Saturday, 04 Sep 2010  شنبه ۱۳ شهريور ۱۳۸۹ 
   
فصل هشتم

فصل هشتم

 

 

 

مصر

 

 

I- عطية نيل

 

1- در دلتا

 

 

اسكندريه- نيل- اهرام- ابوالهول

 

 

اسكندريه بندري بسيار عالي است. آن طرف سدي كه از آبها تشكيل مي‌شود، امواج خروشان بر يكديگر سوارند، ولي اين طرف، دريا همچون آينه‌اي سيمين به نظر مي‌رسد. در آنجا بر جزيرة كوچك فاروس، در زمان بسيار دور، سوستراتوس منارة بزرگ خود را با مرمر سفيد، به بلندي پانصدپا،1 برپا كرد تا راهنماي همة دريانورداني كه در مديترانه آمد و شد مي‌كردند، و يكي از عجايب هفتگانة عالم باشد. با گذشت روزگار، و در تحت تأثير آبهاي خروشان، اثري از اين منارة عظيم برجاي نمانده، ولي اكنون به جاي آن منارة تازه‌اي ساخته شده تا راهنماي كشتيهاي بازرگاني باشد و آنها را به بندر اسكندريه برساند؛ اسكندريه همان جاست كه مرد سياسي شگفت‌انگيز، يعني اسكندر، شهر بزرگ خود را بنا كرد و در آنجا نژادهاي گوناگون با يكديگر آميختند؛ همان است كه بعدها وارث فرهنگ و تمدن مصر و فلسطين و يونان شد. در همين بندر است كه قيصر، با حال خشم و اندوه، از سر تازه بريدة پومپيوس استقبال كرد.

 

مسافري كه در قطار نشسته و از اين شهر مي‌گذرد، در خيابانها و كوچه‌ها، از پشت امواج گرمايي كه در هوا رقص‌كنان بالا مي‌رود، كارگران تا كمر برهنه‌اي را مي‌بيند ‌كه به كارهاي مختلف مشغولند؛ زناني را با چادرها و عباهاي سياه از نظر مي‌گذراند كه بارهاي سنگين با خود مي‌برند؛ و گاه به گاه علمايي را مي‌بيند كه با لباس گشاده و بلند و عمامة سفيد خود وقار شاهانه‌اي دارند. از دور، چشم به ميدانهاي وسيع و كاخهاي افراشته‌اي مي‌افتد كه بيشك، در زيبايي، از آنچه بطالسه، در آن زمان كه اسكندريه ميعادگاه تمام جهان بود، ساخته بودند كمتر نيست. پس از آن، ناگهان دشت فرا مي‌رسد و شهر، پشت سر آن، در افق دلتاي حاصلخيز نيل محو مي‌شود. اين دلتا همان مثلث سبزي است كه در نقشه‌ها همچون شاخة خرمايي بر ساقة باريك نيل قرار گرفته است.

 

شك نيست كه اين دلتا زماني خليجي براي نيل بوده است؛ رفته رفته اين نهر عظيم، كه از هزاران كيلومتر راه پيش مي‌آيد، با خود رسوباتي آورده و آن خيلج را پركرده است؛ اين كار به اندازه‌اي كند صورت گرفته و مي‌گيرد كه چشم نمي‌تواند آن را تشخيص بدهد.2

 

--------------------------------------------------------------------------------

1. برابر به 152 متر. – م.

2. علماي جغرافياي قديم – مثلاً استرابون – چنان معتقد بودند كه روزي مصر در زير آبهاي مديترانه پنهان بوده و بيابانهاي آن در ژرفناي همين دريا تشكيل شده است.

 

 

 

امروز بر اين كنار گل‌آلود مصر، كه هزاران شاخة نيل از آن مي‌گذرد، شش ميليون كشاورز به سر مي‌برند، و آن اندازه محصول پنبه به دست آنان فراهم مي‌آيد كه سالانه، از صادرات آن، يكصد ميليون دلار عايد كشور مصر مي‌شود. در اين سرزمين است كه نامدارترين نهر جهان مي‌گذرد و خورشيد بر آبهاي آرام و روشن آن مي‌درخشد و دو كرانة آن را درختان خرماي سر به فلك كشيده و گياهان سبز و خرم مي‌پوشاند. ما در قطاري كه نشسته‌ايم نمي‌توانيم بياباني را كه آن طرف نيل قرار دارد، يا «دره‌هاي سيلگيري» را كه روزي شاخه‌هايي از نيل بوده است، مشاهده كنيم. نيز، در اين سفر نمي‌توان درست دريافت كه سرزمين مصر چه اندازه باريك و كم پهناست؛ هر چه دارد از نيل است؛ و در دو سوي اين نهر ريگهاي رواني، همچون دشمني، در كمين آن نشسته است.

 

قطار اكنون از ميان جلگه‌‌اي رسوبي مي‌گذرد كه قسمتي از آن را آب پوشانده است و از هر طرف نهرهايي براي آبياري در آن كنده شده و فلاحان مصري، با مختصر لباسي كه بر تن دارند، در اين جلگه براي به دست آوردن روزي خود تلاش مي‌كنند. نيل هر سال طغيان مي‌كند، و اين طغيان از انقلاب صيفي شروع مي‌شود و مدت صد روز دوام مي‌كند؛ همين فيضان و زياد شدن آب است كه سبب حاصلخيزي صحرا مي‌شود و، همان گونه كه هرودوت گفته، مصر را «عطية نيل» قرار مي‌دهد. بآساني مي‌توان دريافت كه چرا در اين نقطه از جهان يكي از قديمترين مراكز تمدن به وجود آمده است. در هيچ جاي ديگر زمين، جز در بين‌النهرين، نمي‌توان رودخانه‌اي را يافت كه به اندازة نيل پرآب، و قابل آن باشد كه در تحت اختيار و تسلط آدمي قرار گيرد؛ از هزاران سال پيش به اين طرف، همه ساله، فلاح مصري مشتاقانه آرزوي زياد شدن آب نيل را دارد؛ هم‌اكنون، در روزهاي طغيان آب، هر صبح در كوچه‌هاي قاهره بانگ جارچيان به گوش مي‌رسد كه مردم را از آن آگاه مي‌سازند. چنين است كه گذشته، به سان اين رودخانة آرام، پيوسته در آينده فرو مي‌ريزد و تنها در ضمن اين ريزش است كه بسرعت از زمان حاضر مي‌گذرد. تقسيم كردن زمان به گذشته و حال و آينده كار مورخان است؛ خود زمان چنين تقسيمي را نمي‌‌شناسد.

 

ولي براي به دست آوردن هر عطيه و هديه‌اي بايد بهايي پرداخته شود؛ فلاحان مصري، از ديرزماني، اين نكته را دريافته‌اند كه هرچه طغيان نيل سودمند و نعمت‌خيز باشد، در عين آنكه سبب حاصلخيزي مي‌شود، ممكن است خرابي به بار آورد. به همين جهت است كه، از همان زمانهاي دور پيش از دورة تاريخ، در سراسر كشور ترعه‌هايي كنده‌اند؛ چون موسم فيضان مي‌رسد، آب در اين ترعه‌ها مي‌افتد. در وقت پايين رفتن نيل، آبي را كه در اين ترعه‌ها جمع شده، به وسيلة سطلهايي كه بر كنار اهرمهاي بلندي بسته‌اند، بالا مي‌آورند و به مصرف زراعت مي‌رسانند؛ فلاح مصري هم اكنون، در ضمن اين كار، آوازهايي مي‌خواند كه از پنج هزار سال پيش نياكان او همان آوازها را به گوش نيل مي‌رسانيده‌اند. اين فلاحان كه امروز مي‌بينيم، و آن اندازه گرفته به نظر مي‌رسند كه حتي در ضمن آواز خواندان هم تبسمي بر لبشان ديده نمي‌شود، با اجداد خود، كه در طول پنجاه قرن گذشته بر كناره‌هاي نيل به سر مي‌بردند، تفاوت فراوان ندارند؛ اسبابي كه آب را بالا مي‌كشيده، و هنوز آن را مي‌بينيم، به اندازة اهرام مصر قدمت دارد؛ با وجود آنكه زبان عربي در سراسر مصر انتشار يافته است، هنوز يك ميليون از اين فلاحان با زباني سخن مي‌گويند كه با آن نوشته‌هايي بر آثار باستاني مصر نقش شده و برجاي مانده است.

 

در قسمت مجاور درياي مصر، و در هشتاد كيلومتري اسكندريه، محل شهر قديمي نوكراتيس است كه روزي شهر صنعتي بزرگي بوده و يونانيان در آن به سر مي‌برده‌اند؛ در پنجاه كيلومتري خاور اين شهر محل قديمي سائيس است كه، پيش از آنكه به دست پارسيان و يونانيان بيفتد، تمدن مصري در آن حالت تجددي پيدا كرده بود. در فاصلة 200 كيلومتري جنوب اسكندريه شهر قاهره جاي دارد. اين شهر، شهر زيبايي است، ولي رنگ مصري خالص ندارد. نخستين بار آن را فاتحان مسلمان در سال 968 ميلادي بنا نهادند؛1 پس از آن روحية شاد فرانسوي بر روحية اندوهناك عرب چيره شد و در كنار صحراي مجاور قاهرة قديم پاريسي ساختند كه، در برابر شهر قديم، اجنبي و غيرواقعي مي‌نمايد. بايد از اين قسمت قاهره بگذرند و مصرباستاني را در نزديكي اهرام مشاهده كنند.

 

--------------------------------------------------------------------------------

1. قاهره را ابوالحسن جوهر (از بانيان دولت فاطميان در افريقاي شمالي و مصر) در 359 هجري قمري بنا نهاد. – م.

 

 

 

در ابتداي راه درازي كه مسافر را به اهرام مي‌رساند، اين اهرام بسيار كوچك مي‌نمايد؛ شخص تازه وارد به خود مي‌گويد: آيا ما اينهمه رنج راه را برخود تحمل كرديم كه آثاري به اين كوچكي و ناچيزي را تماشا كنيم؟ ولي زماني نمي‌گذرد كه حجم اهرام بزرگ مي‌شود، مثل آن است كه دستي آنها را در هوا بالا مي‌آورد. ناگهان به سرپيچي از راه مي‌رسيم و خود را در كنار صحرا مي‌يابيم؛ اهرام مصر، برهنه و دور افتاده در ميان شنها، با اندام غول‌آساي خود به نظر مي‌رسد كه سر به آسمان پاك و درخشان مصر افراشته است. در پاي اين اهرام آميخته‌اي از نژادهاي مختلف بشري به چشم مي‌رسد: مرداني كارآمد بر خر خود سوارند و پي‌كار خود مي‌روند؛ بانوان درشت اندامي براحتي با درشكه حركت مي‌كنند؛ جواناني بر پشت اسبان سوار و به تاختن مشغولند؛ و دختران جواني با ناراحتي بر پشت شتران قرار گرفته‌اند، و جورابهاي ابريشمين ايشان در پرتو آفتاب مي‌درخشد. همه‌جا راهنمايان عرب را مي‌بينيم كه آمادة آنند كه به سياحان كمك كنند و هر خدمتي ازدستشان برمي‌آيد انجام دهند. همانجا مي‌ايستيم كه قيصر و ناپلئون ايستاده بودند؛ پنجاه قرن تاريخ به ما نظاره مي‌كند. هرودوت، پدر تاريخ، چهارصد سال پيش از قيصر به اينجا آمد و به داستانهايي گوش داد كه پريكلس از شنيدن آنها به شگفتي افتاد. آنگاه عامل زمان از اين منظره حذف مي‌شود و چنان به نظر مي‌رسد كه ما و قيصر و هرودوت، در برابر اين گورهايي كه فاصله‌شان از هرودوت و قيصر بيش از فاصلة اينان از ماست، همه، معاصريم و در يك زمان به سر مي‌بريم.

 

در نزديكي اهرام، مجسمة ابوالهول، كه نيمي به صورت شير و نيمي به صورت فيلسوف است، با چنگال نيرومند خود شنها را مي‌فشارد، و با چشمان بيحركت خود بر گذرندگان و ديداركنندگان و صحراي ابدي نظاره مي‌كند. براستي كه مجسمة وحشت‌انگيزي است؛ گويا براي آن بوده است كه گناهكاران و بدكاران سالخورده را بترساند و كودكان خردسال را زودتر به رختخواب روانه سازد. در اين مجسمه، تنة شير به سر آدمي ختم مي‌شود كه فكين برجسته و چشمان بيرحم دارد؛ تمدني كه آن را ساخته (حدود 2990 ‌ق‌م) هنوز آنچه را از وحشيت قديم بوده فراموش نكرده است. در روزگار قديم، مجسمة ابوالهول را شن پوشانده بود؛ به همين جهت است كه هرودوت، كه با چشم خود چيزهايي را در اين سرزمين ديده و نقل كرده كه اثري از آنها اكنون برجاي نيست، يك كلمه هم در اين باره ننوشته است.

 

آيا مصريان قديم چه اندازه ثروت و قدرت داشته‌اند كه توانسته‌اند چنين بناهاي عظيمي را برپا دارند؟ با چه دانشي توانسته‌اند، در آغاز تاريخ، سنگهاي عظيمي را از فاصله‌اي نزديك به هزار كيلومتر به پاي اهرام بياورند و پاره‌اي از آنها را، كه چندين تن وزن دارد، تا 150 متر از سطح زمين بالا بياورند و كار بگذارند؟ چگونه توانسته‌اند يكصدهزار بنده‌اي را كه در اين كار شركت داشتند، در مدت بيست سالي كه براي ساختن اهرام صرف شده، مزد يا لااقل خوراك بدهند؟ هرودوت نوشته‌هايي را كه بر روي يكي از اهرام بود خوانده و براي ما نقل كرده است، كه مطابق آن معلوم مي‌شود كارگران آن اهرام چه اندازه تربچه و سير و پياز مصرف كرده‌اند؛ تو گويي چنان بوده است كه اين گونه مسائل نيز از چيزهايي بوده است كه بايد حالت جاوداني پيدا كند.1 با وجود اطلاع يافتن بر اين جزئيات، هنگامي كه از اين نقطه دور مي‌شويم چندان شاد نيستيم؛ اين از آن جهت است كه در اين ضخامت و عظمت بنا نوعي توحش اوليه، و اگر دوسترداريد توحش زمان جديد را ملاحظه مي‌كنيم. حافظه و خيال بيننده است كه، چون با تاريخ درهم مي‌آميزد، براي اين بناها آن اندازه عظمت قائل مي‌شود؛ اين بناها به خودي خود، دليلي بر غرور باطل و مسخره‌آميز است، چه هر يك گوري است كه با آن مي‌خواسته‌اند براي مردگان زندگي جاويد فراهم آورند. شايد عكسبرداري در مبالغه‌اي كه نسبت به عظمت اهرام شده بي‌تأثير نباشد، چه در عكس همه‌چيز، جز پليديها منعكس مي‌شود و منظره‌اي از زمين و آسمان كه در عكس مي‌آيد برعظمت كار آدمي مي‌افزايد. به نظر من، غروب آفتاب در جيزه بسيار باشكوهتر از اهرام است.

 

 

2- سير به طرف بالاي نيل

 

ممفيس- شاهكارهاي ملكه حتشپسوت- دو مجسمة ممنون- الاقصر و كرنك- بزرگي تمدن مصر

 

 

از قاهره كشتي بخاري كوچكي به طرف بالاي نيل، يعني به سوي جنوب، پيش مي‌رود و مسافر را بكندي با خود مي‌برد و پس از شش روز به كرنك والاقصر مي‌رساند. در حدود سي كيلومتري جنوب قاهره، محل شهر ممفيس، كه باستانيترين پايتختهاي مصر است، قرار دارد. در همين شهر بوده است كه پادشاهان بزرگ سلسله‌هاي سوم و چهارم حكومت مي‌رانده‌اند و در زمان ايشان دو ميليون كس در آن به‌سر مي‌برده‌اند. اكنون در آنجا جز رديفي از اهرام كوچك، و نخلستاني، چيز ديگري ديده نمي‌شود؛ از اينها گذشته، همه صحرايي است كه پايان ندارد و شنهايي است كه پا در آن فرو مي‌رود و چشم را مي‌آزارد و راه و سوراخهاي پوست را مي‌بندد؛ همين شنهاست كه از مراكش تا مغولستان ادامه دارد و از شبه جزيرة سينا و عربستان و تركستان و تبت مي‌گذرد؛ در ابتدا از همين كمربند شني، كه از دو قاره عبور مي‌كند، مراكز تمدن در زمانهاي باستاني ايجاد شده، و آنگاه كه يخ پس نشسته و گرما زياد و باران كم شده، آثار اين تمدنها از بين رفته است. در امتداد نيل، از هر طرف به پهناي بيست كيلومتر، نواري از خاك حاصلخيز قرار دارد؛ اين تنها تكه زميني است كه، در فاصلة ميان مديترانه و نوبه، از صحرا كنده شده و به كار آدمي خورده است. با وجود اين، بايد گفت كه دورة هستي يونان، و حتي هزاران سال كه زندگاني روم دوام داشته، در مقابل زندگاني مصر، كه از منس تا كلئوپاترا دوام يافته بسيار كوتاه است!

 

يك هفته پس از آغاز مسافرت، كشتي بخاري به اقصر مي‌رسد. در اين مكان، كه اكنون دهكده‌هاي كوچكي- و بر گرداگرد آنها ريگهاي روان- ديده مي‌شود، بزرگترين پايتختهاي مصر و ثروتمندترين شهر عالم قديم ساخته شده بود (طيوه)، كه يونانيان آن را به نام تبس مي‌ناميدند و خود مردم آن سرزمين را وسي و «نه» مي‌خوانند. در كرانة خاوري نيل هم اكنون مهمانخانة معروف «كاخ زمستاني اقصر» ساخته شده كه گلهاي كاغذي باغ آن شهرت جهاني دارد. چون شخص به كرانة باختري توجه كند، در آنجا خواهد ديد كه خورشيد پشت گورهاي شاهان، در دريايي از شن غروب مي‌كند، و آسمان در هنگام غروب رنگ ارغواني و زريني دارد؛ در همين قسمت باختري، و در فاصلة دورتري، ستونهاي معبد با شكوه ملكه حتشپسوت به نظر مي‌رسد؛ آن كه از بلاد باختري براي نخستين بار به اين سرزمين آمده چنان مي‌پندارد كه اينها ستونهايي است كه به دست يونانيان يا روميان قديم برپا شده است.

 

هنگام بامداد، كرجي بادباني با كندي ما را از رودخانه‌اي چنان آرام و ساكن مي‌گذراند كه آدمي هرگز خيال نمي‌كند همين رودخانه است كه به همين صورت، در طول قرنهايي كه از شماره بيرون است، جريان داشته است. پس از گذشتن از نيل، به كرانة باختري آن مي‌رسيم و، چون كيلومترها را يكي پس از ديگري پشت سر بگذاريم و از گردنه‌هاي خاكي و از ميان گورستانهاي تاريخي قديم بگذريم، به يك شاهكار هنري مي‌رسيم؛ همان معبد باشكوه ملكه حتشپسوت كه ستونهاي خاموش و سفيدرنگ آن در آسمان صاف بالا رفته است. در اينجا هنرمند تصميم گرفته است كه طبيعت را تغيير بدهد و تپه‌هاي آن را زيباتر از زيبايي خود آنها جلوه‌گر سازد: به اين ترتيب، از ميان توده‌هاي سنگ خارا، اين ستونها را تراشيده كه شكوه و جلال آن از آنچه ايكتينوس براي پريكلس ساخته كمتر نيست. بيشك هر كس اين ستونها را ببيند به اين انديشه خواهد افتاد كه يونانيان معماري خود را از اصل مصري اقتباس كرده‌اند و، شايد، وسيلة انتقال جزيرة كرت بوده است. بر روي ديوارهاي اين معبد نقش برجسته‌هاي پهناوري، پر از جانداري و فكر، از داستان نخستين زن مشهور تاريخ حكايت مي‌كند كه هيچ كمي و نقصاني نسبت به ملكه‌هاي ديگر تاريخ ندارد.

 

هنگام برگشتن از تماشاي اين معبد قديمي، به دو مجسمة بزرگ برمي‌خوريم كه نمايندة بزرگترين پادشاه خوشگذران مصر آمنحوتپ سوم است، و مكتشفان يوناني بغلط آنها را «مجسمه‌هاي ممنون» ناميده‌اند. بلندي يكي از آنها به 20 متر مي‌رسد و 700 تن وزن دارد و از سنگ يكپارچه تراشيده شده. برپاية يكي از اين دو مجسمه هنوز مي‌توان نوشته‌هايي را كه ديداركنندگان يوناني آن، در حدود 2000 سال قبل از اين، از خود برجاي گذاشته‌اند خواند. در اينجا نيز زمان به صورت شگفت‌انگيزي جمع مي‌شود و چنان به نظر مي‌رسد كه ما و آن سياحان يوناني، در برابر مجسمه‌هاي عظيم، معاصر يكديگريم. يك كيلومتر و نيم در شمال مجسمه‌ها، شكسته‌هاي مجسمة رامسس دوم، كه برجسته‌ترين شخصيتهاي تاريخي به شمار مي‌رود و اسكندر كبير در برابر او رنگ و بهايي ندارد، بر زمين ريخته است. اين شاه 99 سال زيست، كه مدت 67 سال از آن را برتخت سلطنت مصر تكيه داشت، و 150 فرزند آورد. اينك مجسمة او در برابر ماست، كه پيش از اين 17 متر بلندي داشته و اكنون 17 متر درازي دارد بر روي زمين دراز كشيده، آيندگان و روندگان به چشم ريشخند در آن مي‌نگرند. دانشمنداني كه همراه ناپلئون به مصر آمده بودند كوشش فراوان كردند تا همه چيز اين مجسمه را اندازه بگيرند. طول گوش او، در اندازه‌گيري، بيش از يك متر به دست آمد، و پهناي پايش يك متر و نيم، و وزن آن را حدود 1000 تن تخمين كرده‌اند؛ در برابر همين مجسمه است كه ناپلئون آنچه را در برابر گوته گفته بود تكرار كرد و گفت: «اين است يك مرد!»

