيمي به خروج يهوديان از مصر يا تسخير كنعان نشده، و تنها اشارة غير مستقيمي بر روي يكي از كتيبه‌هاي مرنپتاح، فرعون مصر (حوالي 1225 ق‌م)، موجود است كه قسمتي از آن را در اينجا نقل مي‌كنيم:

 

شاهان مغلوب شدند و گفتند: «سلام!»…

 

تحنو ويران شد،

 

سرزمين حتيها آرام گرفت،

 

كنعان به يغما رفت، و شر بر سر آن فرو ريخت؛…

 

اسرائيل غمگين شد، و ديگر تخمة او بر جاي نيست؛

 

فلسطين بيوه‌زني براي مصر شد؛

 

همة سرزمينها متحد شدند، و آرامش بر همه حكمفرما شد؛

 

هر كه آشوبگر بود در بند شاه مرنپتاح درآمد.

 

 

اين گفته‌ها دليل آن نيست كه مرنپتاح همان فرعوني باشد كه بني‌اسرائيل درزمان وي از مصر بيرون رفته‌اند؛ تنها چيزي كه از آن دستگير ما مي‌شود اين است كه سپاهيان مصر بار ديگر بر فلسطين دستبرد زده‌اند. نمي‌توانيم بگوييم كه چه وقت يهوديان به مصر درآمده‌اند، يا اينكه درآمدن آنان به اين سرزمين آزادنه بوده يا به صورت بندگان و اسيران ايشان را به مصر برده‌اند.1 شايد بهتر آن باشد چنين فرضي كنيم كه نخستين مهاجران يهودي به مصر عدة كمي بوده‌اند، و چندين هزار اسرائيلي كه در زمان حضرت موسي در مصر بوده‌اند، نتيجة توالد و تناسل فراوان اين قوم بوده است، و مانند عادت هميشگي اين ملت «هر وقت شكنجه و عذاب بيشتري مي‌ديده‌اند، عددشان بيشتر مي‌شده است.» داستان «بندگي» يهوديان در مصر، ماجراي كار كشيدن برده‌وار از آنان در ساختمانهاي بزرگ، و سركشي و فرار يا مهاجرت ايشان به آسيا، در ضمن خود، آثار و علايمي دارد كه از صحت اساس آن حكايت مي‌كند، و البته مانند همة داستانهاي تاريخي دوره‌هاي قديم خاورزمين با بسياري از گفته‌هاي عجيب و حوادث فوق‌الطبيعه در هم آميخته‌اند. حتي داستان موسي را نبايد بدون بحث و تحقيق، و از روي شتابزدگي، رد كنيم، ولو اينكه عاموس و اشعيا، كه خطبه‌هاي ايشان ظاهراً يك قرن مقدم بر زمان تأليف اسفار پنجگانة تورات بوده است، هيچ نامي از موسي نبرده باشند.2

 

در آن هنگام كه موسي بني‌اسرائيل را به كوه سينا هدايت مي‌كرد، در راهپيمايي خود، از همان طريقي مي‌رفت كه هيئتهاي مصري اكتشاف و استخراج فيروزه، هزار سال قبل از وي، از آن راهها آمدو شد مي‌كردند. داستان چهل سال سرگرداني بني‌اسرائيل در بيابان، كه در نظر اول غيرقابل قبول به نظر مي‌رسد، اكنون بسيار معقول و پذيرفتني جلوه مي‌كند، چه سرگذشت‌ قومي است كه به حالت بدوي زندگي مي‌كرده و در طول مدت حيات خود بيابانگرد بوده است؛ تسخير كنعان نيز، خود، مثال ديگري است از كارهاي قبايل بيابانگرد گرسنه‌اي كه ناگهان بر قوم سكونت گزيده در محل ايمن و پرنعمتي دست پيدا مي‌كنند. فاتحان هر اندازه توانستند، از كنعانيان كشتند و با آنان كه زنده ماندند زناشويي كردند. كشتار وخونريزي حدي نداشت؛ (چنانكه از كتاب مقدس برمي‌آيد) اين قتل عام به فرمان خدا و براي رضاي او صورت گرفته است. جدعون، در آن هنگام كه دو شهر را مسخر كرد، 120,000 نفر از مردان آنجا را كشت؛ تنها در سالنامه‌هاي آشوري است كه چنين كشتار بيش از اندازه، و آساني شمارش كشتگان در جنگها، را مي‌توان ديد. گاهي در اخبار آن زمان خوانده مي‌شود كه: «زمين از جنگ آرام گرفت.» موسي سياستمدار و پرحوصله بود، ولي يوشع خشكي و درشتي جنگاوران داشت؛ موسي بي‌آنكه به خونريزي متوسل شود حكومت مي‌كرد و تنها با تكرار سخناني كه ميان او و خدايش گذشته بود مردم را نگاه مي‌داشت، اما يوشع از دومين قانون طبيعت پيروي مي‌كرد- هركس بيشتر بكشد، بيشتر زنده خواهد ماند. با پيروي از اين روش واقعبينانه و چشم پوشيدن از احساسات و عواطف بود كه قوم يهود ارض موعود را به تصرف خود درآورد.

 

--------------------------------------------------------------------------------

1. شايد رفتن بني‌اسرائيل به مصر پس از تسلط هيكسوسها بر آن سرزمين بوده، و تصور مي‌كرده‌اند كه چون هيكسوسها قومي سامي هستند، در مصر تحت حمايت ايشان قرار خواهند گرفت پتري، با اعتماد بر «تورات»، كه مدت اقامت يهوديان را در مصر چهارصد و سي سال مي‌نويسد، تاريخ ورود اين قوم را به درة نيل سال 1650 ق‌م و تاريخ خروج آنان را سال 1220ق‌م مي‌داند.

 

2. منتحو، مورخ مصري قرن سوم ق‌م، به نقل يوسفوس، مي‌گويد كه سبب خروج بني‌اسرائيل از مصر آن بود كه مصريان مي‌خواستند از شر طاعوني كه در ميان يهوديان بنده و بدبخت پيدا شده بود خلاص شوند؛ همو مي‌گويد كه خود موسي كاهني مصري بود كه به تبليغ در ميان يهوديان «مجذوم» پرداخت و قواعد پاكيزگي را، كه در ميان كاهنان مصري معمول بود به آنان آموخت نويسندگان يوناني و رومي نيز اين توضيح را دربارة خروج تكرار مي‌كنند، ولي چون تمايل ضد سامي داشته‌اند، گفتة آنان چندان مورد اعتماد نيست. در «تورات» آيه‌اي است كه گفتة وارد را، كه خروج بني‌اسرائيل را نوعي اعتصاب از كار مي‌شمارد، تأييد مي‌كند، و آن آيه اين است: «پس پادشاه مصر بديشان گفت: اي موسي و هارون، چرا قوم را از كارهاي خود باز مي‌داريد؟ به شغلهاي خود برويد. «موسي»(Moses) پيش از آنكه نامي يهودي باشد، نامي مصري است؛ و شايد شكل كوتاه شدة احمس (Ahmose) بوده باشد. استاد گارستانگ، عضو هيئت علمي مارستن، وابسته به دانشگاه ليورپول، اظهار مي‌دارد كه در گورهاي شاهان اريحا مداركي به دست آورده كه از روي آنها ثابت مي‌شود موسي (درست در سال 1527 ق‌م)، به وسيلة شاهزاده خانمي كه پس از آن به نام حتشپسوت ملكة بزرگ مصر شد، نجات يافت، در دربار او ترقي كرد، از ندماي او شد، و در زماني كه دشمن اين ملكه- يعني تحوطمس سوم- به تخت نشست، از مصر گريخت. وي معتقد است كه آثار بازماندة آن گورها داستان سقوط اريحا (صحيفة يوشع، باب ششم) را تأييد مي‌كند؛ اين دانشمند تاريخ سقوط را حوالي 1400 ق‌م، تاريخ خروج را حوالي 1447 ق‌م مي‌داند. چون اين تاريخها با تكيه بر ظرفهاي سفالي و سوسكهاي موجود در آن گورها تهيه شده، با شك آميخته به احترام بايد آنها را پذيرفت.

 

 

 

II – سليمان در اوج افتخار خويش

 

اصل يهود- ظواهر- زبان- سازمان اداري- داوران و شاهان- شائول- داوود- سليمان- ثروت او- هيكل- پيدايش مشكل اجتماعي در بني‌اسرائيل

 

 

تنها چيزي كه دربارة اصل نژادي يهود مي‌توان گفت اين گفتة مبهم است كه آن قوم از نژاد سامي بوده، و با ساميان ديگر ساكن آسياي باختري وجه تمايز و اختلاف دقيقي نداشته‌اند؛ تاريخ يهود است كه سازندة اين قوم به شمار مي‌رود، نه اينكه يهوديان تاريخ خود را ساخته باشند. يهوديان، در آغاز ظهور خود، آميخته‌اي از نژادهاي گوناگون بودند؛ حق اين است كه وجود نژادي «خالص»، كه توانسته باشد در ميان صدها جريان اختلاط نژادي خاور نزديك، به همان خلوص اولية خود باقي بماند، امري است كه به معجزه شباهت دارد، . تصور چنين نژادي براي عقل غير ممكن است. ولي اين را بايد گفت كه، درميان نژادهاي اين ناحيه، نژاد يهوديان از همه خالصتر مانده، چه، جز هنگامي كه ناچار بودند، با نژادهاي ديگر از راه زناشويي آميزش پيدا نكرده‌اند؛ به همين جهت است كه هر چه بهتر نژاد خود را حفظ كرده و سخت به آن متمسك مانده‌اند. صورت اسيران عبراني، كه در نقشهاي مصري و آشوري ديده مي‌شود، با وجود آنكه هنرمندان آن زمان در كار خود دقتي نداشته‌اند، با صورت يهوديان امروز شباهت فراوان دارد. در آن نقشها، بيني دراز و برگشتة حتي1 و گونه‌هاي برجسته و موي شكنجدار سر و ريش قابل توجه است، گرچه از اثر نيش قلم حجاران در نقشهاي كاريكاتوري مصري، لاغري اندام آميخته به استحكام، و روحية عناد و لجاج و حيله‌گريي كه از زمان پيروان «ستبر گردن» موسي تا بدويان و بازرگانان اسرارآميز زمان حاضر وجود دارد، هرگز خوانده نمي‌شود. يهوديان، در ايام فتوحات نخستين خود، پيراهنهاي بلند ساده مي‌پوشيدند و كلاههاي كوتاه و سرپوشهايي شبيه عمامه بر سر مي‌گذاشتند و كفشهاي راحتي به پا مي‌كردند؛ بتدريج كه ثروتمند شدند، به جاي كفش راحتي، كفش چرمي پوشيدند و بر روي پيراهنهاي خود قباهاي حاشيه‌دار به تن كردند. زنان ايشان – كه از زيباترين زنان قديم به شمار مي‌روند1- به گونه‌هاي خود غازه مي‌ماليدند و در چشم سرمه مي‌كشيدند و خود را با همه گونه جواهر و زينت مي‌آراستند، و از روشهاي تازة آرايش بابل و نينوا و دمشق و صور پيروي مي كردند.

 

زبان عبري در ميان زبانهاي عالم به پربانگي مجلل شهرت داشت، و با آنكه حروف حلقي در آن وجود داشته، سرشار از موسيقي مردانه بوده است. رنان دربارة اين زبان مي‌گويد كه: «همچون تيردان پر از تيرهاي فولادي، و مانند شيپوري برنجي است كه در هوا طنين انداخته باشد.» اين زبان با زباني كه فنيقيان يا مو‌آبيان با آن تكلم مي‌كردندتفاوت چندان نداشته است. الفباي خطنويسي يهوديان ارتباط نزديكي با حروف الفباي فنيقي داشت؛ بعضي از دانشمندان معتقدند كه اين كهنه‌ترين الفباي شناخته شده است. در بند آن نبودند كه حركات را به حروف ضميمه كنند و آنها را بنويسند؛ اين كار را به عهدة خواننده مي‌گذاشتند كه خود حركات را از مفهوم عبارت استخراج كند – حتي تا امروز هم حركت و اعراب در خط عبري همچون علامتي است كه براي آراستن حروف بيصدا به كار مي‌رود.

 

--------------------------------------------------------------------------------

1. به فصل يازدهم مراجعه شود.

2. رجوع كنيد به داستان استر، و اوصافي كه از رفقة و بتشبع و نظاير آنان در «تورات» آمده.

 

 

 

مهاجمان و جنگاوران يهودي هرگز ملت متحد شده‌اي را تشكيل ندادند، بلكه تا مدت درازي به صورت دوازده قبيله (اسباط دوازده‌گانه) به سر مي‌بردند كه هر سبط قبيله، گاهي كمتر و زماني بيشتر، داراي استقلال بود و حكومت آنها بر اساس دولت نبود، بلكه بر پاية رياست و فرمانروايي پدر در خانواده تكيه داشت. مسنترين فرد هر خانواده در مجلس مشاوره‌اي از شيوخ نظير خود شركت مي‌كرد، كه آخرين مرجع قانونگذاري يا دادگستري قبيله به شمار مي‌رفت؛ هر وقت اوضاع و احوال ايجاب مي‌كرد سران همة قبايل، با يكديگر انجمن مي‌كردند و به همكاري دسته جمعي مي‌پرداختند. خانواده براي كاشتن زمين و چراندن گله شايسته‌ترين واحد اقتصادي بود، و اين خود منبع قوت و نفوذ كلمه و قدرت سياسي آن را تشكيل مي‌داد. در خانواده تا اندازه‌اي جنبة اشتراكي وجود داشت. اين، خود، از شدت وحدت سازمان پدرشاهي و تسلط مطلق پدر بر آن مي‌كاست؛ در آن زمان كه جنبة فرديت بيشتر غلبه پيدا كرده بود، پيامبران بني‌اسرائيل به ياد همان روزهاي گذشته مي‌افتادند و بر آن حسرت مي‌خوردند. در زمان سليمان كه صنعت به شهرها راه يافت و، خود، عنوان واحد اقتصادي توليد را پيدا كرد، اقتدار خانواده، مانند آنچه در زمان حاضر ديده مي‌شود، كاهش يافت، و سازمان فطري و ابتدايي زندگي قوم يهود متزلزل شد.

 

«داوران» كه همة قبايل يهود گاهگاهي از آنها اطاعت مي‌كردند، قضات رسمي نبودند، بلكه از ميان رؤساي عشاير يا سرداران جنگي برمي‌خاستند، حتي اگر كاهن هم بودند باز چنين بود. «در ميان بني‌اسرائيل، در آن زمان پادشاهي نبود؛ بلكه هركس آنچه را به نظر خود حق و درست مي‌دانست انجام مي‌داد.»‌ ‌ بعدها ضرورتهاي شديد جنگ اوضاع و احوال را دگرگون ساخت؛ خطر تسلط فلسطيان بر يهود عامل مهمي بود كه اسباط را به صورت موقت در زير پرچم واحدي درآورد و آنان را بر آن داشت كه براي خود پادشاهي برگزينند. سموئيل نبي، بني اسرائيل را از پاره‌اي ناراحتيها و خطراتي كه از تسلط فرمانروايي يك فرد پيش خواهد آمد آگاه ساخته است.

 

 

و سموئيل تمامي سخنان خداوند را به قومي كه از او پادشاه خواسته بودند بيان كرد؛ و گفت: رسم پادشاهي كه بر شما حكم خواهد نمود اين است كه پسران شما را گرفته، ايشان را برارابه‌ها و سواران خود خواهد گماشت، و پيش ارابه‌هايش خواهند دويد؛ ايشان را سرداران هزاره و سرداران پنجاهه براي خود خواهد ساخت؛ و بعضي را براي شيار كردن زمينش و درويدن محصولش و ساختن آلات جنگش و اسباب ارابه‌هايش تعيين خواهد نمود؛ و دختران شما را براي عطركشي و طباخي وخبازي خواهد گرفت؛ و بهترين مزرعه‌ها و تاكستانها و باغات زيتون شمارا گرفته، به خادمان خود خواهد سپرد. و ده يك زراعات و تاكستانهاي شما را گرفته، به خواجه‌سرايان و خادمان خود خواهد داد؛ و غلامان و كنيزان و نيكوترين جوانان شما را و الاغهاي شما را گرفته، براي كار خود خواهد گماشت؛ و ده يك گله‌هاي شما را خواهد گرفت، و شما غلام او خواهيد بود؛ در آن روز از دست پادشاه خود، كه براي خويشتن برگزيده‌ايد،‌ فرياد خواهيد كرد، و خداوند در آن روز شما را اجابت نخواهد نمود؛ اما قوم از شنيدن قول سموئيل ابا نمودند و گفتند: ني، بلكه مي‌بايد بر ما پادشاهي باشد تا ما نيز مثل ساير امتها باشيم و پادشاه برما داوري كند و پيش روي ما بيرون رفته، در جنگهاي ما براي ما بجنگد.1

 

شاه اول ايشان شائول، با خير و شركارهاي خويش، بسيار چيزها به قوم بني‌اسرائيل آموخت: شجاعانه مي‌جنگيد و از درآمد مزرعة خود در جلعاد بسادگي زندگي مي‌كرد و در پي‌يافتن داوود جوان بود تا او را به قتل برساند؛ هنگامي كه از برابر فلسطيان فرار مي‌كرد، سر او را بريدند. يهوديان پس از وي بزودي دريافتند كه جنگهاي جانشيني برتخت سلطنت از لوازم حكومت سلطنتي است. اگر حماسة كوچك شائول و يوناتان و داوود تنها شاهكار ادبي مجعول نباشد2

 

«داوران» كه همة قبايل يهود گاهگاهي از آنها اطاعت مي‌كردند، قضات رسمي نبودند، بلكه از ميان رؤساي عشاير يا سرداران جنگي برمي‌خاستند، حتي اگر كاهن هم بودند باز چنين بود. «در ميان بني‌اسرائيل، در آن زمان پادشاهي نبود؛ بلكه هركس آنچه را به نظر خود حق و درست مي‌دانست انجام مي‌داد.»‌ ‌ بعدها ضرورتهاي شديد جنگ اوضاع و احوال را دگرگون ساخت؛ خطر تسلط فلسطيان بر يهود عامل مهمي بود كه اسباط را به صورت موقت در زير پرچم واحدي درآورد و آنان را بر آن داشت كه براي خود پادشاهي برگزينند. سموئيل نبي، بني اسرائيل را از پاره‌اي ناراحتيها و خطراتي كه از تسلط فرمانروايي يك فرد پيش خواهد آمد آگاه ساخته است.

 

از آن جهت كه از اين شخصيتها جز در تورات در جاي ديگر اسمي برده شهر اورشليم، كه داوود آن را پايتخت قرار داده بود، از صلح و آرامشي كه پيش از آن مانندش را نديده بود برخوردار شد و ثروت و شكوه آن افزايش پيدا كرد. در آغاز كار، اين شهر بر كنار چاهي ساخته شده بود 3 و، چون بر بالاي بلندي مسلط بر جلگة اطراف خود قرار داشت، رفته رفته به صورت دژي درآمد؛ اگر چه در كنار راههاي بزرگ بازرگاني واقع نبود، در زمان سليمان، به صورت يكي از پركارترين بازارهاي خاور نزديك درآمد. روابط نزديكي را كه داوود با حيرام، شاه صور، برقرار كرده بود، پسرش سليمان تقويت كرد و بازرگانان فنيقي را تشويق كرد كه كاروانهاي بازرگاني خود را از اراضي فلسطين عبور دهند؛ در زمان وي، تجارت پرسودي از مبادلة محصولات كشاورزي فلسطين با مصنوعات صور و صيدا براي مردم آن سرزمين فراهم آمد. ناوگان بازرگاني در درياي سرخ به راه انداخت و حيرام را متقاعد ساخت كه در بازرگاني با بلاد عرب و افريقا، به جاي مصر، از اين راه دريايي استفاده كند. محتمل است كه سليمان از جزيرة‌العرب استخراج طلا كرده باشد؛ سرزمين اوفير، كه از آن سنگهاي گرانبها بيرون مي‌آورده، در همين ناحيه بوده است؛ از همين سرزمين اعراب است كه ملكة سبا نزد او آمده و خواستار دوستي او شده- و شايد براي كمك خواستن نزد وي آمده باشد. گفته شده است كه: «وزن طلايي كه در يك سال نزد سليمان رسيد ششصد و شصت و شش وزنة [تالنت] طلا بود »؛ اگر چه اين درآمد را نمي‌توان با درآمدهاي بابل و نينوا و صور مقايسه كرد، همين اندازه سليمان را از ثروتمندترين شاهان زمان خود ساخته بود.4

 

پاره‌اي از اين ثروت را به مصرف خوشگذرانيهاي شخصي خويش مي‌رسانيد؛ مخصوصاً ولع فراواني در جمع‌آوري كنيزكان و همخوابگان داشت- گرچه مورخان، براي آنكه از درجة شگفت‌انگيزي مطلب بكاهند، شمارة هفتصد زن و سيصد كنيزك وي را بترتيب به شصت و هشتاد تقليل داده‌اند. احتمال دارد كه سليمان با بعضي از اين مواصلتها مي‌خواسته است دوستي خود را با مصر و فنيقيه استوارتر كند؛ و شايد محرك وي نيز، مانند رامسس دوم، نيروي توليد مثل فراوان بوده، و به آن وسيله مي‌خواسته است اين قابليت جنسي را در فرزندان فراواني پس از خود برجاي گذارد. ولي بيشتر درآمد مملكت به مصرف تحكيم اصول حكومت و زيبا ساختن پايتخت مي‌رسيد. ارگي را كه شهر برگرد آن ساخته شده بود مرمت كرد؛ در جاهاي مهم كشور قلعه‌ها ساخت و پادگانهاي نظامي برقرار كرد، تا خيال فتنه و آشوب را از سر مهاجمان خارجي و آشوبگران داخلي، هردو، دور كند؛ از لحاظ اداري، مملكت خود را به دوازده ناحيه قسمت كرد، و مخصوصاً تعهد داشت كه اين تقسيمبندي با محل سكونت اسباط دوازده‌گانة بني‌اسرائيل مطابق نباشد؛ اميد داشت كه به اين وسيله انديشة تجزيه‌طلبي قبيله‌اي را در ميان آن اسباط خاموش كند و همه را به صورت ملت واحدي درآورد. ولي سليمان در اين كار موفقيتي به دست نياورد؛ چون وي سقوط كرد، دولت يهود هم از ميان رفت. يكي از وسايلي كه براي ازدياد درآمد به كار مي‌برد آن بود كه هيئتهايي را براي استخراج معادن گرانبها، و وارد كردن كالاهاي تجملي و نادر از قبيل «عاج و ميمون و طاووس»، اعزام مي‌داشت، و اين گونه چيزها را به كساني كه تازه ثروتهاي هنگفت به چنگ آورده بودند به بهاي سنگين مي‌فروخت. از كاروانهايي كه از سرزمين فلسطين مي‌گذشت باج مي‌گرفت؛ بر همة رعاياي خود ماليات سرانه قرار داده بود؛ از هريك از نواحي كشور، جز ناحيه‌اي كه خاص خود او بود، ماليات معيني مي‌گرفت؛ تجارت ريسمان و اسب و ارابه در انحصار دولت بود. ‌يوسفوس اين نكته را با تأكيد بيان مي كند كه سليمان «نقره را به اندازه‌اي در اورشليم فراوان كرده بود كه حكم سنگ كوچه را داشت.» در آخر كار، بر آن شد كه، با ساختن هيكل تازه‌اي براي يهوه و كاخ جديدي براي خويش، بر زينت و تجمل شهر بيفزايد.

 

پريشاني زندگي يهوديان در آن زمان تا حدي از اينجا دستگير مي‌شود كه ظاهراً تا زمان سليمان، در تمام سرزمين يهود، حتي در اورشليم، اصلا هيكلي وجود نداشته است. يهوديان يا در مذبحهاي خصوصي، يا بر معبدهاي كوچك بالاي تپه‌ها قربانيهاي خود را به يهوه تقديم مي‌كردند. سليمان ثروتمندان شهرها را جمع كرد و فكر خود را براي ساختن هيكلي اعلام داشت، و از خزانة خاص خود مقادير زيادي سيم و زر و مفرغ و آهن و چوب و سنگهاي قيمتي به آن اختصاص داد و از روي مهرباني اظهار داشت كه اعانه‌هاي همة هموطنان براي آن پذيرفته مي‌شود. اگر بتوانيم گفتة نقل‌كنندة روايت را بپذيريم، بايد بگوييم كه مردم پنج هزار تالنت زر، و دو برابر آن سيم، و آن اندازه آهن و مفرغ كه براي ساختن هيكل لازم بود، تقديم كردند «و هركس كه سنگهاي گرانبها نزد او يافت مي‌شد، آنها را به خانة خداوند داد.» براي بناي هيكل، محلي بر بالاي تپه‌اي انتخاب شد؛ پاية ديوارهاي آن را، مانند ديوارهاي پارتنون، بر روي سنگهاي آن تپه گذاشتند.5 سبك ساختمان، همان سبكي بود كه فنيقيان از مصر گرفته و تزيينات آشوري و بابلي را بر آن افزوده بودند. اين هيكل همچون كليسايي به تمام معناي كلمه نبود، بلكه به صورت يك چهارديواريي بود كه در ميان آن چندين بنا ساخته بودند. ساختمان اصلي آن حجم متوسطي داشت به طول تقريبي سي و هشت، و عرض هفده، و ارتفاع شانزده متر، كه درازاي آن در حدود نصف پارتنون و ربع كليساي شارتر مي‌شود. عبرانياني كه از همه جاي سرزمين يهوديه در كار ساختن معبد شركت كردند و سپس در آن به عبادت پرداختند، اين بنا را يكي از عجايب عالم مي‌شمردند؛ و جاي سرزنشي برايشان نيست، چه معابد بسيار بزرگتر طيوه و بابل و نينوا را نديده بودند. در داخل هيكل، سردر مرتفعي، به بلندي چهل و چهارمتر، ساخته و روي آن را با طلا پوشانيده بودند. اگر بنا باشد روايت تنها سندي را كه در اين خصوص موجود است باور كنيم، در همه جاي هيكل طلا به مقدار زياد به كار رفته بود؛ روي تيرهاي سقف اصلي ساختمان، روي ستونها، درها، ديوارها، شمعدانها، چهلچراغها، گلگيرهاي فتيله‌ها، قاشقهاي روغن كردن درچراغ، و عود سوزها، همه، با طلا پوشيده شده بود، و «يكصد حوضچة زرين» در آنجا وجود داشت. سنگها و گوهرهاي گرانبها جاهاي مختلف هيكل را تزيين مي‌داد؛ مجسمه‌هاي دو فرشته را، كه صفحات طلا بر روي آنها نصب شده بود، به عنوان نگاهباني در كنار «تابوت عهد» قرار داده بودند. ديوارها را با سنگهاي بزرگ چهارگوش، و سقف و ستونها و درها را با چوب زيتون و ارز ساختند. بيشتر مصالح ساختماني را از فنيقيه آوردند، و كارهاي فني عمده به دست صنعتگران صوري و صيدايي صورت گرفت. كارهايي كه مهارت فني لازم نداشت برعهدة 150000 نفر كارگر بود، كه مطابق عادت معمول آن زمان، بدون رحم و شفقت، آنان را به بيگاري گرفته بودند.