 

بر گرداگرد ما، در اين جاي از كرانة باختري نيل، شهر مردگان است كه علماي مصرشناسي همه جاي آن را كاويده و در هر گوشه گوري از گورهاي شاهان را يافته‌اند. در آن زمان كه به ديدار اين سرزمين رفتم، در مقبرة توت عنخ آمون- حتي بر روي كساني هم كه مي‌پندارند سيم و زر هر دري را باز مي‌كند- گشوده نمي‌شد؛ ولي در مقبرة ستي اول باز است و، در خنكي سردابهاي زيرزميني، انسان مي‌تواند براحتي سقف و دهليزهاي نقاشي شده را تماشا كند و از مهارت صنعتگران آن زمان متعجب شود و به فكر ثروت سرشار آن زمان بيفتد كه چگونه با آن توانسته‌اند اين تابوتهاي بزرگ را بسازند و اين همه هنر و صنعت در آن به كار برند. كساني كه مشغول حفاري بوده‌اند، در يكي از اين مقبره‌هاي زيرزميني، جاي پاي بندگاني را كه جسد موميايي شدة شاه را، سه هزارسال پيش از اين، به آرامگاه ابدي او برده‌اند بر روي زمين ديده‌اند

 

اينها چيزهايي است كه بر ساحل باختري نيل قابل ديدن است، ولي نيكوترين و زيباترين آثار در كنار خاوري قرار دارد و همان است كه به نام كاخها (= الاقصر) معروف است. ساختمان اين قسمت به دست آمنحوتپ كبير آغاز شد كه با غنيمتهايي كه از كشورگشايي نصيب تحوطمس سوم شده بود به ساختن كاخ باشكوهي آغاز كرد؛ ولي، پيش از آنكه كار تمام شود، دست اجل گريبان او را گرفت و مدت صد سال اين كار تعطيل شد، تا زمان رامسس دوم رسيد؛ وي آن كاخ را با شكوهي شاهانه به پايان رسانيد. در همان نظر اول به اين ساختمان، روح معماري مصري تمامي فكر و ذهن كسي را كه متوجه تماشاي آن است فرا مي‌گيرد، و معلوم مي‌شود كه زيبايي و مزاياي آن تنها در وسعت و استحكام نقشه نيست، بلكه نيروي مردي و مردانگي از همه جاي آن هويداست. در اين قصر تالار پهناوري بوده است كه اكنون از شن انباشته شده، ولي در آن روزهاي بسيار كهن، كف آن همه از سنگ مرمر مفروش بوده است؛ در سه طرف آن ستونهاي مجللي است كه تنها ستونهاي كرنك را مي‌توان با آنها در معرض مقايسه درآورد. در هر طرف، نقش برجسته‌هاي روي سنگ و مجسمه‌هاي شاه، پس از اين همه زمان كه بر آنها گذشته، هنوز از عظمت گذشته حكايت مي‌كند. پيش خود هشت ساقة دراز پاپيروس- يعني همان چيزي كه داية پيدايش و پيشرفت ادبيات بوده و در اينجا به منظور هنري به كار رفته است- را تصور كنيد كه بر نوك هر ساقه غنچة نيمشكفته‌اي باشد؛ نيز چنان تصور كنيد كه پنج رشته‌بند، محكم، اينها را به يكديگر بسته و زيبايي آميخته به نيرويي به آنها داده باشد؛ آنگاه چنان پنداريد كه همة اين چيزها با سنگ سخت فراهم شده باشد: در آن صورت، ستونهايي را كه در اقصر به شكل گياه پاپيروس برپا شده پيش نظر خود مجسم خواهيد ديد. پس از آن، خواننده بايد پيش خود تالاري تصور كند كه همه از اين ستونها ساخته شده، و بر روي آنها سرستونهاي عظيمي قرار گرفته باشد و رواقهاي سايه‌داري بسازد، تا بتواند آنچه را دست روزگار از سي قرن پيش براي ما برجاي گذاشته در عالم خيال ببيند. پس از اين، بايد در انديشة آن بيفتد كه آيا مردمي هم، در آن زمان كه ما آن را دوران كودكي مدنيت مي‌خوانيم، چه اندازه نيرومندي داشته‌اند كه به فكر ساختن چنين آثار بزرگي برآمده، و پس از آن توانسته‌اند فكر خود را به مرحلة عمل درآورند.

 

از ميان ويرانه‌هاي قديمي، و پليديها و بدبختيهاي زمان حاضر، راه ناصافي ما را به معبدهاي كرنك مي‌رساند؛ آن آخرين چيزي است كه مصر از آثار باستاني خود برجاي نگاه داشته تا در معرض تماشاي بينندگان قرار دهد. در ساختن اين معابد، در حدود پنجاه نفر از فراعنة مصر، كه از اواخر سلطنت قديم تا روزگار بطالسه در اين سرزمين فرمانروا بوده‌اند، شركت داشته‌اند. در هر دوره، چيزهاي تازه‌اي ساخته و، برآنچه از پيش مانده بود، افزوده مي‌شد تا مساحتي در حدود بيست و پنج هكتار زيربنا قرار گرفت؛ اين بزرگترين و باشكوهترين بناهايي است كه به دست بشر ساخته و به خدايان تقديم شده است. راهرويي كه در ميان دو رديف ابوالهول ساخته شده ما را به جايي مي‌رساند كه شامپوليون، مؤسس مصرشناسي، در سال 1828 در آنجا ايستاده و چنين نوشته است:

 

من عاقبت به كاخ، و اگر بهتر بگويم به شهر آثار، يعني به كرنك آمدم. در اينجا، تمام شكوه و جلال فراعنه بر من آشكار شد و عظيمترين چيزهايي را كه به فكر بشر رسيده و به مرحلة عمل درآورده‌اند ديدم… هيچ ملت قديم يا جديدي، جز مصريان، نتوانسته است تصور معماريي به اين عظمت و وسعت و شكوه داشته باشد. مصريان قديم چنان فكر مي‌كرده‌اند كه مرد غول‌پيكر نيرومندي، با بلندي صدپا، قاعدتاً بايد چنان فكر كند.

 

 

براي آنكه شخص حقيقت اين بنا را چنانكه بايد فهم كند، عكسها و نقشه‌هاي فراوان، و خبرت و كارشناسي يك نفر معمار را بايد داشته باشد. خواننده بايد پيش خود محوطة وسيع محصور مربع شكلي را تصور كند كه هر ضلع آن 500 متر طول دارد؛ و چندين حياط در آن ساخته شده، و زماني 86000 مجسمه در آن جاي داشته است؛ مجموعة اصلي ساختمانهاي داخل اين محوطه همان است كه معبد آمون را تشكيل مي‌دهد (300 متر در 90 متر)؛ ميان هر دو حياط ستونها يا دروازه‌هاي بزرگ وجود دارد: از طاق نصرتهاي مجللي كه تحوطمس سوم برپا كرده قسمت بالاي آن ريخته، ولي هنوز تصاوير و كنده‌كاريهاي آن از ظرافت حجاري آن حكايت مي‌كند؛ تالار جشنهايي كه همين پادشاه ساخته، و اين طرف و آن طرف آن هنوز ستونهاي شياردار ديده مي‌شود، بر ستونهاي سبك دوريك يونان پيشي دارد و خاطر را متوجه آنها مي‌سازد؛ معبد كوچك پتاح، با ستونهاي فراواني كه دارد، در زيبايي، با نخلستان مجاور آن رقابت مي‌كند؛ آنگاه گردشگاه بزرگي است كه آن نيز به فرمان تحوطمس ساخته شد و، با ستونهاي درشت و برهنة خود، نمايندة حقيقي اين ناپلئون مصر به شمار مي‌رود؛ از همه مهمتر تالار بزرگ ستونداري1 است كه سقف آن بر روي جنگلي از صد و چهل ستون عظيم قرار گرفته؛ ستونهاي آن چنان به يكديگر نزديك است كه از گرماي سوزان خورشيد جلو مي‌گيرد؛ سرستونها، به شكل برگ خرما، در سنگ تراشيده شده، و تخته‌سنگهاي خاراي بزرگي بر روي اين ستونها قرار گرفته است. در نزديكي اين محل دو مسلة يكپارچه، كه در زيبايي و بلندي درست مشابه يكديگرند، همچون دو ستون نور در ميان مجسمه‌ها و معبدهاي در حال ويراني برافراشته شده و، با نوشته‌هايي كه بر آنها نقش شده، پيام ملكة حتشپسوت را به جهانيان مي‌رساند. در نوشتة مسله‌ها چنين آمده است:

 

--------------------------------------------------------------------------------

1. نمونه‌اي از آن را مي‌توان در موزة مترپليتن نيويورك مشاهده كرد.

 

 

 

اين مسله‌ها از سنگ خارايي ساخته شده كه از كانهاي جنوب آورده‌اند؛ تاج آنها از بهترين طلاي كشورهاي بيگانه است. از دور، بر روي رودخانه آنها را مي‌توان ديد؛ درخشندگي شعاع آنها هر «دوسرزمين» را پر مي‌كند؛ هنگامي كه قرص خورشيد ميان آنها جاي دارد، چنان مي‌نمايد كه براستي در افق آسمان بالا مي‌آيد… شما كه اين دو يادگار را پس از زمان درازي خواهيد ديد و از آنچه من كرده‌ام سخن خواهيد گفت، لابد خواهيد گفت. «ما مي‌دانيم چگونه چنين كوهي از طلا را برپا داشته‌اند. من، براي زرين كردن اين ستونها طلا را مانند كيسه‌هاي دانه‌بار كيل كرده و به مصرف رسانيده‌ام.. چه، مي‌دانستم كه كرنك افق آسماني زمين است.

 

 

چه ملكه و چه شاهان بزرگي بوده‌اند! شايد اين نخستين تمدن بزرگ جهان ظريفتر و زيباتر از همه باشد؛ ظن غالب آن است كه ما هنوز در آغاز اكتشاف عظمت چنين تمدني باشيم. نزديك درياچة مقدس كرنك، امروز، مرداني زمين را مي‌كنند و مي‌كاوند و خاكهاي آن را در دو زنبيلي كه بر دو كنار چوبي بسته شده مي‌ريزند و با دوش آنها را حمل مي‌كنند؛ در كنار اين كارگران، عالم مصرشناسي را مي‌بينيم كه بر روي دو قطعه سنگي كه تازه از خاك بيرون آمده خم شده و به خواندن نوشته‌هاي هيروگليفي آنها مشغول است. اين مصرشناس يكي از هزاران دانشمند مانند كارتر، برستد، ماسپرو، پتري، كاپارت، ويگال و نظاير ايشان است كه بسادگي در اين سرزمين خورشيد سوزان و شن روان به سر برده و كوشيده‌اند تا طلسم ابوالهول را براي ما بازكنند و، از شكم خاك رازپوش، هنر و ادبيات و تاريخ و حكمت مصر را بيرون آورند. زمين و آسمان هر روز با ايشان در نبرد است؛ خرافات به آنان لعنت مي‌فرستد و مانع كارشان مي‌شود؛ رطوبت و ويراني پيوسته به آثاري كه اين دانشمندان از زير خاك بيرون مي‌آورند حمله مي‌كند؛ اين نيل، كه براي سراسر مصر ماية آبادي و فراواني است، هنگام طغيان، به داخل ويرانه‌هاي كرنك راه پيدا مي‌كند و به ستونها مي‌رسد و آنها را به زمين ‌مي‌اندازد؛ و چون آب پس مي‌نشيند، ورقة شوره‌اي بر روي ستونها مي‌‌گذارد كه مانند خوره سنگ را مي‌خورد و متلاشي مي‌‌كند.

 

پس، بهتر آن است كه شتاب كنيم و، در زماني كه اين آثار هنوز به صورت گرد و غبار در نيامده بوده، افتخار مصر را در تاريخ و تمدن تماشا كنيم.

 

 

II- سازندگان بزرگ

 

1- اكتشاف مصر

 

 

شامپوليون و سنگ رشيد

 

 

اكتشاف تاريخ مصر باستاني يكي از درخشنده‌ترين فصول علم باستانشناسي به شمار مي‌رود. تنها چيزي كه در قرون وسطي از مصر مي‌دانستند آن بود كه اين سرزمين يكي از مستعمرات رومي و يكي از مراكزي است كه دين مسيح در آنجا مستقر گرديده است. مردم، در دورة رستاخيز علم و ادب(رنسانس)، چنان گمان داشتند كه تمدن در يونان آغاز شده است؛ حتي در دورة روشنفكري، كه با هوشمندي تمام دربارة چين و هند تحقيق و مطالعه مي‌كردند، از مصر چيزي جز اهرام آن نمي‌شناختند. بايد گفت كه مصرشناسي يكي از نتايج سلطه‌طلبي ناپلئون است. هنگامي كه اين فرماندة بزرگ اهل كرس در سال 1798 حملة معروف خود را بر مصر آغاز كرد، گروهي نقاش و مهندس با خود برد كه در آن كشور باستاني گردش كنند و از آن نقشه بردارند. عده‌اي دانشمند نيز در اين حمله با ناپلئون همراه بودند كه توجه فراواني به‌ مصر داشتند؛ مردم اين شدت توجه آنان را كار بيهوده‌اي مي‌پنداشتند؛ دانشمندان در صدد آن بودند كه تاريخ مصر را، بهتر از آنچه مورخان آن زمان نوشته بودند، فهم كنند. همين ستاد علمي ناپلئون بود كه براي عالم جديد ما معابد اقصر وكرنك را اكتشاف كرد. كتاب وصف مصر(1809-1813)، كه اين هيئت، پس از بازگشت، به عنوان گزارش براي انجمن علمي فرانسه تنظيم كرد، نخستين گامي است كه دانشمندان براي تحقيق و مطالعه در اين تمدن فراموش شده برداشته‌اند.

 

 

با وجود اين، سالهاي درازي گذشت و كسي نتوانست آثاري را كه بر روي بناهاي مصري نقش شده بود بخواند. شكيبايي و دقتي كه يكي از اين دانشمندان، به نان شامپوليون، براي حل رموز نوشته‌هاي هيروگليفي به كار برده نمونة برجسته‌اي از روح علمي موجود در آن دانشمندان به شمار مي‌رود. شامپوليون مسله‌اي يافت كه بر آن از اين «نقوش مقدس» مصري ديده مي‌شد، ولي در زير آن نقوش نوشته‌اي يوناني بود كه نشان مي‌داد اين نگارشها به بطلميوس و كلئوپاترا ارتباط دارد. وي چنان حدس زد كه دو كلمه‌اي كه در اين كتيبه‌ها فراوان تكرار شده و با شعار پادشاهي همراه است، ناچار، بايد اسم شاه و ملكه باشد؛ با اين حدس، در سال 1822 توانست يازده حرف از حروف زبان مصري قديم را تشخيص دهد؛ اين، خود، دليلي بود بر اينكه مصر قديم حروف الفبايي داشته است. وي اين حروف را با علامت سنگ بزرگ سياهي كه سپاهيان ناپلئون در نزديكي مصب شاخه‌اي از رود نيل، موسوم به رشيد، يافته بودند تطبيق كرد. بر «سنگ رشيد»1 نقوشي ديده مي‌شد كه به سه زبان نوشته بودند؛ هيروگليفي و دموتي- يا زبان رايج ميان تودة مردم- و يوناني. شامپوليون كه يوناني مي‌دانست، با استفاده از يازده حرفي كه از مسلة نخستين شناخته بود، در نتيجة بيست سال كوشش مداوم، توانست تمام رموز اين نقش را حل كند و آن را بخواند و تمام حروف الفباي مصري را بشناسد و راه را براي اكتشاف جهان گمشدة بزرگي باز كند. اين يكي از بزرگترين اكتشافات در تاريخ علم تاريخ است.2

 

--------------------------------------------------------------------------------

1. اين سنگ در موزة بريتانياست.

2. اكربلاد، سياستمدار سوئدي (1802)، و تامس يانگ، عالم فيزيك و ذوفنون انگليسي (1814)، نيز در حل بعضي از رموز سنگ رشيد دخيل بوده و به شامپوليون كمك كرده‌اند. 

 

 

 

 

2- مصر ماقبل تاريخ

 

عصر ديرينه‌سنگي- عصر نوسنگي- عصر بداري- عصر پيش از سلسله‌ها- نژاد مصريان

 

 

همان‌گونه كه مي‌دانيم، پيشتازان هر دوره مرتجعان دورة پس از آن مي‌شوند؛ به همين جهت، انتظار چنان مي‌رود مؤسسان مصرشناسي آخرين كساني باشند كه صحت بازمانده‌هاي عصر ديرينه سنگي مصر را تصديق كنند؛ چنانكه ضرب‌المثل فرانسوي مي‌گويد: «دانشمندان پس از چهل سالگي ديگر كنجكاوي ندارند.» هنگامي كه نخستين ادوات و آلات سنگ چخماقي، در درة نيل، از زير خاك بيرون آورده شد، سرفليندرز پتري، كه معمولا ترديدي در بيان ارقام و تاريخها نداشت، اظهار كرد كه اين آثار ساخت دست نسلهايي است كه پس از سلسله‌هاي سلاطين مصر در اين سرزمين بوده‌اند؛ ماسپرو،، كه اسلوب ادبي عالي و درخشان او هرگز زياني به علم فراوان او نمي‌رساند، سفالهاي مصري باقي‌مانده از عصر نوسنگي را به دورة سلطنت ميانة مصر مربوط دانست. اين اظهارات به هيچ وجه مانع آن نشد كه دمورگان، در سال 1895، در بارة پيشرفت پيوسته و تدريجي تمدن دورة ديرينه‌سنگي كه تقريباً متناظر با عصرهاي ديرينه‌سنگي اروپا مي‌باشد، اظهار نظر كند؛ و براي اين منظور از انواع تبردستي و قلاب ماهيگيري و نوك پيكان و چكشهاي ساخته‌شده با سنگ چخماق، كه در طول مجراي نيل به دست آمده بود، استفاده كرد. به صورتي تدريجي، كه تقريباً شخص به آن متوجه نمي‌شود، آثار بازماندة عصر ديرينه‌سنگي جاي خود را به آثار عصر نوسنگي مي‌دهد؛ اين آثار دستة دوم در عمقهايي قرار دارد كه نشان مي‌دهد تاريخ آنها محصور ميان 10,000  تا 4000 سال قبل از ميلاد است. ساختن افزارهاي سنگي رفته رفته ظريفتر مي‌شود، و از حيث صيقل و برندگي و خوش‌ساختي، به درجه‌اي مي‌رسد كه هيچ يك از تمدنهاي عصر نوسنگي، كه از آنها اطلاع داريم، به پاي آن نمي‌رسد. در نزديكي اواخر اين عصر كارهاي فلزي به صورت گلدان و درفش و سنجاق مسي و تزيينات زرين و سيمين آشكار مي‌شود.

 

در پايان كار، مرحلة تاريخي نزديك مي‌شود، و در ضمن انتقال به اين مرحله آثار كشاورزي به نظر مي‌رسد. در سال 1901، ضمن كاوشهاي نزديك شهر كوچك بداري (در نيمه راه ميان قاهره و كرنك)، در ميان ادواتي متعلق به زماني در حدود چهل قرن قبل از ميلاد، به جسد مردگاني دست يافته و، در روده‌هاي بعضي از آن جسدها، دانه‌هاي جوي هضم نشده‌اي پيدا كردند كه حرارت و خشكي شنها سبب آن شده بود كه مدت شش هزار سال به همان حال باقي بماند. از آنجا كه جو به صورت وحشي و صحرايي در مصر نمي‌رويد، اين اكتشاف دليل بر آن است كه مردم بداري از كاشتن دانه‌ها آگاهي داشته‌اند. از آن زمانهاي بسيار دور، ساكنان درة نيل به آبياري پرداخته و جنگلها را بريده و مردابها را خشكانده و بر نهنگ و اسب آبي پيروز شده و سنگ شالودة تمدن را كار گذاشته‌اند.

 

از اين اكتشافات، و اكتشافات ديگري كه شده، تصوري از نوع زندگي مصرياني كه پيش از نخستين سلسله‌هاي سلاطين در ازمنة باستاني به سر مي‌برده‌اند براي ما حاصل مي‌شود. فرهنگ و تمدن آن زمان در ميانة راه شكار و كشاورزي بوده و تازه به جاي ادوات سنگي، ادوات فلزي را به كار مي‌بردند. مردم در آن زمان كرجي مي‌ساختند و گندم را آرد مي‌كردند و با الياف كتان پارچه و فرش براي خود مي‌بافتند، خود را با زيور‌آلات مي‌آراستند و با مواد معطر خوشبو مي‌كردند؛ از ريش‌تراشي و اهلي كردن حيوانات آگاه بودند، و نقاشي، مخصوصاً ساختن تصوير جانوراني كه شكار مي‌كردند، را دوست داشتند؛ ‌بر ساخته‌هاي سفالي سادة خود، صورت زنان نوحه‌سرا، و صورتهاي ديگري از انسان و اشكال هندسي رسم مي‌كردند؛ حجاران قابلي بودند؛ دليل آن قلمهاي حجاريي است كه در جبل‌الاراك به‌ دست آمده است. نوشته‌هاي تصويري و مهرهاي استوانه‌اي، شبيه به مهرهاي سومري، داشتند. ‌

 

هيچ كس نمي‌داند كه اين مصريان قديم از كجا به اين سرزمين درآمده‌اند. پاره‌اي از دانشمندان به اين نظر تمايل دارند كه آن مردم از اختلاط مردم نوبه و حبشه و ليبي، از يك طرف، و مهاجران سامي يا ارمني از طرف ديگر پيدا شده‌اند. حتي در آن زمان دور هم نژاد پاك و خالصي بر روي زمين وجود نداشته است. احتمال دارد كه اين حمله‌كنندگان، يا مهاجران آسياي باختري، تمدن و فرهنگ عاليتري را با خود به مصر آورده باشند، و از آميزش آنان با بوميان نيرومند نسل دورگه‌اي پيدا شده باشد و، چنانكه در همة تمدنها رسم بر اين است، براي مصر نيز دورة تمدن جديدي آغاز شده باشد. اين آميزش به شكل تدريجي صورت مي‌گرفت؛ چنان بود كه از آن، در ميان سالهاي 4000-3000 ق‌م، ملت واحدي پيدا شد و مصر تاريخ را به وجود آورد.

 

3- دورة سلطنت قديم

 

«نوم»ها- نخستين شخصيت تاريخي- خئوپس- خفرن- غرض از ساختن اهرام- هنرمقابر- موميايي كردن

 

پيش از آنكه سال 4000 ق‌م فراز آيد، مردم نيل براي خود نوعي حكومت داشتند. ساكنان اطراف اين رودخانه‌ به چندين نوم1 تقسيم مي‌شدند، كه در هر يك از آنها مردم از يك تخمه بودند و از يك رئيس فرمان مي‌بردند و خداي مخصوصي را مي‌پرستيدند و شعاير و آداب ديني خاصي داشتند. اين وحدتهاي منطقه‌اي در طول تاريخ باستاني مصر باقي مانده و، برحسب اندازة قدرت و صنعت فرعونهاي مصري، اين سران و فرمانداران محلي نيز اندازة تسلطشان كم و زياد مي‌شده است. چون در هر سازماني كه در حال پيشرفت و نمو باشد، ناچار، ارتباط ميان قسمتهاي مختلف آن پيوسته رو به تزايد است، در مصر قديم نيز ترقي تجارت و خرجهاي سنگين جنگ سبب آن شد كه ازميان اين حكومتهاي جزء، دو مملكت، يكي در جنوب و ديگري در شمال، تأسيس شود؛ شايد اصل اين تقسيم صورت ديگري از نزاع ميان افريقاييان جنوبي و آسياييان مهاجر اهل شمال بوده باشد. اين نزاع، كه بر اثر اختلافات جغرافيايي و نژادي شديدتر مي‌شد، در زمان منس، كه شخصيتي نيمه‌افسانه‌اي است، به صورت موقت از ميان رفت، چه وي «دو سرزمين» را در تحت سلطنت يگانة خود درآورد و قانون و شريعتي را كه خداي تحوت به او الهام كرد در سراسر مصر روان ساخت و نخستين سلسلة سلطنتي تاريخي را تأسيس كرد و پايتخت تازه‌اي در منف يا ممفيس بنا نهاد و، همان گونه كه يك مورخ يوناني قديم گفته است، «به مردم راه به كار بردن ميز و تخت را آموخت… و وسايل خوشگذراني و تجمل را به مملكت داخل كرد.»

 

--------------------------------------------------------------------------------

1. اين نامي است كه يونانيان داده‌اند و از كلمة يوناني «نوموس»، به معني ناموس و قانون، مشتق شده است.

 

 

 

نخستين شخصيت تاريخي مصر، كه يقين داريم حتماً روزي بر روي زمين مي‌زيسته، شاه يا كشورگشا نيست، بلكه هنرمند و دانشمندي است به نام ايمحوتپ كه طبيب و معمار و رايزن اول شاه زوسر بوده است(حوالي 3150 ‌ق‌م). اين شخص به اندازه‌اي به علم طب مصري خدمت كرد كه پس از آن او را به عنوان خالق هنر و علم مي‌پرستيدند. چنان به نظر مي‌رسد كه مكتب معماري مصر به دست وي تأسيس شده، و از همين مكتب سازندگان بزرگ سلسلة بعد بيرون آمده‌اند. بنا به روايات مصري، نخستين خانة سنگي به سرپرستي وي ساخته شد؛ و هموست كه نقشة كهنه‌ترين بناي مصريي كه امروز سرپاست، يعني هرم پله‌پلة سقاره، را كشيده. چندين قرن، اين ساختمان به عنوان نمونه‌اي براي ساختن مقابر به كار مي‌رفته‌ است؛ ظاهراً همين شخص طرح معبد شاه زوسر را با ستونهاي زيباي نيلوفري‌شكل و ديوارهاي سنگ آهكي آن ريخته ‌است. در آثار باستاني سقاره، كه از آغاز هنر مصري در دوره‌هاي تاريخي حكايت مي‌كند، ستونهاي شيارداري را مي‌بينيم كه در زيبايي از آنچه يونانيان بعدها ساخته‌اند كمتر نيست؛ نقش برجسته‌هايي به چشم مي‌خورد كه سرشار از واقعيت و جانداري است؛ بدلچينيهاي سبز رنگي است كه با محصولات قرون وسطاي ايتاليا لاف همسري مي‌زند. در همينجا، مجسمة سنگي نيرومندي از خود زوسر است، كه گرچه دست روزگار در آن تباهي زياد كرده و جزئيات آن را از ميان برده، چهرة عالي و متفكر اين مجسمه هنوز قابل توجه است. درست نمي‌دانيم چه شده است كه سلسلة چهارم مهمترين سلسلة سلطنتي مصر، قبل از سلسلة هجدهم، به شمار رفته. ممكن است ثروت معدني فراواني كه در اواخر سلسلة سوم از زمين مصر بيرون آورده شده، يا برتري مصريان در دريانوردي مديترانه، يا قساوت و شدت عمل خوفو1 - نخستين فرعون اين سلسله- سبب شهرت و عظمت سلسلة چهارم شده باشد. هرودوت آنچه را كاهنان مصري دربارة سازندة نخستين هرم از اهرام جيزه به وي گفته‌اند، براي ما چنين نقل مي‌كند:

 

اكنون آنان به من مي‌گويند كه تا زمان سلطنت رحمپسينيتوس عدالت حكمفرما بود و آسايش و فراواني در همه جاي مصر ديده مي‌شد؛ ولي چون پس از وي خئوپس به سلطنت نشست، به همة كارهاي پليد دست زد و درهاي معابد را بست،… به همة مصريان فرمان داد كه براي او بيگاري كنند؛ به بعضي دستور داد تا از كوههاي عربستان سنگ بكنند و به درة نيل بياورند؛ گروهي ديگر را بر آن داشت كه سنگها را با كشتي بر روي رودخانه جا به جا كنند… در هر نوبت صدهزار نفر ناچار بودند براي مدت سه ماه بيگاري كنند. مدت ده سال طول كشيد تا مردم راه را ساختند و سنگها را به پاي هرم رسانيدند؛ به نظر من، اين كار از ساختن خود هرم كمتر نيست.

 

دربارة جانشين و رقيب خوفو در ساختمان، يعني خفرع2، از روي اثري كه برجاي مانده اطلاعاتي به دست مي‌آيد؛ اين اثر مجسمه‌اي از اوست كه با سنگ ديوريت ساخته شده و از آثار برجستة موزة قاهره به شمار مي‌رود. اگر اين مجسمه درست شبيه به خود وي نباشد، لااقل صورت شخصي را كه ما پيش خود از سازندة هرم دوم و فرعوني كه پنجاه و شش سال بر مصر سلطنت كرده تصور مي‌كنيم بخوبي مجسم مي‌سازد. بر بالاي سر او مجسمة عقابي قرار دارد كه نمايندة قدرت سلطنت است؛ اگر اين عقاب هم نمي‌بود، از هيبت اين مجسمه، و از تمام جزئيات آن بخوبي معلوم مي‌شد كه اين مجسمه براستي نمايندة شاهي است؛ اين تنديس انسان مغرور و صريح و بيباكي را نشان مي‌دهد كه نظر تيزبيني دارد؛ بيني مجسمه نيرومند است و رويهمرفته هيكل آن از نيرويي كه با محافظه‌كاري و آرامش همراه است حكايت مي‌كند؛ ديدار اين مجسمه به خاطر بيننده مي‌آورد كه، در آن زمان، مدتهاي درازي بوده است كه طبيعت مي‌دانسته چگونه بايد مردان را بسازد، و هنرمندان نيز مي‌دانسته‌اند چگونه بايد پيكر اين مردان را بتراشند.

 

--------------------------------------------------------------------------------

1. همان خئوپس كه هرودوت از او ياد مي‌كند.

2. هرودوت او را خفرن ناميده است.

 

 

چرا آن مردم اهرام را ساخته‌اند؟ شك نيست كه، از اين كار، منظور برپا كردن يك اثر بزرگ معماري را نداشته‌اند، و اين كار تنها براي منظور ديني صورت گرفته است. اهرام مصر گورهايي بوده كه رفته رفته از صورت اولية خود تحول يافته و به اين شكل درآمده است. پادشاه آن زمان، مثل همة مردم، چنين عقيده داشته است كه در هر جسم زنده‌اي همزاد آن به نام «كا» جاي دارد؛ اين همزاد در آن هنگام كه شخص آخرين نفس را مي‌كشد نمي‌ميرد. عقيده بر آن بوده است كه هر اندازه جسد مرده بيشتر بماند و بهتر به آن خوراك بدهند و از فساد محفوظ بماند، كا نيز باقي مي‌ماند. بزرگي و شكل و وضع قرار گرفتن هرم1 يكي از وسايل بقا و مقاومت با مرگ به شمار مي‌رفته است. اگر از شكل زاويه‌هاي هرم صرف‌نظر كنيم، صورت كلي آن مانند صورت توده‌اي از جسم صلب متجانس است كه بآزادي بر زمين ريخته باشد. براي اينكه استحكام بنا بيشتر شود، با صبر و حوصلة فراوان آنها را به يكديگر اتصال داده‌اند؛ گويي چنان بوده است كه اين سنگها همه در نزديكي دست كارگران بوده و آنها را از صدها فرسخ راه به پاي اهرام نياورده‌اند. هرم خوفو داراي دو ميليون و نيم پاره‌سنگ است كه وزن بعضي از آنها به يكصدو پنجاه تن مي‌رسد، ولي وزن متوسط پاره‌سنگها دو تن و نيم است. اين هرم، زميني به وسعت چهل و شش‌هزار متر مربع را مي‌پوشاند و صد و چهل و شش‌متر ارتفاع دارد. سنگها همه درست و به هم پيوسته است و به داخل راه ندارد، جز در چند نقطه كه بعمد جاي چند پارچه سنگ را بازگذاشته‌اند تا راهي سري براي داخل كردن تابوت شاه باشد. راهنما ديدار كننده را، از راهي كه سي‌متر از قاعدة هرم بالاتر است، چهاردست و پا، با حال لرزان، داخل دل هرم مي‌كند؛ در اين نقطة تاريك خاموش نمناك دور از دسترس آدميزاد است كه، پيش از اين، استخوانهاي شاه خوفو و همسرش جاي داشته؛ تابوتهاي مرمرين فرعون هنوز در جاي خود باقي، ولي شكسته و خالي است، چه اين سنگ، با همة بزرگي كه داشته نتوانسته است جسد را از دستبرد دزدان محفوظ دارد، همان‌گونه كه چنين كاري از لعنتهاي خدايان هم برنيامده است.

 

--------------------------------------------------------------------------------

1. ظاهراً لفظ انگليسي و فرانسة هرم، يعني pyramid، از ريشة مصري pi-re-mus، به معني بلندي، مشتق شده است، نه از ريشة يوناني pyr، به معني آتش.

 

 

 

چون كا به عنوان صورت كوچك شدة جسد آدمي تصور مي‌شد، ناچار بايستي به آن خوراك و پوشاك داده شود، و پس از مرگ كالبد به خدمت آن برخيزند. به همين جهت است كه در بعضي از گورهاي شاهان مستراحهايي ساخته شده بود تا روح جدا شده از بدن آنها را به كارآيد؛ در بعضي از نوشته‌هاي مربوط به مردگان، از اين بابت اظهار نگراني شده كه مبادا كا به خوراك نيازمند شود و، براثر نبودن غذا، ناچار از آن باشد كه مدفوع خود را بخورد.به طور طبيعي چنان به خاطر مي‌‌رسد كه اگر در آداب دفن مصريان باستاني تتبع شود و بخواهند به آغاز آن برسند، ناچار، بايد چنان باشد كه سلاحها و افزار كار مرد جنگنده را با وي به خاك بسپارند، يا چنان باشد كه رسم «سوتي» را، مانند آنچه در نزد هندوان مرسوم است، معمول دارند و زنان و بندگان مرد را نيز با او در گور كنند، كه پس از مرگ به خدمت وي كمر بندند. چون در عملي كردن اين قاعده، براي زنان و غلامان، سختي و مشقت فراواني وجود داشته، مصريان تصويرها و مجسمه‌هاي كوچكي از زنان و غلامان و ملزومات ديگر مي‌ساختند و به جاي آنان در گور مي‌نهادند، و بر آن مجسمه‌ها و نقاشيها عبارات سحري و طلسمهايي نقش مي‌كردند تا بتوانند مانند موجود زنده به خدمت ميت قايم كنند. شايد بعدها، در نتيجة صرفه‌جويي و تنبلي، فرزندان از گذاشتن خوراك در گور پدران خود، حتي در آن صورت هم كه مرده پيش از مرگ قسمتي از دارايي خود را وقف اين كار كرده، خودداري كرده باشند؛ اين صورتها و صحنه‌هاي نقاشي شده جاي واقعيت را مي‌گرفته و، به اين ترتيب، مي‌توانسته‌اند مزارع حاصلخيز و گاوان فربه و خدمتگزاران فراوان و كارگران چابك را، با خرج بسيار كمي، در اختيار مردگان بگذارند. پس از آنكه رسم گذاشتن تصوير به جاي اصل پذيرفته شد، هنرمندان مصري آثار هنري بسيار زيبايي از خود در گورها به يادگار گذاشتند. در يكي از مقابر، تصوير مزرعه‌اي ديده شده كه در حال خيش كردن آن هستند؛ در گور ديگري منظرة درو كردن محصول نقاشي شده؛ در گوري ديگر صحنة پختن نان به نظر مي‌رسد؛ در قبري جفت‌گيري گاو نر و گاو ماده نقاشي شده؛ در قبر ديگر تصويرزاده شدن گوساله ديده مي‌شود؛ در قبر ديگر منظرة كشتن گاوي كه بزرگ شده، يا گوشت پخته‌اي كه در ظرف نزد مهمانان گذاشته مي‌شود به نظر مي‌رسد در مقبرة شاهزاده رع حوتپ نقش برجسته‌اي از وي، بر روي سنگ، او را در حالي نشان مي‌دهد كه پشت ميزي نشسته و خوراكهاي گوناگون در برابر وي قراردارد.از آن زمان تاكنون، هيچ‌گاه هنر نتوانسته است اين اندازه به آدمي خدمت كند.

 

براي بقاي همزاد مرده، يعني كا، تنها به آنچه گفتيم بس نمي‌كردند، بلكه آن مرده را در تابوتي از سنگ سخت مي‌گذاشتند و براي موميايي كردن آن متحمل رنج فراوان مي‌شدند. به اندازه‌اي در اين كار پيش رفته بودند كه هنوز تارهايي از مو، يا تكه‌هايي از گوشت چسبيده به استخوانهاي شاهان ديده مي‌شود. هردودت چه خوب اين هنر موميايي كردن مصريان را در كتاب خود توصيف كرده است؛ مي‌گويد:

 

در آغاز كار، مخ مرده را با چنگكي از بيني بيرون مي‌آورند؛ چون پاره‌اي از مخ را به اين ترتيب بيرون آوردند، باقيماندة آن را، با داخل كردن بعضي از داروها، بيرون مي‌آورند. پس از آن، با سنگ برنده‌اي پهلوي مرده را مي‌شكافند و امعا و احشاي او را خارج مي‌كنند؛ آنگاه درون شكم را با شراب خرما مي‌شويند و بر آن گردهاي خوشبو مي‌پاشند؛ سپس آن را با مر خالص و فلوس وچيزهاي معطر ديگر پر مي‌كنند و پهلو ‌ را به صورت اول خود مي‌دوزند. چون اين كارها انجام شد، نعش را مدت هفتاد روز در حمامي از نترون1 قرار مي‌دهند، و اين حد قانوني است كه كسي نبايد از آن تجاوز كند. پس از اين مدت، مرده را از حمام بيرون مي‌آورند و مي‌شويند و با نوارهاي پارچه‌اي آغشته به موم آن را نوار پيچ مي‌كنند، و اين نوارها را با قشري از صمغ مخصوصي مي‌‌پوشانند كه مصريان آن را معمولا به جاي سريشم به كار مي‌برند. چون اين كارها تمام شد، صاحبان مرده جسد مردة خود را مي‌گيرند و براي آن تابوتي از چوب، به صورت انسان، مي‌سازند و مرده را در آن مي‌گذارند و، پس از آنكه در تابوت را محكم بستند، آن را در لحد به صورتي قرار مي‌دهند كه ايستاده و به ديوار تكيه داده باشد. با اين خرجهاي سنگين است كه اجساد مردگان خود را، براي محفوظ ماندن، موميايي مي‌كنند.

 

يك ضرب‌المثل مصري مي‌گويد كه: «همة عالم از زمان مي‌ترسد ولي خود زمان از اهرام ترس دارد.» با وجود اين، از ارتفاع هرم خوفو، با گذشت زمان، شش متر كاسته شده و تمام پوشش مرمرين آن از بين رفته است. شايد زمان به اين هرم تنها مهلت بيشتري داده باشد. در كنار اين هرم بزرگ، هرم خفرع قرار دارد كه اندكي از آن كوچكتر است، ولي هنوز نوك آن را پوششي از سنگ خارا، كه پيش از اين تمام آن را فرا گرفته بود، مي‌پوشاند. هرم حقير جانشين خفرع، يعني منكورع2، كمي آن طرفتر جاي دارد و آن را ديگر سنگ خارا نپوشانده، بلكه پوشش آن ورقه‌اي از آجر است، و شايد اين خود علامت آن بوده باشد كه در آن هنگام كه شاه اين هرم را مي‌ساخته دورة سلطنت قديم در شرف زوال بوده است. مجمسه‌هاي منكورع كه به دست ما افتاده اين شاه را ظريفتر و كم نيروتر از خفرع3 نشان مي‌دهد. تمدن نيز، مانند زندگي، هر چه را به حد كمال مي‌رساند و از ميان مي‌برد. شايد خوشگذراني و تجمل و ملايم شدن اخلاق و آداب، در آن زمان هم، سبب آن بوده است كه مردم خواهان صلح باشند و از جنگ بيزار شوند. ناگهان شخصيت تازه‌اي پيدا شد و تخت و تاج منكورع را گرفت و سلسلة سازندگان اهرام را منقرض كرد.

 

--------------------------------------------------------------------------------

1. نترون. سيليكات سوديوم و آلومينيوم Na2Al2Si3O102H2O است.

2. هرودوت او را موكرينوس مي‌خواند، 3011 – 2988 ق‌م.

3. مجسمة منكورع و زن او در موزة هنرهاي نيويورك ديده مي‌شود.

 

 

 

 

4- دورة سلطنت ميانه

 

عصر ملوك‌الطوايفي- سلسلة دوازدهم- تسلط هيكسوسها

 

 

هيچ سرزميني به اندازة مصر به خود شاه نديده است. تاريخ، اين شاهان را به صورت سلسله‌هايي درآورده كه شاهان يك سلسله، همه، از يك تخمه يا از يك خانواده‌اند، ولي با وجود اين، به خاطر سپردن آنها بار سنگيني براي حافظه است.1 يكي از فرعونهاي قديم به نام پپي دوم، مدت نودو چهار سال سلطنت كرد(2738-2644ق‌م)؛ اين طولانيترين دورة سلطنت در تاريخ است. پس از مرگ وي، مملكت دچار هرج و مرج شد و اختيار از دست فرعونها بيرون رفت و اشراف و زمينداران، در «نوم»ها، هر يك مستقلا به حكمراني پرداختند. اين كه زماني حكومت مركزي موجود باشد و پس از آن وضع به حال ملوك‌الطوايفي و خانخاني بازگردد، يكي از نمونه‌هاي تاريخ است كه به صورت منظمي تكرار مي‌شود؛ گويي چنان است كه مردم زماني آزادي بيش از اندازه را دوست دارند و زماني ديگر به انضباط سخت ميل مي‌كنند. پس از يك دوره تاريكي، كه مدت چهار قرن طول كشيد و در اين مدت هرج و مرج حكمفرما بود، مردي قوي‌الاراده، شبيه شارلماني دوره‌هاي تاريك اروپا، ظاهر شد و، با سرپنجة آهنين، زمام امور را به دست گرفت و كارها را به جريان عادي خود بازگردانيد و پايتخت را از ممفيس به طيوه انتقال داد و، به نام آمنمحت اول، سلسلة دوازدهم را تأسيس كرد. در زمان اين سلسله، هنر مصري، جز در قسمت معماري، آن اندازه پيش رفت كه هرگز به آن پايه نرسيده بود و بعد نيز از اين حد تجاوز نكرد. در يك كتيبه، آمنمحت دربارة خود با ما چنين سخن مي‌گويد:

 

--------------------------------------------------------------------------------

1. براي آنكه كمكي به حافظه شده باشد، مورخان، علاوه بر تقسيم سلسله، خود سلسله‌ها را نيز به چند دوره تقسيم كرده‌اند: (1) «دورة سلطنت قديم» مشتمل بر سلسله‌هاي يكم تا ششم (3500 – 2631 ق‌م)، كه پس از آن دورة فترت و هرج و مرج مي‌آيد؛ (2) «دورة سلطنت ميانه» مشتمل بر سلسله‌هاي 11 تا 14 (2375 – 1800 ق م)، كه پس از آن دورة هرج و مرج ديگري است؛ (3) «دورة امپراطوري»، مشتمل بر سلسله‌هاي 18 تا 20 (1580 – 1100 ق‌م)، كه پس از آن دورة رقابت ميان دو پايتخت مي‌آيد؛ (4) «عصر ساو» (كه يونانيان آن را سائيس مي‌نامند و هم‌اكنون صاءالحجر ناميده مي‌شود)، مشتمل بر سلطنت سلسلة 26 (663 – 525 ق‌م). تمام تاريخها، جز آخري، تقريبي است؛ مصرشناسان، نسبت به تاريخهاي ديگر، چند قرن با يكديگر اختلاف دارند.

 

 

 

من مردي بودم كه دانه كاشتم و خداي درو را دوست داشتم؛

 

نيل و همة رودخانه‌ها به من درود فرستادند؛

 

در سالهاي من هيچ كسي گرسنه و تشنه نماند؛

 

در نتيجة آنچه من كردم، همه در صلح و صفا به سر مي‌برند و از من سخن مي‌گويند.

 

پاداش وي اين بود كه آن كسان كه وي آنان را به مناصب عالي رسانيده بود در خفا بر ضد او با يكديگر به كنگاش برخاستند. وي اين مطلب را دريافت و كنگاش كنندگان را سياست كرد. ولي، پولونيوس‌وار، براي فرزند خود دستوراتي در بارة فن كشورداري برجاي گذاشت كه البته خالي از تلخي و مرارت نيست، ولي دستورالعمل شايسته‌اي براي حكمراني مطلق و خودكامگي به شمار مي‌رود:

 

به آنچه به تو مي‌گويم نيك گوش فرا دار،

 

تا آنكه پادشاه زمين باشي،…

 

و نيكي را در آن بيفزايي:

 

بر تمام زيردستان خود سختي كن،

 

چه ملت به كسي اهميت مي‌دهد كه از او بترسد؛

 

هيچ‌وقت به تنهايي به ايشان نزديك مشو.

 

دلت را از محبت يك برادر پرمساز،

 

و براي خود دوست مگير؛…

 

در آن هنگام كه به خواب مي‌روي قلب خودت را پاسبان خود قرار بده؛

 

چه هيچ كس در روزهاي بدبختي دوستي ندارد.

 

اين شاه فعال، كه از خلال چهار هزار سال هنوز زنده به نظر مي‌رسد، دستگاهي اداري برقرار ساخت كه مدت پانصد سال دوام كرد. ثروت عمومي افزايش يافت و هنر ترقي كرد. سنوسرت اول ترعه‌اي ميان نيل و درياي سرخ حفر كرد و از مهاجمان نوبه‌اي جلو گرفت و در هليوپوليس، يا عين شمس و آبيدوس، يا عربه و كرنك معبدهايي ساخت. ده مجسمة نشستة او بر جاي مانده و اكنون زينت بخش موزة قاهره است. سنوسرت سوم فلسطين را به زير حكومت مصر كشيد و مردم مهاجر نوبه را، كه پيوسته دست‌اندازي مي‌كردند، به مرزهاي جنوبي پس نشاند و در آنجا لوحه‌اي نصب كرد كه بر آن چنين نوشته بود: «اين نه براي آن است كه آن را پرستش كنيد، بلكه تا به دفاع از آن برخيزيد.» آمنمحت سوم كه مرد مدبري بود، و يكي از سازندگان بزرگ ترعه‌هاي آبياري به شمار مي‌رود، (شايد به صورت كامل) ريشة ملوك‌الطوايفي و خانخاني را بركند و، به جاي اين گونه اشخاص، كساني را براي فرمانداري بخشهاي مختلف كشور گسيل داشت كه از شاه مواجب مي‌گرفتند. سيزده سال پس از مرگ او، در نتيجة جنگي كه ميان مدعيان سلطنت و جانشيني او در گرفت، اغتشاش بزرگي در مصر پيدا شد و دورة سلطنت ميانه، با حال هرج و مرجي كه مدت دويست سال ادامه داشت، پايان پذيرفت. در اين هنگام هيكسوسها، كه بدوياني آسيايي بودند، بر سر مصر پريشان و تكه‌تكه شده تاختند و شهرهاي آن را سوختند و معابد آن را ويران كردند و ثروتي را كه در آن گرد شده بود به باد دادند و بسياري از آثار هنري را از بين بردند و مدت دو قرن، به نام «شاهان چوپان» يا هيكسوسها، بر اين سرزمين فرمان راندند. تمدنهاي باستاني همچون جزاير كوچكي در درياهاي توحش، يا همچون واحه‌هاي حاصلخيزي در ميان شكارچيان و چوپانان جنگجو بوده است؛ يعني در هر آن، احتمال آن مي‌رفته است كه باروي نگاهبان آن فرو ريزد و همه چيز نابود شود. چنين بوده است كه كاسيها بابل را چپاول كردند و طوايف گل يونان و روم را در معرض تاخت و تاز خويش قرار دادند و هونها به ايتاليا درآمدند و مغولان تا پكن راندند.