 

--------------------------------------------------------------------------------

1. اين قسمت، از ترجمة فارسي «كتاب مقدس»، كه از زبانهاي اصل عبراني و كلداني و يوناني ترجمه شده و در سال 1925 به نفقة انجمن پادشاهي كتاب مقدس در لندن به چاپ رسيده، نقل شد؛ نيز هرجا كه اسامي خاص يا قطعاتي از «كتاب مقدس» در متن آمده، به مأخذ همين ترجمه بوده است.- م.

2. مانند افسانة زيباي شمشون، كه مشعلهايي به دم سيصد روباه بست و آنها را در ميان محصولات فلسطيان رها كرد و همة آنها را آتش زد، و با استخوان آروارة خري هزار مرد را كشت

3. در نامه‌هاي تل‌العمارنة اسم اين شهر به دو صورت اورسليمو و اورسليم آمده است.

4. دربارة ارزش تالنت، در زمانهاي باستاني خاور نزديك، به آنچه در صفحة 270 آورديم مراجعه شود. البته بهاي يك تالنت طلا بر حسب زمان تغيير مي‌كرده است، ولي اگر بگوييم قدرت خريد يك تالنت طلا در زمان سليمان 10,000 دلار كنوني بوده، سخني به گزاف نگفته‌ايم. محتمل است كه نويسندة عبري به صورت ادبي اين مطلب را نوشته باشد؛ به همين جهت نبايد ارقامي را كه ذكر كرده جدي تلقي كنيم. هر كس بخواهد در خصوص نوسانات ارزش پول عبري در آن زمانهاي دور اطلاع حاصل كند، بايد به دو مقالة «سكه‌ها» و «شاقل» در «دايرة‌المعارف يهودي» مراجعه كند. سكه‌هايي واقعي، كه به صورت حلقه‌ها و شمشهاي سيم و زر نباشد، تا سال 650ق‌م در فلسطين روي كار نيامده بود.

5. ظاهراً محل اين هيكل در همان جا قرار داشته كه بعدها مسلمانان بر روي آن مسجد موسوم به الحرم‌الشريف را ساخته‌اند، ولي از آن بناي قديمي تا كنون هيچ اثري به دست نيامده.

 

 

 

هفت سال وقت به مصرف ساختمان هيكلي رسيد كه مدت چهار قرن جايگاه باشكوه يهوه بود. پس از آن، صنعتگران كارآمد سيزده سال ديگر به كار پرداختند تا كاخي بزرگتر از هيكل بسازند، كه سليمان و زنانش در آن منزل كنند. تنها يكي از قسمتهاي اين كاخ، به نام «خانة جنگل لبنان»، چهار برابر هيكل وسعت داشت. ديوارهاي ساختمان اصلي كاخ را با پاره‌سنگهايي به طول چهار مترونيم ساخته و آنها را با مجسمه‌ها و نقش برجسته‌ها و نقاشيهايي به سبك آشوري آراسته بودند. در آن كاخ تالارهايي وجود داشت كه شاه مهمانان بزرگ را به حضور خود مي‌پذيرفت، و قسمتهايي براي محل سكونت خصوصي شاه، و قسمتهاي جداگانه‌اي براي زنان سوگلي حرم در آن ساخته بودند؛ نيز اسلحه‌خانه‌اي در آن كاخ بود كه آخرين پاية دستگاه حكومت به شمار مي‌رفت. از آن بناي عظيم يك پاره سنگ هم برجاي نمانده، و حتي جاي ساختمان معلوم نيست كه كجا بوده است!

 

سليمان، پس از آنكه پايه‌هاي مملكت خويش را مستقر ساخت، بر آن شد كه ازنعمتي كه نصيب وي شده هرچه بيشتربرخوردار شود. هر چه ايام سلطنت وي درازتر مي‌شد، از توجه او به دين مي‌كاست و آمد و شد وي در حرامخانه بر رفتن به هيكل افزوني مي‌يافت. وقايع‌نگاران تورات، از اينكه سليمان، بنابر زندوستي، قربانگاههايي براي خدايان بيگانه ساخته و زنان خارجي وي در آنجاها به عبادت پرداخته‌اند، بسيار وي را ملامت كرده و هرگز بيطرفي فلسفي- و شايد سياسي- وي را، در برابر خدايان مختلف، قابل بخشيدن ندانسته‌اند. ملت اسرائيل به حكومت سليمان به چشم احترام مي‌نگريست، ولي در اينكه او خود را مركز همة كارها قرار داده بود نسبت به وي حالت شك و ترديدي داشت. در ساختن هيكل و كاخ، جان و مال فراوان صرف شده بود؛ سازندگان اين بناها به همان چشمي به آنها نظر مي‌كردند كه كارگران اهرام مصر به‌آن اهرام مي‌نگريستند. نگاهداري آن بناها مستلزم اين بود كه ماليات فراوان از مردم گرفته شود، و تا كنون هيچ حكومتي نتوانسته است كاري كند كه مردم پرداختن ماليات را دوست داشته باشند. در آن هنگام كه سليمان از دنيا رفت، شيرة قوم اسرائيل كشيده شد و طبقه‌اي از كارگران فقير و بيكار و ناراضي برجاي مانده بود كه كاري نداشتند؛ رنج فراواني كه اين طبقه را مي‌آزرد سبب آن شد كه دين جنگي يهوه به صورت دين سوسياليستي انبياي بني‌اسرائيل درآيد.

 

 

II – خداي جنگاوران

 

چندخدايي-يهوه- اعتقاد به بزرگترين خدا- خصايص دين عبراني- انديشة گناه- قرباني- ختنه‌كردن- روحانيت- خدايان عجيب

 

 

پس از انتشار كتاب شريعت [= اسفار پنجگانة تورات] ، ساختمان اورشليم مهمترين حادثة داستان حماسي قوم يهود به شمار مي‌رود. آن معبد تنها خانة يهوه نبود، بلكه عنوان مركز روحاني يهود، پايتخت آن قوم، و وسيلة انتقال سنن و آداب ايشان را داشت، و همچون منار يادگاري بود كه، در طي قرنها سرگرداني بر روي زمين، پيوسته يهوديان به آن نظر داشته‌اند. از اين گذشته، در بالا بردن سطح دين عبراني، و رساندن آن از درجة يك شرك ابتدايي به درجة يك ايمان بيگذشت و راسخ سهم بزرگي داشته، و خود اين ايمان نيز يكي از عقايد خلاق تاريخ بشريت به شمار مي‌رود.

 

يهوديان، در آغاز پيدايش خود بر صحنة تاريخ، بدويان بيابانگردي بودند كه از اجنة هوا مي‌ترسيدند و سنگ و چهارپا و گوسفند وارواح غارها و تپه‌ها را مي‌‌پرستيدند. هرگز از پرستش گاو و گوسفند وبره غافل نماندند؛ حضرت موسي، چنانكه مي‌دانيم، نتوانست عادت «گوسالة طلايي» پرستيدن را، بتمامي، از ميان قوم خود ريشه‌كن كند، زيرا عبادت و تقديس مصريان نسبت به گاو نر هنوز از يادها نرفته بود، و مدتهاي دراز اين جانور نيرومند علفخوار رمز يهوه به شمار مي‌رفت. در سفر خروج (32 . 25 –28) مي‌خوانيم كه چگونه موسي، به كمك لاويان- يعني طبقة كاهنان-، سه هزار از ايشان را به كيفر بت‌پرستي كشت.1 در تاريخ قديم يهود دلايل فراواني است كه از مارپرستي آن قوم حكايت مي‌كند؛ از تصوير ماري كه در قديميترين آثار يهودي ديده مي‌شود گرفته تا مار مسيني كه موسي آن را ساخت و يهوديان در زمان حزقيا (حوالي 720ق‌م) در هيكل خود به پرستش آن پرداختند. مار در نظر يهوديان، مانند بسياري از ملتهاي ديگر، جانور مقدسي بود؛ از آن جهت كه اين جانور را رمز نري بارآور مي‌دانستند؛ و نيز از آن جهت كه اين حيوان نمايندة حكمت و زيركي و جاودانگي به شمار مي‌رفت، و از آن گذشته مي‌توانست سر و ته بدن خود را به يكديگر متصل كند. بعضي از عبرانيان، بعل را، مانند «لينگه» در نظر هنديان، به صورت سنگ مخروطي شكلي مجسم مي‌ساختند و آن را تقديس مي‌كردند، و به تصور ايشان اصل نري در توليدمثل به شمار مي‌رفت و عنوان شوهر زمين و باروركنندة آن را داشت. همان‌گونه كه پرستش خدايان متعدد اوليه به صورت پرستش ملايكه و قديسان، و نيز به صورت «ترافيم»، يا بتهاي كوچك قابل حمل و نقل، درآمده بود كه آنها را به عنوان خداهاي خانگي تقديس مي‌كردند، معتقدات سحري نيز، كه در آداب پرستش قديم وجود داشت، با وجود جلوگيري انبيا و كاهنان، تا زمانهاي متأخر در ميان يهوديان برقرار ماند. چنان به نظر مي‌رسد كه مردم موسي و هارون را جادوگر و مروج غيبگويي و سحر مي‌دانسته‌اند. پيشگويي از آينده گاهي با بيرون انداختن نرد «اوريم» و «توميم» از صندوقي (افود) صورت مي‌گرفت- و اين خود عادتي است كه هنوز براي پي‌بردن به مشيت خدايان از آن استفاده مي‌شود. كاهنان يهود سخت در مقابل اين عادات مقاومت كردند و مردم را به آن مي‌خواندند كه تنها به يك نيروي سحري ايمان داشته باشند، كه همان نيروي قرباني و نماز و صدقه است.

 

رفته رفته مفهوم يهوه به عنوان تنها خداي ملي تشكل يافت، و به اين ترتيب دين يهودي وحدت و سادگي خاصي پيدا كرد و از پريشاني شركي كه بر سرزمين بين‌النهرين حكمفرما بود بيرون آمد و به مقام بلندي رسيد. ظاهراً چنان به نظر مي‌رسد كه يهوديان فاتح يكي از خدايان كنعاني به نام يهو2 را انتخاب كرده و از آن، خداي سخت و صلب و جنگاور و گردنفرازي مطابق تصور خود ساختند و محدوديتهايي براي آن قايل شدند كه آدمي دوستار آن است. مثلا آن خدا از مردم نمي‌خواهد كه معتقد به همه چيز دانستن او باشند؛ شاهد بر اين مدعا آن است كه وي از يهوديان خواست كه برخانه‌هاي خود خون گوسفندان قرباني بپاشند، تا چون خدا مي‌خواهد مردم مصر را هلاك كند، آنان را بشناسد و نادانسته هلاكشان نسازد؛ ديگر آنكه اين خدا معصوم از خطا نيست؛ بدترين خطايي كه از وي سرزده آفرينش آدم و رضايت دادن به پادشاهي شائول بوده است كه بر آنها پشيمان شده، و در آن زمان اين پشيماني براي وي دست داده كه فرصت گذشته بود. گاهگاهي علامت حرص و شره و خشم و عطش خون و هوس و كج‌خلقي در اين خدا مشاهده مي‌شود: «و رأفت مي‌كنم، بر هر كه رئوف هستم. و زحمت خواهم كرد، بر هر كه رحيم هستم.» از مكر و حيله‌اي كه يعقوب براي انتقام گرفتن از لابان به كار مي‌برد خرسند است؛ ضمير و وجدان وي، مانند كشيشي كه واردميدان سياست شده، قابليت انعطاف دارد. پرگوست و سخنراني دراز را دوست دارد؛ با شرم است و به مردم اجازه نمي‌دهد كه كه جز پشت، جاي ديگري از بدن او را نظاره كنند. هرگز خدايي تا اين درجه به صورت آدمي ديده نشده.3

 

چنان به نظر مي‌رسد كه اين خدا نخست خداي تندر بوده و در كوهها مي‌زيسته، و مردم به همان سبب او را مي‌پرستيدند كه، به همان سبب هم، گوركي در روزهاي طوفاني مؤمن مي‌شده است. نويسندگان اسفار پنجگانه، كه دين را آلتي براي حكومت و سياست ساخته بودند، اين وولكن، يا خداي رعد، را به صورت مارس، يا خداي جنگ، درآوردند، و يهوه در ميان دستهاي نيرومند ايشان همچون خداوند جنگجويي شد كه پيوسته بندگان را به كشور گشايي و پيروزي مي‌خواند و، با همان دليري و نيرويي كه خدايان كتاب ايلياد جنگ مي‌كردند، به خاطر ملت يهود به جنگ مي‌پرداخت. موسي در اين باره مي‌گويدكه: «خداوند مرد جنگي است»؛ داوود همين مضمون را به اين صورت مي‌آورد كه «دستهاي مرا به جنگ تعليم مي‌دهد.» يهوه چنين وعده مي‌دهد: «هرقومي را كه بديشان برسي متحير خواهم ساخت و جميع دشمنانت را پيش تو روگردان خواهم ساخت»، و حويان و كنعانيان و حتيها را «بتدريج خواهم راند»؛ و مي‌گويد كه همة زمينهايي كه يهوديان گشوده‌اند از آن اوست. وي با صلح و صفاي بيمعني سروكار ندارد و مي‌داند كه حتي خود ارض موعود جز با شمشير به دست نخواهد آمد، و جز با شمشير به تصرف نخواهد ماند. وي خداي جنگ است، زيرا بايستي چنين باشد؛ قرنهاي متوالي بايد بگذرد و شكستهاي جنگي و فرمانبرداريهاي سياسي و تطور اخلاقي پيش بيايد، تا اين خدا به صورت خداي شريف و محبوب و پدر هيلل4 و مسيح درآيد. يهوه مانند سربازي به خود مي‌بالد، و با ولع فراوان خواستار حمد و ستايش است واصرار دارد كه با غرق كردن مصريان قدرت خود را نمايش دهد: «و مصريان خواهند دانست كه من يهوه هستم، وقتي كه از فرعون و ارابه‌هايش وسوارانش جلال يافته‌باشم.» براي آنكه ملتش پيروز شود، اقسام وحشيگري را مرتكب مي‌شود يا به ارتكاب آنها فرمان مي‌دهد؛ اين وحشيگريها، همان اندازه كه در نظر ما نفرت‌انگيز است، با اخلاق و روحية مردم آن زمان سازگاري داشته است. چون «قوم با دختران موآب زنا كردن گرفتند، خداوند به موسي گفت كه تمامي رؤساي قوم را گرفته، ايشان را، براي خداوند، پيش آفتاب به دار بكش تا شدت خشم خداوند از اسرائيل برگردد»؛ اين همان اخلاق آسورباني‌پال و آشور است. رحمت و مغفرت خود را شامل حال كساني قرار مي‌دهد كه او را دوست دارند و فرمانش را مي‌پذيرند، ولي مانند نطفة بيماريهاي ارثي كار مي‌كند: «من كه يهوه خداي تو مي‌باشم، خداي غيور هستم كه انتقام گناه پدران را از پسران، تا پشت سوم و چهارم، از آنان كه دشمن دارند مي‌گيرم.» به اندازه‌اي سخت انتقام است كه مي‌‌خواهد همة قوم يهود را، به كيفر آنكه گوسالة طلايي را پرستيده‌اند، هلاك كند، و موسي ناچار از آن مي‌شود كه با وي بحث كند تا بتواند جلوي خود را بگيرد و از اين كار منصرف شود. موسي به يهوه مي‌گويد: «از شدت خشم خود برگرد و از اين قصد بدي به قوم خويش رجوع فرما»، «پس، خداوند از آن بديي كه گفته بود كه به قوم خود مي‌رساند، رجوع فرمود.» آنگاه يهوه آهنگ آن مي‌كند كه كوچك و بزرگ يهود را، براي نافرماني نسبت به موسي، از ميان بردارد، ولي موسي رحمت وي را به يادش مي‌آورد و به او مي‌گويد كه نيك بينديشد كه مردم، پس از اين كار، دربارة وي چه خواهند گفت. از ملت خود آزمايشهاي بسيار سخت مي‌خواهد؛ از ابراهيم خواستار مي‌شود كه جگرگوشة خودرا قرباني كند؛ ابراهيم نيز، مانند موسي، اصول اخلاق را به يهوه مي‌آموزد و به او اندرز مي‌دهد كه اگر در شهرهاي سدوم و عموره پنجاه يا چهل يا سي يا بيست يا ده مرد نيكوكار باشد، آنجاها را ويران و زير و زبر نكند. خرده خرده، خداي خود را به جانب مرحمت و بخشايش مي‌كشد، و اين، خود، بخوبي مجسم مي‌سازد كه چگونه تكامل و تطور اخلاقي بشر مستلزم آن است كه، در زمانهاي متوالي، آدمي در تصويري كه از خداي خود مي‌سازد تجديدنظر كند، تا آن را با اين تطور اخلاقي هماهنگ سازد. لعنتهايي كه يهوه در مقابل نافرماني به ملت برگزيدة خويش مي‌فرستد، خود، سرمشق لعنت و دشنام است، و شايد همينها الهامبخش كساني بوده است كه، در محاكم تفتيش افكار اسپانيا، حكم به سوزاندن كافران مي‌داده، يا اشخاصي مانند اسپينوزا را از جامعه طرد مي‌كرده‌اند:

در شهر و در صحرا ملعون خواهي بود… ميوة بطن تو و ميوة زمين تو ملعون خواهد بود… وقت در آمدنت ملعون و وقت بيرون رفتنت ملعون خواهي بود… خداوند ترا با سل و تب و التهاب خواهد زد… خداوند ترا به دمل مصر و خراج و جرب و خارشي كه تو از آن شفا نخواهي يافت مبتلا خواهد ساخت. خداوند ترا به ديوانگي و نابينايي و پريشاني دل مبتلا خواهد ساخت… نيز همة مرضها و همة بلايايي كه در طوماراين شريعت مكتوب نيست، آنها را خداوند بر تو مستولي خواهد گردانيد تا هلاك شوي.

 

--------------------------------------------------------------------------------

1. آثار ديگري از جانورپرستي يهوديان قديم در «تورات» مشاهده مي‌‌شود «كتاب اول پادشاهان» 28.12؛ «كتاب حزقيال» 8 .10 آحاب، پادشاه اسرائيل، يك قرن پس از سليمان گوساله مي‌پرستيد.

2. در ميان آثار باستانيي كه در كنعان يافت شده(1931)، پاره‌هاي سفالي از عصر مفرغ (3000 ق‌م) وجود دارد كه بر آنها نام خداي كنعاني، يه (يا، يهو)، نقش شده.

3. آنچه در اين كتاب آمده همه مستخرج از كتابهاي مختلف عهد قديم يهوديان است كه به آن عقيده دارند، و البته ما مسلمانان نسبت به پيامبران بني‌اسرائيل اين گونه معتقدات را نداريم و «قرآن» ما جز اينها مي‌گويد؛ كه يهوديان در كتاب آسماني دست برده‌اند و آنچه امروز قوم يهود لجوجانه به آن پاي بندند، و در زمان ظهور پيغمبر اسلام صل‌الله عليه و آله و سلم نيز چنان بودند، همه چيزهايي نيست كه از جانب خدا نازل شده باشد.- م

4. يكي از احبار يهود، متولد در بابل، در قرن اول قبل از ميلاد است كه تفسيري بر «كتاب مقدس» يهود نوشته، و بسياري از گفته‌هاي وي با تعليمات حضرت مسيح شباهت دارد؛ نيز اين نكته نبايد از نظر دور شود كه مؤلف بسياري از گفته‌هاي «تورات» را به هواي نفس خود تفسير كرده است.-م.

 

 

 

يهوه، تنها، خدايي نبود كه يهوديان يا خود وي به وجودش معترف بودند؛ چيزي كه در نخستين حكم از (= ده فرمان) احكام عشره خواسته، اين است كه مقام او را برتر از مقام ديگران قرار دهند. اقرار مي‌كند به اينكه «خداي غيور» است، و فرمان مي‌دهد كه «خدايان ايشان را سجده منما، آنها را عبادت مكن، و موافق كارهاي ايشان مكن؛ بلكه آنها را منهدم ساز و بتهاي ايشان را بشكن.» پيش از زمان اشعيا، يهوديان بندرت در اين انديشه بودند كه يهوه خداي همة قبايل و حتي همة عبرانيان است. موآبيان شمش را براي خدايي خود داشتند. نعومي چنان گمان داشت كه اگر روت نسبت به اين خدا وفادار بماند عيبي ندارد. بعل زبوب خداي عفرون بود و ملكوم خداي عمون: جدايي سياسي و اقتصاديي كه در ميان تيره‌هاي مختلف قوم يهودي برقرار بود، طبيعتاً، از لحاظ ديني به آن نتيجه مي‌رسيد كه، به اصطلاح ما، استقلال ديني نيز براي هر دسته پيدا شود. حضرت موسي در سرود معروف خود چنين مي‌گويد: «كيست مانند تو، اي خداوند، در ميان خدايان؟» و سليمان چنين مي‌گويد: «خداي ما از جميع خدايان عظيمتر است». جز دانشمندان، ديگر يهوديان نه تنها تموز را خداي برحقي تصور مي‌كردند، بلكه پرستش آن زماني چنان در سرزمين يهود رواج داشت كه حزقيال نبي، از آنكه بانگ زاري و اندوه بر تموز در معبد شنيده مي‌شود، شكايت مي‌كرد. قبايل يهود به اندازه‌اي از يكديگر متمايز بودند و استقلال داشتند كه، حتي در زمان ارمياي نبي نيز، هر طايفه براي خود خداي خاصي داشت: «زيرا كه اي يهودا، خدايان تو به شمارة شهرهاي تو مي‌باشند.» و آن پيغمبر، از اينكه مي‌ديد قومش بعل و مولك را مي‌پرستند، اندوهگين و خشمناك شده بود. چون در ايام داوود و سليمان وحدت سياسي برقرار شد و معبد اورشليم به صورت مركز عبادت يهوديان درآمد، اثر سياست و تاريخ در دين نيز منعكس شد، و يهوه عنوان خداي يگانة همة يهوديان را پيدا كرد. يهوديان جز اين گام، يعني توجه به اينكه آنان را خدايي بزرگتر از خدايان ديگر افراد بشر است (پرستش خداي اعظم1)، تا دورة انبياي بني‌اسرائيل، گام ديگري به طرف توحيد واقعي برنداشتند.2 ولي بايد گفت كه دين عبراني، حتي در مرحلة يهوه‌پرستي نيز، از هر دين ديگري كه پيش از دورة انبياي بني‌اسرائيل وجود داشته، جز دين زودگذر آفتابپرستي مصريان در زمان اخناتون، به توحيد نزديكتر بوده است. دين يهودي بر ديگر دينهاي آن زمان، از لحاظ عظمت و نيرو و وحدت فلسفي و استحكام و تأثير اخلاقي، برتري داشت، و اگر، از لحاظ احساساتي و شعري، بر شرك بابلي و يوناني نمي‌چربيد، لااقل با آنها برابر بود.

 

--------------------------------------------------------------------------------

1. اين كلمه را نخستين بار ماكس‌مولر ساخته كه گرچه از لحاظ اشتقاق چندان لطفي ندارد، براي بيان مقصود بسيار مفيد است؛ منظور از آن، عبادت خداي اعظمي است با قبول خدايان ديگري، به صورت صريح (در هند)، يا به صورت ضمني (در يهوديه).

2. با وجود اين، اليشع، در قرن نهم قبل از ميلاد، يگانگي خدا را اعلام كرده: «گفت اينك دانسته‌ام كه در تمامي زمين، جز در اسرائيل خدايي نيست.» اين نكته را بايد در نظر داشت كه حتي در زمان حاضر نيز توحيد تا حد زيادي نسبي و ناقص است. همان گونه كه يهوديان خداي قبيله‌اي را مي‌پرستيدند، ما نيز خداي اروپايي (انگليسي يا آلماني يا ايتاليايي) را مي‌پرستيم، و يك لحظه هم در انديشة آن نمي‌افتيم كه ميليونها مردمي كه در چين و هند و ژاپن به سر مي‌برند (صرف نظر از مردم دينداري كه در جنگلها زندگي مي‌كنند)، به خداي پدران ما ايمان ندارند. تا آن زمان كه ماشين زندگي اقتصاديات همة جهان را چنان به يكديگر نپيوندد كه همة‌ ملتها ناچار از پيروي حكومت واحدي باشند، هرگز تمام مردم زمين به يك خدا ايمان نخواهند آورد.