 

ولي فاتحان نيز، به نوبة خود، سير و فربه و خوشگذران شدند و اقتدار خود را از كف دادند؛ مصريان دامن همت به كمر زدند و براي آزاد كردن كشور خود از چنگ غاصبان جنگ سختي كردند و هيكسوسها را بيرون راندند؛ در اين هنگام، سلسلة هجدهم تأسيس شد؛ در اين دوره، نيرومندي و عظمت مصر به اندازه‌اي رسيد كه پيش از آن هرگز چنان نبود.

 

 

5- امپراطوري

 

ملكة بزرگ - تحوطمس سوم - اوج عظمت مصر

 

 

شايد هجوم از خارج مصر، به واسطة خون جديدي كه با خون مردم اين سرزمين آميخت، سبب تجديد جواني آن شده باشد؛ ولي، در عين حال، دورة جديد آغاز يك مبارزة هزار ساله ميان مصر و آسياي باختري به شمار مي‌رود. تحوطمس اول، نه تنها به تحكيم و نيرومند ساختن امپراطوري جديد پرداخت، بلكه، به اين بهانه كه مصر بايد بر اراضي آسياي باختري مسلط باشد تا از تجاوز تازه‌اي جلوگيري شود، بر سوريه تاخت و تمام اراضي واقع ميان ساحل مديترانه و كركميش را به تصرف درآورد و از آنها باج و خراج گرفت و با غنيمت فراوان و افتخاراتي كه پيوسته از آدمكشي نصيب مي‌شود به پايتخت خود، طيوه، بازگشت. چون سي‌سال از دوران سلطنت وي گذشت، دختر خود حتشپسوت را، به عنوان شريك در سلطنت، بر تخت نشانيد. پس از تحوطمس اول، شوهر و برادر ناتني دخترش، به اسم تحوطمس دوم، به سلطنت رسيد و در بستر مرگ وصيت كرد كه تحوطمس سوم، پسر غير مشروع تحوطمس اول، را پس از وي به سلطنت بردارند؛ ولي حتشپسوت اين جوان را، كه بعدها ستاره‌اش بلندي گرفت، براند و خود، به تنهايي، به سلطنت پرداخت و ثابت كرد كه، جز اينكه زن است، هيچ‌گونه تفاوتي با شاهان ندارد.

 

چيزي كه هست وي به اين اختلاف هم معترف نبود. چون سنن مقدس مصري مقتضاي آن بود كه هر شاه مصري پسر خداي بزرگ آمون باشد، حتشپسوت مقدمات را طوري فراهم ساخت كه يكباره خود را مرد و از نسل خدايان معرفي كرد؛ به همين جهت، براي پيدايش خود، شرح‌حالي به اين صورت اختراع كرد كه: آمون در ميان سيلي از نور و عطريات بر مادر وي، احمسي، نازل شده و مقدم او مورد استقبال قرار گرفته و، در آن هنگام كه از نزد احمسي خارج مي‌شده، به او گفته است كه دختري خواهد آورد كه تمام شكوه و نيروي آن خدا در وي جمع خواهد بود. پس از اين، آن ملكة بزرگ چنان خواست كه آرزوي ملت خود را برآورد، يا ميلي را كه در خاطر خود وي نهفته بود سيراب سازد؛ به همين جهت فرمان داد تا در نقشها، وي را به صورت جنگندة ريش‌دار بدون پستان ترسيم كنند. اگرچه در كتيبه‌ها با ضمير مؤنث به وي اشاره مي‌شود، با وجود اين، از او به نام «آقاي دو سرزمين» و «پسر خورشيد» ياد مي‌شود. هنگامي كه در برابر رعاياي خود ظاهر مي‌شد، لباسي مردانه مي‌پوشيد و ريشي ساختگي مي‌گذاشت.

 

شايد وي حق داشت كه جنس خود را معين كند و بگويد زن است يا مرد، چه، در ميان سلاطين فراواني كه بر تخت سلطنت مصر تكيه زده‌اند، كاميابي بيشتر داشته و بيشتر براي خير مردم كوشيده است. وي، بي‌آنكه به استبداد و خودكامگي توسل جويد، امنيت و انتظام را در داخل كشور برقرار ساخت و، بدون آنكه خسارتي بيند، صلح و سلم خارجي را حفظ كرد. هيئتي را به پونت(كه احتمال دارد بر ساحل خاوري افريقا باشد) اعزام داشت، بازار تازه‌اي براي تجارت مصر باز كرد و وسايل وفاه و لذايذ تازه‌اي براي ملت خود آماده ساخت. با نصب كردن دو مسئلة بزرگ با شكوه، بر زيبايي كرنك افزود؛ در ديرالبحري معبد عظيمي را كه پدرش انديشة ساختن آن را داشت، بنانهاد و پاره‌اي از معابد قديمي را، كه به دست هيكسوسها ويران شده بود، آباد كرد. در يكي از كتيبه‌ها به كارهايي كه كرده چنين فخر مي‌كند: «آنچه را از پيش خراب بود اصلاح كردم؛ آنچه را ساختن آن، در آن هنگام كه آسياييان در وسط سرزمينهاي شمالي بودند و آنچه را پيش از آن برپا شده خراب مي‌كردند، نيمه تمام مانده بود، به اتمام رسانيدم.» آنگاه، در پايان كار، براي خودگوري بسيار منقش و مخفي، در ميان تپه‌هاي شني ساحل باختري نيل، در آنجا كه بعدها به نام «درة مقابر شاهان» (وادي مقابرالملوك) ناميده مي‌شد، بنا كرد. جانشينان وي، در ساختن مقبره‌هاي خود، از او پيروي كردند؛ بدان‌سان كه عدد مقابر شاهان در ميان تپه‌ها به شصت رسيد، و چنان شد كه شهر مردگان، از حيث عدد ساكنان، با شهر طيوه، كه مركز زندگان بود، دم از رقابت مي‌زد. ساحل باختري نيل رفته رفته در تمام شهرهاي مصر عنوان گورستان ثروتمندان پيدا كرد، و چنان شد كه چون مي‌گفتند «فلان به باختر رفت» همه مي‌فهميدند كه وي به سراي ديگر شتافته است.

 

دوران كشورداري اين ملكه، كه در صلح و صفا در كمال حكمت فرمان مي‌راند، بيست و دو سال طول كشيد؛ پس از وي، تحوطمس سوم جانشين او شد، كه سراسر سلطنتش به جنگهاي فراوان گذشت؛ مردم سوريه چنان پنداشتند كه تحوطمس بيست و دوساله ناچار نمي‌تواند دولتي را كه پدرش تأسيس كرده بود نگاه دارد؛ به همين جهت سر به طغيان برداشتند. ولي تحوطمس سوم از پاي ننشست و در سال اول سلطنت به سوريه لشكر كشيد و از راه قنطره و غزة، با سرعت بيش از سي كيلومتر در روز، پيش راند و با نيروهاي شورشيان در هار- مجدون (امروز جبل مجدون) روبه‌رو شد. اين شهر كوچك، كه در ميان دو رشته كوههاي لبنان و بر سر راه مصر به فرات قرار داشت، به اندازه‌اي از لحاظ لشكركشي مهم بود كه، از آن زمان تا زمان ژنرال‌النبي، بسياري از جنگهاي قطعي در آن صورت گرفته است. در همانجا كه انگليسيها به سال 1918، در اثناي جنگ بين‌الملل اول، تركها را شكست دادند، تحوطمس سوم، در 3397 سال پيش از آن، شورشيان سوريه و متفقان ايشان را تارو مار كرد و از آنان خراج گرفت و مالياتهايي بر ايشان تحميل كرد، و پس از شش ماه كه از طيوه بيرون رفته بود پيروزمندانه به آن بازگشت.1 ‎‎

 

--------------------------------------------------------------------------------

1. النبي، براي آنكه، چنين نتيجه‌اي به دست آورد، دو برابر اين مدت وقت صرف كرد؛ ناپلئون، كه در عكا به چنين كوششي برخاسته بود، بي‌نتيجه بازگشت.

 

 

 

اين نخستين نبرد از لشكركشيهاي پانزده‌گانه‌اي‌ است كه تحوطمس مقاومت ناپذير، در آن جنگها، بلاد خاوري مديترانه را در تحت فرمان مصر درآورد. كار وي تنها كشور گشايي نبود، بلكه در كشورهايي كه مي‌گشود پادگانهاي نيرومندي مي‌گذاشت و حكومت مقتدر و منظمي برقرار مي‌كرد. تحوطمس نخستين مرد تاريخ است كه به اهميت نيروي دريايي متوجه شد؛ وي ناوگاني تأسيس كرد كه با آن بلاد خاور نزديك را به زير فرمان خود كشيد. غنايمي كه او از جنگها به دست مي‌آورد پايه و پشتوانة هنر مصري در دورة امپراطوري به شمار مي‌رفت؛ نيز خراجي كه مي‌گرفت وسايل نعمت و رفاه و آسايش فراواني از بلاد شام به مصر مي‌رسانيد، و مردم از آنها بهر‌ه‌مند مي‌شدند؛ به همين جهت، طبقة تازه‌اي از هنرمندان روي كار آمدند و سراسر مصر را از هنر خود پركردند. براي آنكه تا حدي اندازة ثروت دولت امپراطوري جديد آشكار شود، گوييم كه در يك روز توانستند از خزانة دولتي مقداري شمش سيم و زر بيرون آورند كه وزن آن در حدود چهارهزار كيلو بود. تجارت طيوه به اندازه‌اي رواج يافت كه سابقه نداشت؛ معبدها پر از نذور قرباني بود؛ تالار جشنهاي شاهي در كرنك ساخته شد، و در آن گردشگاه عظيمي بنا نهادند كه با عظمت خداي مصر و شخص شاه مناسب باشد. در پايان كار، شاه دست از جنگ و لشكركشي كشيد و به هنرپروري و اداره كردن امور كشور پرداخت. از زيباترين آثار اين زمان گلدانهاي بديع و خوش‌نقشي است كه برجاي مانده. وزير اول او دربارة وي سخني گفته است مانند كلامي كه بعدها منشيان مخصوص خسته و واماندة ناپلئون در بارة وي گفته‌اند، و آن سخن اين است: «اعليحضرتش هرچه را كه پيش مي‌آيد مي‌داند؛ هيچ چيز بر وي مجهول نيست؛ در همه چيز خداي معرفت است؛ هيچ امري نيست كه وي شخصاً دربارة آن اقدام نكند.» اين شاه، پس از سي‌ و دوسال سلطنت (و بعضي گويند بعد از چهل و پنج سال)، پس از آنكه پيشوايي مصر را در جهان مديترانه‌اي مستقر ساخته بود، از دنيا رفت.

 

پس از وي كشورگشاي ديگري به نام آمنحوتپ دوم پادشاه شد؛ وي بار ديگر آزاديخواهان سوريه را سركوب كرد و هفت تن از شاهان را سرافكنده، در پيشاپيش كشتي امپراطوري، با خود به اسيري به شهر طيوه آورد و شش تن از ايشان را به دست خود در راه آمون قرباني كرد. به سلطنت رسيد و مدت درازي حكم راند؛ مصر، بر اثر سيادتي كه مدت يك قرن كامل طول كشيد و ثروتي كه از اين راه فراهم آمد، در زمان سلطنت او به اوج عزت و بزرگي رسيد. در موزة بريتانيا مجسمة نيمتنه‌اي از اين شاه موجود است كه وي را به صورت مردي نشان مي‌دهد كه نيرو و ظرافت، هر دو، در او جمع است، و قابليت آن دارد كه با پنجة فولادين زمام امور امپراطوريي را كه به ارث به او رسيده نگاه دارد و، در عين حال، در محيطي چنان سرشار از تجمل و آسايش به سر برد كه پترونيوس يا خانوادة مديچي بر او رشگ برند. اگر مخلفات و بازمانده‌هاي توت عنخ آمون كشف نشده بود، هرگز آنچه روايات و كتيبه‌ها از توانگري و دستگاه پرتجمل آمنحوتپ نقل كرده‌اند قابل قبول به نظر نمي‌رسيد. در زمان وي شهر طيوه آن اندازه عظمت و شكوه پيدا كرد كه در شهرهاي تاريخي كم‌نظير است. خيابانهاي آن همه تاجرنشين بود؛ بازارهاي آن از كالايي كه از همة نقاط شناخته شدة آن روز جهان مي‌رسيد پر بود؛ ساختمانهاي آن «در شكوه و جلال بر همة ساختمانهاي پايتختهاي قديم و جديد برتري داشت.» از دولتهاي تحت‌الحماية فراواني پيوسته باج و خراج به كاخهاي سلطنتي مي‌رسيد؛ معابد عظيم آن «همه با طلا آراسته بود» و آثار هنري گوناگون در آنها ديده مي‌شد؛ خانه‌هاي باغچه‌دار و كاخهاي مجلل و گردشگاههاي سايه‌دار و درياچه‌هاي ساختگي اين شهر، همه، همچون نمايشگاهي از انواع مختلف تجمل و جلال، و به صورتي بود كه بعدها شهر رم در دورة امپراطوري به آن صورت درآمد. چنين بود حال پايتخت مصر، در آن زمان كه عظمت فراوان داشت و در آن شاهي سلطنت مي‌كرد كه پس از وي اسباب اضمحلال و سقوط مصر فراهم شد.

 

 

III – تمدن و فرهنگ مصري

 

1- كشاورزي

 

 

 

در پشت سر اين شاهان و ملكه‌ها پيادگان ناشناختة صحنة شطرنج مي‌زيستند؛ آن سوي كاخها و معابد واهرام، كارگران شهرها و كشاورزان مزارع به سر مي‌بردند.1 هرودوت، همان گونه كه اين مردم را در سال 450 ق‌م ديده، آنان را با روح خوشبيني چنين وصف مي‌كند:

 

--------------------------------------------------------------------------------

1. تعداد ساكنان مصر را، در قرن چهارم قبل از ميلاد، در حدود 7 ميليون نفر تخمين كرده‌اند.

 

 

 

آنان ميوه‌هاي زمين را، با تحمل رنجي كمتر از هر ملت ديگر، به دست مي‌آورند»… چه آنان ناچار نيستند زمين را خيش كنند يا بيل بزنند يا هر نوع كاري كه ديگران براي به دست‌آوردن محصولي از دانه مي‌كنند انجام دهند؛ اين از آن جهت است كه در آن هنگام كه آب نيل خود به خود زياد مي‌شود، زمينهاي آنان را آبياري مي‌كند، و چون آب پس مي‌‌نشيند، هر كس بر زمين خود دانه مي‌افشاند و خوكهاي خود را بر آن رها مي‌كند؛ چون اين خوكها با دست و پاي خويش دانه‌ها را در زمين نشاندند، وي منتظر مي‌ماند تا هنگام درو برسد، آنگاه… محصول را جمع مي‌كند.

 

 

همان گونه كه خوكها دانه را با دست و پاي خود مي‌كاشتند، بوزينگان را نيز چنان آموخته بودند كه ميوه‌ها را از درختان بچينند؛ همين نيل، كه زمين را آبياري مي‌كرد، هنگام پس نشستن، در بركه‌ها و مردابها مقدار زيادي ماهي ذخيره مي‌كرد؛ دامي كه هنگام روز براي صيد ماهي به كار مي‌رفت شبها از آن براي نگاهداري كشاورزان از شر گزش پشه استفاده مي‌شد. ولي بايد دانست كه بخشندگي نيل بهرة كشاورز نبود، چه هر جريبي از زمين مصر ملك فرعون به شمار مي‌رفت و هيچ كسي بي‌اجازة او نمي‌توانست از آن بهره برداري كند. هر برزگر ناچار بود ماليات سالانه‌اي ميان ده يك تا پنج يك محصول به شاه بپردازد. اشراف، زمينداران و ثروتمندان ديگر زمينهاي پهناوري در اختيار داشتند؛ براي آنكه اندازه‌اي از بزرگي اين گونه املاك به دست آيد، مي‌گوييم كه يكي از اين گونه زمينداران هزار و پانصد ماده گاو داشته است. دانه بار و ماهي و گوشت عنوان خوراك اصلي مردم را داشت. در بازمانده‌اي از يك كتيبه چنين آمده است كه شاگرد مدرسه چه چيزها حق دارد بخورد، و در آن نام سي و سه نوع گوشت جانور و مرغ، چهل و هشت نوع غذاي پخته، و بيست و چهار نوع نوشيدني آمده است. ثروتمندان بر خوراك خود شراب مي‌پاشيدند و مي‌خوردند و درويشان از شراب جوي تخمير شده استفاده مي‌كردند.

 

كشاورزان زندگي سخت و محقري داشتند. كشاورز «آزاد» تنها سرو كارش با تحصيلدار ماليات بود، و اين شخص، بنابريك اصل اقتصادي كه با گذشت زمان مستقر شده بود، با وي رفتار مي‌كرد؛ يعني «هر چه را قابل حمل و نقل بود» از وي مي‌گرفت. نويسندة ظريفي از آن زمان، در بارة مرداني كه خوراك مصر را در زمان او فراهم مي‌آورده‌اند، چنين مي‌نويسد:

 

آيا در خيال خود مجسم ساخته‌اي كه چون ده يك دانه‌بار را از كشاورزي به عنوان ماليات مي‌گيرند چه حالي دارد؟ كرمها نيمي از گندم را خورده‌اند، و اسب آبي بازمانده را از ميان برده است؛ بر مزرعه دسته‌هاي بزرگي از موش هجوم آورده و ملخ بر سر آن ريخته است و چهارپايان و پرندگان قسمت مهمي از آن را ربوده‌اند؛ اگر كشاورز لحظه‌اي از آنچه بر روي زمين براي وي باقي مانده غفلت كند، دزدان آن را خواهند برد. از اين گذشته، تسمه‌هايي كه گاوآهن و بيل را به وسيلة آن مي‌بندند پاره شده و بايد نوشود؛ جفت گاو نيز، ‌كه به گاوآهن بسته مي‌شد، مرده است. درست در اين هنگام، تحصيلدار از كشتي پياده مي‌شود تا ده يك را وصل كند؛ دربانان انبارهاي[شاهي] با چوبدستي، و زنگيان با شاخه‌هاي نخل، فرا مي‌رسند و فرياد مي‌زنند: بياييد، هم‌اكنون بياييد! ولي چيزي نيست كه بگيرند؛ به همين جهت زارع بيچاره را بر زمين مي‌اندازند و دست و پاي او را مي‌بندند و به طرف ترعه مي‌كشند و، از سر، او را به آن مي‌اندازند؛ زنش را نيز به او مي‌بندند، كودكانش را به زنجير مي‌كشند و همسايگان از اطراف او فرار مي‌كنند و در صدد آن برمي‌آيند تا دانه‌بار خود را پنهان سازند.

 

البته اين يك قطعة ادبي است كه خالي از گزافگويي نيست، ولي نويسندة آن مي‌توانست اين مطلب را برنوشتة خود بيفزايد كه كشاورز در هر آن بيم آن داشته است كه وي را به بيگاري بگيرند تا براي شاه كار كند، ترعه‌هاي او را بكند، راه بسازد، اراضي شاهي را كشت كند، سنگها و مسله‌ها را براي ساختن اهرام و معابد و كاخها بكشد. به گمان بيشتر، غالب كساني كه در مزارع كار نمي‌كردند به فقر تن در داده و بر آن شكيبايي مي‌نمودند؛ بسياري از آنان اسيران جنگي يا وامداراني بوده‌اند كه، از ناتواني در پرداخت وام، به بندگي افتاده بودند. گاهي اوقات دستبردها و لشكركشيهايي صورت مي‌گرفت، تنها به اين منظور كه كساني را به اسيري و بندگي بگيرند و به داخل كشور آرند؛ زنان و كودكاني را كه به اين ترتيب به چنگ مي‌افتادند به هر كس كه بهاي بيشتري مي‌پرداخت مي‌فروختند. در موزة شهر ليدن نقش برجسته‌اي بر روي سنگ ديده مي‌شود كه در آن رشتة درازي از اسيران آسيايي با حالت پريشان در كشتي جاي دارند، و آنان را به اسيري مي‌برند. تصاوير اين اسيران، با دستهاي بر پشت بسته يا بر گردن آويخته يا در كنده جاي گرفته، و چهره‌هايي كه از كينة آميخته به نااميدي حكايت دارد، چنان است كه گويي بر روي سنگ جان دارد و با آدمي سخن مي‌گويد.

 

 

2- صناعت

 

معدنچيان- صنعتگران- كارگران- مهندسان- حمل و نقل- چاپار- بازرگاني و امور مالي- منشيها

 

 

رفته رفته، در نتيجة كار كشاورزان محصول بيش از احتياج فراهم مي‌شد؛ به همين جهت قسمتي از آن به عنوان ذخيره براي كساني كه در صناعت و بازرگاني كار مي‌كردند باقي مي‌ماند. چون در مصر مواد معدني كم يافت مي‌شد، اين گونه چيزها را از نوبه و عربستان وارد مي‌كردند. چون معادن در نقاط دوردست جاي داشت، براي صاحبان سرمايه‌هاي خصوصي صرف نمي‌كرد كه به كار استخراج معادن بپردازند؛ به همين جهت قرنهاي متوالي عمل استخراج معادن در انحصار دولت بود. از كانهاي مصر مقدار كمي بهره‌برداري مي‌شد؛ و آهن را از حبشه وارد مي‌كردند؛ معادن طلا در طول ساحل خاوري نيل و در بلاد نوبه پراكنده بود؛ از آن گذشته، اين فلز گرانبها را از خزانة همة ايالاتي كه در تحت فرمان مصر بودند به اين كشور مي‌آوردند. ديودوروس سيسيلي (56 ق‌م) مي‌نويسد كه معدنچيان مصري، چراغ و كلنگ به دست، دنبال رگه‌هاي معدن طلا به داخل زمين مي‌رفتند؛ كودكان تكه‌هاي اين معدن سنگين را حمل مي‌كردند؛ و پس از آنكه در هاونهاي سنگي كوفته مي‌شد، مردان و زنان سالخورده آن را شستشو مي‌كردند نمي‌توان گفت كه تا چه حد تعصب ملي، در آنچه ذيلا ذكر مي‌شود، مبالغه روا داشته است.

 

شاهان مصر زندانيان محكوم و اسيران جنگي، و كساني را كه به تهمتهاي باطل و از روي خشم در زندانها افتاده بودند، جمع‌آوري مي‌كردند و، گاهي تنها و گاهي با خانواده‌هاشان، به معادن طلا مي‌فرستادند تا آنان كه براستي گناهكار بودند كيفر گناه خويش را بچشند، و به اين ترتيب شاهان، از دسترنج آنان، درآمد سرشاري به چنگ آرند… چون اين كارگران از توجه به حال بدن خود ناتوان بودند، و حتي چيزي كه تن آنان را بپوشد نداشتند، هر كس آن بيچارگان بخت برگشته را مي‌ديد، از شدت بدبختي بر حال آنان رقت مي‌كرد، چه هيچ كس نيست كه بر حال آن بيماران و ناتوانان و زنان درمانده رحمت كند و از كار و زحمت ايشان اندكي بكاهد. همه ناچارند آن اندازه كار كنند كه همة قواشان تحليل برود و در خواري اسيري بميرند. به همين جهت، اين بدبختان آينده‌اي به نهايت درجه تلختر و سخت‌تر از زمان حاضر در پيش دارند، و مرگ را بر زندگي ترجيح مي‌دهند.

 

مردم مصر، در دورة سلسله‌هاي نخستين، راه ساختن مفرغ را از مخلوط كردن مس با قلع مي‌دانستند و، در اول كار، سلاحهايي مانند شمشير و خود و زره از آن مي‌ساختند؛ بعدها، با همين مفرغ، به ساختن چرخ ارابه، غلطك، اهرم، قرقره، گاوه، چرخ خراطي، ميخ‌پيچ، مته‌هايي كه سخت‌ترين سنگ ديوريت را سوراخ مي‌كرد، و اره براي بريدن سنگهاي بزرگ جهت ساختن تابوت پرداختند. كارگران مصري آجر و سيمان و گچ تهيه مي‌كردند؛ سفال را با ورقه‌اي از شيشه لعاب مي‌دادند، شيشه‌گري مي‌دانستند، و اين هر دو را به الوان مختلف تزيين مي‌كردند؛ در منبتكاري بر روي چوب مهارت فراوان داشتند؛ كشتي، ارابه، صندلي، تخت، و تابوتهاي مجللي را به اين ترتيب آرايش مي‌دادند؛ اين تابوتهاي زيبا، درواقع، زندگان را مي‌فريفت و به مرگ دعوت مي‌كرد؛ با پوست جانوران لباس، تيردان، سپر، و صندلي تهيه مي‌كردند. بر ديوراهاي مقابر صورت همة كارهاي صنعتي مربوط به دباغي پوست نمايش داده شده؛ هنوز كفاشان كاردهاي خميده‌اي را كه بر آن تصاوير كار دباغان باستاني ديده مي‌شود به دست دارند و با آن كار مي‌كنند. مصريان با گياه بردي (پاپيروس) ريسمان، طناب، حصير، كفش سرپايي، و كاغذ مي‌ساختند. كارگران ديگري در ميناكاري و لعاب‌دادن و ورني زدن ماهر بودند، و به اين ترتيب علم شيمي را در صنعت به كار مي‌بردند. بعضي از بافندگان پارچه رشته‌هايي از ريسمان را به كار برده‌اند كه ظريفتر و نازكتر از آن در تمام تاريخ پارچه‌بافي ديده نشده؛ در ضمن كاوشها، قطعه پارچه‌اي كه چهار هزار سال پيش از اين بافته شده به دست آمده است كه، با وجود تصرف روزگار، «رشته‌هاي آن به اندازه‌اي باريك است كه بدون ذره‌بين نمي‌توان آن را از ابريشم تميز داد. بهترين پارچه‌هاي بافت امروز، چون با اين پارچه كه مصريان قديم با دست مي‌بافته‌اند مقايسه شود، درشت مي‌نمايد.» پشل مي‌گويد: «اگر اطلاعات فني مصريان را با آنچه خود داريم مقايسه كنيم، درخواهيم يافت كه، پيش از اختراع ماشين بخار، ما تقريباً در هيچ چيز بر آن مردم برتري نداشته‌ايم.»

 

بيشتر اهل صنعت از مردم آزاد بودند؛ از بندگان نيز قسمتي در ميان ايشان ديده مي‌شد. اهل هر صنعت طبقة خاصي تشكيل مي‌دادند، همان گونه كه اكنون در هند نيز چنين است؛ چنان مقرر بود كه پسران حرفة پدران را در پيش گيرند.1 جنگهاي بزرگ سبب آن بود كه هزاران اسير به چنگ بيفتد؛ با اين اسيران مي‌توانستند املاك وسيع را آباد كنند و كارهاي مهندسي را ترقي دهند. رامسس سوم در طول سلطنت خويش 113000 اسير به معابد هبه كرد. صنعتگران آزادي كه در يك رشته كار مي‌كردند معمولا صنفي را تشكيل مي‌دادند و در تحت امر «سركارگر» يا ناظري به كار خود مي‌پرداختند؛ آن شخص كالاهاي صنعتي آنان را به صورت كلي مي‌فروخت و حق آنان را يكان‌يكان مي‌داد. بر روي يك لوحة گچي، كه در موزة بريتانيا محفوظ است، يكي از سركارگران نام چهل وسه كارگر را نوشته و، در برابر نام هر يك، روزهاي غيبت و علت آن را از «بيماري» و «عبادت» يا مجرد «تنبلي» ذكر كرده است. اعتصاب فراوان پيش مي‌آمد؛ يك بار چنان اتفاق افتاد كه مزد كارگران مدت درازي پرداخته نشد؛ آنان رئيس خود را محاصره كردند و به اين صورت وي را مورد تهديد قرار دادند كه: «ما را گرسنگي و تشنگي به اينجا كشانيده است؛ لباس و روغن و خوراك نداريم. در اين باره به خواجة ما، فرعون، و به حاكم ولايت «نوم»، كه كارهاي ما به دست اوست، بنويس تا چيزي بما بدهند كه از آن گذران كنيم.» بنابر روايتي يوناني، يك مرتبه شورش بزرگي در مصر اتفاق افتاد كه در آن بندگان بر يكي از ايالات مسلط شدند و آن را آن اندازه در اختيار خود نگاه داشتند كه با گذشت زمان- كه هر امري را ممكن مي‌سازد- تسلط آنان بر اين ايالت به رسميت شناخته شد. يكي از عجايب اين است كه، در تمدني كه به اين اندازه سخت از كارگران بهره‌برداري مي‌كرده، جز عدة كمي، از چنين شورشها در آن اتفاق نيفتاده يا ثبت نشده است.

 

--------------------------------------------------------------------------------

1. ديودوروس مي‌نويسد كه: «اگر صنعتگري در كارهاي عمومي دخالت كند او را بسختي مي‌زنند.»

 

 

 

مهندسي در مصر از آنچه يونانيان و روميان مي‌شناختند، و نيز آنچه اروپا قبل از انقلاب صنعتي مي‌شناخت، بسيار برتر و بالاتر بود؛ تنها عصر ما بر آن تفوق دارد، و شايد در اين گفته نيز به راه خطا رفته باشيم. مثلا سنوسرت سوم ديواري به طول چهل و سه كيلومتر دور درياچة موريس كشيد كه آب ناحية فيوم را در آن ذخيره كند؛ با اين كار، ده هزار هكتار زمين باتلاقي را قابل كشت كرد، چه با اين مخزن آبي كه ساخته بود، توانست وسيلة آبياري اراضي را فراهم سازد. ترعه‌هاي فراواني حفر كرده بودند كه پاره‌اي از آنها نيل را به درياي سرخ اتصال مي‌داد؛ براي كار كردن در زير آب از صندوقهاي غوطه‌ور در آب استفاده مي‌كردند، و به اين ترتيب بود كه توانستند پاره‌هاي سنگ و مسله‌هاي هزارتني را از جاهاي دور دست جابه جا كنند. اگر حق داشته باشيم گفتة هرودوت را باور كنيم، يا از روي آنچه در نقشهاي مربوط به سلسلة هجدهم ديده مي‌شود در بارة كارهاي آن زمان حكمي بدهيم، بايد بگوييم كه اين سنگهاي كوه‌پيكر را هزاران نفر بر روي تيرهاي چوبي آغشته به پيه حركت مي‌دادند و، سپس، آنها را به راههاي شيبداري كه از جاي دوري شروع مي‌شد و به كنار ساختمان پايان مي‌‌پذيرفت به اين محل انتقال مي‌دادند. براي كار، اسباب و افزار و ماشين زياد نبود، چه نيروي عضلاني كارگر بسيار ارزان به دست مي‌آمد؛ دليل اين، نقش برجسته‌اي است كه در آن هشتصد پارو زن بيست و هفت قايق را مي‌رانند و در پي خود قايق باركش ديگري را، كه دو مسله در آن قرار دارد، مي‌كشند. اين است آن دورة طلايي جهان كه پاره‌اي از مردم مي‌خواهند هر چه ماشين است خرد كنند و به زندگي آن دوره باز گردند! كشتيهايي به درازاي 32 متر و پهناي 16 متر، در نيل و درياي سرخ و نواحي مديترانه‌اي، رفت و آمد مي‌كردند. كالاها، در خشكي، نخست با نيروي انسان حمل و نقل مي‌شد؛پس از آن، از خران در اين كار استفاده مي‌كردند،سپس نوبت به باركشي با اسب رسيد؛گمان غالب آن است كه نخستين بار هيكسوسها اسب را با خود به سرزمين فراعنه آورده باشند؛ شترتا زمان بطالسه در مصر وجود نداشته است. مردم فقير پياده سفر مي‌كردند، يا كرجيهاي ساده را به كار مي‌بردند؛ ثروتمندان در تخت روان مي‌نشستند، و بندگان آنان را به هرجا مي‌خواستند منتقل مي‌كردند؛ بعدها بر ارابه‌هاي نازيبايي سوار مي‌شدند كه تمام سنگيني آن در قسمت مقدم محور چرخ قرار مي‌گرفت. ‌

 

مصريان چاپار منظمي داشتند؛ در يكي از پاپيروسهاي قديم چنين آمده است: «به وسيلة نامه‌رسان براي من چيزي بنويس.» با وجود اين، بايد دانست كه وسايل ارتباطي فراوان نبوده، و جز راه شاهي و جنگي ممتد ميان نيل و فرات،كه از غزه عبور مي‌كرد،راههاي ديگر ناهموار و از حيث شماره كم بود. نيل، كه مهمترين عامل حمل و نقل آن زمان به‌ شمار مي‌رفت، به سبب خط سير مارپيچي كه داشت، فاصلة ميان شهرها را دو برابر مي‌كرد. بازرگاني داخلي به طور نسبي جنبة اوليه داشت و بيشتر آن به صورت مبادلة جنس به جنس، در جمعه بازارهاي دهكده‌ها، صورت مي‌گرفت. بازرگاني خارجي، درست مثل زمان ما، به واسطة سدهاي محكم گمركي با اشكالاتي مواجه بود؛ دولتهاي مختلف خاور نزديك به اصل «حمايت بازرگاني» ايمان سخت داشتند، زيرا عوارض گمركي يكي از درآمدهاي اساسي خزانة مملكت به‌شمار مي‌رفت. با وجود اين بايد دانست كه مصر در نتيجة وارد كردن مواد خام و صادر كردن مواد ساخته شده توانست ثروتي به چنگ آورد. در بازارهاي مصر، بازرگانان شامي و كرتي و قبرسي فراوان ديده مي‌شد، و كشتيهاي فنيقي از مصب نيل در شمال تا كنار خيابانهاي شهر پر جمعيت طيوه در جنوب، در آمدوشد بود.

 

هنوز سكه در معاملات رواج نيافته بود؛ به همين جهت همه چيز، حتي حقوق كارمندان بزرگ، به صورت جنسي يا دانه‌بار و نان يا خمير و آبجو و مانند آن پرداخت مي‌شد. ماليات نيز جنسي بود و خزانه‌هاي شاهي، به جاي آنكه گنجينة سيم و زر باشد، به صورت انبارهاي بزرگي بود كه هزاران گونه كالا- از محصولات مزارع يا چيزهاي دست‌ساخت- در آنها نگاهداري مي‌شد. در آن هنگام كه پس از كشورگشاييهاي تحوطمس سوم فلزات گرانبهاي فراوان به مصر درآمد، بازرگانان رفته رفته بهاي آنچه را معامله مي‌كردند با حلقه‌ها و شمشهاي طلا مي‌دادند و مي‌گرفتند؛ در هر معامله، طلا را براي مبادله وزن مي‌كردند؛ هنوز سكه‌اي كه وزن و اندازة آن را دولت تضمين كرده باشد در كار نبود تا دادو ستد را آسان كند. اعتبار بازرگاني موجود بود، و غالباً حواله يا سند جانشين مبادلة جنس به جنس مي‌شد؛ در همه جا منشيهايي وجود داشتند كه، با تنظيم اسناد قانوني و كارهاي حسابداري و رسيدگي به مسائل مالي، سبب سرعت معاملات بازرگاني مي‌شدند.

 

هر كس از موزة لوور ديدن كرده باشد، ناچار، مجسمة آن منشي مصري را ديده است كه چهار زانو نشسته و تقريباً لخت است و علاوه بر قلمي كه به دست دارد، قلم ديگري از راه احتياط بر پشت گوش زده است. اين منشي از كارهاي انجام شده و كالاهايي كه تحويل داده‌اند و بها و سود و زيان آنها صورت برمي‌دارد؛ حساب دامهايي را كه به كشتارگاه روانه كرده‌اند يا اندازة دانه‌باري را كه فروخته‌اند، نگاه مي‌دارد؛ قراردادها و وصيتنامه‌ها به دست وي تنظيم مي‌شود. براستي بايد گفت كه در زير خورشيد هيچ چيز تازه‌اي وجود ندارد. مردي است كه به كار خود توجه فراوان دارد و مانند ماشين كار مي‌كند؛ كمي هوشمند است، ولي هوشمندي خود را تا آن اندازه به كار مي‌اندازد كه اسباب خطري براي او نشود. زندگي يكنواخت خسته‌كننده‌اي دارد، ولي با نوشتن مقالاتي، دربارة دشواريهاي كار كارگران دستي، و شرافت و بزرگواري شاهانة آنان كه خوراكشان از كاغذ و خونشان از مركب است، به خود تسلي خاطر مي‌بخشد.

 

 

3- دولت

 

دستگاه اداري و كارمندان- قوانين- وزير- فرعون

 

شاهان و اشراف شهرستانها با استفاده از اين منشيها نظم و تسلط قانون را در مملكت محفوظ نگاه مي‌داشتند. بعضي از لوحهاي قديمي منشيهايي را نشان مي‌دهد كه مشغول سرشماري هستند و حساب ماليات بردرآمدي را مي‌كنند كه به خزانه وارد مي‌شود؛ يا حساب بالاآمدن آب نيل را مي‌كنند تا از محصول پيش‌بيني نمايند و تخميني از درآمد دولت براي سال آينده بزنند و سهم هر يك از دستگاهها را از اين درآمد تعيين كنند؛ اين منشيها بر امور صناعت و بازرگاني نيز نظارت داشتند و، تقريباً در آغاز تاريخ، توانستند طرح يك سازمان اقتصاديي را بريزند كه در زير رهبري دولت و حكومت باشد.

 

قوانين مدني و جنايي بسيار ترقي كرده بود؛ از زمان سلسلة پنجم، براي مالكيت خصوصي و تقسيم ارث، قوانين مفصل و دقيقي، وجود داشت. مردم، در آن زمان نيز مانند امروز، همه در برابر قانون با يكديگر مساوي بودند، البته به اين شرط كه هر دو طرف نزاع از حيث ثروت و نفوذ با يكديگر مساوي باشند. قديمترين سند قانوني جهان، كه اكنون در موزة بريتانيا نگاهداري مي‌شود، اظهارنامه‌اي است كه دربارة قضيه‌اي از قضاياي پيچيدة ارث به محكمه تسليم شده است. قضات از طرفين دعوي مي‌خواستند كه مرافعه و استدلال و محاجه به صورت نطق و خطابه نباشد، بلكه طرفين بايد هر چه را مي‌خواهند بگويند به صورت كتبي به محكمه تقديم كنند، كه البته بر محاكمات شفاهي زمان ما ترجيح داشته است. جزاي سوگند دروغ كشتن بود. مصريان محاكم منظمي به درجات مختلف داشتند كه از محكمة محلي شهرستانها آغاز مي‌شد و به محاكم عالي ممفيس يا طيوه يا عين شمس پايان مي‌يافت گاهي متهم و مجرم را شكنجه مي‌دادند تا به حق اعتراف كند. زدن با چوب از كيفرهاي رايج بود، و پاره‌اي از اوقات گوش يا بيني يا زبان يا دست تباهكار را مي‌بريدند، يا او را به محل استخراج معادن تبعيد مي‌كردند، يا با دارزدن و خفه كردن و سربريدن و برچهارميخ سوزاندن كيفر مي‌دادند. سخت‌ترين نوع شكنجه آن بود كه گناهكار را زنده زنده موميايي مي‌كردند، يا بدن او را با قشري از نترون سوزاننده مي‌پوشانيدند كه تن وي را خرده خرده بخورد و او را از پا درآورد. اگر تباهكاران از طبقات بالا بودند و از اعدام در برابر مردم ننگ داشتند، به ايشان اجازه داده مي‌شد كه خود را به دست خويش هلاك كنند؛ همان‌گونه كه هم اكنون در ژاپن نسبت به طبقة ساموراي چنين قاعده‌اي اجرا مي‌شود. نشانه‌اي به دست نيامده است تا از آن رو معلوم شود كه دستگاه پليس در مصر قديم وجود داشته است؛ چنان به نظر مي‌رسد كه از قشون دايمي ـ كه به واسطة جدا ماندن مصر به وسيلة صحراها و دريا از باقي جهان، ضرورت نداشته چندان زياد باشدـ كمتر براي برقرار كردن نظم و امنيت در داخل كشور استفاده مي‌شد. احترام زندگي افراد و مالكيت و حفظ نظم و استقرار حكومت تقريباً تنها بر هيبت و عظمت فرعون تكيه داشته و مدارس و معابد براي تقويت و نگاهداري همين عظمت مي‌كوشيده‌اند. از چين كه بگذريم، هيچ ملتي در جهان، جز مصر، نيست كه در حفظ امنيت كشور تكيه كرده باشد.

 

حكومت مصر، از لحاظ سازمان، بسيار خوب اداره مي‌شد و دوام آن از هر حكومت ديگري در تاريخ بيشتر بوده است. رئيس اداري مملكت وزيري بود كه، در آن واحد كار نخست‌وزير و رئيس دادگستري و خزانه‌دار را داشت و آخرين پناهگاه براي متداعيان به شمار مي‌رفت، و هيچ‌كس جز فرعون بر او در اين سمت برتري نداشت. در يكي از نقشهاي مقابر، وزير ديده مي‌شود كه بامداد پگاه از خانه خارج مي‌شود تا، چنانكه كتيبه مي‌گويد، «به شكايت فقيران گوش فرا دارد، بي‌آنكه ميان بزرگ و كوچك تفاوتي بگذارد.» پاپيروس شگفت‌انگيزي هم اكنون از دورة امپراطوري به دست است و در آن خطابه‌اي است كه فرعون، هنگام گماشتن وزير تازه، ايراد كرده است (و شايد اين، خود، قطعه‌اي ادبي باشد كه نويسنده از پيش خود نوشته است)؛ در آن نوشته چنين آمده:

 

نيك مراقب دفتر وزارت باش، و آنچه را در آن مي‌گذرد از نظر دور مدار. بدان كه اين ستوني است كه همة مملكت به آن تكيه دارد… وزارت شيرين نيست، بلكه تلخ است… در اين انديشه باش كه وزارت تنها آن نيست كه در بند احترام گذاشتن به شاهزادگان و رايزنان باشي؛ در اين فكر باش كه وزارت آن نيست كه مردم را به بندگي خودگيري… هنگامي كه كسي از مصر سفلا يا عليا به شكايت مي‌آيد، هشيار و حريص باش… كه، در هر امر، قانون به مجراي خودكار كند، و عرفي كه جاري است رعايت شود، و حق هر كس محفوظ بماند… طرفداري از اشخاص خشم خدا را بر مي‌انگيزد… همان‌گونه كه به كسي كه او را مي‌شناسي نظر داري، به آن كس كه او را نمي‌شناسي نظر داشته باش؛ به نزديكان شاه چنان بنگر كه به آنان كه دور از دربار اويند مي‌نگري. به خاطر داشته باش كه هر اميري چنين كند مدت درازي برجاي خواهد ماند… آنچه مردم را از اميرشان مي‌ترساند بايد آن باشد كه امير در حكم خود به عدل كار كند… آنچه را بر تو واجب است مراعات كن

 

فرعون شخصاً عنوان ديوان عالي كشور را داشت، و اگر شكايت‌كننده از هزينة گزاف باكي نداشت، هر دعويي ممكن بود، با واجد بودن خصوصياتي، در نزد شاه مطرح شود. بعضي از نقشهاي قديمي «خانة بزرگ» را نشان مي‌دهد كه شاه در آنجا قرباني مي‌دهد، و ادارات دولتي در آن قرار دارند. اين خانه را مصريان پرو (pero) مي‌ناميدند و يهوديان كلمة فرعوه (pharaoh) يا فرعون را از آن گرفته‌اند و لفظ امپراطور (emperor) از همان مشتق شده است. در همين خانه بود كه شاه به وظايف دشوار اداري مي‌پرداخت؛ گاهي كارها چندان زياد و محتاج تأمل فراوان بود كه از كارهاي چندره گوپته1‌ يا لويي چهاردهم يا ناپلئون كمتر نبود. هروقت شاه به مسافرت مي‌رفت، فرمانداران ايالات، در حدود فرمانروايي خويش، به استقبال او مي‌شتافتند و ملازم ركاب مي‌شدند و، بر نسبت چشمداشتي كه به مرحمت او داشتند، هدايايي تقديم مي‌كردند و به وظايف پذيرايي و مهمانداري برمي‌خاستند. در يكي از نقشها آمده است كه يكي از اشراف به آمنحوتپ دوم «ارابه‌هايي از زر و سيم، و مجسمه‌هايي از عاج و آبنوس… جواهرات و اسلحه و تحفه‌هاي هنري» و 680 سپر و 140 خنجر مفرغي و گلدانهاي فراواني از فلزات گرانبها به عنوان هديه تقديم كرد. پاداشي كه شاه به وي داد آن بود كه پسر او را با خود همراه برد تا در كاخ شاهي زيست كند؛ اين، خود، راه حيله‌گرانه‌اي بود براي آنكه پسر آن مرد متنفذ را به عنوان گروگان در كاخ سلطنتي نگاه دارد. از سالخورده‌ترين مردان دربار، مجلسي به نام «سارو» يا مجلس بزرگان تشكيل مي‌شد كه عنوان مجلس مشاورة سلطنتي را داشت. ولي بايد دانست كه مشاورة شاه با اين مجلس امري ضروري نبود، چه فرعون، و پس از او كاهنان، خود را از نسل خدايان مي‌دانستند و چنان عقيده داشتند كه خدايان، خود، به شاه سلطنت و حكمت بخشيده‌اند؛ همين اتصال با خدايان منبع نفوذ و هيبت فراعنه به شمار مي‌رود. به همين جهت، در موقع خطاب به شاه، كلماتي در تجليل و تقديس به كار مي‌رفت كه گاهي انسان از شنيدن آنها دچار حيرت مي‌شود؛ از آن جمله در داستان سينوحه يكي از نيكان مردم به شاه چنين خطاب مي‌كند: «اي شاه، كه عمرت دراز باد، اميدوارم كه آن يگانة زرين (يعني الاهة حاتحور) بيني تو را زندگي بخشد.»