 

 

 

در اين دين سخت و تاريك، آداب و شعاير باشكوه و تشريفات مسرت‌بخشي كه در ميان پرستندگان خدايان مصري و بابلي رواج داشت ديده نمي‌شد. انديشة يهوديان، با اين فكر آدمي كه در برابر پروردگار توانايي است كه وي را در تحت ارادة خويش دارد و در مقابل اين خدا فناي محض است، تاريك شده بود. با وجود كوششي كه سليمان كرد تا دين يهوه را با رنگ و نغمه زيبا سازد، پرستش اين خداي ترسناك، تا قرنهاي متمادي، بيش از آنكه برپاية مهر و محبت باشد، مبتني بر ترس بود. چون آدمي به اين گونه ايمانها و دينها توجه كند، جاي آن دارد كه از خود بپرسد كه: آيا اينها بيشتر ماية آرامش خاطر بشر بوده، يا اسباب وحشت و ترس او را فراهم آورده است؟ ديني كه اميد و عشق را در نفس آدمي بيدار مي‌كند همچون تجملي است كه از امنيت و نظم پيدا مي‌شود؛ ولي چون در آن زمانهاي دور ضرورت اقتضا مي‌كرده است كه پيروان يك كشور، يا كساني كه در داخل و خارج سبب فتنه و آشوب مي‌شدند، پيوسته در حال ترس به سر برند، ناچار بيشتر دينهاي اوليه بر پاية ترس و هراس بنا شده بود و اسرار و غوامض فراوان داشت. تابوت عهد، كه طومار مقدس شريعت يهود در آن جاي داشت، از اين جهت كه به هيچ كس اجازة دست زدن به آن را نمي‌دادند، بخوبي ماهيت عقايد يهودي را نشان مي‌دهد. هنگامي كه نزديك بود اين تابوت بر زمين بيفتد و عزة، لحظة كوتاهي، دست پيش برد و از افتادن آن جلو گرفت، «خداوند غضبش بر عزة افروخته شده، او را در آنجا به سبب تقصيرش زد، و او در آنجا نزد تابوت خدا مرد.»

 

انديشة گناه در دين يهودي فكر اساسي به شمار مي‌رفت. هيچ ملتي به اندازة قوم يهود حرص و ولع به تقوا و فضيلت نداشته است؛ تنها بايد فرقة مسيحي پيرايشگران را مستثنا كنيم، كه گويي يكسره از اسفار عهد قديم بيرون آمده، و قرنها كاتوليك بودن در آنان تأثيري نداشته است. چون تن آدمي ضعيف، و شريعت و قانون دشوار و پيچيده بود، ناچار آدمي مرتكب گناه مي‌شد؛ به همين جهت، پيوسته روح فرد يهودي گرفتار اين وسواس بود كه مبادا نتايج بدي از گناهكاري پيش آيد، خواه با خشكسالي باشد و نباريدن باران، خواه از بين رفتن و زير و زبر شدن تمام اسرائيل. در آن دين، دوزخي كه مخصوص كيفر دادن به گناهكاران باشد وجود نداشت، ولي شئول، يا «سرزمين تاريكي» در زير زمين، كمتر از دوزخ ترسناك نيست، كه همة مردگان پاك و پليد در آن مي‌افتند و تنها مقربان به خدا، همچون موسي و خنوخ و ايليا، مستثنا مي‌شوند. يهوديان كمتر به زندگي ديگري پس از مرگ اشاره مي‌كردند؛ در دين آنان هيچ چيز در بارة خلود آدمي نيامده، و پاداش و كيفر را منحصر در همين جهان مي‌دانستند. در آن زمان كه يهوديان اميد آقايي و سلطنت در اين زمين را از دست دادند، به فكر جاوداني روح افتادند، و احتمال دارد كه اين انديشه را از پارسيها يا مصريان گرفته باشند. از همين تطور و تكامل روحي است كه دين مسيحيت بيرون آمده است.

 

ممكن بود از گناه و عواقب سوء آن، با نماز و دعا و قرباني، جلوگيري شود. در ميان ملتهاي سامي نيز، مانند ملتهاي آريايي، در ابتداي كار قرباني، آدمي را قرباني مي‌كردند؛ پس از آن، حيوان جاي آدميزاد را گرفت و «نوبرگله‌ها» را به اين كار اختصاص مي‌دادند، يا نوبر ميوه‌اي كه از مزرعه به دست مي‌آمد تقديم مي‌شد؛ در پايان كار، چنان شد كه تنها به تسبيح و ثنا گفتن به خدا قناعت مي‌ورزيدند. در آغاز كار، رسم چنان بود كه گوشت هيچ حيواني خورده نشود، مگر آنكه كاهني آن را ذبح مبارك كرده و لحظه‌اي به خدا تقديم داشته باشد. ختنه كردن، خود، نوعي قرباني بود، و شايد فدية قرباني سخت‌تري به شمار مي‌رفت: به اين ترتيب، خدا به اين بس مي‌كرد كه، به جاي تمام آدمي، جزئي از او را به عنوان قرباني بپذيرد. حيض و زايمان نيز، مانند گناه، ماية ناپاكي روحي مي‌شد، و لازم بود مراسم و شعاير و قرباني و نماز و دعاي خاصي به وسيلة كاهنان صورت گيرد تا زن حايض و نفساء از پليدي پاك شود. مؤمن از هر طرف خود را با محرماتي روبرو مي‌ديد؛ براي وي، تقريباً در هر ميل و آرزويي، بالقوه گناهي نهفته بود، و تقريباً هر گناهي كفاره‌اي داشت كه عبارت از دادن صدقه‌اي بود.

 

تنها كاهنان مي‌توانستند، چنانكه شايسته است، يا اسرار و شعاير ديني را بدون اشتباه تفسير نمايند. دستگاه روحانيت دستگاه بسته‌اي بود، و جز فرزندان لاوي1 كسي نمي‌توانست در اين طبقه وارد شود. اين طبقه حق ميراث بردن نداشتند، ولي از پرداخت ماليات و باج سرشماري و انواع ديگر عوارض معاف بودند. از نتايج گله‌ها ده يك و زكات مي‌گرفتند؛ از قربانيهاي معابد آنچه كه به مصرف خدا نمي‌رسيد مخصوص آنان بود. پس از آنكه يهوديان را نفي بلد كردند، ثروت كاهنان با نمو اجتماع يهودي جديد افزايش پيدا كرد؛ و چون آن مردم از اين ثروت مقدس استفادة صحيح كردند و در حفظ و نگهداري آن كوشيدند، در آخر كار، كاهنان يهود، مانند كاهنان طيوه و بابل، مقتدرتر از شاهان شدند.

 

با وجود اين، ازدياد قدرت كهنه، و رواج تربيت ديني، براي آزاد كردن عقل عبرانيان از بندهاي خرافات و اوهام و بت‌پرستي كافي نبود. قلة تپه‌ها و جنگلها آرامگاه خدايان بيگانه، و صحنة آداب و شعاير ديني پنهاني بود؛ اقليت چشمگيري از مردم به سنگهاي مقدس سجده مي‌كردند، يا بعل و آستارته را مي‌پرستيدند، يا، بر روش بابليان، به خبر گرفتن از غيب مي‌پرداختند، يا بتهايي بر پا مي‌داشتند و براي آنها بخور مي‌كردند، يا به پرستش گوسالة طلايي مي‌پرداختند، يا در هيكل، جلسه‌ها و جشنهاي بت‌پرستانه تشكيل مي‌دادند، يا فرزندان خود را وادار مي‌كردند كه به عنوان قرباني «از ميان آتش بگذرند.» حتي بعضي از شاهان، مانند سليمان و آحاب، نسبت به خدايان بيگانه «چاپلوسي مي‌كردند». مردان صالحي همچون ايليا و اليشع، گرچه به درجة كاهني نرسيدند، پيوسته مردم را به دست برداشتن از اين عادات دعوت مي‌كردند، و بر آن بودند كه مردم را به پيروي از خود بخوانند و به راه راست بياورند. در ميان اين اوضاع و احوال، و بر اثر انتشار فقر و فاقه و استثمار مردم در اسرائيل، مردان بزرگي در ديانت يهودي پيدا شدند كه همان گروه انبياي غيرتمند بني‌اسرائيل بودند؛ همين مردان دين يهودي را پاك كردند و در بالا بردن مقام آن كوشيدند و زمينه را براي غلبة آن بر جهان غربي آماده ساختند.

 

--------------------------------------------------------------------------------

1. يكي از فرزندان يعقوب.

 

 

 

IV ـ نخستين افراطيان

 

جنگ طبقاتي – منشأ انبيا – عاموس در اورشليم – اشعيا – حملة وي به توانگران – اعتقاد وي به يك مسيح – تأثير انبيا

 

 

از آنجا كه فقر از ثروتمندي بر مي‌خيزد، و هيچ كس تا توانگري را در برابر خويش نبيند احساس درويشي نمي‌كند، بايد ثروت خيره كنندة سليمان را نشانة آغاز جنگ طبقات در اسرائيل دانست. سليمان نيز، مانند پطر كبير و لنين، هر چه سريعتر كشوري را كه زندگي كشاورزي داشت به كشوري صنعتي مبدل كند. براي پيش بردن اين منظور، نه تنها مالياتها و عوارض فراوان بر دوش مردم تحميل شد، بلكه آنگاه كه پس از بيست سال نقشه‌هاي وي صورت عمل به خود گرفت، در اورشليم يك طبقة كارگري روي كار آمد كه چون ديگر كاري براي آنان وجود نداشت، ماية پيدايش اختلاف سياسي و فساد اجتماعي شدند – و اين درست مانند حادثة مشابهي بود كه بعدها در روم پيش آمد. در همان حين كه تجمل و شكوه دربار پيوسته رو به افزايش بود و ثروتهاي شخصي زياد مي‌شد، كلبه‌ها و محله‌هاي كثيف نيز دركنار آنها ايجاد‌ مي‌شد. بهره‌كشي از مردم و رباخواري رسم متعارفي بود كه در ميان زمينداران بزرگ و بازرگانان و رباخواراني كه اطراف معبد را احاطه كرده بودند جريان داشت. به گفتة عاموس، زمينداران افرائيم «مرد عادل را به نقره، و مسكين را به زوج نعلين فروختند».

 

گودالي كه بين توانگران و بيچيزان وجود داشت پيوسته عميقتر مي‌شد؛ كشمكش شديد ميان دهات و شهرها، كه هميشه با پيدايش تمدنهاي صنعتي همراه است، از عواملي بود كه سبب شد، پس از مرگ سليمان، مملكت او به دو مملكت دشمن با يكديگر تقسيم شود. يكي مملكت افزائيم1 در شمال، كه پايتخت آن سامره بود، و ديگر مملكت يهودا در جنوب،كه پايتخت آن اورشليم بود. از همان زمان، در نتيجة آتش كينه‌اي كه در دل يهوديان نسبت به يكديگر افروخته بود و سبب مشتعل شدن آتش جنگهاي سخت در ميان ايشان مي‌شد، ضعف و ناتواني به اين قوم راه يافت. هنوز چيزي از مرگ سليمان نگذشته بود كه ششنك، فرعون مصر، بر اورشليم مسلط شد و تمام طلاهايي كه سليمان، در مدت دراز سلطنت خود، به عنوان ماليات جمع‌آورده بود به مصر انتقال يافت.

 

در اين محيط آشفتة سياسي و انحطاط ديني و جنگ اقتصادي بود كه انبياي بني‌اسرائيل ظهور كردند. همة اين اشخاصي كه به لفظ عبري «نبي» اطلاق مي‌شود، از طبقة كساني چون عاموس و اشعيا، كه مورد احترام ما هستند، نبودند. بعضي از آنان غيبگوياني بودند كه مي‌توانستند اسرار دروني مردم را بخوانند و حدس بزنند و گذشتة آنان را باز گويند و، در برابر مزدي كه مي‌گرفتند، از آينده پيشگويي كنند؛ پاره‌اي از ايشان مردم متعصب و هوسبازي بودند كه در تحت تأثير موسيقيهاي عجيب و مشروبات تند، يا رقصي شبيه رقصهاي رازورانه، تحريك مي‌شدند و در حالت بيخودي مي‌افتادند، و در آن حال سخناني مي‌گفتند كه مردم خيال مي‌كردند به آنان وحي و الهام شده و روح ديگري در آنان نفوذ كرده، و اين سخنان از جانب او گفته مي‌شود. ارميا از «هر شخص مجنوني كه خويشتن را نبي مي‌نمايد» با تحقير ياد مي‌كند. بعضي از ايشان نيز مردم زاهد و ناسكي بوده‌اند، و ايليا از آن قبيل است؛ بسياري در مدرسه‌ها يا ديرهاي پيوسته به معابد زندگي مي‌كردند، ولي اغلب دارايي و ملك خصوصي و زن و فرزند داشتند. از ميان اين جمع «فقيران» و زهاد، انبياي بني‌اسرائيل پيدا شدند و، با گذشت زمان، به صورت خرده‌گيران و نقادان ثابت زمان و مردم زمان خود درآمدند، كه از مسئوليت خودآگاه بودند و درواقع عنوان زمامداران سياست كوچه و بازار را پيدا كردند؛ همة آنان «ضد روحاني تمام عيار» و «دشمن سرسخت ساميگري» بودند و افكار سوسياليستي را با غيبگويي درهم‌آميخته بودند. اگر اين مردم را نبي و پيامبر- به معني متعارفي اين كلمه- بدانيم، بر خطا رفته‌ايم؛ پيشگوييهاي ايشان آميخته از وعده و وعيد، يا به صورت تفسير عباراتي بود كه بر تقوا و نيكوكاري دلالت مي‌كرد؛ يا از حوادثي پيشگويي مي‌كردند كه در آن زمان صورت وقوع پيدا كرده بود؛ خود آن انبيا نيز در واقع مدعي پيشگويي و خبردادن از غيب نبودند؛ در حقيقت، اين دسته از مردم را بايد شبيه رهبران فصيح و بليغ احزاب مخالف در حكومت‌هاي پارلماني اين زمان دانست. در زمان خود، اين انبيا، درواقع مردماني برسان تولستوي بودند، كه سخت با بهره‌كشي صنعتي و حيله‌گريهاي ديني مبارزه مي‌كردند؛ مردمان ساده دلي بودند كه از زندگي آلوده و بيرياي دهات و مزارع به شهرها آمده، و بر ثروتمندي شهرهاي فاسد شده لعنت مي‌فرستاده‌اند.

 

--------------------------------------------------------------------------------

1. اهل آن مملكت غالباً خود را به نام «اسرائيل» مي‌ناميدند، ولي ما، اين نام را در اين صفحات براي تمام يهوديان به كار مي‌بريم.

 

 

 

عاموس خود را پيامبر نمي‌خواند، بلكه چوپان ساده‌اي مي‌دانست. پس از آنكه گلة خود را رها كرد و به ديدار خانة خدا يا «بيت ايل» رفت، از آن همه پيچيدگيهاي غيرطبيعي زندگي و اختلاف فراوان در ثروت كه در آن جا ديد به وحشت افتاد، و رقابت كشنده، و بيرحمي در بهره‌كشي از مردم، او را سخت تكان داد. چون همة اين چيزها را ديد، «در ميان دروازه ايستاد» و زبان خود را همچون تازيانه‌اي بر پيكر مردم ثروتمندي كه از درد بيچارگي مردم متأثر نمي‌شدند و پيوسته در بند خوشي و تجمل بودند مسلط ساخت:  بنابراين، چون كه مسكينان را پايمال كرديد و هداياي گندم از ايشان گرفتيد، خانه‌ها را از سنگهاي تراشيده بنا خواهيد نمود، اما در آنها ساكن نخواهيد شد؛ تاكستانهاي دلپسند غرس خواهيد نمود، وليكن شراب آنها را نخواهيد نوشيد… واي بر آنان كه در صهيون ايمن، و دركوهستان سامره مطمئن هستند… كه بر تختهاي عاج مي‌خوابيد و بر بسترها دراز مي‌شويد، و بره‌ها را از گله و گوساله‌ها را از ميان حظيره‌ها مي‌خوريد. كه با نغمة بربط مي‌سراييد و آلات موسيقي رامثل داوود براي خود اختراع مي‌كنيد؛ و شراب از كاسه‌ها مي‌نوشيد وخويشتن را به بهترين عطريات تدهين مي‌نماييد… (و خدا مي‌گويد) من از عيدهاي شما نفرت و كراهت دارم… و اگر چه قربانيهاي سوختني و هداياي آردي خود را براي من بگذرانيد آن را قبول نخواهم كرد… آهنگ سرودهاي خود را از من دور كن، زيرا نغمة بربطهاي تو را گوش نخواهم كرد. و انصاف مثل آب، و عدالت مثل نهر دائمي جاري بشود.

 

اين خود نغمة تازه‌اي در ادبيات جهان است. درست است كه عاموس، با وعيدهاي تند و تيزي كه بر زبان خداي خود مي‌گذاشت و آنها را مانند سيل بنيان كني فرو مي‌ريخت، گاهي چنان است كه آدمي را به دلسوزي نسبت به حال آن ميخواران و كساني كه گوش به نواي ني و بربط مي‌دادند وا مي‌دارد، و از تأثير جبنة مثالي (ايدئاليستي) خود مي‌كاهد، اين نخستين بار است كه در ادبيات آسيايي ضمير و وجدان اجتماعي شكل واضحي به خود مي‌گيرد و در دين وارد مي‌شود و دينداري را از برپاكردن جشنها و چاپلوسي برمي‌كشد و آن را به صورت دعوتي به نجابت و شرافت و اخلاق نيكو در مي‌آورد؛ شك نيست كه، در حقيقت، انجيل مسيح از همان زمان ظهور عاموس آغاز مي‌شود.

 

ظاهراً يكي از پيشگوييهاي وي، كه از همه دردناكتر بوده، در زمان حيات خود وي به وقوع پيوسته است: «خداوند چنين مي‌گويد: چنان كه شبان دو ساق يا نرمة گوش را از دهان شير رها مي‌كند، همچنان، بني‌اسرائيل، كه در سامره در گوشة بستري، و در دمشق در فراشي ساكنند، رهايي خواهند يافت… و خانه‌هاي عاج تلف خواهد شد، و خانه‌هاي عظيم منهدم خواهد گرديد.»1 در همان اوقات، نبي ديگري برخاست كه مردم را به ويران شدن شهر سامره تهديد مي‌كرد، گفته‌هاي او، بدان صورت كه مترجمان زمان شاه جيمز به انگليسي ترجمه كرده‌اند، از گنجهاي تورات است، كه مردم هر روز در ضمن سخنان خود به آن استشهاد مي‌كنند. هوشع گفت: «البته گوسالة سامره خرد خواهد شد؛ بدرستي كه باد را كاشتند، پس گردباد را خواهند درويد.» در سال 733 افرائيم و متفق آن، سوريه، مملكت جوان يهودا را تهديد كردند، و اين يكي از دولت آشور كمك خواست. دولت آشور بر دمشق مستولي شد و سوريه و صور و فلسطين را خراجگزار خويش ساخت؛ چون معلوم شد كه يهوديان براي به دست آوردن كمك مصر تلاش و كوشش مي‌كنند، بار ديگر آشوريان به سرزمين يهود تاختند و بر سامره مسلط شدند و ميان ايشان با شاه يهودا پيغامهاي سياسي مبادله شد كه شايستة چاپ شدن در اينجا نيست؛ چون آشوريان نتوانستند اورشليم را تصرف كنند، با غنايم فراوان و 200,000 اسير يهودي به نينوا بازگشتند، و اين اسيران به صورت بندگان آشور در آمدند. در ضمن محاصرة اورشليم بود كه اشعياي نبي به صورت يكي از بزرگترين شخصيتهاي تاريخ عبری در آمد.2 افق دانش و اطلاع اشعيا فراختر از آن عاموس بود، و مانند سياستمداري كه نظر عميق داشته باشد فكر مي‌كرد. وي در اين شك نداشت كه يهوداي كوچك نمي‌تواند در برابر آشور مقتدر ايستادگي كند، ولو اينكه دست به دامن مصر شود. آن هم مصري كه مانند عصاي شكسته‌اي بودكه هر كس براي دفاع از خود دست به جانب آن دراز مي‌كرد گوشة عصا مجروحش مي‌ساخت؛ به همين جهت بود كه اشعيا به آحاز و حزقيا، شاهان يهودا متوسل شد تا در جنگي كه ميان آشور و افرائيم درگير شده بيطرف بمانند. وي نيز، مانند عاموس و هوشع، از پيش مي‌دانست كه سامره سقوط خواهد كرد و مملكت شمالي در شرف زوال است. با وجود اين، در آن زمان كه اورشليم در محاصره افتاد، اشعيا به شاه حزقيا اندرز داد كه تسليم نشود. دست برداشتن ناگهاني سناخريب از محاصره نشان داد كه حق با وي بوده، به همين جهت، مدت زماني، شأن و شهرت وي درنزد شاه و مردم بالا رفت. پيوسته نصحيت مي‌كرد كه با مردم به عدل رفتار كنند و، پس از آن، كار به به دست يهوه بسپارند تا پس از مدتي كه آشور را به عنوان اسباب تنبيه يهوديان به كار برد، آن كشور را نيز براندازد. اشعيا را عقيده آن بود كه همة مملكتهايي كه مي‌شناسد به دست يهوه ويران خواهدشد. در بعضي از فصول كتاب خود (فصل 16-23 ) مي‌گويد كه سرنوشت موآب و سوريه و اتيوپي (حبشه) و مصر، همه، خرابي و ويراني است «و تمامي ايشان ولوله مي‌نمايند.» اين نفرين براي ويراني، و لعنتهاي مكرر، زيبايي كتاب اشعيا را مانند باقي آثار انبياي تورات از ميان برده است.

 

--------------------------------------------------------------------------------

1. اين اشاره ظاهراً مربوط است به اطاقي در كاخ سامره كه بتمامي با عاج ساخته شده بود، و شاه آحاب با «ملكة نقاشي شدة» خويش، ايزابل (حدود 875-850 ق‌م)، در آن به سر مي‌برد. هيئت اكتشافي كتابخانة هاروارد، در خرابه‌هاي قصري، تكه‌هايي از عاج به دست آورده‌اند كه تصور مي‌كنند ويرانة همان كاخ آحاب باشد.

2. كتابي كه در عهد عتيق نام وي بر آن گذاشته شده، مجموعه‌اي از پيشگوييها (يعني موعظه‌ها)يي است كه دو يا چند نفر مؤلف در سالهاي واقع ميان 710 و 300 ق‌م تأليف كرده‌اند. بابهاي 1 تا 39 آن كتاب را معمولا منسوب به «اشعياي اول» مي‌دانند، كه در اين صفحات از وي سخن مي‌گوييم.

 

 

 

با وجود اين، بايد گفت كه زخم زبان به آنجا كه شايسته بود فرود مي‌آمد و بر بهره‌كشي اقتصادي و حرص و آز فراوان لعنت مي‌فرستاد. در اين موارد، فصاحت وي به منتها درجة فصاحتي كه در تورات موجوداست مي‌رسد؛ آنچه در ذيل نقل مي‌شود عاليترين نمونة ادبيات تمام عالم قديم به شمار مي‌رود:  خداوند با مشايخ قوم خود و سروران ايشان به محاكمه درخواهد آمد؛‌ زيرا شما هستيد كه تاكستانها را خورده‌ايد و غارت فقيران درخانه‌هاي شماست. شما را چه شده است كه قوم مرا مي‌كوبيد و رويهاي فقيران را خرد مي‌نماييد؟… واي بر آنان كه خانه را به خانه ملحق و مزرعه را به مزرعه ملصق سازند تا مكاني باقي نماند؛ و شما درميان زمين به تنهايي ساكن مي‌شويد… واي بر آنان كه احكام غيرعادله را جاري مي‌سازند، و كاتباني كه ظلم را مرقوم مي‌دارند تامسكينان را از داوري منحرف سازند و حق فقيران قوم مرا بربايند، تا آنكه بيوه زنان غارت ايشان بشوند و يتيمان را تاراج نمايند. پس در روز بازخواست، در حيني كه خرابي از دور مي‌آيد، چه خواهيد كرد و به سوي كه براي معاونت خواهيد گريخت، و جلال خود را كجا خواهيد انداخت؟

 

كساني را كه، در عين ربودن مال فقير، چهرة پرهيزگارانه‌اي به مردم مي‌نمايند سخت تحقير مي‌كند:

 

خداوند مي‌گويد: «از كثرت قربانيهاي شما مرا چه فايده است؟ از قربانيهاي سوختني قوچها و پيه‌پرواريها سير شده‌ام؛ به خون گاوان و بره‌ها و بزها رغبت ندارم… غره‌ها و عيدهاي شما را جان من نفرت دارد؛ آنها براي من بار سنگيني است كه از تحمل نمودنش خسته شد‌ه‌ام. هنگامي كه دستهاي خود را دراز مي‌كنيد، چشمان خود را از شما خواهم پوشانيد، و چون دعاي بسيار مي‌كنيد، اجابت نخواهم نمود. دستهاي شما پر از خون است. خويشتن را شسته، طاهر نماييد و بدي اعمال خويش را از نظر من دور كرده، از شرارت دست برداريد. نيكوكاري را بياموزيد و انصاف را بطلبيد. مظلومان را رهايي دهيد؛ يتيمان را دادرسي كنيد، و بيوه زنان را حمايت نماييد.»