 

--------------------------------------------------------------------------------

1. (321 – 298 ق‌م)، امپراطور هند، مؤسس سلسلة ماوريا. – م.

 

 

 

چون فرعون تا اين اندازه به مقام قدسيت و الوهيت نزديكي داشت، گروهي از خدمتگزاران و دستياران مختلف به خدمت او قيام مي‌كردند، مانند سرداران، گازران، نگاهبانان صندوقخانة شاهي، و صاحبان مناصب بزرگ ديگر. بيست نفر مأمور تزيين و‌ آرايش فرعون بودند: بعضي تنها موي سر و صورت او را اصلاح مي‌كردند؛ بعضي ديگر كلاه و تاج شاهي را به سر او مي‌گذاشتند؛ جمعي ناخنهاي او را پيرايش مي‌دادند؛ و دسته‌اي ديگر سراپاي فرعون را معطر مي‌ساختند و به لبها و گونه‌هاي او غازه مي‌ماليدند و در چشمهايش سرمه مي‌كشيدند. در نقش يكي از گورها چنين آمده است كه صاحب قبر «سرپرست صندوق عطر و لوازم آرايش و حامل كفشهاي سرپايي شاه بوده، و اين كار را با دقتي كه قانون براي مراقبت از كفش پادشاه معين كرده به انجام مي‌رسانده است.» نتيجة اين خوشگذراني و تجمل بي‌اندازه ضعف و انحطاط اخلاقي بود؛ شاه پاره‌اي از اوقات، براي رفع دلتنگي، فرمان مي‌داد كه كشتي سلطنتي را گروهي از دختران برانند و خود را، جز با پارچة توري كه سوراخهاي درشت دارد، نپوشند. افراط در خوشگذراني و عياشي آمنحوتپ سوم مقدمة آن شد كه اخناتون شورشي برپا كند و به سلطنت برسد.

 

 

4- اخلاق

 

زنا با محارم در دربار- اندرون شاهي- ازدواج – وضع زن- مادرشاهي در مصر- مسائل اخلاقي جنسي

 

 

دولت مصر در بسياري از چيزها، حتي زنا با محارم، به دولت ناپلئون شباهت داشت. شاه غالباً خواهر و گاهي دختر خود را به همسري خويش اختيار مي‌كرد، به اين بهانه كه خون خاندان سلطنتي را پاك و پاكيزه نگاه دارد. بدشواري مي‌توان گفت كه اين عادت از نيروي تناسل شاهان مصر كاسته و آن را ضعيف كرده باشد. آنچه مصريان، پس از تجربة چند هزار ساله، در آن شك نداشتند اين بود كه چنين كاري سبب ضعيف شدن نيروي تناسل نمي‌شود؛ به همين جهت، عادت همسري با خواهران از شاه به همة طبقات مردم سرايت كرد؛ در قرن دوم ميلادي، دو سوم ساكنان آرسينوئه از اين قاعده پيروي مي‌كردند. در شعر مصري قديم كلمات «برادر» و «خواهر» همان معني «عاشق» و «معشوق» زمان ما را داشته است. فرعون، علاوه بر خواهران خود، زنان ديگري نيز داشته است كه از ميان اسيران جنگي برمي‌گزيده يا بزرگان مملكت، يا شاهزادگان بيگانه به او هديه مي‌كرده‌اند. مثلا يكي از اسيران سرزمين نهرينه دختر بزرگ خود را، با سيصد دختر جوان، به عنوان هديه براي آمنحوتپ سوم فرستاد. پاره‌اي از اعيان مملكت، در اين كار، از فرعون تقليد مي‌كردند؛ البته هرگز نمي‌توانستند در اين باره به درجة شاه برسند. چه ناچار بايستي، در مراعات اصول جاري اخلاقي و سرمايه و درآمد مالي خويش را نيز از نظر دور نداشته باشند.

 

ولي تودة مردم، مانند همة افراد ملتهاي ديگر كه درآمد متوسطي دارند، به يك زن قناعت مي‌ورزيدند. ظاهراً چنان به نظر مي‌رسد كه زندگي خانوادگي منظم بوده و، از لحاظ اخلاقي و حدود تسلط افراد خانواده، با آنچه در ميان ملل متمدن اين زمان وجود دارد اختلافي نداشته است. تا زمان سلسله‌هايي كه انحطاط مصر با آن سلسله‌ها آغاز شده، طلاق بندرت اتفاق مي‌افتاده است. هرگاه زن زنا مي‌داده، شوهر مي‌توانسته است، بدون دادن هيچ حقي، او را از خانة خود بيرون كند، ولي اگر جز در اين صورت وي را طلاق مي‌گفته، ناچار بوده است قسمت بزرگي از املاك خانواده را به وي واگذارد. وفاداري شوهر نسبت به زن- تا آنجا كه مي‌توان دربارة اين گونه كارهاي محرمانه قضاوت كرد- مانند آنچه در تمدنهاي پس از آن زمان ديده مي‌شود، كار بسيار دشواري بوده؛ وضع اجتماعي زن، در آن زمان، از وضعي كه زنان بسياري ازملتها در زمان حاضر دارند، بالاتر بوده است. ماكس مولر در اين خصوص مي‌گويد: «هيچ ملت كهنه و نويي نيست كه در آن مقام و منزلت زن به پاية مقام و منزلت زنان وادي نيل رسيده باشد.» نقشهايي كه از آن زمانهاي باستاني برجاي مانده زنان را به صورتي نشان مي‌دهد كه آزادانه در ميان مردم مي‌خورند و مي‌آشامند و در كوچه و بازار، بي‌آنكه كسي نگاهبان ايشان باشد يا سلاحي به دست داشته باشند، در پي كارخويش مي‌روند و با آزادي كامل به كارهاي صنعتي و بازرگاني مي‌پردازند. سياحان يوناني، كه عادت داشته‌اند بر زنان سليطة خود سخت بگيرند، از مشاهدة اين آزادي زنان در مصر تعجب كرده و مردان مصري را، كه در تحت تسلط زنان خويش به سر مي‌برند، استهزا كرده‌اند. ديودوروس سيسيلي، به صورتي مسخره‌آميز، اين مطلب را نقل مي‌كند كه، در درة نيل، يكي از شرايطي كه در قبالة نكاح ذكر مي‌شود آن است كه مرد بايد از زن خويش اطاعت كند- و اين شرطي است كه ذكر آن در قراردادهاي زناشويي امريكايي ضرورتي ندارد. زنان مالك مي‌شدند و ملك خود را به ارث مي‌گذاشتند؛ يكي از اسناد قديمي تاريخي به اين نكته اشاره مي‌كند، و آن وصيت‌نامه‌اي است از زمان سلسلة سوم، كه در آن زني به نام نب- سنت در بارة قسمت شدن زمينهايي كه دارد، براي فرزندانش وصيت كرده است. خشپسوت و كلئوپاترا به تخت سلطنت مصر نشستند و، همان‌گونه كه شاهان حكم مي‌كنند و ويران مي‌سازند، اين دو ملكه نيز به حكم راندن و ويران ساختن پرداختند.

 

با وجود اين، گاهي در ميان ادبيات قديم مصر نغمة ريشخندآميزي دربارة زنان شنيده مي‌شود؛ ازاين جمله است آنچه يكي از علماي قديم اخلاق مصري نوشته و مردان را از زنان برحذر داشته است؛ نوشتة وي چنين است:

 

از زني كه از خارج مي‌آيد و كسي درداخل شهر او را نمي‌شناسد برحذر باش. در آن هنگام كه مي‌آيد و تو او را نمي‌شناسي به‌ او نگاه مكن. وي همچون گرداب موجود در آب بسيار عميقي است كه نمي‌تواني ژرفناي آن را اندازه بگيري. زني كه شوهر وي غايب است، هر روز براي تو نامه‌اي مي‌فرستد. اگر كسي مراقب او نباشد، به پاي برمي‌خيزد و دام خود را مي‌افكند. آه كه چه جنايت زشتي است كه آدمي به حرف وي گوش فرا دارد.

 

اما آنچه كه بيشتر رنگ مصري دارد، آن است كه پتاح- حوتپ به عنوان نصيحتنامه براي فرزندش نوشته است:

 

اگر كامياب شدي و خانة خود را آراستي و از ته دل زنت را دوست داشتي، شكم او را پركن و پشتش را بپوشان… تا زماني كه او را در اختيار داري دلش را شاد نگاه دار، زيرا كه وي براي كسي كه مالك آن است همچون كشتزار حاصلخيزي است. اگر به مخالفت با او برخيزي، بايد بداني كه اين سبب خانه خرابي توست.

 

و نوشتة پاپيروس بولاق فرزند را، با حكمت و فرزانگي كامل، چنين پند مي‌دهد:

 

هرگز مادرت را فراموش مكن… چه وي مدت درازي تو را چون بار سنگيني در شكم نگاه داشته و، پس از آنكه ماههاي تو تمام شده، تو را زاييده. سه سال تمام تو را بر دوش كشيده و پستان به دهانت گذاشته. به تو غذا داده و از پليدي و ناپاكي تو روي ترش نكرده است. در آن هنگام كه به مكتب مي‌رفتي و نوشتن را مي‌آموختي، هر روز، از خانه نان و آبجو با خود به نزد آموزگار تو مي‌آورد.

 

شايد اين منزلت عاليي كه در مصر براي زنان بود از اين پيدا شده كه، در آن سرزمين، تسلط زن يا مادرشاهي بر تسلط مرد يا پدرشاهي غالب بوده است.

 

گواه بر اين مطلب آن است كه نه تنها زن در خانه بزرگي كامل داشته، بلكه تمام اراضي كشاورزي به زنان منتقل مي‌شد. فليندرزپتري در اين خصوص چنين مي‌گويد: «مرد، تا دوره‌هاي اخير، هنگام زناشويي، به نفع همسر خود، از تمام املاك و درآمدهاي آيندة خود صرف‌نظر مي‌كرده است.» سبب زناشويي با خواهر آن نبوده است كه برادر از عشق خواهر بي‌تاب مي‌شده، بلكه مردان مي‌خواسته‌اند، به اين ترتيب، ازميراث خانواده، كه از مادر به خواهر انتقال مي‌يافته، بهره‌برداري كنند، و نمي‌خواسته‌اند كه اين ثروت به چنگ بيگانگان بيفتد. بايد دانست كه تسلط زن رفته رفته كمتر مي‌شد؛ شايد اين در نتيجة آداب و عادات تسلط پدر و پدرشاهي بوده است، كه بعد از تسلط هيكسوسها در مصر رواج يافته، و كشور از گوشه‌گيري كشاورزي بيرون آمده و از مرحلة صلح و سلم به مرحلة جنگ استعماري رسيده است. در روزگار بطالسه نفوذ يونانيان به اندازه‌اي شد كه حق طلاق گرفتن، كه از مختصات زن در دوره‌هاي گذشته بود، از چنگ او خارج شد و از آن پس تنها به دست مرد افتاد. چيزي كه هست، حتي در اين زمان هم، اين تغيير تنها شامل طبقات عالية مملكت مي‌شد و عامة مردم مطابق همان عادات قديمي رفتار مي‌كردند. شايد تسلط زن بر امور مخصوص وي سبب آن بوده كه كشتن كودك خيلي به ندرت در مصر اتفاق مي‌افتاده است. ديودوروس نقل مي‌كند كه از خواص مصريان يكي آن بوده است كه هر طفل كه بدنيا مي‌آمده از تربيت و پرستاري كامل برخوردار مي‌شده؛ مطابق قانون، اگر پدري فرزندش را مي‌كشته، ناچار بايستي سه شب و سه روز تمام بچة مرده را در آغوش خود نگاه دارد. تعداد افراد خانواده‌ها زياد بود و، چه در كاخها و چه در كوچه‌ها، اطفال فراوان ديده مي‌شد؛ بعضي از توانگران چنان بودند كه بسختي مي‌توانستند حساب فرزندان خود را نگاه دارند.

 

حتي در مسئله نامزدي و اظهار عشق و زناشويي حق تقدم با زن بوده است؛ گواه بر اين، غزلها و نامه‌هاي عاشقانة بازمانده از آن زمان است، كه بيشتر از طرف زن به مرد خطاب شده، و زن از مرد مي‌خواسته است تا زمان و مكاني براي ملاقات معين كند، يا از او به كمال صراحت، خواستگاري مي‌كرده و طالب همسري مي‌شده است. در يكي از نامه‌ها چنين آمده است: «اي دوست زيباي من، من خواستار آنم كه همسر تو باشم و كدبانو و صاحب اختيار همة املاك تو شوم.» به همين جهت است كه حجب و حيا، كه البته نبايد با وفاداري اشتباه شود، در نزد مصريان فراوان نبوده، و از مسائل جنسي با چنان صراحتي سخن مي‌گفته‌اند كه امروز هرگز چنان سخني نمي‌گوييم؛ معابد خود را با صورتها و نقشهاي برجسته‌اي تزيين مي‌كرده‌اند كه همة قسمتهاي مختلف بدن، با كمال وضوح، در آنها ديده مي‌شد؛ براي دلخوشي مردگان خود در قبرها، نوشته‌ها و ادبيات بسيار زشت و زننده‌اي به آنان تقديم مي‌كردند. خوني كه در رگهاي ساكنان درة نيل جريان داشت، خون‌گرمي بود؛ به همين جهت دختران درده سالگي آمادة ازدواج مي‌شدند، و پسران و دختران، پيش از زناشويي، مي‌توانستند آزادانه يكديگر را ببينند، قيودي اخلاقي در اين باب وجود نداشت. گفته شده كه، در دوران بطالسه، يكي از زنان هرجايي توانسته است با پولهايي كه اندوخته بود هرمي بسازد. حتي لواط نيز در مصر طرفداراني داشته است. دختران رقاص، همچون نظاير خود كه اكنون در ژاپن به سر مي‌برند، در مجامع مردان طبقات عالي كشور راه داشتند و انواع وسايل خوشگذاراني و لذت جسماني را براي حاضران فراهم مي‌ساختند؛ اين گونه دختران لباسهاي شفاف مي‌پوشيدند، يا اصلاً لباسي نداشتند و تنها با دستبند و گوشواره و خلخال خود را مي‌آراستند. شواهدي در دست است كه بنابر آنها معلوم مي‌شود فحشاي مذهبي نيز به اندازة محدودي وجود داشته؛ تا اواخر زمان تسلط روميان، رسم بر آن جاري بوده است كه زيباترين دختران خانواده‌هاي اشرافي طيوه را براي آمون نذر كنند؛ در آن هنگام كه چنين دختري، به واسطة كبرسن، از خرسند ساختن اين خدا ناتوان مي‌ماند، وي را با تشريفات و احتراماتي از خدمت بيرون مي‌آوردند و به شوهر مي‌دادند و، در مجامع عالي كشور، مورد احترام و تكريم فراوان قرار مي‌دادند. تمدن و فرهنگ مصري، براي خود، افكار و تمايلاتي داشت كه البته با آنچه ما داريم تفاوت دارد.

 

 

5- آداب و عادات

 

اخلاق شخصي- بازيها- ظواهر- آرايه‌ها- لباس- جواهرات

 

 

چون شخصي بخواهد در پيش خود صورتي از اخلاق شخصي و سجاياي مصريان قديم بسازد، به اين نكته متوجه مي‌شود كه هماهنگ ساختن آنچه از ادبيات اخلاقي مصر به دست مي‌آيد، با آنچه در زندگي واقعي روزانه جريان داشته، امر بسيار دشواري است. حتي يكي از شاعران آن زمان به هموطنان خود چنين نصيحت مي‌كند:

 

به آنكس كه مزرعه ندارد نان بده، و نام نيكي براي خود باقي گذار كه پيوسته برقرار بماند؛ غالباً بزرگان به فرزندان خود اندرزهاي گرانبهايي مي‌دادند. در موزة بريتانيا پاپيروسي است كه به نام «حكمت آمنحوتپ» (حوالي 950 ق‌م) معروف است؛ در آن به يكي از طالبان علم دستوراتي داده شده تا براي رسيدن به مناصب عالي شايستگي پيدا كند؛ قطعاً اين نوشته در آن كس يا كساني كه «امثال سليمان» را وضع كرده‌اند بي‌تأثير نبوده است؛ آن نوشته چنين است:

 

به يك ذراع زمين چشم طمع مدوز.

 

و بر حدود زمين بيوه زن تعدي مكن…

 

زمين را شخم كن تا رفع حاجت تو شود،

 

و نان از خرمن خويش فراهم آور.

 

يك كيل دانه كه خدا به تو بدهد،

 

نيكوتر از پنج هزار است كه با تعدي به دست آيد…

 

درويشي در دست خدا،

 

نيكوتر از توانگري در انبارهاست؛

 

يك گرده نان با دل خوش داشتن،

 

بهتر از ثروت آميخته به بدبختي است…

 

البته اين ادبيات، كه با روح تقوا و نيكوكاري تدوين شده، هرگز مانع آن نبوده است كه حرص و‌ آز و هوا و هوس بشري كار خود را بكند. افلاطون مردم آتن را به دانشدوستي، و مردم مصر را به مالپرستي توصيف كرده، شايد در اين توصيف تعصب ملي دخالت داشته است؛ ولي، اگر گفته شود كه مصريان همچون امريكاييان دنياي قديم بوده‌اند، در اين گفته مبالغه نشده است: آنان مردمي مسحور عظمت، و فريفتة بناهاي بزرگ بودند و، با كمال جديت، در گردآوردن مال مي‌كوشيدند و، حتي در خرافات فراواني كه در بارة جهان ديگر به آنها معتقد بودند، مردمي عملي به شمار مي‌رفتند. از همة ملتهاي گذشته، در حفظ و نگاهداري آثار و عقايد قديم خود، محافظه‌كارتر بودند؛ هر چه تغيير مي‌كردند، باز بر همان حال خود باقي مي‌ماندند. در طول مدت چهل قرن، هنرمندان ايشان از آنچه عرف قديم بر آن جريان يافته بود پيروي و تقليد مي‌كردند، آثاري كه از ايشان برجاي مانده نشان مي‌دهد كه اين كار دين و آيين ايشان شده باشد. توجه به آثاري كه از ايشان برجاي مانده نشان مي‌دهد كه مردمي عملي و واقعبين بوده، جز در مسائل ديني، هيچ‌گاه پاي‌بند خرافات و چيزهاي بيمعني نبوده‌اند؛ به زندگي براساس عاطفه و احساسات نظر نمي‌كردند؛ آنگاه كه كسي را مي‌كشتند، خود را مانند يكي از قواي طبيعي تصور مي‌كردند، و به اين ترتيب از آسايش ضمير ايشان چيزي كاسته نمي‌شد. سرباز مصري دست راست يا آلت مردي كشته را مي‌بريد و آن را نزد منشي مخصوص مي‌آورد تا، همچون عمل نيكي، در نامة اعمال نيك او ثبت كند. در دورة سلسله‌هاي اخير، مردم مصر در نتيجة امنيت داخلي، كه تنها جنگهاي دور دست گاهي آن را مختل مي‌ساخت، رفته رفته عادات و صفات جنگي خود را از دست دادند؛ به اين سبب بود كه مشتي از سربازان رومي توانستند بر تمام مصر مسلط شوند.

 

چون بيشتر آنچه در بارة مصريان مي‌دانيم از روي آثاري است كه از گورها به دست آمده، يا از روي تصاوير ديواري معابد است، از اين تصادف محض دچار اشتباه شده، دربارة سختي و صلابت و وقار مصريان قديم بيش از اندازه مبالغه كرده‌ايم. آنچه از پاره‌اي مجسمه‌ها و نقشهاي برجسته يا داستانهاي فكاهي مربوط به خدايان برمي‌آيد، گواه بر آن است كه در مزاح و فكاهيه‌پسندي نيز مصريان پيشرفته بوده‌اند و بازيها و مسابقه‌هاي عمومي مانند شطرنج و نرد داشته‌اند. و به كودكان خود بازيچه‌هايي كه هم امروز نيز رايج است، مانند گلوله و توپ و فرفره و نظاير آنها، هديه مي‌دادند؛ و براي كشتي و مشتزني و جنگ انداختن گاوان مسابقه‌هايي تشكيل مي‌دادند. در روزهاي جشن عمومي، خدمتگزاران تن اربابان خود را با روغن چرب مي‌كردند و بر سر ايشان تاج گل مي‌گذاشتند، و شراب مي‌نوشيدند و براي يكديگر هديه مي‌فرستادند.

 

آنچه از نقاشيها و مجسمه‌ها مي‌توان استنباط كرد اين است كه مردم مصر نيرومند و پيچيده‌گوشت و شانه فراخ و كمر باريك و ستبر لب بوده‌اند. و، چون پيوسته پابرهنه راه مي‌رفته‌اند، كف پايشان پهن بوده است. اين تصاوير، طبقات عالي مردم را لاغر اندام، درازبالا، با هيبت، با چهرة بيضي شكل، پيشاني عقب رفته، بيني دراز و مستقيم، و چشمان جذاب و باشكوه نمايش مي‌دهد. پوست آن مردم، در هنگان تولد، سفيد رنگ بوده (و اين نشان مي‌دهد كه از تخمة آسيايي بوده‌اند، نه از نژاد افريقايي)، ولي به محض آنكه آفتاب سوزاني به مصريان مي‌رسيده، به رنگ گندمي درمي‌آمده‌اند. در ميان نقاشان مصري عادت بر آن جاري بوده است كه مردان را به رنگ سرخ و زنان را به رنگ زرد نقاشي كنند؛ شايد اين دو رنگ مخصوص در آرايش زنان و مردان به كار مي‌رفته است. اين كه گفتيم، مخصوص طبقات برجستة مردم بوده است، ولي يك مرد عادي به همان صورتي بوده است كه نظير آن را در مجسمة «شيخ‌البلد» مشاهده مي‌كنيم؛ به اين معني كه قدي كوتاه و تني درهم فرورفته داشته؛ اين از آن سبب بوده است كه رنج فراوان مي‌كشيده و خوراك نامناسب مي‌خورده است. آثار چهرة خشن و بيني عريض و پهن شده داشته؛ با هوش بوده، ولي طبعي درشت داشته است. ممكن است كه افراد ملت و فرمانروايان از دو نژاد مختلف بوده باشند؛ اين حالتي است كه در بسياري از ملتهاي جهان نظير آن ديده مي‌شود؛ ممكن است شاهان و فرمانروايان از نژاد آسيايي بوده باشند و تودة مردم از نژاد افريقايي. موهاي سياه و گاهي مجعد داشتند، ولي هرگز موهاي ايشان حالت پشمي نداشته است. زنان به بهترين شكل، و درست مانند زمان ما، موهاي خود را كوتاه مي‌كرده‌اند؛ مردان ريش خود را مي‌تراشيدند و سبيلها را وا مي‌گذاشتند و خود را با گيسوان عاريه زينت مي‌دادند. غالباً، براي آنكه بهتر بتوانند كلاهگيس بر سر بگذارند، موهاي سر را نيز مي‌تراشيدند؛ حتي زنان خانوادة سلطنتي (مثلاً تي، مادر اخناتون) موهاي سر خود را مي‌تراشيدند تا بهتر بتوانند گيس عاريه و تاج را بر سر قرار دهند. يكي از مراسمي كه ناچار بايد از آن اطاعت شود اين بود كه شاه بايستي بزرگترين كلاهگيس را بر سر بگذارد.