 

سخنان وي تلخ و گزنده است، ولي از قوم خود نااميد نيست؛ درست همان گونه كه عاموس مواعظ خود را با يك پيشگويي پايان داده بود، كه يهوديان به سرزمين خود باز خواهند گشت و هم اكنون اسرائيل براي تحقق يافتن آنها تلاش مي‌كند، اشعيا نيز به ظهور مسيحي نويد مي‌دهد كه به پراكندگي سياسي و فرمانبرداري از بيگانه و بدبختي و بيچارگي قوم پايان خواهد بخشيد و برادري و صلح كلي را در سراسر جهان خواهد گسترد:

 

اينك باكرة حامله شده پسري خواهد زاييد و نام او را عمانوئيل خواهد خواند…زيرا كه براي ما ولدي زاييده و پسري به ما بخشيده شد، و سلطنت بر دوش او خواهد بود، و اسم او عجيب و مشير و خداي قدير و پدر سرمدي و سرور سلامتي خوانده خواهد شد… و نهالي از تنة يسي1 بيرون آمده… و روح خداوند بر او قرار خواهد گرفت، يعني روح حكمت و فهم و روح مشورت و قوت و روح معرفت و ترس خداوند… مسكينان را به عدالت داوري خواهد كرد، و به جهت مظلومان به راستي حكم خواهد نمود، و جهان را به عصاي دهان خويش زده، شريران را به نفخة لبهاي خود خواهد كشت. و كمربند كمرش عدالت خواهد بود و كمربند ميانش امانت. و گرگ با بره سكونت خواهد داشت و پلنگ با بزغاله خواهد خوابيد و گوساله و شير و پرواري با هم، و طفل كوچك آنها را خواهد راند… و ايشان شمشيرهاي خود را براي گاو‌آهن، و نيزه‌هاي خويش را براي اره‌ها خواهند شكست، و امتي بر امتي‌شمشير نخواهد كشيد، و بار ديگر جنگ را نخواهند آموخت.

 

--------------------------------------------------------------------------------

1. يسي پدر داوود بود.-م.

 

 

 

اين آرزوي بسيار قابل تحسيني بود، ولي، تا چند نسل از آن زمان نگذشت، چنان نبود كه نمايندة مزاج يهوديان باشد. كاهنان يهود با علاقة محافظه‌كارانه‌اي به اين دعوت سودمند، كه مردم را به تقوا و نيكوكاري مي‌خواند، گوش مي‌دادند؛ پاره‌اي از فرقه‌هاي يهود به آن انبيا توجه مي‌كردند و از گفته‌هاي آنان الهام مي‌گرفتند؛ شايد اين گفته‌ها، كه مردم را به دست كشيدن از شهوات جسماني دعوت مي‌كرد، در تقويت روح خشكي در دين، كه نتيجة زندگي بياباني ايشان بود تأثير مي‌كرد. ولي غالباً زندگي قديم، در كاخ و خيمه و بازار و مزرعه، بر همان روش قديم خودجريان داشت: برگزيدگان هر نسل در جنگها از ميان مي‌رفتند، و سرنوشت بيگانگان چيزي جز اسارت و بندگي نبود؛ بازرگانان پيوسته در پيمانه و ترازو تزوير مي‌كرد، پس از آن درصدد برمي‌آمد كه با قرباني و نماز كفاره گناه خود را بدهد.

 

گفته‌هاي انبياي بني‌اسرائيل درميان آن قوم، در دورة پس از نفي بلد، تأثير عميق كرد و پس از آن، به وسيلة آغاز مسيحيت و سوسياليسم، هردو، ديده مي‌شود؛ همين دو كتاب به منزلة سرچشمه‌هايي است كه سازندگان كشورهاي خيالي و مدينه‌هاي فاضله از آنها مدد گرفته و در خيال خود طرح كشورهايي را ريخته‌اند كه فقر و جنگ نتواند در آنها برادري و صلحي را كه حكمفرماست تيره سازد. منشأ اعتماد يهوديان قديم به اينكه مسيحي زمام حكومت را به دست خواهد گرفت و سلطنت دنيايي يهوه را به آنان باز خواهد گردانيد و حكومت مطلق بيچيزان و فقيران را در جهان مستقر خواهد ساخت، در همين كتابها بايد جستجو شود. عاموس و اشعيا، در آن روزگار جنگ‌طلبي و حكومت سرنيزه، به ستايش سادگي و مهرباني و همكاري ميان مردم و برادري پرداختند؛ همين فضايل است كه حضرت عيسي پايه و جوهر دين خويش قرار داده است. آنان نخستين كساني بودند كه، براي برگرداندن پروردگار جنگها به صورت پروردگار مهر و محبت، سخت كوشيدند و اين وظيفة سنگين را برعهده گرفتند؛ همان گونه كه افراطيان قرن نوزدهم مسيح را براي بسط اصول عقايد سوسياليستي خويش بسيج كردند، آن مردم نيز يهوه را براي اشاعة اصول انساندوستي بسيج كردند. هم آنان بودند كه در آلمان- پس از آن زمان كه تورات به چاپ رسيد- آتش ايمان به مسيحيت جديدي را برافروختند، و شعلة اصلاحات ديني را فروزان ساختند؛ فضايل نيرومند و عدم گذشت و سرسختي ايشان بود كه سبب پيدايش فرقة مخصوص مسيحيان به نام پيرايشگران شد. فلسفة اخلاقي ايشان بر روي نظريه‌اي تكيه داشت كه براي اثبات آن مدارك فراوان لازم مي‌نمود، و آن اينكه هركس پاك و پاكيزه باشد كامياب و رستگار مي‌شود و هر كه پليد است، در پايان كار، به زمين خواهد خورد؛ حتي در آن صورت هم كه اين نظريه برپاية فريب بنا شده باشد، بايد گفت كه فريب و خطاي عقل شريف و نجيبي است. انبياي بني اسرائيل تصور و انديشه‌اي در بارة آزادي نداشتند، ولي دوستدار عدالت بودند و چنان مي‌خواستند كه محدوديتهاي قبيله‌اي اخلاقيي كه اسباط بني‌اسرائيل براي خود گذاشته بودند از ميان برخيزد. بيچارگان روي زمين را به آرزوي برادري دلخوش ساختند، كه نسلهاي متوالي اين اميد و آرزوي گرانبها و فراموش‌ناشدني را از يكديگر به ميراث مي‌بردند.

 

 

V- مرگ اورشليم و رستاخير آن

 

ولادت تورات- ويران شدن اورشليم- اسارت بابلي – ارميا- حزقيال- اشعياي دوم- آزاد شدن يهوديان- هيكل دوم

 

 

مهمترين تأثير انبياي بني‌اسرائيل، درمعاصران ايشان، اين بود كه سبب نوشته‌شدن تورات شدند. مردم بتدريج از پرستش يهوه روگردان شده، به عبادت خدايان بيگانه پرداخته بودند؛ كاهنان رفته رفته در اين انديشه افتادند كه آيا وقت آن نرسيده است كه سخت ايستادگي كنند و از تلاشي دين ملي جلوگيرند. چون مي‌ديدند كه انبيا آنچه را در خاطر خود ايشان نسبت به يهوه مي‌گذشت و به آن معتقد بودند بر زبان مي‌راندند، بر آن شدند كه پيامي از جانب خدا براي مردم بياورند و قانون و شريعتي بگذارند كه اسباب تقويت مباني اخلاقي امت باشد، و براي آنكه از ياري انبيا نيز برخوردار شوند، از عقايد ايشان هم آنچه را كه كمتر جنبة افراطي دارد در آن بگنجانند. يوشيا، شاه يهودا، اين نقشة كاهنان را پسنديد و، در پيش بردن آن، يار ايشان شد؛ در حدود سال هجدهم سلطنت وي، حلقياي كاهن به آن پادشاه اظهار داشت كه، در سجلات محرمانة هيكل، طومار عجيبي «يافته» است كه در آن خود حضرت موسي، به فرمان يهوه، تكليف تمام مسائل و مشكلات تاريخي و اخلاقيي را كه اسباب مجادله و اختلاف شديد ميان انبيا و كهنه شده، به صورت قطعي و براي هميشه، روشن كرده است. اين اكتشاف تأثير عظيمي در تمام قوم يهود داشت؛ يوشيا بزرگان قوم را به معبد فرا خواند و كتاب عهد را در برابر هزاران نفر از مردم (چنانكه روايت مي‌گويد) فرو خواند. پس از آن، با آداب تمام سوگند ياد كرد كه از آن پس به آنچه در اين كتاب آمده اطاعت كند، «و همة آنهايي را كه در اورشليم و بنيامين حاضر بودند بر اين متمكن ساخت.»

 

ما درست نمي‌دانيم كه آن كتاب عهد چه بوده؛ ممكن است سفر خروج بوده باشد (بابهاي 20 – 23)، يا سفر تثنيه. هيچ امري ما را نيازمند آن نمي‌سازد كه فرض كنيم آن كتاب در همان وقت تهيه شده باشد؛ در آن كتاب اوامر و خواسته‌ها و نصايحي، كه در مدت چند قرن به وسيلة انبيا و كاهنان هيكل گفته شده، به صورت مكتوب و مدون درآمده بود. به هر صورت، كساني كه هنگام خواندن كتاب عهد در آن مجلس حاضر بودند، و نيز كساني كه، در خارج، از آن آگاه شدند، به صورت عميقي تحت تأثير آن قرار گرفتند. يوشيا اين فرصت را غنيمت شمرد و، با تكيه بر احساسات و عواطف به جوش آمدة مردم، همة قربانگاههاي خدايان بيگانه را در يهودا ويران كرد؛ «تمامي ظروفي را كه براي بعل… ساخته شده بود از هيكل خداوند بيرون آوردند»؛ «كاهنان بتها را، كه پادشاهان يهودا تعيين نموده بودند تا در مكانهاي بلند شهرهاي يهودا و نواحي اورشليم بخور بسوزانند، و آنان را كه براي بعل و آفتاب و ماه و برج، و تمامي لشكر آسمان، بخور مي‌سوزانيدند معزول كرد»؛ «توفت را… نجس ساخت، تا كسي پسر يا دختر خود را براي مولك از آتش نگذراند»؛ قربانگاههايي را كه سليمان براي كموش و ملكوم و آستارته ساخته بود ويران كرد.

 

به نظر مي‌رسد كه اين اصلاحات يهوه را خرسند ساخته باشد تا به ياري امت خويش برخيزد. درست است كه نينوا، همان گونه كه انبيا پيشگويي كرده بودند، سقوط كرد، ولي سقوط آن جز اين اثري نداشت كه يهوديان پس از آن، ابتدا، به زير فرمان بابل درآمدند. در آن هنگام كه نخو، فرعون مصر، براي تسخير سوريه از فلسطين مي‌گذشت، يوشيا در رزمگاه قديمي مجدون راه بر او گرفت، و چنان مي‌پنداشت كه خدايش به ياري او برخواهد خاست، ولي شكست خورد و كشته شد. چند سال پس از آن، بختنصر در كركميش بر نخو پيروز شد و بر يهودا دست يافت و آن سرزمين را در جزو متصرفات بابل قرار داد. جانشينان يوشيا در انديشة آن برآمدند كه، با بند و بستهاي محرمانه، خود را از زير بار اطاعت بابل بيرون آورند، و از مصر در اين باره ياري جستند، ولي بختنصر آگاه شده و بر فلسطين لشكر كشيد و اورشليم را مسخر كرد؛ يهوياكين، شاه يهودا، را به اسيري گرفت و صدقيا را بر تخت سلطنت يهودا نشانيد و، با ده هزار اسير يهودي، به سرزمين خويش بازگشت. ولي صدقيا نيز، كه دوستار آزادي يا قدرت بود، بر بابل شوريد. به همين جهت دوباره بختنصر به جانب او متوجه شد و بر آن شد كه مسئله يهوديان را يكباره حل كند؛ بار ديگر اورشليم را مسخر ساخت و آن را آتش زد و هيكل سليمان را ويران كرد و پسران صدقيا را در برابر چشمش كشت و چشمان وي را بركند و تقريباً تمام ساكنان شهر را پيش كرد و با خود به اسيري به بابل برد. بعدها يكي از شاعران يهود داستان اين كاروان بخت برگشته را، در ضمن سرودي كه از زيباترين سرودهاي جهان به شمار مي‌رود، چنين شرح داده است:

 

نزد نهرهاي بابل نشستيم و به ياد صهيون گريستيم

 

بر درختان بيد، كه در ميان آنها بود، بربطهاي خود را آويختيم؛

 

زيرا آنان كه ما را به اسيري برده بودند، در آنجا از ما سرود خواستند،

 

و آنان كه ما را تاراج كرده بودند، شادماني[خواستند]، كه يكي از سرودهاي صهيون را براي ما بسراييد.

 

چگونه سرود خداوند را در زمين بيگانه بخوانيم؟

 

اگر ترا اي اورشليم فراموش كنم، آنگاه دست راست من مهارت خود را فراموش كند. اگر ترا به ياد نياورم، آنگاه زبانم به كامم بچسبد، اگر اورشليم را بر همة شادماني خود ترجيح ندهم.

 

 

در تمام اين بحران، تلخترين و فصيحترين انبياي بني‌اسرائيل از بابل دفاع مي‌كرد، و علناً اظهار مي‌داشت كه بابل تازيانة عذابي در دست خداست، و حكام يهود را به ابلهي و سرسختي احمقانه متهم مي‌ساخت، و به آنان اندرز مي‌داد كه از هر جهت تسليم بختنصر شوند؛ تا آنجا كه كسي از اهل اين زمان گفته‌هاي او را بخواند، ممكن است چنان تصور كند كه وي از دست‌نشاندگان و مزدوران بابل بوده است. ارميا از قول پروردگار خود چنين مي‌گويد: «و الان تمامي اين زمينها را به دست بختنصر پادشاه بابل دادم، و نيز حيوانات صحرا را به او بخشيدم، تا او را بندگي نمايند. و تمامي امتها او را و پسرش و پسر پسرش را خدمت خواهند نمود… و واقع خواهد شد كه هر امتي و مملكتي كه بختنصر پادشاه بابل را خدمت ننمايد و گردن خويش را زير يوغ بابل نگذارد، خداوند مي‌گويد كه آن امت را به شمشير قحط و با سزا خواهم داد تا ايشان را به دست او هلاك كرده باشم.»

 

ممكن است كه آن مرد خيانتكار بوده باشد، اما از لحاظ ادبي كتاب پيشگوييهاي وي، كه معروف است به وسيلة شاگرد وي باروخ تدوين شده، بليغترين و نيرومندترين اثر ادبي جهان است، و در آن، علاوه بر نمايش زنده تخيل و سرزنش و سركوفت بيرحمانه، اخلاص و صداقتي است كه از پرسش از نفس آغاز مي‌كند و در پايان كار به شك نجيبانه‌اي، دربارة زندگي خود وي و سراسر زندگي بشري، مي‌انجامد: «واي بر من كه تو اي مادرم مرا مرد جنگجو و نزاع‌كننده‌اي براي تمامي جهان زاييدي. نه به ربا دادم و نه به ربا گرفتم، مع‌هذا هر يك از ايشان مرا لعنت مي‌كنند… ملعون باد روزي كه در آن مولود شدم.» چون مي‌ديد كه اخلاق مردم فاسد شده و پيشوايان در سياست روش احمقانه پيش گرفته‌اند، آتش خشم در درون وي افروخته مي‌شد و بر خود واجب مي‌ديد كه بني‌اسرائيل را به توبه و پشيماني دعوت كند. به نظر ارميا، انحطاط ملي و ضعف سياسي و كشيدن يوغ تسلط بابليان، همه، كيفري بود كه يهوه در برابر گناهاني كه قوم يهود مرتكب شده بودند به ايشان مي‌داد. «در كوچه‌هاي اورشليم گردش كرده ببينيد و بفهميد، و در چهارسوهايش تفتيش نماييد كه آيا كسي را توانيد يافت كه به انصاف عمل نمايد و طالب راستي باشد، تا من آن را بيامرزم.» همه جا را ظلم فرا گرفته و فسق و فجور پركرده بود: «مثل اسبان پرورده‌شدة مست شدند، كه هر يك از ايشان براي زن همساية خود شيهه مي‌زند.» در آن هنگام كه بابليان اورشليم را در محاصره گرفتند، ثروتمندان شهر براي خرسند ساختن يهوه همة بندگان عبراني را كه در خدمت خود داشتند آزاد كردند، و چون براي مدت كوتاهي حصار از شهر برداشته شد، به تصور آنكه خطر از ميان برخاسته، دوباره آن بندگان را گرفتند و به خدمت و بندگي ديرينه واداشتند؛ وضع آن دوره، از لحاظ تاريخ انسانيت، چنان بود كه ارميا نمي‌توانست در برابر آن خاموش و بيحركت بنشيند. مانند ديگر انبيا، به تهديد كردن و وعيد دادن منافقاني پرداخت كه خون فقيران و بيچارگان را مي‌مكيدند، و با چهرة عابدنما مقداري از آنچه را از ديگران ربوده بودند با خود به معبد مي‌آوردند و نياز مي‌كردند؛ وي به آن مردم مي‌گفت كه خدا از مردم آن نمي‌خواهد كه براي او قرباني كنند، بلكه مي‌خواهد كه با انصاف و دادگستر باشند. به نظر وي، كاهنان و انبيا نيز از حيث فساد دست كمي از بازرگانان نداشتند؛ آنان نيز مانند تمام قوم محتاج آن بودند كه تطهير اخلاقي پيدا كنند، و يا بنا به عبارت عجيبي كه از ارميا نقل شده، همان‌گونه كه تن خود را ختنه مي‌كنند، روح خود را نيز ختنه كنند: «خويشتن را براي خدا مختون سازيد، و غلفة دلهاي خود رادور كنيد.»

 

در برابر افراط مردم در گناه، اين نبي با الفاظ آتشين به موعظه كردن مي‌پرداخت، كه تنها خطابه‌هاي تند و سخت قديسان ژنو و اسكاتلند و انگلستان در دورة اصلاح ديني مي‌تواند با آن دم از برابري زند. يهوديان را به بدترين صورت دشنام مي‌داد، و با كمال شادي بلاهايي را كه از نشنيدن سخنان وي بر سر ايشان فرو خواهد ريخت در برابر آنان مجسم مي‌ساخت. چه بسيار كه از ويران شدن اورشليم و اسير شدن ايشان به دست بابليان پيشگويي كرد و بر مصيبتهايي كه بر آن شهر (كه وي آن را «دختر صهيون» مي‌ناميد) وارد خواهد شد سوگواري نمود؛ در اين باره، سخنان او با سخنان مسيح بسيار شباهت دارد: «كاش كه سر من آب بود و چشمانم چشمة اشك، تا روز و شب براي كشتگان دختر قوم خود گريه مي‌كردم.»

 

در نظر «اميران» و درباريان صدقيا، همة اين گفته‌ها به عنوان خيانت به ميهن تلقي مي‌شد و آنها را، در زماني كه جنگ درگير بود، همچون پراكندن تخم نفاق در ميان قوم يهود تصور مي‌كردند. ولي ارميا به مردم توجهي نداشت، و براي آنكه ايشان را بيشتر تحريك كرده باشد، يوغي چوبين به گردن خويش آويخت، و پيوسته مي‌گفت كه همة سرزمين يهودا ناچار بايد در فرمان بابليان درآيد، و چون چنين است چه بهتر كه اين فرمانبرداري بدون جنگ و خونريزي صورت پذيرد. و در آن هنگام كه حننيا يوغ چوبي را از گردن وي برداشت، ارميا بانگ برداشت كه يهوه براي همة يهوديان يوغهاي آهني خواهد ساخت. كاهنان، براي خاموش كردن وي، سرش را در كند كردند، ولي ارميا در اين حال نيز از شمردن نابكاريهاي ايشان باز نايستاد. به اين جهت او را به هيكل دعوت كردند و كمر قتل او بستند؛ ولي، به دستياري دوستي كه در ميان ايشان داشت، از اين بند جست. پس از آن، اميران وي را در بند كردند و با ريسمان او را در سياهچال پر از گل و پليدي فرود آوردند؛ ولي صدقيا مجازات او را تخفيف داد و ارميا را دركاخ خود زنداني كرد؛ در آن هنگام كه اورشليم به دست بابليان افتاد، وي را در همين حال يافتند؛ بختنصر فرمان داد كه با او به نيكي رفتار كنند، و او را از تبعيد اجباري دسته‌جمعي معاف داشت. يكي از روايات مورد اعتماد مي‌گويد كه ارميا كتاب مراثي را، كه بليغترين افسار عهد قديم است، در روزگار پيري نوشته است. در آن كتاب بر اينكه پيشگوييهاي وي درست درآمده، و بر پيروزي خود و خرابي اورشليم، زاري و سوگواري مي‌كند، و مانند ايوب سر به آسمان بر مي‌دارد و سؤالاتي مي‌كند كه بيجواب مي‌ماند:

 

چگونه شهري كه پر از مخلوق بود منفرد نشسته است! چگونه آن كه در ميان امتها بزرگ بود مثل بيوه زن شده است! چگونه آن كه در ميان كشورها ملكه بود خراجگزار گرديده است! … اي جميع راهگذريان، آيا اين در نظر شما هيچ است؟ ملاحظه كنيد و ببينيد آيا غمي مثل غم من بوده است؟… اي خداوند، تو عادلتر هستي از اينكه من با تو محاجه نمايم، ليكن دربارة احكامت با تو سخن خواهم راند. چرا راه شريران خوش انجام است، و جميع خيانتكاران ايمن مي‌باشند؟

 

 

در اين اثنا، واعظ ديگري در بابل به جاي ارميا به كار پيشگويي ادامه مي‌داد، كه همان حزقيال نبي است. وي مردي از طبقة كاهنان بود، كه در ايام اسارت اول او را به بابل برده بودند. حزقيال نيز، مانند اشعياي اول و ارميا، بر بت‌پرستي و فساد اخلاقيي كه در اورشليم رواج يافته بود سخت مي‌تاخت و، از راه طعنه، اورشليم را به زني روسپي تشبيه مي‌كرد، از آن جهت كه دين خود را به خدايان بيگانه فروخته بود. از سامره و اورشليم به عنوان دو دختر هر جايي نام مي‌برد، و در استعمال اين كلمات بسيار افراط مي‌كرد.فهرست درازي از گناهان اورشليم ترتيب داده بود و، بنا بر همان گناهان، اين شهر را مستوجب اسارت و ويراني مي‌دانست. مانند اشعيا از هيچ شهري طرفداري نمي‌كرد و گناهان موآب و صور و مصر و آشور، و حتي كشور اسرارآميز مأجوج، را بر ملا مي‌كرد و از خراب شدن همة آنها خبر مي‌داد. ولي سخنان وي تندي و گزندگي سخنان ارميا را نداشت، و در آخر كار دل وي نرم شد و اعلام كرد كه خدا «بازماندة» يهود را نجات خواهد داد، و شهر اورشليم دوباره زنده خواهد شد. آنچه را در يك تأمل بر وي آشكار شده بود به مردم خبر داد و گفت كه در آنجا هيكل جديدي ساخته خواهد شد، و از پيدا شدن مدينة فاضله‌اي پيشگويي كرد كه در آن، مقام برتر و والاتر با كاهنان است و يهوه براي هميشه در ميان قوم خويش سكونت خواهد گزيد.

 

وي آرزومند بود كه، با بيان اين طرز پايان يافتن قرين سعادت كار، روحية هموطنانش را، كه در تبعيد به سر مي‌بردند، تقويت كند و از محو شدن ايشان در فرهنگ و خون بابلي جلوگيرد. در آن هنگام نيز، مانند امروز، چنان به نظر مي‌رسيد كه چون ملتي در ملت ديگر مستحيل شود، وحدت و حتي منش خويش را از دست مي‌دهد؛ به اين ترتيب از قوم يهود چيزي باقي نمي‌ماند. يهوديان، در نتيجة زندگي كردن در سرزمين پر نعمت و حاصلخيز بين‌النهرين، ترقي كردند و از قيد بسياري از آداب و عادات و شعاير ديني رستند؛ شمارة آنها بزودي زياد شد و ثروت فراوان به دست آوردند؛ در ساية آرامش و وفاقي كه از بركت اسارت براي آنان پيدا شده بود،‌ و پيشتر از آن محروم بودند، به راه پيشرفت افتادند. گروهي از ايشان، كه پيوسته زيادتر مي‌شدند، به پرستش خدايان بابلي پرداختند و به كارهاي شهوانيي كه در آن پايتخت قديم رايج بود خو گرفتند. چون يك نسل از ميانه گذشت و نسل دوم يهوديان تبعيد شده روي كار آمد، اورشليم تقريباً از خاطره‌ها محو شده بود.