 

بنا بر وسايلي كه در اختيار داشتند، نقايص و زشتيهاي طبيعي را با وسايل آرايش و بزك كردن از ميان مي‌بردند.گونه‌ها و لبهاي خود را با غازه سرخ مي‌كردند و به ناخنهاي خويش رنگ مي‌زدند و گيسوان و دست و پا را روغنمالي مي‌كردند؛ حتي در مجسمه‌ها نيز زنان مصري سرمه كشيده ديده مي‌شوند. ثروتمندان، در گور مردگان خويش، هفت نوع روغن و كرم و دو نوع غازه قرار مي‌دادند. در ميان آثار مقابر، مقدار زيادي اسباب آرايش، آينه، استره، اسباب مجعد ساختن مو، سنجاق زلف، شانه، جعبة اسباب بزك، و بشقاب و قاشقهايي به اشكال مختلف، از چوبي و عاجي و مرمري يا مفرغي، به صورتهاي زيبا به دست آمده كه هر يك متناسب با كاري است كه براي آن ساخته شده. هنوز مقداري از سرمه‌ها در لوله‌هاي سرمه‌دان باقي است؛ آن رنگ سياهي كه براي آراستن ابرو و چهرة زنان عصر حاضر به كار مي‌رود، به خط مستقيم، از همان روغني مشتق شده كه مصريان در زمانهاي گذشته به كار مي‌برده‌اند؛ وسيلة اين انتقال اعراب بوده‌اند، و از نام عربي همين سرمه، يعني «الكحل»، كلمة الكل (=الكحول Alcohol)، كه امروز استعمال مي‌كنيم، ساخته شده. براي خوشبو ساختن تن و جامه، انواع گوناگون عطرها را به كار مي‌بردند؛ نيز خانه‌ها را، با بخور و مر، بخور مي‌دادند و معطر مي‌كردند.

 

در مصر قديم، برلباس پوشيدن، انواع تطور و تكامل گذشته، و از برهنگي اوليه تا با شكوهترين لباسهاي دورة امپراطوري در آن مشاهده مي‌شود. در آغاز، كودكان پسر و دختر، تا سيزده‌سالگي، سر تا پا برهنه بودند و، جز گوشواره و گردنبند، هيچ چيز با خود نداشتند. ولي دختران كمي شرم مي‌نمودند و به كمرگاه خود كمربندي از مرواريد و خرمهره و نظاير آن مي‌آويختند. لباس خدمتگزاران و كشاورزان منحصر به تكة پارچه‌اي بود كه دور كمر خود مي‌بستند. در دورة سلطنت قديم، بدن مردان و زنان، در كوچه و بازار، تا نافگاه برهنه بود و لنگ كوتاهي، از پارچة سفيد، تا بالاي زانو را مي‌پوشانيد؛ چون شرم و حيا مولود عادت است و طبيعت را در آن دستي نيست، اين پوشش ساده اسباب آسايش خاطر آن مردم را فراهم مي‌آورد، همان گونه كه دامنها و سينه‌بندهاي انگليسي زمان ملكه ويكتوريا، يا لباسهاي شب‌نشيني زمان حاضر نيز چنين است. اين ضرب‌المثل قديمي چه صحيح مي‌گويد كه: «فضيلت چيزي نيست جز معنايي كه گذشت روزگار به كارها و عادات ما مي‌دهد.» حتي كاهنان نيز، در دورة سلسله‌هاي نخستين مصر، به پوشاندن عورت بس مي‌كردند؛ نمونة آن را در مجسمة رانوفر مي‌بينيم. هر چه توانگري بيشتر مي‌شد، لباس و انواع آن نيز افزايش مي‌يافت. در دورة سلطنت ميانه، لنگ ديگري بلندتر از لنگ نخستين، بر آن افزودند؛ در دورة سلطنت جديد، پوششي براي سينه و روپوشي براي شانه‌ها اضافه كردند، كه گاه گاه به كار مي‌رفت. رانندگان ارابه‌ها و تربيت‌كنندگان اسب لباسهاي با هيبت مي‌پوشيدند، و شاطران شاهي با اين لباسها در كوچه‌ها مي‌دويدند تا راه را براي اسب يا ارابة خواجگان خود باز كنند. در دوره‌هاي فراواني و تجمل اخير، زنان دامن تنگ را به دور انداختند و، به جاي آن، پارچة عريض و طويلي بر دوش مي‌انداختند و كنار آن را، در زير پستان راست، سنجاق مي‌زدند؛ در عين حال، زردوزي و گلدوزي و حاشيه و گلابتون دادن به لباس رواج يافت و، رفته رفته، روشها و مدهاي تازه، مانند مار، به هر خانه راه پيدا كرد و بهشت برهنگي اوليه را به جهنم تجمل در لباس پوشي مبدل ساخت.

 

هر دو جنس مرد و زن علاقه به زر و زيور داشتند و گردن و سينه و بازو و مچ دست و مچ پا را با جواهرات مي‌آراستند. در آن هنگام كه آسايش و رفاه و فراواني در مملكت زياد شد و باج و خراج املاك آسيايي، و بازرگاني در مديترانه، اسباب توانگري مردم را فراهم آورد، خودآرايي با جواهرات چيزي بود كه هر مصري در پي آن برمي‌خاست و ديگر از اختصاصات طبقات ثروتمند به شمار نمي‌رفت. هر منشي يا تاجري خاتمي از سيم يا زر داشت، و هر مرد حلقه‌ا‌ي در انگشت مي‌كرد، و هر زن با گردنبندي خود را مي‌آراست. اين گردنبندها انواع بيشمار داشت؛ اين مطلب از آنچه امروز در موزه‌ها برجاي مانده بخوبي آشكار است؛ طول بعضي از آنها از پنج- شش سانتيمتر تجاوز نمي‌كند و درازي بعضي ديگر تا يك متر و نيم مي‌رسد؛ بعضي سنگين و ستبر است، و در پاره‌اي ديگر، ظرافت به اندازه‌اي است كه با «بهترين مليله‌كاريهاي شهر ونيز، از لحاظ سبكي و نرمي،» رقابت مي‌كند. در سلسلة هجدهم، همراه داشتن گوشواره امر رايجي بود و همه، از پسر و دختر و مرد و زن، گوشهاي سوراخ شده داشتند و گوشواره به كار مي‌بردند. مردان، مانند زنان، خود را با انگشتري و بازوبند و گلوبندهايي كه با مرواريد و سنگهاي گرانبها آراسته شده بود زينت مي‌دادند. به طور خلاصه بايد گفت كه اگر زنان قديم مصر اكنون دوباره به دنيا مي‌آمدند، از لحاظ رنگ كردن و روغن زدن سر و صورت، و خود را با جواهرات آراستن، محتاج آن نبودند كه چيزي از زنان معاصر ما بياموزند.

 

 

6- چيز نويسي

 

تعليم و تربيت- مدارس دولتي- كاغذ و مركب- مراحل مختلف تكامل خطنويسي- اشكال خطنويسي مصري

 

 

كاهنان مصري مقدمات علوم را، در مدارسي كه پيوسته به معابد بود، به فرزندان خانواده‌هاي ثروتمند مي‌آموختند، بدان سان كه در كليساهاي كاتوليك رومي زمان ما نيز چنين امري جريان دارد. يكي از كاهنان منصبي داشت كه مي‌توان آن را معادل وزير آموزش و پرورش امروز دانست؛ او خود را به نام «رئيس طويلة شاهي براي تعليم و تربيت» مي‌ناميد. در خرابه‌هاي يكي از مدارسي كه ظاهراً جزئي از بناي رامسئوم بوده صدفهاي فراواني يافته‌اند كه بر روي آنها هنوز نوشتة درسي را كه معلم آن زمانهاي دور داده مي‌توان ديد. كارآموزگار در آن زمان عبارت از اين بوده است كه منشيهايي براي دستگاههاي دولتي تربيت كند. با شرح و بسط در اطراف مزاياي تعليم، كودكان را به اين كار تشويق مي‌كرده‌اند؛ از اين قبيل است آنچه در يكي از پاپيروسها به اين صورت آمده است: «به درس و علم دل بده و آن را همچون مادرت دوست بدار.» و در پاپيروس ديگر چنين مي‌خوانيم: «هيچ چيز گرانبهاتر از علم نيست.» و در پاپيروس ديگر چنين: «هيچ حرفه‌اي نيست كه آدمي در آن تحت امر ديگري نباشد، تنها مرد عالم است كه در تحت حكومت خويشتن است.» يكي از علاقمندان به كتاب چنين نوشته است:‌ «بدبختي در آن است كه شخص سرباز باشد يا به كار شخم كردن زمين بپردازد؛سعادت در آن است كه آدمي در هنگام روز كتابي به چنگ آرد، و شب هنگام به خواندن آن بپردازد.»

 

دفاتري از زمان سلطنت جديد به دست ما رسيده كه آموزگاران، در حاشية آن دفاتر، خطاهاي شاگردان را اصلاح كرده‌اند؛ اين خطاها به اندازه‌اي است كه اگر شاگردان امروز آنها را ببينند،بسيار ماية تسلي خاطرشان مي‌شود. ديكته نويسي و رونويسي از متنها يكي از مهمترين وسايل تعليم بوده؛ اين گونه درسها را بر روي پاره‌هاي سفال يا ورقه‌هاي سنگ آهكي مي‌نوشتند. بيشتر آنچه تعليم مي‌كردند به مسائل بازرگاني ارتباط داشت، زيرا مصريان نخستين قوم معامله‌گر و سودطلب بوده، و بي‌اندازه به اصل نفع‌‌پرستي و سودجويي توجه داشته‌اند. آنچه معلمان بيشتر دربارة آن چيز مي‌نوشتند مطالب مربوط به فضيلت و تقوا بود؛ مسئلة اساسي، مثل همة زمانها، مسئلة حفظ نظم و انظباط به شمار مي‌رفت. در يكي از دفترها چنين آمده است: «وقت خود را به هوس و آرزو ضايع مكن، كه چون چنين كني، عاقبت بدي خواهي داشت. كتابي را كه در دست داري به دهان بخوان، و از كسي كه از تو داناتر است نصيحت بپذير» - شايد اين عبارت آخري كهنه‌ترين اندرزي باشد كه در تمام زبانهاي عالم يافت مي‌شود. انضباط بسيار سخت بود و بر پايه‌هاي ساده و ابتدايي قرار داشت. در يكي از نوشته‌ها اين عبارت بليغ آمده است كه: «جوانان پشتي دارند، چون اين پشت مضروب شود، به درس توجه مي‌كنند، زيرا كه گوشهاي جوانان در پشت آنان قرار گرفته است.» در نوشتة شاگردي به آموزگار سابق خود، چنين آمده است: «تو به پشت من كتك زدي، و به اين ترتيب تعليماتت به گوش من فرو رفت.» دليل بر آنكه اين روش تربيت حيواني پيوسته موفقيت‌آميز نبوده، از پاپيروسي به دست مي‌آيد كه در آن آموزگار اظهار تأسف مي‌كند كه شاگردان سابق وي به اندازه‌اي كه آبجو را دوست دارند به كتاب علاقه نشان نمي‌دهند.

 

با اين حال، عدة كثيري از فارغالتحصيلان مدارس پيوسته به معابد به مدارس عالي وابسته به ادارة خزانه‌داري داخل مي‌شدند. در اين مدارس، كه قديمترين مدارس دولتي شناخته شده در تاريخ است، منشيهاي جوان تعليمات مربوط به امور اداري را فرا مي‌گرفتند و، پس از آنكه اين مدرسه را به پايان مي‌رساندند، مدتي به عنوان كارآموزي در نزد كارمندان مشغول به خدمت تمرين مي‌كردند و بخوبي، در كارهايي كه بعدها بايستي بر عهدة ايشان واگذار شود، آزموده مي‌شدند. شايد، براي به دست آوردن كارمندان اداري و مجرب ساختن ايشان، اين طريقه بر روشي كه در نزد ما مرسوم است، يعني انتخاب كارمندان از روي آنچه مردم در حق ايشان مي‌گويند و از روي اندازة فروتني و فرمانبرداريي كه نشان مي‌دهند و تبليغاتي كه در اطراف ايشان به عمل مي‌آيد، مزيت داشته باشد. به اين ترتيب است كه مصر و بابل، تقريباً در يك زمان، قديمترين سازمان تعليم و تربيتي را كه تاريخ از آن آگاهي دارد برقرار ساخته‌اند. تنها در قرن نوزدهم ميلادي است كه سازمان تعليم و تربيت ترقي كرد و دوباره به درجة كمالي رسيد كه در نزد مصريان به آن درجه رسيده بود.

 

وقتي دانش‌آموز به كلاسهاي آخر مدرسه مي‌رسيد، حق داشت كه براي نوشتن از كاغذ استفاده كند؛ اين كاغذ خود يكي از مهمترين كالاهاي بازرگاني مصر، در آن زمان، و يكي از بزرگترين عطايايي است كه اين كشور به جهان بخشيده است. ساقة بردي (پاپيروس) را رشته رشته مي‌كردند و آن رشته‌ها را چپ و راست بر روي يكديگر قرار مي‌دادند و مي‌فشردند؛ به اين ترتيب، كاغذ را، كه يكي از اركان تمدن است، مي‌ساختند. گواه بر خوبي ساختمان اين نوع كاغذ آن است كه نوشته‌هايي از پنج‌هزار سال پيش باقي است كه بآساني خطوط آن خوانده مي‌شود. براي آنكه با كاغذ كتابي بسازند، طرف راست هر صفحه را به طرف چپ صفحة ديگر مي‌چسباندند، و به اين ترتيب طومارهايي به دست مي‌آوردند كه طول بعضي از آنها به چهل متر مي‌رسيد، و از اين حد كمتر تجاوز مي‌كردند، زيرا مورخان مصري اصراري در پرنويسي و پرداختن به حشو و زوايد نداشته‌اند. براي ساختن مركب، رنگ سياه فسادناپذير دوده را با كمي آب و صمغ گياهي، بر روي پاره تخته‌اي، خوب مخلوط مي‌كردند؛ قلمي كه به كار مي‌بردند از ني بود، كه كنار آن را با كارد مي‌تراشيدند و براي نوشتن آماده مي‌ساختند.

 

با همين آلات و ادوات تازه فراهم شده بود كه مصريان نخستين آثار ادبي جهان را مي‌نوشتند؛ ممكن است لغت و زبان ايشان از آسيا به آن سرزمين رفته باشد، چه در قديمترين نمونه‌ها كه به دست آمده شباهت فراواني با لغات سامي ديده مي‌شود. آنچه ظاهراً به نظر مي‌رسد اين است كه خطنويسي، در آغاز كار، به شكل صورتنگاري بوده؛ يعني براي نوشتن هر چيز شكل آن را رسم مي‌كرده‌اند؛ مثلا كلمة خانه را، كه در زبان مصر قديم «پر» ناميد مي‌شده، با مربع مستطيلي نمايش مي‌داده‌اند كه در يكي از دو ضلع درازتر آن شكافي باشد. چون بعضي از معاني مجرد چنان است كه نمي‌شود آنها را با صورتي مجسم ساخت، كم‌كم، صورتنگاري به مفهومنگاري مبدل شد، و برحسب عادت و قرارداد، علامات خاص، به جاي آنكه نمايندة شيئي باشد كه تصوير شبيه به آن است، نمايندة معانيي شد كه از ديدن تصوير به ذهن وارد مي‌شود؛ مثلا سرشير نمايندة بزرگي و تسلط بود (همان گونه كه در مجسمة ابوالهول نيز چنين است)؛ زنبور علامت سلطنت به شمار مي‌رفت؛ قورباغة تازه از تخم درآمده از عدد چند هزار حكايت مي‌كرد. پس از آن، طريقة مفهومنگاري پيشرفت و تكامل ديگري پيدا كرد و بعضي از معاني را، كه در زبان محاوره اسم چيزي از حيث تلفظ شبيه با تلفظ آن معني بود، با كشيدن شكل آن چيز نمايش مي‌دادند. مثلا تصوير طنبور تنها براي نماياندن طنبور به كار نمي‌رفت، بلكه معني نيك و صالح نيز از آن به دست مي‌آمد؛ چه تلفظ كلمة طنبور در لغت مصري يعني نفر (Nefer) ‌با تلفظ كلمة مصري به معني «خوب» يعني نوفر (Nofer) شبيه بود؛ از اين جناس لفظي تركيباتي به دست آمده است كه بي‌اندازه معمايي و اسباب شگفتي است. كلمة نمايندة فعل «بودن» در لغت مصري لفظ خوپيرو (Khopiru) بود؛ در ابتداي كار، منشيهاي مصري از يافتن تصويري كه نمايندة اين معني كاملا مجرد باشد عاجز بودند، ولي در پايان كار، اين كلمه را به سه قسمت خو-پي- رو تقسيم كردند و اين سه قسمت را با تصاوير غربال- كه در تلفظ به صورت خو (Khau) گفته مي‌‌شود- و بوريا (با تلفظ «پي») و دهان (با تلفظ متعارفي «رو») نمايش دادند؛ بتدريج، عرف و عادت، كه بر بسياري از چيزهاي بيهوده لباس قدسيت مي‌پوشاند، از اين آميختة شگفت‌انگيز حروف، فكر ومفهوم «بودن» را استخراج كرد. به اين ترتيب بوده است كه نويسندة مصري مقاطع هر كلمه و شكلي را كه نمايندة هر مقطع است، و مجموعة تصاويري را كه نشانة هر لفظ مي‌شود، شناخته و براي نوشتن كلمات دشوار آنها را به مقاطع مختلف تقسيم مي‌كرده و در پي يافتن الفاظي، از لحاظ تلفظ مشابه با اين مقاطع، و از لحاظ معني مخالف با آنها، برمي‌آمده و تصاوير اشياي مادي نمايندة اصوات را رسم مي‌كرده؛ چنين بوده است كه در آخر توانسته‌اند براي هر معني نشانه‌هاي هيروگليفي پيدا كنند و آن را، با يك يا چند علامت، در نوشته‌ها مجسم سازند.

 

ميان اين كار و اختراع حروف الفبا بيش از گامي نبود كه بايد برداشته شود. علامت نمايندة «خانه» در اول كار، به صورت لغت مصري پر (per) خوانده مي‌شد؛ سپس اين علامت از خانه گذشته، نمايندة صوت «پر»يا پ-ر، بدون توجه به صوتي كه ميان اين دو حرف بيصداست، گرديد، و به عنوان مقطع و هجايي در نماياندن كلماتي كه اين مقطع در آنها وجود داشت، از آن استفاده مي‌شد. در مرحلة ديگري، اين صوت كوتاهتر شد و به جاي پ،پا،پو پ يا پي در كلمات مختلف به كار مي‌رفت؛ چون حروف صوتي هرگز در كلمات نوشته نمي‌شد، از علامت خانه، در آخر كار، حرف «پ» بيرون آمد، و اين علامت نمايندة حرف الفبايي «پ» شد. به همين ترتيب بود كه علامت نمايندة دست- به لغت مصري، دوت (dot)- در ابتدا نمايندة د، دا، دو، دي، د، و پس از آن نمايندة حرف الفبايي «د» شد، و از علامت نمايندة دهان – رو (ro) يا رو(ru)- حرف «ر»، و از علامت نمايندة مار- زت (zt)- حرف «ز»، و از تصوير درياچه – شي (shy)- حرف «ش» به دست آمد… نتيجة اين كار آن بود كه الفبايي مركب از بيست و چهار حرف ساخته شد كه، باتجارت مصري و فنيقي، به همة كشورهاي اطراف مديترانه انتقال يافت، و سپس از راه يونان و روم در سراسر زمين پراكنده شد و به صورت گرانبهاترين ميراثي درآمد كه كشورهاي شرق براي تمدن و فرهنگ جهان باقي گذاشته‌اند. صورتنگاري هيروگليفي به اندازة سلسله‌هاي سلاطين مصر قدمت دارد، ولي حروف الفبا، براي نخستين بار، در نقشهايي كه از مصريان در معادن سينا برجاي مانده ديده مي‌شود؛ تاريخ اين نقشها را بعضي از مورخان 2500 ق‌م‌ مي‌دانند، و دستة ديگر آنها را به 1500 ق‌م‌ نسبت مي‌دهند.1

 

--------------------------------------------------------------------------------

1. سرچارلز مارستن، بنا بر تحقيقات تازه‌اي كه در فلسطين صورت گرفته، چنان عقيده دارد كه الفبا از اختراعات سامي است؛ و حتي آن را به حضرت ابراهيم خليل نسبت مي‌دهد. عللي كه براي اين طرز تصور خود مي‌آورد بيشتر جنبة وهمي و تخيلي دارد.

 

 

 

بايد دانست كه، پس از درست شدن الفبا، مصريان براي نوشتن تنها از حروف الفبا استفاده نمي‌كردند، بلكه، تا آخرين دورة تمدن خود، حروف و تصاوير نمايندة اشيا، تصاوير نمايندة فكر و مفهوم، و نمايندة مقاطع كلمه، همه را با هم به كار مي‌بردند. به همين جهت است كه خواندن نوشته‌هاي مصري قديم براي دانشمندان دشواري دارد؛ ولي تصور اين مطلب بسهولت ميسر است كه آموختن خطنويسي به طريق متعارفي با طريق شكسته و خلاصه‌نويسي كار را براي مصريان، كه وقت كافي براي آموختن اين گونه خطنويسي‌ها داشته‌اند، آسان مي‌كرده است. از آنجا كه خط نوشتة انگليسي راهنماي خوبي براي تلفظ آنچه نوشته شده به شمار نمي‌رود، كسي كه بخواهد تلفظ صحيح انگليسي را بياموزد همان اندازه دشواري در پيش دارد كه نويسندة باستاني مصر براي به خاطر سپردن 500 علامت هيروگليفي و معاني مقاطع آن و استعمال آنها به صورت حروف هجايي در پيش داشته است. به همين جهت بوده است كه نوعي خط براي تندنويسي و نوشته‌هاي عادي پيدا شد، و خط هيروگليفي يا «نقوش مقدس» را تنها براي نوشتن كتبيه‌هاي آثار ساختماني به كار مي‌بردند. چون كاهنان و نويسندگان معابد نخستين كساني بودند كه خط هيروگليفي را به اين صورت تازه درآوردند، يونانيان اين خط تازه را خط «مقدس» ناميدند، ولي بزودي اين خط در نوشته‌هاي عمومي و خصوصي و اسناد بازرگاني رواج پيدا كرد. پس از آن، به دست خود مردم، گونة ديگري از خطنويسي، ساده‌تر از نوع خط «مقدس»، ايجاد شد كه در نوشتن دقت كمتري لازم داشت؛ به همين جهت، آن را خط «توده‌اي» ناميدند. با وجود اين، مصريان بر بناهاي عظيم خود، با اصرار هر چه تمامتر، تنها همان علامتهاي زيبا و با شكوه هيروگليفي را نقش مي‌كردند؛ شايد اين خط زيباترين خطي است كه تاكنون شناخته شده.