 

مؤلف مجهولي كه اتمام كتاب اشعيا را بر عهدة‌خود گرفته بود، در صدد آن برآمد كه اين نسل از دين برگشته را دوباره به دين اسرائيل باز گرداند؛ امتياز وي در آن است كه، در ضمن اين عمل، دين يهودي را به سطح بلندي رسانيد كه هيچ يك از دينهايي كه تا آن زمان در شرق نزديك پيدا شده بود به چنين پايگاه بلندي نرسيده بود1ان هنگام بود كه بودا در هند مردم را به سركوبي شهوات دعوت مي‌كرد، و كنفوسيوس در چين تخم حكمت را ميان قوم خود مي‌افشاند، اشعياي دوم، با نثر شيوا و باشكوهي، اصول يكتاپرستي را براي يهوديان تبعيدي به صورت آشكاري بيان مي‌كرد و بر آنان خداي مهرباني را عرضه مي‌داشت كه مهر و محبت و بخشايش وي، با شيوة خشمناك و سختگير اشعياي اول به هيچ وجه قابل مقايسه نبود. اين نبي بزرگ، با كلماتي كه بعدها يكي از اناجيل آنها را انتخاب كرده و از گفتة مسيح آورده است، پيام خود را به مردم تبليغ مي‌كرد. در اين دعوت جديد، ديگر سخن از آن نبود كه مردم را،‌ به خاطر گناهاني كه مرتكب شده‌اند، لعنت و نفرين كنند، بلكه مقصود آن بود كه در دل شكستة‌ مردم تبعيد شده نور اميدي بتابد:«روح خداوند يهوه بر من است، زيرا خداوند مرا مسلح كرده است تا مسكينان را بشارت دهم؛ مرا فرستاده تا شكسته دلان را التيام بخشم، و اسيران را به رستگاري، و محبوسان را به آزادي ندا كنم.» وي دريافته بود كه يهوه خداي جنگ و انتقام نيست، بلكه پدر مهرباني است؛ همين دريافت قلب وي را از شادي لبريز ساخته، و سبب شده بود كه سرودهاي عالي و باشكوهي بسرايد و مردم را اميدوار سازد كه خداي جديدي خواهد آمد و ملت يهود را از بدبختي رهايي خواهد بخشيد:

 

صداي ندا كننده‌اي در بيابان: راه خداوند را مهيا سازيد و طريقي براي خداي ما در صحرا راست نماييد. هر دره بر افراشته، و هر كوه و تلي پست خواهد شد، و كجيها راست و ناهمواريها هموار خواهد گرديد.2… اينك خداوند يهوه با قوت مي‌آيد و بازوي وي برايش حكمراني مي‌نمايد… او، مثل شبان، گلة خود را خواهد چرانيد و به بازوي خود بره را جمع كرده، به آغوش خويش خواهد گرفت، و شير دهندگان را به ملايمت رهبري خواهد كرد.

 

سپس، اين نبي از مسيح و نجات دهنده‌اي ياد مي‌كند، و به اندازه‌اي در رساندن اين مژده پيش مي‌رود كه عقيدة به نجات دهنده از عقايد محكم و ريشه‌دار قوم او مي‌شود. از «خدمتگزاري» سخن مي‌گويد كه با فدا كردن دردناك خود قوم اسرائيل را نجات مي‌دهد:

 

… خوار و نزد مردمان مردود؛ صاحب غمها و رنج ديده، و مثل كسي كه رويها را از او بپوشانند؛ خوار شده كه او را به حساب نياوريم. لكن او غمهاي ما را بر خود گرفت و دردهاي ما را بر خويش حمل نمود، و ما او را از جانب خدا زحمت كشيده و مضروب و مبتلا گمان برديم، و حال آنكه به سبب تقصيرهاي ما مجروح، و به سبب گناهان ما كوفته گرديد، و تأديب سلامتي ما بر وي آمد و از زخمهاي او ما شفا يافتيم… و خداوند گناه جميع ما را بر وي نهاد.3

 

اشعياي دوم پيشگويي مي‌كند كه وسيلة اين آزادي قوم يهود سرزمين پارس است؛ او اظهار مي‌دارد كه كوروش شكست ناپذير است و بر بابل مسلط خواهد شد و قوم يهود را از اسارت نجات خواهد داد؛ آنگاه به اورشليم باز خواهند گشت و هيكل تازه و شهر نويي خواهند ساخت كه چون بهشتي خواهد بود: گرگ و بره با هم خواهند چريد، و شير مثل گاو كاه خواهد خورد، و خوراك مار خاك خواهد بود. خداوند مي‌گويد كه، در تمامي كوه مقدس من، ضرر نخواهند رسانيد و فساد نخواهند نمود. شايد محرك اشعياي دوم، در توجه به يك خداي واحد جهاني، جنبشي بوده است كه در پارس پيدا شد و نيرومندي مردم آن تمام دولتهاي خاور نزديك را در زير فرمان اين كشور در‌آورد و همة آنها را در امپراطوري عظيمي قرار داد كه، از لحاظ پهناوري و سازمان اجتماعي، هيچ يك از سازمانهاي ديگري كه مي‌شناختند به پاي آن نمي‌رسيد. اين خدا، مانند يهوة موسي چنين نمي‌گويد كه: «من خداي پروردگار تو هستم… تو نبايد در برابر من خدايان بيگانه داشته باشي»، بلكه من مي‌گويد: «من يهوه هستم و ديگري نيست و غير از من خدايي ني»؛ اين نبي شاعر خداي يكتاي عالم را در يكي از فقرات باشكوه تورات چنين وصف مي‌كند:

 

كيست كه آبها را به كف دست خود پيموده، و افلاك را با وجب اندازه كرده، و غبار زمين را در كيل گنجانيده، و كوهها را به قپان و تلها را به ترازو وزن نموده است؟… اينك امتها، مثل قطرة دلو و مانند غبار، ميزان شمرده مي‌شوند. اينك جزيره‌ها را مثل گرد بر مي‌دارد… تمامي امتها به نظر وي هيچند و از عدم و بطالت، نزد وي، كمتر مي‌نمايند. پس خدا را به كه تشبيه مي‌كنيد و كدام شبه را با او برابر مي‌توانيد كرد؟… اوست كه بر كرة‌زمين نشسته است، و ساكنانش مثل ملخ مي‌باشند. اوست كه آسمانها را مثل پرده مي‌گستراند و آنها را مثل خيمه به جهت سكونت پهن مي‌كند… چشمان خود را به عليين برافراشته، ببينيد كيست كه اينها را آفريد و كيست كه لشكر اينها را به شماره بيرون آورد.

 

--------------------------------------------------------------------------------

1. ما از سرگذشت اين نويسنده، كه مطابق معمول زمان خود طريقة سخن گفتن از زبان اشعيا را برگزيده بود، هيچ‌گونه اطلاعي نداريم. تنها چيزي كه مي‌توانيم بگوييم آن است كه وي اثر خود را كمي قبل يا بعد از آزادي يهوديان به دست كوروش نوشته است. محققان در «تورات» چنان عقيده دارند كه فصلهاي 40 تا 55 كتاب اشعيا از اوست، چنانكه فصلهاي 56 تا 66 همان كتاب را اثر نويسنده يا نويسندگان ديگر مي‌دانند.

2. شايد اشاره به راهي باشد كه ميان بابل و اورشليم امتداد داشته است.

3. مطابق تحقيقات جديد، لفظ «خدمتگزار» كه در اينجا آمده اشاره به ظهور حضرت مسيح نيست.

 

 

 

ساعتي كه كوروش، همچون مرد جهانگشايي، به بابل درآمد و يهوديان اسير را آزاد گذاشت تا به سرزمين خود بازگردند، يكي از باشكوهترين ساعات تاريخ بني‌اسرائيل به شمار مي‌رود. ولي از آنجا كه شاهنشاه ايران تمدني عاليتر داشت، بابل را به حال خود واگذاشت و به مردم آن آزاري نرسانيد، و به خدايان آن سر اطاعت فرود آورد (گو اينكه اين اطاعت ظاهري و مشكوك به نظر برسد). كار ديگر كوروش آن بود كه سيم و زري را كه بختنصر از معبد اورشليم به غارت برده، و هنوز در بابل باقي بود، به جاي خود بازگردانيد و به مردمي كه يهوديان تبعيدي در ميان ايشان به سر مي‌بردند، فرمان داد كه، براي مسافرت درازي كه اين قوم براي بازگشت به وطن خويش در پيش دارند، به ياري آنان برخيزند و آنچه را به آن محتاجند به ايشان بدهند. يهوديان جوان چندان از اين آزادي شاد و خوشدل نشدند، چه بسياري از آنان با سرزمين بابل خو گرفته و در آن پرورده شده بودند و، در اينكه جايگاه حاصلخيز و بازرگاني پر سود خود را بگذارند و به خرابه‌هاي غم‌انگيز شهر مقدس خود باز گردند، دودل و نگران بودند. تازه دو سال از تسخير بابل به دست كوروش مي‌گذشت كه نخستين دستة يهوديان غيرتمند و مشتاق وطن مسافرت دراز سه ماهة خود را آغاز كردند تا به سرزميني كه پدران ايشان، نزديك نيم قرن پيش، از آنجا اخراج شده بودند باز گردند.

 

در آن زمان نيز، مانند زمان حاضر، چنان نبود كه مقدم يهودياني كه به سرزمين قديم خويش بازگشتند با گرمي پذيرفته شود، چه اقوام ديگري از نژاد سامي در فلسطين مستقر شده و، در نتيجة كار و كوشش خويش، مالك آن شده بودند، و البته نسبت به كساني كه تازه به آنجا مي‌آمدند و ظاهرشان صورت مردمان مهاجمي را داشت كه مي‌خواستند زادگاه ايشان را از چنگشان بيرون آورند، به چشم دشمني و نفرت مي‌نگريستند؛ اگر حمايت دولت نيرومند و دوستدار يهودي در پي ايشان نبود، هرگز امكان نداشت كه يهوديان بتوانند در سرزمين اسرائيل استقرار پيدا كنند. داريوش اول، پادشاه پارسي، به زربابل،‌ كه از شاهزادگان يهود بود، اجازه داد كه بناي هيكل اورشليم را تجديد كند؛ با وجود آنكه شمارة مهاجران چندان زياد نبود و وسايل كافي در اختيار نداشتند، و از طرف ديگر پيوسته مورد هجوم و حمله و كارشكني مردم ساكن آن سرزمين بودند، بيست و دو سال كه از بازگشت يهود گذشت بناي هيكل به پايان رسيد. رفته رفته، اورشليم به صورت يك شهر يهودي درآمد، و نواي تلاوت سرودهاي ديني در هيكل به گوش مي‌رسيد،‌ و آن گروه از بني‌اسرائيل بر آن بودند كه دوباره مملكت يهودا را به قدرت و رونق سابق آن برسانند. بازگشت قوم يهود به اورشليم پيروزي عظيمي به شمار مي‌رود، كه تنها پيروزي زمان حاضر،‌ كه ما خود شاهد آن هستيم، بر آن مي‌چربد.

 

 

 

VI – اهل كتاب

 

سفر شريعت – تأليف اسفار پنجگانه – اساطير «آفرينش» - شريعت موسي – احكام عشره (ده فرمان) – مفهوم خدا – روز سبت – خانوادة يهودي – ارزيابي شريعت موسي

 

 

براي يهوديان مقدور نبود كه پس از بازگشت خويش يك دولت نظامي تأسيس كنند، چون نه افراد كافي داشتند نه آن اندازه ثروت كه بتوانند به چنين كاري برخيزند. از طرف ديگر، چون نيازمند نوعي سازمان اداريي بودند كه، در عين اعتراف به سيادت پارسيها، وسيلة آن باشد كه وحدت ملي و نظم و سامان حفظ شود، كاهنان در صدد برآمدند كه قوانيني وضع كنند كه مانند قوانين يوشيا بر احاديث و سنن علماي دين و اوامر الاهي متكي باشد. در سال 444 ق‌م عزرا، ‌كه يكي از كاهنان دانشمند بود، ‌يهوديان را براي اجتماع باشكوهي دعوت كرد، و از صبحگاه تا نيمروز «كتاب شريعت موسي» را براي ايشان فرو خواند. در مدت هفت روز، وي، و لاوياني كه دستيار او بودند، محتويات آن طومارها را براي مردم تلاوت كردند، و چون خواندن آن را به پايان رسانيدند، كاهنان و پيشوايان قوم سوگند ياد كردند كه به آن دستورات و شرايع گردن نهند و آن را راهنماي قانوني و اخلاق خويش سازند و تا ابد فرمانبردار آن باشند. از آن زمان، كه دورة پريشاني يهود بود، تا روزگار حاضر، همين قوانين همچون محوري بوده است كه زندگي قوم يهود بر گرد آن مي‌چرخيده،‌ دلبستگي آنان به اين دستورات،‌ در تمام مدت دربدري و محنت، يكي از نمودهاي مؤثر تاريخ جهان به شمار مي‌رود.

 

آيا آن «كتاب شريعت موسي» چه بوده است؟ اين كتاب درست همان كتاب عهد، كه يوشيا پيش از آن بر مردم خوانده بود، نيست، چه در كتاب عهد تصريح شده است كه آن را در مدت يك روز دوبار بر يهوديان فرو خواندند، در صورتيكه خواندن كتاب ديگر محتاج يك هفتة تمام وقت بود. تنها چيزي كه مي‌توان گفت اين است كه كتاب بزرگ شامل قسمت مهمي از اسفار پنجگانة عهد قديم بوده است كه يهوديان آن را تورات و ديگران اسفار پنجگانه مي‌نامند.1 اينكه آن اسفار چگونه و چه وقت و كجا نوشته شده، سؤالي است كه پرسيدن آن عيبي ندارد، و سبب آن شده است كه پنجاه هزار جلد كتاب در اين باره نوشته شود،‌ و ما آن را در يك بند از اين كتاب نقل مي‌كنيم،‌ و البته جوابي هم در مقابل نخواهد داشت.

 

دانشمندان بر اين قول متفقند كه قديميترين جزء از اسفار «تورات»، دو داستان متشابه و مجزاست كه در «سفر پيدايش» آمده و آنها را با اشارات «J » و «E » از يكديگر تميز مي‌گذارند، چه در يكي از آن دو داستان از آفريدگاري به نام يهوه ياد مي‌شود و در ديگري از آفريدگاري به نام الوهيم. اين دانشمندان چنان عقيده دارند كه داستانهاي مخصوص به يهوه در يهودا،‌ و داستانهاي مخصوص به الوهيم در افرائيم نوشته شده، و پس از سقوط سامره آن دو دسته داستانها را با يكديگر مخلوط كرده و از آن داستان واحدي ساخته‌اند. عنصر سوم، كه با علامت «D» نمايش داده مي‌شود و متضمن «شريعت تثنيه» است، ظاهراً به وسيلة نويسنده يا نويسندگان ديگر نوشته شده. عنصر چهارم «P» از قسمتهايي تشكيل مي‌شود كه كاهنان بعدها نوشته و آن را الحاق كرده‌اند. اين قسمت «شريعت كاهنان» ظاهراً قسمت اصلي «كتاب شريعت» را تشكيل مي‌دهد كه عزرا آن را منتشر ساخته است. چنان به نظر مي‌رسد كه در حوالي سال 300 ق‌م اين چهار قسمت به همان صورتي كه فعلا دارد در آمده باشد.‌

 

داستانهاي لذتبخش آفرينش، فريب خوردن آدم، و طوفان نوح از سرچشمة افسانه‌هاي بين‌النهرين گرفته شده، كه ريشة آنها به 3000 سال ق‌م و پيشتر از آن مي‌رسد؛ ما بعضي از اشكال قديميتر اين داستانها را، پيش از اين، به نظر خوانندگان رسانيديم، احتمال دارد كه بعضي از اين داستانها را يهوديان، در زمان اسارت خود در بابل، از مردم آن سرزمين اخذ كرده باشند. احتمال بيشتر آن است كه اين داستانها پيش از آن زمان از منابع سومري و سامي قديم، كه مشترك ميان تمام مردم خاور نزديك بوده است، به ايشان رسيده باشد. در داستانهاي آفرينشي پارسي و تلمودي، هردو، چنان آمده است كه خدا، در آغاز آفرينش، موجودي دو جنسي- يعني زن و مردي كه از پشت، مانند دوقلوهاي سيامي، به يكديگر چسبيده بودند- آفريد، سپس آن دو را از يكديگر جدا كرد. مناسب است در اينجا آية دوم از باب پنجم «سفر پيدايش» را نقل كنيم: «نر و مادة ايشان را آفريد، و ايشان را بركت داد، و ايشان را آدم نام نهاد در روز آفرينش انسان»؛ معني اين جمله آن است كه پدر نخستين ما، در آن واحد، نر و ماده، هر دو، بوده است؛ ظاهراً هيچ يك از علماي دين، جز آريستوفان، به اين نكته توجه نكرده است.2

 

قصة بهشت تقريباً در تمام فولكلورهاي جهان- در مصر و هند و تبت و بابل و پارس و يونان3 و پولينزي و مكزيك و غير آن- آمده است. در بيشتر اين بهشتها سخن از درختاني است كه نزديك شدن به آنها حرام است؛ يا سخن از مارها و اژدهاهايي است كه نعمت جاوداني بودن را از آدمي ربوده، و به عبارت ديگر بهشت را مسموم ساخته‌اند. گمان بيشتر آن است كه مار و انجير رمز و نشانة شهوت جنسي بوده باشد. اين داستان اشاره به آن است كه شهوت جنس و معرفت سبب از بين رفتن پاكي و بيگناهي و خوشبختي مي‌شود، و سرچشمة همة شرور است. همين فكر، كه در آغاز «عهد قديم» ديده مي‌شود، در پايان آن، يعني در «سفر جامعه» نيز به نظر مي‌رسد. در بيشتر اين داستانها زن وسيله‌اي است كه مار يا شيطان، به وسيلة آن، آدمي را به طرف شر مي‌كشد و آن را محبوب وي قرار مي‌دهد؛ اين زن در يك جا به صورت حواست، در جاي ديگر به صورت پاندورا، يا به صورت پوسي كه در اساطير چين ديده مي‌شود. «شي‌-چينگ» مي‌گويد: «همه چيز در آغاز كار در فرمان مرد بود، ولي زني او را به بندگي واداشت. بدبختي ما از آسمان نيست، بلكه از زن است؛ هموست كه سبب تباهي نژاد آدمي شد. آه كه چه بدبختي، اي پوسي. تو آتشي را برافروختي كه ما را سوزانده و هر روز مشتعلتر مي‌شود… جهان از دست رفت، و رذيلت همه جا را فرا گرفت.»

 

--------------------------------------------------------------------------------

1. «تورات» كلمة عبري، و به معني هدايت است؛ و در يوناني به معني «اسفار پنجگانه».

2. نخستين بار جان استروك در سال 1753 به اين اختلاف اشاره كرده است. قسمتهاي منسوب به يهوه در «سفر پيدايش» عبارت است: 4.2-24.3 و 6-8 و 1.11-9، 12 و 13و 18 و 19 و 24 و 27 و 32 و 43 و 1.44- 45؛ در «سفر خروج» 4 و5، 20.8-7.9، 10 و11، 12.33- 26.34؛ در «سفر اعداد» 10. 29-36، 11… الخ اما فقرات «الوهيمي» چنين است: در «سفر پيدايش»11. 10 – 32، 20. 1-17، 21. 8- 32، 22. 1-14، 40-42، 45؛ در «سفر خروج» 18.20-23، 20-22، 33. 7-11؛ در «سفر اعداد» 12، 22-24… الخ.

3. به «كتاب مهماني»، نگارش افلاطون مراجعه شود.

 

 

 

«داستان طوفان»، حتي بيشتر از «داستان آفرينش»، در ميان تمام مردم جهان انتشار دارد؛ در ميان اقوام قديم كمتر قومي را مي‌توان يافت كه آن را ندانسته باشد، و در آسيا كمتر كوهي است كه روزي كشتي نوح يا شمش- نپيشتيم بر آن قرار نگرفته باشد. اين داستانها معمولا عنوان وسيلة نقليه يا رمزي را داشته است كه تودة مردم، از راه آن، يك حكم فلسفي يا حالت اخلاقي را، كه از تجربه‌هاي دور و دراز نوع بشر به دست آمده بود، بيان مي‌كردند؛ و آن اينكه شهوت جنسي و دانايي، بيش از آنچه ماية لذت و شادي باشد، سبب توليد درد و رنج است؛ و ديگر آنكه زندگي بشري گاه به گاه دستخوش طغيان رودخانه‌هاي بزرگي مي‌شود كه آب همان رودخانه‌ها سبب پيدايش مدنيتهاي قديم بوده است. اين سؤال، كه آيا چنين داستانهايي درست است و «واقعاً اتفاق افتاده» يا درست نيست، سؤالي بي‌‌مغز و بسيار سطحي است؛ چه اهميت اين داستانها در ماجرايي كه نقل مي‌كنند نيست، بلكه در عبرت و پندي است كه از آن حاصل مي‌شود. خلاف عقل است كه آدمي با خواندن اين داستانها از سادگي دلربا و رواني و جانداري بيان حوادثي كه در آنها موجود است، لذت نبرد.

 

اسفاري كه به فرمان يوشيا و عزرا بر قوم يهود خوانده شد، همان است كه به صورت شريعت موسي تنظيم شد و زندگي اين قوم، پس از آن، بر شالودة همين قوانين قرار گرفت، سارتن، كه در آنچه مي‌نويسد كمال احتياط را مراعات مي‌كند، دربارة اين قوانين مي‌نويسد كه: «در اهميت آنها در تاريخ سازمانها و قانون، نبايد بيش از اندازه مبالغه شود.» در تاريخ، اين كار بزرگترين كوششي است كه به كار رفته تا دين را پاية سياست و وسيلة تنظيم جزئيات زندگي قرار دهد. رنان مي‌گويد كه اين قانون «موحشترين وسيلة شكنجه‌اي است كه تاكنون اختراع شده». در اين شريعت همه چيز، از خوراك خوردن‌1 و پزشكي و بهداشت شخصي و  مسائل مربوط به حيض و نفاس و بهداشت عمومي و انحرافات جنسي و شهوات حيواني، عنوان واجبات و محرمات الاهي و ديني پيدا كرد؛ در انيجا يك بار ديگر به اين مطلب برمي‌خوريم كه جداشدن كار طبيب و كاهن از يكديگر چه اندازه بكندي صورت گرفته، و همين طبيب است كه بعدها سرسختترين دشمن كاهن شده است. در سفر لاويان (بابهاي 13-15)، با كمال دقت، قوانين مخصوص به درمان بيماريهاي تناسلي ذكر شده، و گفته است كه چگونه بايد مبتلايان را از ديگران جدا كنند، و دستوراتي براي گندزدايي و بخوردادن و حتي، اگر لازم باشد، سوزندان خانة بيماران داده است.2 «عبرانيان قديم باني فن پيشگيري از بيماري بوده‌اند»، ولي گمان نمي‌رود كه از جراحي، جز ختنه كردن، چيزي مي‌دانسته‌اند. اين سنت، كه ميان مصريان قديم و اقوام سامي جديد مشترك است، تنها عنوان قرباني براي خدا و انجام فريضه‌اي براي نشان دادن وفاداري نسبت به نژاد نداشته،3 بلكه وسيله‌اي بهداشتي براي سالم نگاه داشتن اعضاي تناسلي بوده است. شايد دستورات خاصي كه براي پاكيزگي در شريعت يهود وجود داشته سبب آن شده است كه اين قوم، با همة دربدري و پريشاني و رنج و بلايي كه در طول تاريخ ديده‌اند، هنوز بر روي زمين باقي هستند.

 

از اين مسائل گذشته، باقي «شريعت موسي» برگرد محور ده فرمان، («سفر خروج» 20 . 1-17) دوران مي‌كند، كه نيمي از مردم روي زمين آن آيات را تلاوت مي‌كنند.4 نخستين فرمان، بنيان اجتماع ديني جديد را مي‌گذارد، و‌آن اجتماعي است كه بر هيچ قانون مدنيي تكيه ندارد، و تنها بر پاية فكر وجود خدا بنا مي‌شود؛ خدا در اين اجتماع پادشاه جهان است و از ديده‌ها پنهان؛ قانون و شريعت را براي آدمي مي‌فرستد و مجازات هر گناهي را او معين مي‌كند؛ ملت اين خدا «اسرائيل» نام دارد، كه معني آن دفاع كنندگان از خداست. دولت عبري از ميان رفته بود، ولي هنوز هيكل وجود داشت؛ كاهنان يهودا، مانند پاپهاي روم، كوشيدند تا آنچه را شاهان از نگاه داشتن آن عاجز مانده بودند و از دست رفته بود دوباره تجديد كنند. از همين جاست كه واضح مي‌شود چرا فرمان اول از «ده فرمان» صراحت دارد براينكه مجازات كفر و زندقه اعدام است، اگر چه شخص كافر از نزديكترين نزديكان شخص بوده باشد. كاهناني كه وضع قانون مي‌كردند، مانند مردان پرهيزگاري كه محاكم تفتيش افكار را در اروپا به راه انداخته بودند، چنان تصور مي‌كردند كه وحدت ديني شرط اساسي پيدا شدن نظم و تضامن اجتماعي است. همين تعصب ديني است كه، چون با فكر برتري نژادي در نزد يهوديان توأم شد، سبب باقي ماندن يهوديان گرديد و، در عين حال، مشكلات فراواني براي اين قوم فراهم آورد.

 

--------------------------------------------------------------------------------

1. رجوع كنيد به «سفر تثنيه» (باب 14). ريناخ و رابرتسن‌سميث و سرجيمز فريزر حرام شدن گوشت خوك را، در «شريعت موسي»، نتيجة اين مي‌دانند كه اسلاف يهود خوك (يا گراز) را به عنوان توتم مي‌پرستيده‌اند، نه اينكه براي حفظ سلامتي و جلوگيري از بيمار شدن چنين كرده باشند.شايد پرستش گراز وسيله‌اي است كه كاهنان با آن مي‌خواسته‌اند مردم را از خوردن گوشت ممنوع سازند، و آن را براي اينكه «نجس» است تابو و حرام ساخته‌اند. شمارة فراوان دستورها و قواعد بهداشتيي كه در «شريعت موسي» موجود است به ما اجازه مي‌دهد كه تعبير ريناخ را با شك و ترديد مورد مطالعه قرار دهيم.

2. طريقه‌اي كه در «سفر لاويان» (بابهاي 13و14) براي معالجة جذام ذكر شده، تا آخر قرون وسطي در اروپا مورد عمل بود.

3. چه، به اين ترتيب، يهودي ديگر نمي‌تواند حقيقت يهودي بودن خود را از ديگران مخفي بدارد. بريفو مي‌گويد كه: «اين سنت يهود تا دورة متأخري كه دورة مكابيان (167 ق‌م) باشد، هنوز به صورت كنوني خود در نيامده بود. تا آن زمان عمل ختنه كردن به شكلي انجام مي‌گرفت كه اثر مختصري از عمل بر جاي مي‌ماند، تا اسباب ريشخند زنان غيريهودي نباشد؛ به همين جهت كاهناني كه به قوميت يهود و حفظ آن اهميت فراوان مي‌دادند، دستوري صادر كردند كه بايستي همة غلفه در عمل ختنه كردن بريده شود.»

4. در زمانهاي قديم رسم بر آن جاري بوده كه ريشة قانون نامه‌ها را خدايي بدانند. پيش از اين ديديم كه مصريان چگونه قوانين خود را به خدايي به نام تحوت نسبت مي‌دادند، و نيز دانستيم كه چگونه شمش، خداي خورشيد، قانون‌نامه‌اي براي حموربي فرستاد. به همين گونه، يكي از ارباب انواع، بر كوه ديكتا، قانوني بر شاه مينوس نازل كرد كه، بنا بر آن، بر جزيرة كرت فرمان راند؛ يونانيان ديونوسوس را «قانونگذار» مي‌ناميدند و مجسمة او را، و دو ميز سنگي در كنارش، كه بر روي آنها قوانين نقش شده بود، ساخته بودند؛ متقيان پارسي مي‌گويند كه زردشت در يكي از روزها بر كوه بلندي نماز مي‌گزاشت، اهورمزدا در ميان رعد و برق بر وي ظاهر شد و «كتاب قانون» را به وي اعطا كرد. ديودوروس مي‌گويد: «از آن جهت چنين مي‌كردند كه به نظر ايشان فكري مي‌تواند دستگير بشر باشد كه شگفت‌انگيز و قدسي و الاهي باشد؛ يا از آن جهت كه معتقد بودند تودة مردم اگر باور كنند كه قوانيني كه براي ايشان وضع شده از مقام پرجلال و قدرتي برخاسته، از آن قوانين بهتر اطاعت مي‌كنند.»

 

 

 

فرمان دوم، كه در بالا بردن مفهوم ملي خدا سهم بسزايي دارد، ماية آن است كه از شأن و منزلت هنر كاسته شود؛ چه، فرمان چنان است كه هيچ‌گونه صورت مجسمي از خدا ساخته نشود. اين فرمان مستلزم آن بود كه سطح فكر يهوديان ترقي كند، زيرا با وجود آنكه در اسفار پنجگانه همه‌جا يهوه به صورت بشري توصيف شده بود، از هر خرافه و انسان منشي خدا جلو مي‌گرفت، و خدا برتر از هر شكل و هر صورت تصور مي‌شد. چنان خواسته شده بود كه قوم يهود همه چيز خود را فداي دين كند؛ به اين ترتيب در قلب مؤمنان يهود قديم هيچ جاي خالي براي علم و هنر باقي نمي‌ماند؛ حتي از علم نجوم هم چشم پوشيدند، تا مبادا خدايان باطل زياد شود، يا آنكه كسي در انديشة ستاره‌پرستي بيفتد و خداي ديگري جز خداي يگانه را پرستش كند. در هيكل سليمان، پيش از آن زمان، عدة بيشماري صورتها و مجسمه‌ها وجود داشت، ولي در هيكل جديد چيزي از اين قبيل ديده نمي‌شد.مجسمه‌ها را سابق بر آن از اورشليم به بابل برده بودند، و چنان به نظر مي‌رسد كه اين مجسمه‌ها را همراه با ظروف و اثاثة طلا و نقره دوباره به اورشليم بازنگردانده‌اند. به همين جهت است كه، پس از دورة اسارت يهوديان در بابل، هيچ‌گونه كار پيكرتراشي و نقاشي و نقش برجسته‌سازيي در ميان يهوديان ديده نمي‌شود؛ پيش از آن نيز، جز در زمان سليمان، كه در واقع دورة بيگانه‌اي نسبت به عبرانيان بود، چنين بوده است. كاهنان از هنرهاي گوناگون تنها معماري و موسيقي را جايز مي‌دانستند. آوازها و سرودهايي كه در هيكل خوانده مي‌شد تنها عاملي بود كه از سختي و تلخي زندگي مردم مي‌كاست؛ مجموعه‌اي از نوازندگان آلات مختلف موسيقي «مانند يك نفر به يك آواز» با دستة خوانندگان در ترتيل مزامير شركت مي‌كردند و به تسبيح و تقديس هيكل و خداوند مي‌پرداختند. «و داوود و تمامي خاندان اسرائيل با انواع آلات چوب سرو و بربط و رباب و دف و دهل و سنجها به حضور خداوند بازي مي‌كردند.»

 

فرمان سوم نمايندة تقواي شديد فرد يهودي بود. نه تنها بر وي حرام بود كه «نام خداي پروردگار را بيهوده بر زبان براند»، بلكه اصلا و مطلقاً ذكر نام خدا حرمت داشت؛ هر وقت نام يهوه در دعا و نماز مي‌آمد، بر وي واجب بود كه، به جاي آن، كلمة «ادوناي» را، كه به معني پروردگار است، تلفظ كند.1 اين اندازه خودداري و ترس از ذكر نام خدا فقط در ميان هندوان نظيري دارد.

 

فرمان چهارم، روز تعطيل هفتگي را به نام سبت يا شنبه مقرر مي‌دارد؛ اين ترتيب پس از آن به صورت يكي از محكمترين سنتهاي نوع بشر درآمده است. اين نام- و شايد خود اين عادت- از بابليان به يهوه انتقال يافت؛ بابليان روزهاي حرام را كه مخصوص روزه‌گرفتن و صلح و صفا بود شباتو مي‌ناميدند. از اين روز تعطيل هفتگي گذشته، اعياد بزرگ ديگري نيز داشتند؛ از قبيل جشنهاي كنعاني براي موسم درو كردن جو بود؛ شبوئوت، كه بعدها به نام عيد پنجاهه يا عيد خمسين ناميده شد، به جشن پايان درو كردن گندم اختصاص داشت؛ عيد ميوه‌بندان جشن برداشت محصول درخت مو بود؛ عيد فطر يا عيد فصح مراسمي بود كه در هنگام به دست آمدن نخستين نتايج گوسفندان برپا مي‌داشتند؛ روش هشانه (رأس‌السنه) جشن مخصوص اول سال بود. بعدها تغييراتي در اين اعياد داده شد و آنها را نمايندة حوادث مهمي در تاريخ يهود قرار دادند. در نخستين روز ايام عيد فصح بره يا بزغاله‌اي را مي‌كشتند و مي‌خوردند و خون آن را بر درها مي‌پاشيدند؛ اين، خود، علامت آن بود كه خون نصيب خداوند است؛ بعدها كاهنان يهود اين عادت را با داستان كشته شدن فرزندان اول مصريان پيوستگي دادند. بره، در ابتدا، براي يكي از قبايل كنعاني عنوان توتم داشت؛ عيد فصح در ميان كنعانيان عيد قرباني كردن بره براي يكي از خدايان محلي بود.2 چون امروز در «سفر خروج» (باب 12) داستان اين عيد را مي‌خوانيم، و مي‌بينيم كه يهوديان زمان ما به همان نحوي كه در زمانهاي قديم بوده مراسم آن را برپاي مي‌دارند، نيك در مي‌يابيم كه چه اندازه اين رسم ديني قدمت دارد، و چه اندازه اين ملت به آداب قديمي خود پابند است.

 

--------------------------------------------------------------------------------

1. در زبان عبري (Yahveh) به صورت (Jhvh)، يعني بدون اعراب، نوشته مي‌شود. چون بنا بود كه نام يهوه بر زبان جاري نشود، هر جا كلمة «يهوه» نوشته بود، بر روي آن اعراب مي‌گذاشتند تا به صورت «ادوناي» خوانده شود و بعدها اين اعرابها (a-o-a) را به همين ترتيب داخل در حروف كردند، و علماي كلام دورة نهضت و دورة اصلاح ديني به اين ترتيب صورت غلط «Yehovah» را ساخته‌اند.

2. بعدها اين توتم بيزبان قديمي به صورت برة فصيح مسيحيت درآمد، كه آن را نمايندة مردة مسيح مي‌دانند.

 

 

 

در فرمان پنجم خانواده تقديس مي‌شود، و، از لحاظ سازمان اجتماعي، آن را در منزلتي قرار مي‌دهد كه تنها هيكل از آن بالاتر است. اين اهميت و احترامي كه در آن زمان براي خانواده گذاشته شده بود، در تمام قرون وسطي و قرون جديد، در اروپا مراعات مي‌شد؛ چون انقلاب صنعتي معاصر آغاز شد، مقام خانواده نيز متزلزل گرديد و انحطاط يافت. خانوادة عبراني، كه در آن تسلط با پدر خانواده بود، سازمان اقتصادي و سياسي وسيعي بود كه تشكيل مي‌شد از بزرگترين مرد زندار خانواده، و زنان و فرزندان ايشان، و غلاماني كه ممكن بود در اختيار خانواده باشند. فايدة اقتصادي اين اجتماع خانوادگي آن بود كه مجموع آنها بر كاشتن زمين و بهره‌برداري از آن توانايي پيدا مي‌كردند؛ ولي ارزش سياسي آن در اين بود كه نظم اجتماعي استواري برقرار مي‌ساخت، با وجود اين نظم، جز در هنگام جنگ، ضرورتي براي موجود بودن دستگاه دولت و حكومت وجود نداشت، و تقريباً چيز زايدي به نظر مي‌رسيد. قدرت پدر در خانواده عملا نامحدود بود؛ زمين تنها به او تعلق داشت، و فرزندانش تا زماني مي‌توانستند زنده بمانند كه به فرمان او گردن نهند؛ در واقع خود وي عنوان دولت و حكومت را داشت. اگر فقير بود، مي‌توانست دختران خود را، پيش از بلوغ، به عنوان كنيز بفروشد و، با آنكه در امر شوهر دادن دختران گاهي خرسندي ايشان را نيز جلب مي‌كرد، معمولا حق داشت بدون جلب رضاي آنان به هر كس بخواهد شوهرشان دهد. در ميان ايشان چنان شايع بود كه پسر نتاج بيضة راست، و دختر نتاج بيضة چپ است، و معتقد بودند كه بيضة چپ كوچكتر و ضعيفتر از بيضة راست است. در ابتدا مردي كه زن مي‌گرفت به خانة زن خود انتقال پيدا مي‌كرد، و بر وي لازم بود «پدر و مادر را رها كند و به قبيلة زن خويش بپيوندد»، ولي پس از آنكه دستگاه سلطنت درست شد اين عادت نيز رفته رفته از ميان برخاست. فرمان يهوه به زن شوهردار چنين بود: «چشمت بايد به شوهرت باشد، و او بر تو حكومت خواهد كرد.» با وجود آنكه، از لحاظ رسمي و تشريفاتي، زن در زير فرمان مرد بود، اقتدار و احترام فراوان داشت؛ در تاريخ يهود نام زنهايي همچون سارا، راحيل، مريم، و استر جلب‌ توجه مي‌كند. دبوره، زني است كه در عين حال از قضات بني‌اسرائيل بود، و حلده زن ديگري است كه يوشيا، دربارة كتابي كهنه كه در هيكل يافته بودند، با وي مشورت كرد. زني كه چند فرزند مي‌آورد مطمئن بود كه مقام و احترامي پيدا كرده است، چه ملت كوچك يهود پيوسته آرزوي آن داشت كه عدد افرادش افزايش پيدا كند؛ همان گونه كه امروز در اسرائيل احساس خطر مي‌شود، در آن زمان نيز قوم يهود از اقوامي كه دور تا دور آنان را فراگرفته بودند مي‌ترسيدند و احساس خطر مي‌كردند. بهمين جهت بود كه به مادري احترام مي‌گذاشتند و عزوبت را خطا و گناهي تصور مي‌كردند؛ از بيست سالگي ازدواج را اجباري ساخته بودند، و از اين قاعده حتي كاهنان را نيز مستثنا نمي‌كردند؛ به دختران بيشوهري كه در سالهاي ازدواج بودند، و همچنين به زنان نازا، به چشم حقارت مي‌نگريستند؛ بچه انداختن و فرزند كشتن و راههاي ديگر جلوگيري از فراوان شدن نسل را از اعمال نفرت‌‌انگيز كافراني مي‌دانستند كه گندشان بيني پروردگار را آزار مي‌دهد. «و اما راحيل، چون ديد كه براي يعقوب اولادي نزاييد، بر خواهر خود حسد برد و به يعقوب گفت: پسران به من بده، و الا مي‌ميرم.» زن كامل زني بود كه پيوسته در خانه و اطراف آن كار مي‌كرد، و جز به شوهر و فرزندانش به چيزي نمي‌انديشيد. در كتاب امثال سليمان (باب آخر) توصيفي از زن كمال مطلوب مرد به اين صورت آمده است:

 

… زن صالحه را كيست كه پيدا تواند كرد؟ قيمت او از لعلها گرانتر است. دل شوهرش بر او اعتماد دارد و محتاج منفعت نخواهد بود. برايش تمامي روزهاي عمر خود خوبي خواهد كرد و نه بدي. پشم و كتان را مي‌جويد و به دستهاي خود با رغبت كار مي‌كند. او مثل كشتيهاي تجار است؛ خوراك خود را از دور مي‌آورد. وقتي كه هنوز شب است بر‌مي‌خيزد و به اهل خانه‌اش خوراك و به كنيزانش حصة ايشان را مي‌دهد. دربارة مزرعه فكر كرده آن را مي‌خرد، و از كسب دستهاي خود تاكستان غرس مي‌نمايد. كمر خود را با قوت مي‌بندد و بازوهاي خويش را قوي مي‌سازد. تجارت خود را مي‌بيند كه نيكوست، چراغش در شب خاموش نمي‌شود. دستهاي خود را به دوك دراز مي‌كند و انگشتهايش چرخ را مي‌گيرد. كفهاي خود را براي فقيران مبسوط مي‌سازد و دستهاي خويش را براي مسكينان دراز مي‌نمايد. به جهت اهل خانه‌اش از برف نمي‌ترسد، زيرا كه جميع اهل خانة او به اطلس ملبس هستند. براي خود اسبابهاي زينت مي‌سازد. لباسش از كتان نازك و ارغواني مي‌باشد. شوهرش در دربارها معروف مي‌باشد و در ميان مشايخ ولايت مي‌نشيند. جامه‌هاي كتان ساخته، آنها را مي‌فروشد، و كمربندها به تاجران مي‌دهد. قوت و عزت لباس اوست، و دربارة وقت آينده مي‌خندد. دهان خود را به حكمت مي‌گشايد، و تعليم محبت‌آميز بر زبان وي است. به رفتار اهل خانة خود متوجه مي‌شود، و خوراك كاهلي نمي‌خورد. پسرانش برخاسته او را خوش حال مي‌گويند و شوهرش نيز او را مي‌ستايد… وي را از ثمرة دستهايش بدهيد. و اعمالش او را نزد دروازه‌ها بستايد.1

 

در فرمان ششم از كمال مطلوبي سخن مي‌رود كه دست يافتن به آن بسيار دشوار است؛ در هيچ كتاب ديگر به اندازة اسفار عهد قديم از آن همه آدمكشي گفتگو نمي‌شود؛ در همة فصول آن، يا از كشتن بحث مي‌شود يا از توليد مثلي كه جبران كشته‌ها را بكند. كشمكش دائمي ميان اسباط، اختلافات حزبي، و عادت انتقام خون گرفتن ميراثي، همه، ازعواملي بود كه يكنواختي دوره‌هاي صلح نادر و كوتاه را در هم مي‌شكست. انبياي بني‌اسرائيل، با آنكه در گفته‌ها و شعرهاي خود گاوآهن و داس را ستوده‌اند، خود از مبلغان صلح به شمار نمي‌روند؛ كاهنان- اگر به آنچه آنان در خطابه‌هاي خود از قول يهوه نقل كرده‌اند باور داشته باشيم- همان اندازه كه به اندرز دادن علاقه‌مند بودند، به جنگ و خونريزي نيز حريص بودند. از ميان نوزده پادشاه اسرائيل، هشت نفر آنها كشته شدند. عادت بر آن جاري بود كه شهرهايي كه تسخير مي‌كردند ويران كنند، و همة مردان آنجا را از دم شمشير بگذرانند، و چنان زمين را تباه سازند كه، جز پس از گذشتن زمان درازي، شايستة كشت و زرع نباشد، و در اين كار با ديگر مردم زمانهاي گذشته شريك بودند. شايد شمارة كشتگان، كه از گفته‌هاي ايشان به دست مي‌آيد، خالي از مبالغه نباشد. چه معقول نيست كه، بدون داشتن ساز و برگ جديد جنگ، «بني‌اسرائيل صد هزار پيادة آراميان را در يك روز» كشته باشند. بني‌اسرائيل چنان معقتد بودند كه امت برگزيدة خدا هستند؛ اين، خود سبب زياد شدن غرور و نخوتي مي‌شد كه طبيعتاً در مردمي كه از قابليت و استعداد خود آگاهي دارند موجود است؛ نيز همين فكر برگزيدگي باعث آن بود كه، هر چه بيشتر، از ازدواج با ديگر اقوام دامن فرو چينند و از لحاظ فكري و فرهنگي از ديگران دور بمانند، و خود را از جريانهاي بين‌المللي كنار بگيرند؛ اين، خود، امري است كه اخلاف ايشان، در زمان حاضر، در صدد جبران آن برآمده‌اند. ولي اين را بايد گفت كه تا حد زيادي واجد فضايل وابسته به صفات قومي خويش بودند: علت سختي و خشونت قوم يهود فراواني نيروي حيات در نزد ايشان بود؛ گوشه‌گيري آنان از تقواي فراوان سرچشمه مي‌گرفت؛ ميل شديدي كه به كشمكش و كج‌خلقي نشان مي‌دادند از اين بود كه بي‌اندازه حساسيت داشتند، و همين حساسيت سبب آن شد تا بزرگترين گنجينة ادبي را در خاور نزديك از خود به يادگار بگذارند. همين تكبر و غرور و نژادي بهترين تكيه‌گاه شجاعت ايشان، در طول قرنهاي متمادي شكنجه ديدن و بيچارگي، بوده است. آري، آدمي پيوسته چنان مي‌شود كه اوضاع و احوال بر آن گونه بودن ناچارش مي‌سازد.

 

--------------------------------------------------------------------------------

1. البته چنين زني، در نظر مرد، زن كمال مطلوب است؛ اگر گفتة اشعيا را باور كنيم (3. 16-23)، زن اورشليمي مانند همة زنان عالم بوده است؛ يعني لباس زيبا و زينت را دوست مي‌داشته و در صدد صيد كردن مردان بوده است: «و خداوند مي‌گويند: از اين جهت كه دختران صهيون متكبرند و با گردن افراشته و غمزات چشم راه مي‌روند، و به ناز مي‌خرامند، و به پايهاي خويش خلخالها را به صدا مي‌آورند… الخ». آيا ممكن است كه مورخان هميشه، در مورد زن، ما را فريب داده باشند؟

 

 

 

در فرمان هفتم، ازدواج به عنوان اساس خانواده شناخته مي‌شود- همان‌گونه كه فرمان پنجم خانواده را اساس اجتماع شناخته بود- و دين را تا آنجا كه ممكن است به ياري ازدواج و هواداري از آن وا مي‌دارد؛ از روابط جنسي پيش از ازدواج سخني به ميان نمي‌آيد، ولي قاعده‌ها و مقرراتي مي‌گذارد كه بنابر آنها دختر بايد، در روز ازدواج، دوشيزگي خود را اثبات كند، وگرنه او را سنگسار مي‌كنند تا بميرد. باوجود اين، عمل زنا در ميان قوم يهود انتشار داشت؛ چنانكه ظاهر است، پس از ويراني سدوم و عموره نيز آن قوم از عمل لواط دست نكشيده‌اند. چون قانون و شريعت، بنابر آنچه ظاهر است، از همخوابگي با زنان بدكار بيگانه منعي نداشته، زنان سوري و موآبي و مديني و ديگر «زنان بيگانه»، در سراسر راههاي بزرگ، در كوهها يا زير چادرها به سر مي‌بردند و كار پيله‌وري و روسپيگري، هر دو، را با هم انجام مي‌دادند. سليمان در اين قبيل كارها زياد سختگيري نمي‌كرد، و به همين جهت، در قانوني كه از آمدن اين گونه زنان به اورشليم جلو مي‌گرفت، تسهيلاتي قائل شد، و عدد آنان در اين شهر رو به افزايش رفت، و كار به جايي رسيد كه خود هيكل اورشليم، در زمان مكابيان، به صورت فاحشه‌خانه‌اي درآمد و ماية خشم و شكايت يكي از مصلحان زمان شد.‌

 

البته مسائل عشقي نادر نبود، چه ميان دو جنس تمايل فراواني وجودداشت؛ «يعقوب براي راحيل هفت سال خدمت كرد، و به سبب محبتي كه به وي داشت در نظرش روزي چند نمود»؛ با وجود اين، بايد دانست كه عشق و محبت در امر ازدواج و انتخاب همسر دخالت چنداني نداشته است. پيش از اسارت بني‌اسرائيل، امر زناشويي جنبة عرفي و مدني صرف داشت، كه به وسيلة والدين عروس و داماد يا داماد و پدر عروس صورت مي‌گرفت. در اسفار عهد قديم شواهدي است كه نشان مي دهد كه با اسيران هم ازداوج مي‌كرده‌اند؛ يهوه همسري با زنان اسير شده در جنگها را جايز مي‌داند. چون شمارة زنان كاهش يافت، بزرگان «بني بنيامين را امر فرموده، گفتند برويد در تاكستانها در كمين باشيد و نگاه كنيد، و اينك اگر دختران شيلوه بيرون آيند تا با رقص كنندگان رقص كنند، آنگاه از تاكستانها در آييد و، از دختران شيلوه، هر كس زن خود را ربوده به زمين بنيامين برود.» ولي اين كار يك عمل استثنايي بود؛ سنت متعارف آن بود كه زناشويي از طريق خريد و فروش صورت گيرد؛ يعقوب ليئه و راحيل را با كار خويش خريداري كرد، و بوعز نيز با دسترنج خويش روت زيبا را به چنگ آورد. هوشع نبي سخت از آن پشيمان بود كه چرا همسر خود را پنجاه شكل خريده است. نامي كه عبرانيان به زن همسر مي‌دادند بلهه بود كه معني «مملوك» دارد. پدر عروس، در مقابل مهري كه به عنوان بهاي دختر خود دريافت مي‌داشت، او را به داماد واگذار مي‌كرد؛ اين، خود، براي از ميان بردن فاصله‌اي كه ميان بلوغ جنسي و بلوغ اقتصادي جوانان ممكن است وجود پيدا كند و اسباب خرابي اجتماع باشد، وسيلة بسيار سودمندي به شمار مي‌رفت.

 

اگر مرد توانگر بود، مي‌توانست چند زن براي خود انتخاب كند، و اگر زن مانند سارا نازا بود به شوهر خويش اجازه مي‌داد تا براي خود همخوابه‌اي برگزيند؛ از همة اين آداب و سنن، مقصود آن بود كه نسل زياد شود. قاعده چنان بود كه، پس از آنكه ليئه و راحيل آن اندازه كه مي‌توانستند براي يعقوب فرزند زادند، كنيزكان خود را به وي ببخشند تا از آنان نيز فرزنداني براي وي پيدا شود. به زن اجازه داده نمي‌شد كه بيكار بنشيند و فرزندي نياورد؛ به همين جهت، چون برادري مي‌مرد، بر برادر ديگر واجب بود كه هراندازه هم كه زن داشته باشد زن بيوة برادر خود را به زني اختيار كند؛ اگر مرده برادر نداشت، اين كار بر نزديكترين خويشان واجب مي‌شد. چون مالكيت فردي، در اجتماع يهوديان، اساس سازمان اقتصادي را تشكيل مي‌داد، براي هر يك از زن و مرد، از لحاظ زناشويي، وضع خاصي وجود داشت؛ به اين معني كه مرد مي‌توانست بيش از يك زن بگيرد، ولي زن تنها متعلق به يك مرد بود. زنا در نزد آنان عبارت از اين بود كه مردي همخوابة زني شود كه آن زن را مرد ديگري خريده است؛ به همين جهت، در واقع، زنا عنوان تجاوز به حق مالكيت داشت، و زن و مرد زناكار، هر دو، به اعدام محكوم مي‌شدند. فسق بر زن بي‌شوهر حرام بود، اما اگر مرد عزبي چنين مي‌كرد عنوان گناه قابل آمرزشي داشت. مرد مي‌توانست زن خود را طلاق گويد، ولي، پيش از زمان تلمود، طلاق گرفتن براي زن بسيار دشواري داشت؛ با وجود اين، چنان به نظر مي‌رسد كه مردان از اين تفوقي كه بر زن داشتند زياد استفاده نمي‌كردند؛ مرد يهودي از اين لحاظ به صورت انساني جلوه‌گر مي‌شود كه به زن و فرزندان خود كمال محبت و علاقه را دارد. اگر چه پاية زناشويي با عشق گذاشته نمي‌شد، غالباً پس از زناشويي چنين عشق و محبتي فراهم مي‌آمد: «و اسحاق، رفقه را به خيمة مادر خود سارا آورد و او را به زني گرفته، دل در او بست؛ و اسحاق بعد از وفات مادر خود تسلا يافت.» شايد در هيچ جاي دنيا، به استثناي شرق دور، زندگاني خانوادگي به اين درجه بلندي، كه يهوديان به آن ‌رسيده بودند، نرسيده باشد.

 

فرمان هشتم دربارة تضمين مالكيت فردي است؛1 اين امر با دين و خانواده سه ركن اساسي اجتماع عبري را مي‌ساخته است. مالكيت تقريباً منحصر به زمين بود، چه يهوديان تا روزگار سليمان جز آهنگري و كوزه‌گري صناعت ديگري نداشتند. حتي خود كشاورزي نيز ترقي چندان نداشت، و اكثريت مردم كارشان گله‌داري و تربيت چهارپايان و زراعت مو و زيتون و انجير بود. بيشتر در زير چادر به سر مي‌بردند؛ اين از آن جهت بود كه براي كوچ كردن و در چراگاه تازه فرود آمدن دچار زحمت نشوند. پس از آنكه ثروت مردم زياد شد و آنچه فراهم مي‌آوردند بر نيازشان فزوني پيدا كرد، در خط بازرگاني افتادند؛ كالاهاي يهودي، در نتيجة زبردستي و شكيبايي تاجران يهودي، در بازارهاي دمشق و صور و صيدا و اطراف معبد رواج فراوان يافت. تا پيش از ايام اسارت، پول در ميان ايشان رايج نبود، و مبادلة جنسي به وسيلة سيم و زر صورت مي‌گرفت، كه آنها را در هر معامله از نو وزن مي‌كردند. در ميان ايشان صرافان فراوان پيدا شدند كه، براي كارهاي بازرگاني واجراي طرحهاي اقتصادي، سرماية لازم را در اختيار اشخاص مي‌گذاشتند. ماية شگفتي نيست كه اين «قرض‌دهندگان» عرصة هيكل اورشليم را در محل داد و ستد خويش قرار داده باشند، چه اين عادت در خاور نزديك جاري بود و، در بسياري از نقاط آن، هم امروز نيز چنين است. يهوه از جايگاه بلند خويش به اين پولداران يهودي نظر مرحمت داشت؛ از سخنان او در اين باره است كه: «به امتهاي بسيار قرض خواهي داد، ولي تو مديون نخواهي شد»، و همين فلسفة بخشنده است كه ثروت فراواني براي قوم يهود فراهم ساخته، گو اينكه در زمان حاضر كسي در انديشة آن نباشد كه ريشة جمع مال يهوديان وحي آسماني بوده است.

 

--------------------------------------------------------------------------------

1. زمين از جنبة نظري ملك يهوه به شمار مي‌رفت.

 

 

 

يهوديان، مانند ديگر مردم خاورنزديك، اسيران جنگ و محكومان را به بندگي مي‌گرفتند، و صدها هزار از اين اسيران را در ساختمانهاي عمومي، مانند هيكل و كاخ سليمان، براي بريدن چوب و عملگي به كار مي‌داشتند. ولي خواجة بنده حق كشتن او را نداشت، و بنده مي‌توانست مالي به دست آورد و آزادي خود را بازخرد. چون شخص بدهكاري از پرداخت دين خود ناتواني مي‌نمود، وي را در مقابل بدهيي كه داشت به بندگي مي‌فروختند، يا پسران او را به جاي وي در معرض فروش قرار مي‌دادند؛ اين رسم تا زمان حضرت مسيح برقرار بود. اين را نيز بايد گفت كه صدقات فراواني كه مردم مي‌دادند، و حمله‌هاي سختي كه انبيا و كاهنان بر ضد بهره‌كشي از اين گونه بندگان مي‌كردند، سبب آن بود كه تأثير بد اين سازمان بندگي در سرزمين يهودا خفيفتر از ساير نقاط خاور نزديك باشد. يكي از دستورهاي «شريعت موسي» آن بود كه: «يكديگر را مغبون مسازيد.» و نيز از قوم يهود خواسته شده بود كه، هر هفت سال يك بار، بندگان عبراني را آزاد كنند و از وامي كه به ديگران داده‌اند در گذرند. چون بعدها معلوم شد كه اين قانون چنان نيست كه صاحبان بنده به آن خرسندي نشان دهند، قانون جشن پنجاه‌ساله وضع شد، و مقرر گرديد كه بندگان و وامداران در سر پنجاه سال آزاد شوند: «سال پنجاهم را تقديس نماييد و در زمين براي جميع ساكنانش آزادي را اعلام كنيد. اين براي شما يوبيل (= جشن) خواهد بود؛ و هر كس از شما به ملك خود برگردد، و هر كس از شما به قبيلة خود برگردد.»

 

دليلي در دست نيست كه اين دستور و وصيت نيكو را به كار بسته باشند، خواه چنين باشد خواه نباشد، بايد متوجه نعمت خودكاهنان در ميان آن قوم باشيم، كه از آموختن هيچ درس نيكوكاريي به مردم فروگذار نكرده‌اند: اگر «يكي از برادرانت فقير باشد، دل خود را سخت مساز و دستت را بر برادر فقير خود مبند، بلكه البته دست خود را بر او گشاده‌دار و به قدر كفايت موافق احتياج به او قرض بده»- «از او ربا و سود مگير.» تعطيل روز شنبه بايد شامل همة كارگران باشد، حتي لازم است چهارپايان را نيز فراگيرد؛ خوشه‌هايي كه در كشتزار بر زمين مي‌افتد و ميوه‌هايي كه از درختان فرو مي‌ريزد، بهرة فقيران است كه آنها را براي خود جمع كنند. اگر چه اين صدقات مخصوص خود يهوديان بوده، دربارة فقراي بيگانه نيز سفارش شده است كه با آنان به نيكي رفتار كنند، و به آنان خوراك و مأوا بدهند. پيوسته به گوش يهوديان خوانده مي‌شد كه آن قوم نيز خود روزي بي جا و مأوا بودند و، در زميني جز سرزمين خويش، روزگار را به اسارت و بندگي مي‌گذرانيدند.

 

فرمان نهم آن بود كه گواهان، شرافت و امانت مطلق را رعايت كنند؛ همين فرمان بود كه شالودة مذهب را زيربناي تمامي شريعت يهود قرار داد. شخص گواه در يك مجلس ديني سوگند ياد مي‌كرد، و تنها به اين بس نمي‌كرد كه، مانند آنچه در گذشته مرسوم بود، دست بر عورت كسي كه براي او سوگند ياد مي‌كند بگذارد، بلكه بايستي خدا را بر راستي گفتار خود گواه بگيرد و حكم قرار دهد. قانون چنان بود كه اگر كسي شهادت دروغ بدهد، همان مجازاتي كه بنا بود به متهم داده شود، و با شهادت وي از ميان رفته است، در حق او اجرا شود. قانون يهود همه قانون ديني بود، و هيكل عنوان محكمه، و كاهنان عنوان قضات را داشتند و هر كس را كه از اطاعت احكام كاهنان سرپيچي مي‌كرد به اعدام محكوم مي‌كردند. در پاره‌اي از حالات، حكم را به خدا وامي‌گذاشتند؛ اگر بزه متهم مشكوك بود، به او دستور مي‌دادند كه آب زهرآلود بنوشد. براي اجراي قانون، هيچ دستگاهي جز دستگاه ديني در كار نبود، و اجراي احكام را به ضمير شخص و قضاوت افكار عمومي وامي‌گذاشتند. گناههاي كوچك با اعتراف كردن و فديه دادن قابل بخشايش بود. آدمكشي، ربودن اشخاص، بت‌پرستي، زنا، زدن والدين، دشنام دادن به ايشان، دزديدن بندگان، يا «نزديكي با چهارپايان»، به حكم يهوه، مجازات اعدام داشت؛ ولي اگر كسي غلامي را مي‌كشت ديگر محكوم به اعدام نمي‌شد. كيفر جادوگري نيز اعدا مبود: «زن جاودگر را زنده مگذار.» يهوه راضي بود كه، در مورد آدمكشي، خود مردم به اجرا كردن قانون برخيزند: «ولي خون، خود، قاتل را بكشد؛ هر گاه به او برخورد كند، او را بكشد.» با وجود اين، بعضي از شهرها را به عنوان بست مي‌شناختند، كه بزهكار مي‌توانست به آنجاها بگريزد؛ چون چنين مي‌كرد، صاحب خون ناچار بود براي انتقام جستن درنگ كند. به طور كلي بايد گفت كه اساس مجازات قانون قصاص و معاملة به مثل بوده است: «و اگر اذيتي ديگر حاصل شود، آنگاه جان به عوض جان بده، و چشم به عوض چشم، دندان به عوض دندان، و دست به عوض دست، و پا به عوض پا، و داغ به عوض داغ، و زخم به عوض زخم، و لطمه به عوض لطمه»؛ به عقيدة ما اينها كمال مطلوبهايي بوده است كه همة آنها به وجه اكمل تحقق نمي‌يافته. «شريعت موسي»، كه لااقل پانزده قرن پس از قانون حموربي «تدوين شده»، از لحاظ جنايي مزيتي بر آن ندارد، و از جنبة قضايي بايد گفت كه رنگ ارتجاع و بازگشت به تسلط ابتدايي كهنه دارد.

 

از فرمان دهم معلوم مي‌شود كه چگونه به زن به عنوان ملك مرد نظر مي‌كرده‌اند: «به خانة همسايه طمع مورز، و به زن همسايه‌ات و غلامش و كنيزش و گاوش و الاغش، و به هيچ چيزي كه از آن همساية تو باشد طمع مكن.» با وجود اين، مضمون فرمان دهم قابل توجه و ستايش است، و اگر مردم به آن عمل مي‌كردند، نيمي از پريشاني جهان از ميان برمي‌خاست. از عجايب آنكه نيكوترين فرمان و دستور، در عين آنكه جزئي از «شريعت» يهود است، در ميان اين ده فرمان ديده نمي‌شود. مقصود ما چيزي است كه در «سفر لاويان» (19 . 18) در ميان «مخلوطي از احكام مكرر» آمده و نص آن از اين عبارت كوتاه تجاوز نمي‌كند كه: «همساية خود را مثل خويشتن دوست بدار.»

 

به طور خلاصه بايد گفت كه ده فرمان قانوني عالي بوده است، و عيوب آن بر عيوب زماني كه در آن وضع شده فزوني نداشته؛ ولي محاسني دارد كه مخصوص به خود آن است. بايد به خاطر داشته باشيم كه اين فرمانها تنها قانون بوده و چيزي بر آن اضافه نداشته و، بيش از آنكه نمايندة زندگي يهوديان باشد، «مدينة فاضلة كاهنانه‌اي» بوده است. مانند همة قوانين ديگر، هر وقت كه آن را زير پا مي‌گذاشتند در چشم معتقدان به آن عزيز مي‌شد، و هر گاه كسي به آن تجاوز مي‌كرد به ستايش آن برمي‌خاستند، ولي تأثير آن در رفتار قوم از بيشتر قوانين قضايي و اخلاقي كمتر نبود. مهمترين اثر آن اين است كه، به گفتة ‌هاينه، براي قوم يهود «وطن قابل حمل و نقلي» پديد آورده كه در هنگام دربدري خود، كه بلافاصله پس از وضع اين قانون شروع شد و دو هزار سال طول كشيد، آن وطن را با خود همراه داشته‌اند؛ و حكومت روحاني غيرقابل رؤيتي برقرار ساخته و، با وجود پراكندگي، آنان را متحد نگاه داشته است؛ چنين بود كه يهوديان، با وجود شكستهايي كه در قرون طولاني ديده‌اند، غرور خود را از كف نداده و به صورت ملت غيرقابل زوالي درآمده‌اند.

 

 

VII – ادبيات و فلسلة تورات

 

تاريخ- قصه- شعر- مزامير- غزل غزلها- امثال- ايوب- فكر ابديت- بدبيني كتاب جامعه- آمدن اسكندر

 

 

كتاب عهد قديم تنها شريعت و قانون نيست، بلكه از آن گذشته تاريخ و شعر و فلسفه درجة اولي نيز به شمار مي‌رود. اگر، از آن كتاب اساطير، اولين تحريفات و اغلاطي را كه باعث آن صلاح و تقواي استنساح كننده بوده است كنار گذاريم، و اين مطلب را بپذيريم كه كتابهاي تاريخي آن چنان دقت و كهنگيي را كه پدران ما دربارة آنها قائل بوده‌اند ندارد، پس از همة اين كارها، نه تنها در آن ميان قديمترين نوشته‌هاي تاريخي را مي‌يابيم، بلكه اين نوشته‌هاي تاريخي در نوع خود زيباترين آنها نيز به شمار مي‌رود. شايد اسفار داوران و سموئيل و پادشاهان، به زعم پاره‌اي از دانشمندان، در اثناي اسارت، يا كمي پس از آن، با شتابزدگي تأليف شده، و غرض مؤلفان اين اسفار آن بوده است كه آداب و سنن قوم دلشكسته و پراكنده‌اي را جمع‌آوري كنند و براي قرون آينده باقي گذارند؛ ولي قصة شائول و داوود و سليمان، از لحاظ ساختمان و اسلوب، به نسبت زيادي زيباتر و ظريفت‌تر از ساير نوشته‌هاي باستاني خاور نزديك است. حتي خود سفر پيدايش را، در صورتي كه با درنظر گرفتن نقش اساطير در آن بخوانيم و از سلسلة انسابي كه در آن است چشم بپوشيم، براستي كه داستان قابل ستايشي است، كه بدون پرداختن به حواشي و‌ آرايشهاي كلامي، و با سادگي و نيرومندي و جانداري خاص نوشته شده. اين كتاب، تنها، كتاب تاريخ نيست، بلكه نوعي از فلسفة تاريخ نيز با آن همراه است؛ اين نخستين گزارش ثبت‌شده از كوششهاي آدمي است كه خواسته است حوادث بيشمار گذشته را با يكديگر تأليف و مقايسه كند و از ميان آنها وحدتي بيرون آورد و غرض و منظور و ارتباط علت و معلولي موجود در آنها را تا حدي اكتشاف كند و، از آن رو، زمان حاضر و آيندة خود را با روشني بيشتري در برابر خويش داشته باشد. تصوري كه انبيا و كاهنان مؤلف اسفار پنجگانه دربارة تاريخ داشتند در مدت هزار سال دوام يونان و روم باقي ماند و به صورت نظركلي متفكران اروپايي، از بوئثيوس گرفته با بوسوئه، درآمد.

 

داستانهاي عشقي كوچك كليي كه در تورات آمده حدفاصل ميان تاريخ و شعر است. در عالم نثرنويسي هيچ نوشته‌اي به اندازة قصة روت به سرحد كمال نزديك نشده؛ داستانهاي اسحاق و رفقه، يعقوب و راحيل، يوسف و بنيامين، شمشون و دليله، استر، يهوديث و دانيال در درجة دوم قرارمي‌گيرد. ادبيات شعري تورات با «سرود موسي» (سفر خروج، باب 15) و «سروده دبوره» (كتاب داوران، باب 5) آغاز مي‌شود و در مزامير به منتهاي اوج خود مي‌رسد. شايد قصيده‌هاي «توبة» بابلي راه را براي ساخته شدن اين سرودها هموار كرده، و ممكن است سرودهاي يهودي مضمون و صورت خود را از همان قصايد اقتباس كرده باشد. به نظر ما قصيدة اخناتون دربارة آفتاب اثري در مزمور صد و پنجاه و پنجم داشته، و گمان بيشتر آن است كه همة اين مزامير را تنها داوود نساخته باشد، بلكه گروهي از شاعران، در زمان درازي پس از اسيري، آنها را نوشته‌اند، و احتمال دارد كه اين كاردر قرن سوم قبل از ميلاد مسيح صورت گرفته باشد. البته ما را به اين بحث تاريخي كاري نيست و، همان گونه كه اشتقاق اسم شكسپير، يا منابعي كه وي براي نوشتن نمايشنامه‌هاي خود از آنها الهام گرفته، مورد بحث ما واقع نمي‌شود، آنچه طرف توجه است اين است كه مزامير در ميان اشعار غنايي جهان درجة اول را دارد. مقصود آن نبوده است كه آدمي در يك جلسه آنها را بخواند، يا مانند شخص ناقد و مدققي به مطالعة آنها بپردازد؛ زيباترين چيزي كه در مزامير مشاهده مي‌شود آن است كه حالت نشئة روحيي را كه از تقوا به آدمي دست مي‌دهد توصيف مي‌كند، و ايماني را كه محرك عواطف انسان است به صورتي عالي بيان مي‌نمايد. آنچه از ارزش اين مزامير در نظر ما مي‌كاهد اين است كه با لعنتها و نفرينهاي تلخ و شكوه‌ها و «استغاثه‌هاي» فراوان ملالت‌انگيز همراه است، و پيوسته نسبت به يهو‌ه‌اي چاپلوسي مي‌كند كه با وجود «محبت بي‌پايان» و «صبر فراوان» و «شفقت و رحمت»، «دخان از بيني او برمي‌آيد و نار از دهانش ملتهب مي‌گردد» (مزمور 18)؛ بيم مي‌دهد كه «شريران به هاويه خواهند برگشت» (مزمور 9)؛ چاپلوسي1 را مي‌پذيرد و بيم مي‌دهد كه «همة لبهاي چاپلوسان را منقطع خواهد ساخت» (مزمور 12). سراسر مزامير آكنده از حماسه‌هاي جنگي است، كه از روح مسيحيت بسيار دور است؛ البته با آنچه مجاهدان و مبلغان مسيحي مي‌كنند سازگاري دارد. پاره‌اي از آنها سرشار از رحمت و محبت است و در نمايش خضوع و فروتني به منتها درجه مي‌رسد: «در حقيقت آدمي چيزي جز تكبر نيست… و اما انسان، ايام او مثل گياه است. مثل گل صحرا همچنان مي‌شكفد، زيرا كه باد بر آن مي‌وزد و نابود مي‌گردد و مكانش ديگر آن را نمي‌شناسد» (مزمورهاي 292 و103). در اين سرودها اوزان شعر شرقي قديم را احساس مي‌كنيم، و چنان است كه گويي بانگ باشكوه ترنم كنندگان دسته‌جمعي را، كه برگردان سرودها را مي‌خوانند، با گوش جان مي‌شنويم. هيچ شعري از لحاظ نيروي تعبير و كنايه و وضوح تصاوير به پاية اين مزامير نمي‌رسد، و هرگز احساس ديني با اين شدت و نيرومندي بيان نشده است. اثري كه اين اشعار در آدمي برجاي مي‌گذارد، از تأثير هر غزل عشقي بيشتر است، و حتي نفوسي را كه در شكاكي غوطه‌ورند تحريك مي‌كند؛ اين از آن جهت است كه شوقي را كه در عقل كمال يافته، براي رسيدن به مظهر كمالي كه مي‌خواهد شور و كوشش خود را به آن تقديم كند، به صورت جذابي تعبير مي‌كند. در ترجمة انگليسي مزامير، كه در زمان شاه جيمز صورت گرفته، عبارتهاي بليغي است كه، در ميان سخنگويان به زبان انگليسي، عنوان ضرب‌المثل پيدا كرده است، از قبيل: «از زبان كودكان و شيرخوارگان» (مزمور 8)، «مردمك چشم» (مزمور 17) «بر رؤسا توكل نكنيد» (مزمور 146). در اصل عبراني كتاب تشبيهات و استعاراتي است كه تشبيهات و استعارات هيچ يك از زبانها به پاي آن نمي‌رسد. «آفتاب… مثل داماد از حجلة خود بيرون مي‌آيد، و مثل پهلوان از دويدن در ميدان شادي مي‌كند» (مزمور 19). هرگز نمي‌توان تصور كرد كه اين سرودها در زبان پربانگ اصلي خود چه اندازه شكوه و زيبايي داشته است.3

 

اگر كتاب غزل غزلهاي سليمان را در كنار مزامير داوود قرار دهيم، شمايي از آن عنصر حسي و اينجهاني زندگي يهود به دست مي‌آيد كه تورات- كه تقريباً بتمامي توسط انبيا و كاهنان نوشته شده- احتمالا ازما پنهان داشته است؛ همان‌گونه كه مطالعة كتاب جامعه از تشكيكهايي خبر مي‌دهد كه در ساير آثار ادبي قديم يهود، كه كمال دقت در انتخاب آنها به كار رفته، از آنها هيچ اثري ديده نمي‌شود. مجال حدس و تخمين دربارة كيفيت تأليف كتاب جامعه، كه رنگ غزلهاي عشقي دارد، وسيع است. ممكن است كه اصل آن مجموعه‌اي از سرودهاي بابلي بوده كه به نام عشتر و تموز ساخته شده، و نيز امكان دارد كه آن را گروهي از شاعران غزلسراي عبراني، با الهام گرفتن از روح يونانيي كه با اسكندر كبير به سرزمين يهودا وارد شده، سروده باشند(چه در آنها الفاظي ديده مي‌شود كه از زبان يوناني گرفته شده)؛ نيز چون عاشق و معشوق يكديگر را، مانند مصريان قديم، به نام خواهر و برادر خطاب مي‌كنند، امكان دارد كه اين گل يهودي در اسكندريه شكفته، و روح آزادي آن را از كرانه‌هاي نيل چيده باشد. اصل آن هر چه بوده، بايد گفت كه وجود آن در تورات خود معماي دلربايي است: ما نمي‌دانيم چگونه علماي دين غافل مانده يا خود را به غفلت زده و اجازه داده‌اند كه اين غزلها، با آنهمه عواطف شهواني، در آن كتاب درج شود و ميان صحيفة اشعيا و كتاب جامعه قرارگيرد؟

 

محبوب من مرا مثل طبلة مر است كه در ميان پستانهاي من مي‌خوابد.

 

محبوب من برايم مثل خوشة بان در باغهاي عين جدي مي‌باشد.

 

اينك تو زيبا هستي اي محبوبة من؛ اينك تو زيبا هستي؛ و چشمانت مثل چشمان كبوتر است.

 

اينك تو زيبا و شيرين هستي اي محبوب من، و تخت ما هم سبز است…

 

من نرگس شارون و سوسن و اديها هستم…

 

مرا به قرصهاي كشمش تقويت دهيد، و مرا به سيبها تازه سازيد، زيرا كه من از عشق بيمار هستم…

 

اي دختران اورشليم، شما را به غزالها و آهوهاي صحرا قسم مي‌دهم كه محبوب مرا، تا خودش نخواهد، بيدار نكنيد…

 

محبوبم از آن من است، و من از آن وي هستم؛ درميان سوسنها مي‌چراند.

 

اي محبوب من برگرد و تا نسيم روز بوزد و سايه‌ها بگريزد، (مانند) غزال يا بچة آهو بر كوههاي باتر باش…

 

صبح زود به تاكستانها برويم و ببينيم كه آيا انگور گل كرده، و گلهايش گشوده و انارها گل داده باشد؛ در آنجا محبت خود را به تو خواهم داد.

 

 

اين نغمة جوانان است، و‌ آنچه در امثال سليمان است از دهان سالخوردگان بيرون آمده. همة مردم در جستجوي عشق و زندگي هستند، و به كمي كمتر از آنچه آرزو دارند مي‌رسند؛ همه چنان گمان دارند كه به هيچ چيز دست نيافته‌اند: اينها سه مرحله‌اي است كه هر انسان بدبين از آنها مي‌گذرد. سليمان افسانه‌اي4 جوانان را از شر زن برحذر مي‌دارد: «زيرا كه او بسياري را مجروح انداخته است، و جميع كشتگانش زورآورانند… اما كسي كه با زني زنا كند ناقص‌العقل است… سه چيز است كه براي من زياده عجيب است، بلكه چهار چيز، كه آنها را نتوانم فهميد: طريق عقاب در هوا، و طريق مار بر صخره، و راه كشتي در ميان دريا، و راه مرد بادختر باكره.» وي نيز مانند بولس حواري، بر اين عقيده است كه آدمي متأهل شود بهتر از آن است كه بسوزد: «و از زن جواني خويش مسرور باش، مثل غزال محبوب و آهوي جميل؛ پستانهايش تو را هميشه خرم سازد، و از محبت او دائماً محظوظ باش… خوان بقول، درجايي كه محبت باشد، بهتر است از گاو پرواري، كه با آن عداوت باشد.» آيا ممكن است اينها سخنان كسي باشد كه شوهر هفتصد زن بوده است؟

 

--------------------------------------------------------------------------------

1. كلمة يوناني مزمور psalm به معني «سرود ستايش» است.

2. چنين مضموني در مزمور 29 ديده نشد، شايد عدد در چاپ اشتباه شده باشد.-م.

3. به نظر ما عاليترين «مزامير» عبارت است از مزمورهاي 8، 23، 51، 104، 137، و 139. مزمور اخير به صورت عجيبي با مديحه‌اي كه ويتمن، شاعر امريكايي، در وصف نظرية تكامل سروده شباهت دارد.

4. «امثال سليمان» تأليف سليمان نيست، اگر چه بعضي از كلمات اين كتاب از اوست. در اين امثال اثري از ادبيات مصري و فلسفة يوناني ديده مي‌شود، و محتمل است كه تأليف آنها، در قرن سوم يا قرن دوم قبل از ميلاد، به دست يهودي يوناني‌مآبي در شهر اسكندريه صورت گرفته باشد.

 

 

 

در راه دور شدن از حكمت، پس از بي‌عفتي، تنبلي مي‌آيد: «اي شخص كاهل، نزد مورچه برو… اي كاهل تا چندان خواهي خوابيد؟» «آيا مردي را كه در شغل خويش ماهر باشد مي‌بيني؟- او در حضور پادشاهان خواهد ايستاد.» با وجود اين، مرد فيلسوف از جاه‌طلبي بيهوده گريزان است؛ «راحت غافلانة احمقان ايشان را هلاك خواهد ساخت.» اما آن كه در پي دولت مي‌شتابد بيسزا نخواهد ماند.» كار كردن حكمت است و زبان‌آوري ابلهي است: «از هر مشقتي منفعتي است، اما كلام لبها به فقر محض مي‌انجامد»… «احمق تمامي خشم خود را ظاهر مي‌سازد، اما مرد حكيم بتأخير آن را فرو مي‌نشاند»… «مرد احمق نيز، چون خاموش باشد، او را حكيم مي‌شمارند.» درسي كه اين حكيم از تكرار آن خسته نمي‌شود اين است كه، مانند سقراط، فضيلت را با حكمت يكي مي‌داند؛ در اين رايحه‌اي از مدارس اسكندريه استشمام مي‌شود، كه در آنها علم لاهوت عبري با فلسفة يوناني در هم ‌آميخته شد، و از اين مخلوط چيزي به دست آمد كه حكمت اروپاي پس از آن را ساخت. «عقل براي مصاحبش چشمة حيات است، اما تأديب احمقان حماقت است… خوشا به حال كسي كه حكمت را پيدا كند، و شخصي كه فطانت را تحصيل نمايد؛ زيرا كه تجارت آن از تجارت نقره، و محصولش از طلاي خالص، نيكوتر است؛ از لعلها گرانبهاتر است و جميع نفايس تو با آن برابري نتواند كرد. به دست راست وي طول ايام است، و به دست چپش دولت و جلال؛ طريقهاي وي طريق شادماني است، و همة راههاي وي سلامتي.»

 

كتاب ايوب از امثال سليمان قديميتر است؛ اين كتاب شايد در زمان اسارت نوشته شده باشد، و مقصود از نوشتن آن بوده است كه به كنايه و استعاره مصيبتهاي اسيران يهودي را در بابل توصيف كند.1 كارلايل، كه نسبت به اين كتاب تعصب شديدي دارد، چنين مي‌گويد: «من بدون ترديد اظهار مي‌دارم كه اين بزرگترين اثري است كه با قلم نوشته شده… كتاب جليلي است، و كتاب همة مردم است. اين نخستين و قديمترين شرحي است كه دربارة معماي سرنوشت آدمي، و مشيت خدا با بندگانش بر روي اين كرة زمين، به رشتة تحرير درآمده… به نظر من هيچ نوشته‌اي در تورات، و جز تورات، از لحاظ ارزش ادبي به پاي آن نمي‌رسد.» اين مشكل و معما از آنجا پيدا شده بود كه عبرانيان نسبت به امور اين جهان اهتمام فراواني داشتند، چه، از آن سبب كه در ديانت يهودي قديم بهشتي وجود نداشت، لازم بود كه پاداش فضيلت و نيكوكاري در همين جهان داده شود، يا اصلاً در برابر آن پاداشي نباشد. ولي غالباً به نظر ايشان چنان مي‌رسيد كه بدكاران كامياب و رستگار مي‌شوند، و بدترين رنجها بهرة نيكوترين مردم است. چرا، به گفتة مزامير: «اينك ايشان شرير هستند، كه هميشه مطمئن بوده در دولتمندي افزوده مي‌شوند؟» و چرا خدا خود را پنهان مي‌كند، و به بدكاران كيفر و به نيكوكاران پاداش نمي‌دهد؟ مصنف كتاب ايوب همين سؤالات را مي‌كند، و در پرسش خود عزم و ثبات بيشتري دارد و شايد قهرمان داستان خود را به عنوان رمز عقيدة خود در برابر مردم نمايش مي‌دهد. همة بني‌اسرائيل، مانند خود ايوب، يهوه را (باتلون) مي‌پرستيدند؛ بابل، كه منكر اين خدا بود و نسبت به آن كفر مي‌ورزيد، به اوج ترقي رسيده بود، در صورتي كه بني‌اسرائيل در بدبختي غوطه مي‌خوردند و لباس مذلت و اسارت بر تن داشتند. آدمي دربارة چنين خدايي چه مي‌تواند گفت؟

 

--------------------------------------------------------------------------------

1. دانشمندان چنان عقيده دارند كه اين كتاب در قرن پنجم قبل از ميلاد نوشته شده. متن آن، بيش از هر كتاب ديني قديمي ديگر، در معرض فساد و تحريف قرار گرفته است. جاسترو فقط بابهاي 30-31 را اصلي، و باقي را الحاقي و تصحيح شده مي‌داند؛ حتي در آن بابها كه اصلي مي‌شناسد چنان معتقد است كه در آنها دست برده‌اند، يا در ترجمه از صورت اصلي خود گشته است؛ از اين جمله است آنچه در آية 15 از باب 13 به اين صورت آمده است: «اگر چه مرا بكشد، براي او انتظار خواهم كشيد»، كه بايد قسمت آخر اين آيه به صورت «نخواهم لرزيد» يا «هيچ اميدي نخواهم داشت» ترجمه شده باشد. كالن و ديگران ميان اين قسمت و تراژدي يوناني، كه به سبك اوريپيد نوشته شده باشد، شباهتي يافته‌اند. فصول 3-41 به قالب شعر عبري نوشته شده.

 

 

 

در ديباچة اين كتاب، كه در آسمانها مي‌گذرد، و شايد آن را نويسندة اديبي براي زدودن اين نقص كتاب بر آن الحاق كرده، شيطان به خدا مي‌گويد كه ايوب مرد «مستقيم و كاملي» است، و اين از آن جهت است كه وي سعادتمند است؛ آنگاه مي‌پرسد كه: آيا ممكن است در بدبختي هم تقواي خود را حفظ كند؟ يهوه اجازه مي‌دهد كه شيطان هر مصيبتي كه مي‌خواهد بر سر ايوب فرو ريزد. ايوب قهرمان صبر ايوبي نشان مي‌دهد، ولي اين صبر آخرالامر از چنگ وي به در مي‌رود، و به فكر خودكشي مي‌افتد، و از اينكه خدايش او را طرد كرده و به حال خود واگذاشته، بسختي او را ملامت مي‌كند. صوفر، كه براي لذت بردن از آلام دوست خود، ايوب، نزد او آمده، اصرار مي‌ورزد كه خدا عادل است و به آدم نيكوكار، حتي در همين جهان، پاداش مي‌دهد؛ ايوب بتندي سخن او را قطع مي‌كند و چنين مي‌گويد:

 

بدرستي كه شما قوم هستيد، و حكمت با شما خواهد مرد؛ ليكن مرا نيز مثل شما فهم هست و از شما كمتر نيستم، وكيست كه مثل اين چيزها رانمي‌داند؟… خيمه‌هاي دزدان به سلامت است، و آناني كه خدا را غضبناك مي‌سازند ايمن هستند كه خداي خود را در دست خود مي‌آورند… اينك چشم من همة اين چيزها را ديده و گوش من آنها را شنيده و فهميده است… اما شما دروغها جعل مي‌كنيد و جميع شما طبيبان باطل هستيد. كاش كه شما بكلي ساكت مي‌شديد، كه اين براي شما حكمت مي‌بود.

 

 

آنگاه به كوتاهي زندگي و درازي مرگ مي‌انديشد، و چنين مي‌گويد:

 

انسان، كه از زن زاييده مي‌شود، قليل‌الايام و پر از زحمات است. مثل گل مي‌رويد و بريده مي‌شود، و مثل سايه مي‌گريزد و نمي‌ماند… زيرا براي درخت اميدي هست كه اگر بريده شود باز خواهد روييد،… اما مرد مي‌ميرد و فاسد مي‌شود؛ و آدمي چون جان را سپارد كجاست؟ چنانكه آبها از زير دريا زايل مي‌شود و نهرها ضايع و خشك مي‌گردد، همچنين انسان مي‌خوابد و برنمي‌خيزد… اگر مرد بميرد، بار ديگر زنده شود؟

 

 

اين مناقشه بشدت ادامه پيدا مي‌كند، وشك ايوب دربارة پروردگار پيوسته زيادتر مي‌شود؛ تا حدي كه خدا را«حريف و رقيب» خويش مي‌خواند، و آرزو مي‌كند كه اين حريف با نوشتن كتابي- شايد نظير كتاب عدل الاهي اثر لايبنيتز- خود را هلاك كند. كلماتي كه در آخر باب 31 به اين صورت آمده: «سخنان ايوب تمام شد»، شخص را به اين فكر مي‌اندازد كه اين كتاب در اصل پايان گفتاري بوده كه مانند كتاب جامعه آراي اقليت ملحد موجود در ميان يهوديان را نمايش مي‌داده است.1 ولي فيلسوف ديگري به نام اليهو در اينجا وارد داستان مي‌شود و، در 165 آيه، از عدالت خدا درميان بندگانش سخن مي‌راند. در پايان، بانگي از ميان ابر شنيده مي‌شود و سخني به گوش مي‌رسد كه باشكوهترين قطعه‌اي است كه در تورات وجود دارد:

 

و خداوند ايوب را از ميان گردباد خطاب كرده، گفت:

 

كيست كه مشورت را از سخنان بي‌علم تاريك مي‌سازد؟ الان كمر خود را مثل مرد ببند، زيرا كه از تو سؤال مي‌نمايم، پس مرا اعلام نما. وقتي كه زمين را بنا نهادم كجا بودي؟ بيان كن اگر فهم داري! كيست كه آن را پيمايش نمود، اگر ميداني؟ و كيست كه ريسمان كار بر آن كشيد؟ پايه‌هايش بر چه چيز گذاشته شده؟ و كيست كه سنگ زاويه‌اش را نهاد، هنگامي كه ستارگان صبح با هم ترنم نمودند و جميع پسران خدا آواز شادماني دادند؟ و كيست كه دريا را به درها مسدود ساخت، وقتي كه به در جست و از رحم بيرون آمد، وقتي كه ابرها را لباس آن گردانيدم و تاريكي غليظ را قنداقة آن ساختم، و حدي براي آن قرار دادم، و پشت بندها و درها تعيين نمودم، و گفتم تا به اينجا بيا و تجاوز منما، و در اينجا امواج سركش تو بازداشته شود؟ آيا تو از ابتداي عمر خود صبح را فرمان دادي و فجر را به موضعش عارف گردانيدي؟… آيا به چشمه‌هاي دريا داخل شده يا به عمقهاي لجه رفته‌اي؟ آيا درهاي موت براي تو باز شده است، يا درهاي ساية موت را ديده‌اي؟ آيا پهناي زمين را ادراك كرده‌اي؟ خبر بده اگر اين همه را مي‌داني!… آيا به مخزنهاي برف داخل شده و خزينه‌هاي تگرگ را مشاهده نموده‌اي؟… آيا عقد ثريا رامي‌بندي، يا بندهاي جبار را مي‌گشايي؟… آيا قانونهاي آسمان را مي‌داني، يا آن را بر زمين مسلط مي‌گرداني؟… كيست كه حكمت را در باطن نهاد يا فطانت را به دل بخشيد؟…

 

آيا مجادله كننده با قادر مطلق مخاصمه نمايد؟ كسي كه با خدا محاجه كند آن را جواب بدهد.

 

ايوب از هول آنچه ديد به ذلت و حقارت خود متوجه شد. يهوه كه تسكين يافته بود، بر او بخشيد و قرباني وي را قبول كرد؛ دوستان ايوب را به واسطة حجتهاي واهيي كه آورده بودند بيم داد، و به ايوب چهارده‌هزار گوسفند، شش هزار شتر، هزار جفت گاو نر، هزار ماده خر، هفت پسر، و سه دختر عنايت كرد؛ ايوب پس از آن، يكصد و چهل سال بزيست. اين گونه پايان پذيرفتن داستان، در عين آنكه نارساست، پايان سعادتمندانه‌اي است؛ چه ايوب به همه چيز مي‌رسد، جز به جواب سؤالاتي كه كرده بود؛ مشكل و معما به همان حال خود باقي ماند، و البته تأثير فراواني در طرز تفكر قوم يهود باقي گذارد. در ايام دانيال نبي (حوالي 167 ق‌م) يهوديان از اين مسئله دست برداشتند، و آن را با اصطلاحات و تعبيرات اين دنيا لاينحل شناختند؛ همانگونه كه دانيال و خنوخ (و كانت) گفته‌اند، كسي نمي‌تواند به اين پرسش پاسخ دهد، مگر آنكه به زندگي پس از مرگ ايمان داشته باشد، آنجايي كه همة دادها گرفته شود و همة خطاها اصلاح شود، بدكار كيفر ببيند و نيكوكار بهترين پاداش را ببرد. اين يكي از افكار گوناگوني بود كه وارد مسيحيت شد، و سبب پيروزي آن بر ديگر دينهاي معاصر خود بود.

 

كتاب جامعه2 به اين سؤال پاسخي مي‌دهد كه جنبة بدبيني دارد؛ مي‌گويد كه خوشبختي و بدبختي در اين عالم هيچ پيوندي با فضيلت و رذيلت ندارد:

 

اين همه را در روزهاي بطالت خود ديدم: مرد عادل هست كه در عدالتش هلاك مي‌شود، و مرد شرير هست كه در شرارتش عمر دراز دارد… پس من برگشته، تمامي ظلمهايي را كه زير آفتاب كرده مي‌شود ملاحظه كردم: و اينك اشكهاي مظلومان، و براي ايشان تسلا‌دهنده‌اي نبود؛ و زور به طرف جفا كنندگان ايشان بود… اگر ظلم را بر فقيران، و بركندن انصاف و عدالت رادر كشوري بيني، از اين امر مشوش مباش، زيرا آن كه بالاتراز بالاست ملاحظه مي‌كند، و حضرت اعلا فوق ايشان است.

 

--------------------------------------------------------------------------------

1. رنان، فيلسوف شكاك، مي‌گويد كه: «آدم شكاك كم چيز مي‌نويسد، و از طرف ديگر نوشته‌هاي شخصي غالباً در معرض گم شدن و از ميان رفتن است. چون سرنوشت قوم يهود به دين آنان بستگي كامل داشت، ‌ناچار ادبيات دنيايي خود را فداي دين كرده‌اند.» تكرار جملة «احمق در دل خود مي‌گويد كه خدايي نيست»، در «مزامير» (1.14، 1.53) نشان مي‌‌دهد كه اين احمقها در ميان بني‌اسرائيل فراوان، و اسباب دردسر بوده‌اند؛ و ظاهراً در كتاب صفنياي نبي (12.1) اشاره‌اي به اين اقليت شده است.

2. مؤلف اين سفر، و همچنين زمان تأليف آن معلوم نيست. سارتن زمان آن را سالهاي ميان 250و 168 ق‌م مي‌داند. مؤلف اين كتاب خود را با دو نام ادبي مستعار مي‌خواند، كه يكي كحيلث است و ديگري «پسر داوود شاه اورشليم»، يعني سليمان.

 

 

 

اين فضيلت و رذيلت نيست كه اندازة خوشبختي يا بدبختي آدمي را معين مي‌كند، بلكه سعادت و شقاوت به دست صدفة كور است: «برگشتم و زير آفتاب ديدم كه مسابقت براي تيزروان، و جنگ براي شجاعان، و نان نيز براي حكيمان، و دولت براي فهيمان، و نعمت براي عالمان نيست، زيرا كه براي جميع ايشان وقتي و اتفاقي واقع مي‌شود.» حتي خود ثروت نيز بقايي ندارد و دارندة آن را مدت درازي خوشبخت نگاه نمي‌دارد: «آن كه نقره را دوست دارد، از نقره سير نمي‌شود، و هر كه توانگري را دوست دارد، از دخل سير نمي‌شود. اين نيز بطالت است… خواب عمله شيرين است، خواه كم و خواه زياد بخورد؛ اما سيري مرد دولتمند او را نمي‌گذارد كه بخوابد.» در آن هنگام كه به ياد خانوادة خود مي‌افتد، همة اصول مالتوس را در يك سطر خلاصه مي‌كند: «چون نعمت زياد شود، خورندگانش زياد مي‌شوند.» آلام او را، با آنچه دربارة گذشتة طلايي يا آيندة خيالي گوارا گفته شود، نمي‌توان تسكين داد: امور در گذشته همان‌گونه بوده كه اكنون هست، و در آينده نيز چنين خواهد بود: «مگو چرا روزهاي قديم از اين زمان بهتر بود، زيرا كه در اين خصوص از روي حكمت سؤال نمي‌كني.» بر آدمي واجب است كه مورخان خود را با كمال دقت انتخاب كند: «آنچه بوده است همان است كه خواهد بود، و آنچه شده است همان است كه خواهد شد، و زير آفتاب هيچ چيز تازه نيست. آيا چيزي هست كه درباره‌اش گفته شود: ببين اين تازه است؟ در دهرهايي كه قبل از ما بوده، آن چيز قديم بود. به نظر وي ترقي وهم و باطلي (بطالتي) است؛ تمدنهاي گذشته فراموش شده‌اند و پس از اين نيز چنين خواهد بود. نظر كلي وي آن است كه زندگي مشغلة غم‌انگيزي است، و چه بهتر كه آدمي از آن خلاص شود؛ زندگي همچون حركتي دوراني است كه نتيجة پايداري ندارد، و از همان جا كه آغاز شده بود به همان جا هم پايان مي‌پذيرد؛ كشمكش بيحاصل باطلي است كه در آن چيزي جز شكست قطعيت ندارد:

 

كتاب جامعه، باطل اباطيل، مي‌گويد باطل اباطيل؛ همه چيز باطل است. انسان را از تمامي مشقتش كه زير آسمان مي‌كشد چه منفعت است؟ يك طبقه مي‌روند و طبقة ديگر مي‌آيند، و زمين تا به ابد پايدار مي‌ماند: آفتاب طلوع مي‌كند و آفتاب غروب مي‌كند و به جايي كه از آن طلوع نمود مي‌شتابد؛ باد به طرف جنوب مي‌رود و به طرف شمال دور مي‌زند؛ دورزنان دورزنان مي‌رود و باد به مدارهاي خود برمي‌گردد. جميع نهرها به دريا جاري مي‌شود، اما دريا برنمي‌گردد به مكاني كه نهرها از آن جاري شد، به همان جا باز مي‌گردد… و من مردگاني را كه قبل از آن مرده بودند بيشتر از زندگاني كه تا به حال زنده‌اند آفرين گفتم. و كسي را كه تا به حال به وجود نيامده است از هر دوي ايشان بهتر دانستم، چونكه عمل بد را كه زير آفتاب كرده مي‌شود نديده است… نيكنامي از روغن معطر بهتر است، و روز ممات از روز ولادت.

 

گاهي براي يافتن راه حل معماي زندگي به فرو رفتن در لذات مي‌پردازد: «آنگاه شادماني را مدح كردم، زيرا كه براي انسان زير آسمان، چيزي بهتر از اين نيست كه بخورد و بنوشد و شادي نمايد»، اما «اين هم بطالت است.» دشواريي كه در سر راه شاديها پيش مي‌آيد مسئلة زن است؛ چنان به نظر مي‌رسد كه آن واعظ از طرف زن صدمه‌اي فراموش ناشدني ديده است: «يك مرد از هزار يافتم، اما از جميع آنها زني نيافتم… و دريافتم كه زني كه دلش دامها و تله‌هاست، و دستهايش كمندها مي‌باشد، چيز تلختر از موت است؛ هر كه مقبول خداست از وي رستگار خواهد شد.» از اين حاشيه‌اي كه به جهان غامض فلسفه رفته به نصيحت سليمان و ولتر باز مي‌گردد، و آن نصيحتي است كه هيچ يك از آن دو به آن عمل نكرده‌اند: «جميع روزهاي عمر باطل خود را كه او ترا در زير آفتاب بدهد، با زني كه دوست مي‌داري، در جميع روزهاي بطالت خود خوش بگذران.»

 

حتي خود حكمت نيز مسئله‌اي است كه در آن شك است؛ وي از حكمت با گشاده دستي ستايش مي‌كند، ولي چنان گمان دارد كه علم چون از مقدار اندك تجاوز كند، چنين خطرناك مي‌شود: «ساختن كتابهاي بسيار انتها ندارد، و مطالعة زياد تعب بدن است.» به نظر وي حكمت چنان مقتضي است كه در صورتي آدمي در صدد كسب حكمت برآيد، كه خدا آن را وسيلة فراهم كردن مال بيشتري سازد؛ «حكمت مثل ميراث نيكوست»؛ اگر جز اين باشد، همچون دامي است كه ماية تباهي جويندگان آن مي‌شود. (حقيقت مانند يهوه است كه به موسي گفت: «روي مرا نمي‌تواني ديد، زيرا انسان نمي‌تواند مرا ببيند و زنده بماند.») در پايان كار، حكيم نيز مانند ابله از دنيا مي‌رود، و مردار هر دو بوي گنديدة يكساني دارد:

 

و دل خود را بر آن نهادم كه، در هر چيزي كه زير آسمان كرده مي‌شود، با حكمت تفحص و تجسس نمايم. اين مشقت سخت است كه خدا به بني‌آدم داده است كه به آن زحمت بكشند. و تمامي كارهايي را كه زير آسمان كرده مي‌شود ديدم، كه همة آنها بطالت و در پي بار زحمت كشيدن است… در دل خود تفكر نموده، گفتم: اينك من حكمت را بغايت افزودم، بيشتر از همگاني كه قبل از من بر اورشليم بودند، و دل من حكمت و معرفت را بسيار دريافت نمود؛ و دل خود را بر دانستن حكمت و دانستن حماقت و جهالت مشغول ساختم، پس فهميدم كه اين نيز در پي بار زحمت كشيدن است: زيرا كه، در كثرت حكمت، كثرت غم است، و هر كه را علم بيفزايد حزن مي‌افزايد.

 

اگر چنان بود كه آدم عادل مي‌توانست چشمداشت سعادتي پس از مرگ داشته باشد، تير بلاي روزگار را با قلب پر از آرزو و شجاعت تحمل مي‌كرد، ولي نويسندة كتاب جامعه چنان مي‌پندارد كه اين نيز وهمي باطل است، و آدمي جانوري است كه همچون جانوران ديگر مي‌ميرد و نابود مي‌شود:

 

زيرا كه وقايع بني‌آدم مثل وقايع بهايم است: براي ايشان يك واقعه است: چنان كه اين مي‌ميرد، به همان طور، آن نيز مي‌ميرد؛ و براي همه يك نفس است، و انسان بر بهايم برتري ندارد، چونكه همه باطل هستند؛ همه به يكجا مي‌روند، و همه از خاك هستند، و همه به خاك رجوع مي‌نمايند… لهذا فهميدم كه براي انسان چيزي بهتر از اين نيست كه از اعمال خود مسرور شود، چونكه نصيبش همين است؛ و كيست كه او را باز آورد، تا آنچه را بعد از او واقع خواهد شد مشاهده نمايد؟… هر چه دستت به جهت عمل نمودن بيابد، همان را با توانايي خود به عمل آور، چونكه در عالم اموات، كه به آن مي‌روي، نه كار و نه تدبير و نه علم و نه حكمت است.

 

 

بر حكمتي كه امثال سليمان آنهمه دربارة آن ستايش كرده، آنچه در اينجا مي‌بينيم حاشيه و تفسير عجيب و غريبي به نظر مي‌رسد! شك نيست كه اين گفته‌ها نمايندة تمدني است كه به آخرين مرحلة پيري خود رسيده بود. نيروي حيات وجداني اسرائيل، در كشاكش جنگهاي دائمي با دولتهايي كه گرداگرد آن را فراگرفته بودند، تمام شده بود. يهوه‌اي كه تمام اتكاي قوم يهود به آن بود به كمك اين قوم نمي‌شتافت؛ چون كار سخت شد و بدبختي و پريشاني بر ايشان سايه انداخت، دست به آسمان برداشتند و اين گفته‌ها، كه در ادبيات جهان تلخترين و گزنده‌ترين ندايي است كه از جان آدمي برخاسته و ريشه‌دارترين شكوكي را كه در سر ضمير او نهان بوده بر ملا مي‌سازد، نشانة همان فرسودگي و پيري تمدن قوم يهود بشمار مي‌رود. درست است كه بناي اورشليم از نو برپا شد، ولي ديگر آن عنوان دژ خداي شكست ناپذيري را نداشت، بلكه همچون شهري بود كه زماني از پارس فرمان مي‌برد و زماني ديگر از يونان. اسكندر جوان در سال 336 ق‌م در برابر دروازه‌هاي اين شهر ايستاد و تسليم آن را خواستار شد. كاهن بزرگ، در آغاز كار، از پذيرفتن اين امر خودداري داشت، ولي فرداي آن روز، بر اثر خوابي كه شب گذشته ديده بود، تسليم شد و به كاهنان فرمان داد كه زيباترين لباسهاي خود را بپوشند، نيز به مردم دستور داد كه لباسهاي سفيد پاكيزه و بي‌لكه در بر كنند،‌ و آنگاه، با كمال آرامش، پيشاپيش مردم از شهر بيرون آمد تا به جنگجويان پيشنهاد صلح كند. اسكندر در برابر كاهن سر تعظيم فرود آورد و ستايش خود را نسبت به ملت اسرائيل و خداي آن اظهار داشت و اورشليم را،‌ كه به وي تقديم كرده بودند، پذيرفت.

 

اين پايان كار يهود نبود، بلكه در اينجا نخستين پردة نمايش عجيبي پايان پذيرفت كه مدت چهل قرن طول كشيده است. مسيح و اخشوروش (يهودي سرگردان) در پرده‌هاي دوم و سوم ظاهر شدند؛ ما اكنون ناظر پردة چهارم هستيم، ولي اين نيز آخرين آنها نيست. اورشليم يك بار ويران شد و دوباره آن را ساختند، بار ديگر نيز ويران شد و آن را از نو بنا كردند،‌و اكنون سرپاست و نمايندة سر زندگي و سخت جاني قوم يهود به شمار مي‌رود. يهوديان، كه به اندازة تاريخ قدمت دارند،‌ ممكن است كه تا زماني كه تمدن برقرار است در جهان باقي بمانند.

 

ادامه دارد...

 

 

***    © 2008-2010    Iraniantribune.com    ***