 

 

7- ادبيات

 

متنها و كتابخانه‌ها- سندباد مصري- داستان سينوحه – داستانهاي خيالي- قطعه‌اي عاشقانه – غزليات – تاريخ- انقلاب ادبي

 

 

بيشتر آنچه از ادبيات مصري قديم برجاي مانده به خط «مقدس» نوشته شده، و آنچه باقي‌ مانده چندان فراوان نيست، و تنها از روي همين است كه بايد نسبت به ادبيات باستاني مصر حكم كنيم؛ البته در چنين حكمي تصادف كور سهم فراواني خواهد داشت. شايد، با گذشت زمان، چنان شده است كه اثر بزرگترين شاعران مصر از بين رفته و تنها آثار شاعران درباري به دست ما رسيده باشد. گور يكي از كارمندان دولتي بزرگ سلسله چهارم، صاحب قبر را به نام «منشي كتابخانه» معرفي كرده است؛ ما نمي‌دانيم كه آيا كتابخانه براستي انباري از كتابها و آثار ادبي بوده، يا انبار پر گرد و غباري بوده است كه اسناد و سجلات عمومي در آن نگاهداري مي‌شده. قديمترين چيزي كه از ادبيات مصري مانده «متنهاي اهرام» است، كه عبارت است از موضوعات ديني كه بر ديوارهاي پنج هرم از هرمهاي سلسلة پنجم و ششم نقش شده.1 كتابخانه‌هايي به دست آمده است كه تاريخ آنها به 2000 ق‌م مي‌رسد؛ اين كتابخانه‌ها عبارت از طومارهاي پيچيده‌اي از پاپيروس است كه در داخل كوزه‌هاي عنواندار جاي دارد و آنها را، مرتب، در طبقات مختلف كتابخانه چيده‌اند. از يكي از اين كوزه‌ها، قديمترين شكل قصة سندباد بحري به دست آمده، و اگر آن را صورت قديمي قصة روبنسون كروزوئه بناميم شايد بيشتر به حقيقت نزديك شده باشيم.

 

--------------------------------------------------------------------------------

1. از دوره‌هاي متأخر مقداري نوشته‌هاي تابوتي در دست است كه آنها را با مركب بر سطح داخلي تابوت بعضي از بزرگان و كارمندان عاليرتبه، به روزگار دولت ميانه، نوشته‌اند. برستد و دانشمندان ديگر اين نوشته‌ها را به نام «متون تابوتي» ناميده‌اند.

 

 

 

داستان ناخدايي كه كشتي او تكه پاره شده» قطعه‌اي از شرح حال ناخدايي است كه خود وي نوشته و بسيار خوش تعبير و با روح است. اين ناخداي پير، كه با بياني همانند دانته سخن مي‌راند، مي‌گويد: «چه اندازه ماية شادي است كه آدمي چون از مصيبتي برهد، آنچه را بر وي گذشته حكايت كند.» اين ملاح در آغاز داستان چنين مي‌گويد:

 

پاره‌اي از حوادث را، كه هنگام رفتن به معادن شاهي بر من گذشت، براي تونقل مي‌كنم. در آن هنگام كه بر كشتيي به طول 55 متر و عرض 18 متر قرار گرفتم، در آن 120 نفر از بهترين دريانوردان مصري قرار داشتند، آثار ظاهري آسمان و زمين را مي‌توانستند بخوانند، و دلهاي آنان سخت‌تر از دل شير بود. طوفانها و گردبادها را، پيش از آنكه برسد، پيش‌بيني مي‌كردند.

 

گردبادي، در آن هنگام كه در دريا بوديم،‌ بر ما وزيد… باد ما را پيش راند و چنان بود كه گويي در برابر باد در حال پروازيم… موجي به بلندي 8 زراع برخاست… آنگاه كشتي شكست و هيچ يك از كساني كه در آن بودند نجات نيافتند. موج مرا به جزيره‌اي انداخت كه سه روز به تنهايي در آن به سر بردم و جز قلب خويش يار و ياوري نداشتم. در زير درختي مي‌خوابيدم و سايه را در آغوش مي‌گرفتم. پس از آن پاي خود را دراز كردم تا ببينم چه چيز مي‌توانم بيابم و در دهان بگذارم. پس درخت انجير و انگور . ترة ظريف يافتم… در آن، ماهي و مرغ هم بود، و هيچ چيز در آنجا نقضان نداشت… چون براي خود آتشزنه‌اي ساختم، با آن آتش افروختم و براي خدايان قرباني بريان كردم.

 

داستان ديگري آنچه را بركارمندي به نام سينوحه گذشته نقل مي‌كند. اين شخص، پس از مرگ آمنمحت اول، از مصر گريخته در اور نزديك از شهري به شهري مي‌رفت و، با وجود ثروت و نامي كه به دست آورده بود، از دوري وطن رنج فراوان مي‌برد. عاقبت آنچه را كه به دست آورده بود رها كرد و به مصر بازگشت و در اين بازگشت سختي فراوان ديد. در اين داستان چنين آمده است:

 

اي خدا، هر كه هستي، كه به من فرمان مسافرت داده‌اي، دوباره مرا به خانه (يعني به فرعون) بازگردان. شايد به من اجازه مي‌دهي تا جايي را ببينم كه دل من در آن جاي دارد. چه چيز براي من بزرگتر از آن است كه جسد من آنجا به خاك سپرده شود كه به دنيا چشم گشوده‌ام؟ به من مدد كن! اميدوارم كه خير به من برسد و خدا مرا رحمت كند.

 

سپس وي را در وطنش مي‌بينيم كه خسته و مانده و غبار آلود، پس از مسافرت طولاني در بيابان، بازگشته و بيم آن دارد كه به واسطة طول مدت غيبت از كشوري كه مردمش- مانند مردم ديگر كشورها- آن را تنها كشور متمدن در عالم مي‌دانند، فرعون او را بيازارد. ولي فرعون از او در مي‌گذرد و به وي هديه‌اي از انواع عطرها و روغنها مي‌بخشد:

 

در خانة يكي از پسران شاه منزل كردم، كه در آن بهترين اثاث و يك حمام وجود داشت… بار سالهاي دراز از دوش من برداشته شد؛ صورت مرا تراشيدند (؛) و موهاي مرا شانه زدند (؛) باري (از شوخ؛) به صحرا ريخته شد، و لباسهاي (كهنه؟) را به كساني دادند كه در شنها رفت و آمد مي‌كردند. بر من بهترين لباسهاي كتاني پوشاندند و مرا با نيكوترين روغنها چرب كردند.

 

داستانهاي كوتاهي كه در ميان بقاياي ادبيات مصري به دست ما رسيده، فراوان و بسيار متنوع است. در ضمن آنها قصه‌هاي شگفت‌انگيز اشباح و معجزات و قصه‌هاي ساختگي جذابي به نظر مي‌رسد كه، كه از لحاظ سبك نگارش و شباهت با حقيقت، از داستانهاي پليسي كه در زمان حاضر‌ماية خرسندي خاطر سياستمداران است، كمتر به نظر نمي‌رسد. نيز، در ميان اين آثار، حكايتهاي فراواني دربارة شاهزادگان و شاهزاده خانمها و شاهان و ملكه‌ها ديده مي‌شود، كه از آن جمله است قديمترين صورت داستان «دختر خاكسترنشين» با پاي كوچك و لنگه كفش گمشده‌اش و همسر شدن وي با پسر پادشاه نيز، در ميان اين آثار ادبي، بازماندة افسانه‌هايي ديده مي‌شود كه، به زبان جانور و مرغ، نقايص و شهوات و عواطف آدمي آشكار مي‌شود و به صورت حكيمانه‌اي معاني عالي اخلاقي به نظر مي‌رسد، و خواننده چنان تصور مي‌كند كه مضامين آنها، پيش از آنكه ازوپ و لافونتن به دنيا آمده باشند، از افسانه‌هاي ايشان برداشته شده. يكي از داستانهاي مصري، كه حوادث طبيعي را با امور فوق طبيعي در هم آميخته و نمونة ديگر داستانهاي مصري به‌شمار مي‌رود، قصةآنوپو و بي‌تيو است. اين دو قهرمان داستان، دو برادر بودند، يكي بزرگتر و ديگر كوچكتر، كه با كمال خوشبختي در مزرعة خود روزگار مي‌گذراندند؛ ولي روزي ناگهان زن آنوپو عاشق بي‌تيو مي‌شود و، چون راهي به وصال برادر شوهر پيدا نمي‌كند، از او انتقام مي‌گيرد و نزد شوهر بدي او را مي‌گويد و او را به دست درازي و قصد بد متهم مي‌سازد. خدايان و نهنگان به ياري بي‌تيو برمي‌خيزند، ولي وي از آدميزاد بيزار و گريزان مي‌شود و براي اثبات بيگناهي خويش خود را ناقص مي‌كند و از همه دوري مي‌جويد و مانند تيمون‌آتني به جنگلي پناه مي‌برد. در اين جنگل قلب خود را، در بالاي درختي، بر بلندترين گل مي‌گذارد كه دست كسي به آن نرسد. خدايان بر تنهايي او رحمت مي‌آورند و زن بسيار زيبايي براي او مي‌آفرينند؛ رود نيل عاشق اين زن مي‌شود و تاري از گيسوي او مي‌ربايد. اين تار مو با آب مي‌رود و به دست فرعون مي‌افتند و از بوي آن مست مي‌شود و به كسان خود فرمان مي‌دهد تا صاحب گيسو را جستجو كنند. اين زن را پيدا مي‌كنند و نزد فرعون مي‌آورند كه او را به همسري خود برمي‌گزيند. فرعون بر بي‌تيو رشك برده، مأموراني مي‌‌فرستد تا درختي را كه بي‌تيو دل خود را بر آن گذاشته، ببرند، و چنين مي‌كنند؛ چون گل بر زمين مي‌افتد، بي‌تيو مي‌ميرد. توجه داشته باشيد كه تفاوت ذوق ادبي نياكان ما با ذوق ادبي ما تا چه حد اندك است!

 

قسمت عمدة ادبيات باستاني مصر ادبيات ديني است؛ و قديمترين قصايد مصري همان سرودهاي ديني است كه به نام «متنهاي اهرام» ناميده مي‌شوند. شكل اين اشعار قديمترين شكلي است كه شناخته شده، و عبارت از آن است كه يك معنا را به عبارتهاي مختلف بيان كنند؛ شعراي عبراني اين راه و رسم را از مصريان و بابليان گرفته و در «مزامير» جاوداني ساخته‌اند. در دورة انتقال از سلطنت قديم به سلطنت ميانه، رفته‌رفته، ادبيات مصري رنگ دنيايي و «ناپاك» را پيدا كرده است. در يك قطعه پاپيروس قديم اشارة مختصري به ادبيات عاشقانه به نظر مي‌رسد؛ چنان است كه يكي از نويسندگان دورة سلطنت قديم، از تنبلي، تمام نوشتة اين پاپيروس را پاك نكرده و بيست و پنج سطر از آن برجاي مانده، كه قصة ملاقات رع با يكي از الاهگان را براي ما نقل مي‌كند. در آن داستان چنين آمده است كه «در آن هنگام كه الاهه لباسهاي خود را از تن بيرون آورده و گيسوان را فروهشته بود، با چوپاني كه به جانب آبگير روان بود ملاقات كرد.» پس از آن، چوپان شاعر، با كمال احتياط، داستان اين ملاقات را چنين نقل مي‌كند:

 

اين است آنچه هنگام رفتن من به طرف آبگير پيش آمد… در آن، زني را ديدم كه به نظرم، چون ديگر آفريدگان، فاني نبود. در آن هنگام گيسوان فروهشتة او را ديدم، از بس زيبا و با شكوه بود، مو بر اندام من راست شد. هرگز آنچه را او به من ‌گفت نخواهم كرد؛ ترس از او سراپاي وجود مرا فراگرفته است.

 

از آن زمان، غزليات و اشعار عاشقانة زيبا فراوان به دست است، ولي در بيشتر آن سخن از عشق ميان خواهر و برادر مي‌رود؛ به همين جهت است كه به گوش شنونده ناخوشايند مي‌آيد، و از شنيدن آن ناراحت مي‌شود. عنوان يكي از مجموعه‌ها چنين است: «آوازهاي زيباي شاديبخشي كه خواهرت، و محبوبة دلت كه در كشتزارها راه مي‌رود، خوانده.» بر روي صدفي كه از سلسلة نوزدهم يا بيستم باقي مانده، از تارهاي كهن عشق، نواي تازه‌اي به اين صورت بيرون آمده است:

 

عشق محبوبة من بر ساحل رود در جست و خيز است.

 

نهنگي در سايه كمين كرده است؛

 

ولي من به آب داخل مي‌شوم و از موج نمي‌هراسم.

 

شجاعت و نيروي من بر نهر مي‌چربد،

 

و آب، در زير پاي من، همچون خاك است،

 

چه عشق او به من نيرو بخشيده است.

 

محبوبه براي من همچون كتاب دعا و طلسمي است.

 

در آن هنگام كه آمدن معشوقه را مي‌بينم، دلم شاد مي‌شود،

 

بازوهاي من براي درآغوش گرفتن او باز مي‌شود؛

 

قلب من از شادي لبريز مي‌شود… چه محبوب من آمده است.

 

زماني كه وي را در آغوش دارم، چنان است كه گويي در سرزمين بخور به سر مي‌برم،

 

و مانند كسي هستم كه عطر با خود مي‌برم.

 

چون او را مي‌بوسم، لبهايش از هم گشوده مي‌شود،

 

و بي‌آنكه شراب نوشيده باشم، مست مي‌شوم.

 

اي كاش كنيز زنگي او بودم و در پهلوي او مي‌ايستادم،

 

تا بتوانم همه جاي بدن او را ببينم.

 

اين نوشته را ما از پيش تقسيمبندي كرده و به صورت مصراعهايي در آورده‌ايم، وگرنه، در اصل نسخه چيزي نيست كه دليل بر شعر بودن يا نثر بودن آن باشد. مصريان اين نكته را نيك آگاه بوده‌اند كه موسيقي و احساسات دو ركن اساسي شعر است، و چون نغمة موسيقي و عاطفه و احساس پيدا مي‌شده، ديگر صورت خارجي شعر هرگز براي آنها اهميتي نداشته است. با وجود اين، در بعضي از نوشته‌ها، وزن و آهنگي وجود داشته است. پاره‌اي اوقات، شاعر هر جمله يا بند را با همان كلمه كه ساير جمله‌ها و بندها را با آن آغاز كرده بود آغاز مي‌كند، و جناس لفظي به كار مي‌برد، و كلماتي را در ضمن شعر مي‌آورد كه، از حيث لفظ، مشابه يكديگرند و، در معني با هم اختلاف دارند. از روي متنهاي موجود چنين بر مي‌آيد كه مراعات سجع و شباهت لفظي كلمات در نويسندگي، امري است كه به اندازة اهرام مصر سابقة تاريخي دارد. به هر صورت، همين اشكال ساده براي مصريان كافي بوده، و شاعران مي‌توانستند به وسيلة آنها انواع گوناگون عشق‌ورزي افسانه‌اي را، كه نيچه از مخترعات تروبادورها1 مي‌داند، بيان كنند. از پاپيروس هريس بخوبي برمي‌آيد كه زن مصري نيز مي‌توانسته است، مانند مرد مصري، چنين، احساسات و عواطف خود را آشكار سازد:

 

من نخستين خواهر توام،

 

و تو براي من همچون گلشني هستي

 

كه من، درآن، گلها

 

و گياههاي معطر را كاشته‌ام.

 

و من قنات آبي به اين باغ آورده‌ام

 

كه، چون باد سرد شمال بوزد،

 

دستت را در آن بگذاري.

 

و اين جاي زيبايي است كه در آن با هم گردش مي‌كنيم،

 

و چون دست تو در دست من جاي دارد،

 

هر دو فكر مي‌كنيم و هر دو خرم دليم،

 

از آن جهت كه با هم راه مي‌رويم.

 

شنيدن صوت تو مرا مست مي‌كند،

 

و زندگي من، همه، بسته به گوش دادن به سخنان توست.

 

ديدن روي تو

 

براي من بهتر از خوردن و آشاميدن است.

 

--------------------------------------------------------------------------------

1. عنوان شعراي قرون وسطايي جنوب فرانسه، كه به لهجة محلي شعري سروده‌اند. – م.

 

 

 

چون به اين قسمتهايي كه از مجموعة آثار قديم باقي مانده نظر كنيم، تنوع آنها ماية تعجب مي‌شود. در ميان اين آثار، نامه‌هاي اداري، اسناد قضايي، قصه‌هاي تاريخي، دستورالعملهاي سحر و جادو، سرودهاي ديني، كتابهاي مذهبي، اشعار عاشقانه و رزمي، داستانهاي عشقي كوتاه، اندرزنامه‌هاي اخلاقي، و مقالات فلسفي، همه، يافت مي‌شود. به طور خلاصه بايد گفت كه در ضمن آنها همه چيز، جز نمايشنامه و اشعار حماسي، وجود دارد؛ اگر كمي تسامح باشد، مي‌توان گفت كه از اين نوع آثار هم نمونه‌هايي ديده مي‌شود. تاريخ فتوحات شگفت‌انگيز رامسس دوم، كه با حوصلة تمام بر روي آجرهاي ستون بزرگ اقصر نقش شده، لااقل از حيث يكنواختي و درازي، شكل و رنگ اشعار حماسي را دارد. در نوشتة موجود بر نقش ديگري، رامسس چهارم از آن لاف مي‌زند كه، در يك بازي، از اوزيريس در برابر ست دفاع كرده و زندگي را به اوزيريس بازگردانيده است؛ بايد بگوييم كه آن اندازه اطلاعات در اختيار نداريم تا بتوانيم، دربارة اين اشاره، تفصيل بيشتري بدهيم.

 

وقايع نگاري در مصر به اندازة خود تاريخ قدمت دارد؛ حتي شاهان دورة ماقبل سلسه‌ها اسناد و گزارشهاي تاريخي را با كمال فخر و غرور ضبط مي‌كرده‌اند. مورخان رسمي در حمله‌هاي جنگي شاهان همراه ايشان بودند، ولي چنان مي‌نمايد كه شكستهاي ايشان را نمي‌ديده، بلكه تنها پيروزيها را ثبت مي‌كرده، يا از پيش خود، چيزهايي به عنوان فتح و كشورگشايي به هم مي‌بافته‌اند- هنر تاريخنويسي، حتي در آن روزگار دور، عنوان هنرآرايشگري و زيباسازي و قلب ماهيت داشته است. از سال 2500 ق‌م، دانشمندان مصري فهرستهايي از اسامي شاهان مي‌نوشتند و از روي سلطنت هر شاه، براي حوادث، تاريخ مي‌گذاشتند و پيشامدهاي مهم هر دورة سلطنت و هر سال را ثبت مي‌كردند. در آن هنگام كه تحوطمس سوم به پادشاهي رسيد، اين نوشته‌ها به صورت تاريخهاي مدوني درآمد كه از احساسات وطنپرستانه سرشار بود. در دورة سلطنت ميانه، فيلسوفان چنان مي‌پنداشتند كه انسان و خود تاريخ، هر دو، روزگار درازي را گذرانده و پير شده‌اند، و بر جواني نيرومند نژاد خود افسوس مي‌خوردند. دانشمندي به نام خخپر- سونبو، كه در سال 2150 ق‌م‌، در زمان سلطنت سنوسرت دوم مي‌زيسته، از اين مي‌نالد كه هر چه بايد گفته شود گفته شده، و براي او كاري جز تكرار گفته‌هاي گذشتگان نمانده است. اين شخص با كمال تأسف چنين مي‌گويد: «اي كاش كلماتي مي‌يافتم كه مردم آنها را نمي‌شناختند؛ و جمله‌ها و افكار را به زبان تازه‌اي مي‌آوردم كه دورة آن منتفي نشده باشد؛ و مجبور نمي‌شدم چيزهايي را كه صدها بار تكرار شده بازگو كنم- كاش مي‌توانستم چيزهايي بياورم كه تازه باشد و باعث خستگي نشود، و از آن جمله نباشد كه پدران ما از پيش گفته‌اند.»

 

دوري زمان ادبيات باستاني مصر از ما سبب آن است كه نتوانيم تنوع و تغييري را كه با گذشت زمان در آن پيدا شده درك كنيم؛ همان گونه كه تشخيص اختلافات فردي، ميان ملتهايي كه با آنها آشنايي نداريم، براي ما دشوار است و از درك آن عاجزيم. با وجود اين، بايد دانست كه ادبيات مصري، در ضمن تطور و تكامل دور و دراز خود، نهضتها و تغيير شكلهايي داشته است كه از آنچه بر ادبيات اروپايي گذشته دست كمي ندارد. زبان مكالمه در مصر، با مرور زمان، رفته‌رفته تغيير شكل پيدا مي‌كرد، همان گونه كه زبان تكلم اروپا پس از آن نيز چنين بوده است؛ كار اين زبان در آخر به جايي رسيد كه چيزي جز آن بود كه كتابها و نوشته‌هاي دورة سلطنت قديم را با آن نوشته بودند. مؤلفان تا مدتي با زبان و لغت باستاني چيز مي‌نوشتند و دانشمندان، در مدارس، آن را تعليم مي‌دادند، و شاگردان ناچار بايستي «ادبيات قديم» را به كمك كتابهاي صرف و نحو و لغت، و گاهي از روي ترجمه‌هاي زيرنويس ميان سطور، به زبان معمولي فهم كنند. در قرن چهاردهم قبل از ميلاد، مؤلفان و نويسندگان مصري براين جمود و تقليد حقارت‌آميز از سنت گذشته عصيان كردند و به همان كاري دست زدند كه دانته و چاسر پس از ايشان كرده‌اند؛ يعني به نوشتن با زبان متعارف ميان مردم پرداختند؛ سرود خورشيد معروف اخناتون به همين زبان مكالمة رايج ميان مردم نوشته شد. ادبيات جديد جوان و سرورانگيز و مبتني بر واقعبيني بود، و كساني كه در آن كار مي‌كردند از ريشخند كردن ادبيات قديم و توصيف زندگاني جديد لذت مي‌بردند. پس از آن، زمانه‌ كار اين زبان تازه را نيز به نوبة خود ساخت. اين زبان، در نويسندگي، رفته‌رفته اصول و قواعد دقيق و لطيفي پيدا كرد و حالت جمود به خود گرفت و، در تلفظ و تعبير، پابند اصولي شد كه عرف آنها را پذيرفته بود؛ به اين ترتيب، عنوان زبان ادبي پيدا كرد. بار ديگر زبان نوشتن و زبان سخن گفتن از يكديگر جدا شد، و لفظ قلم نويسي و تكلم با لفظ قلم دوباره رواج گرفت؛ چنان شد كه، در دورة سلاطين سائيس، نصف وقت مدارس مصري به آموختن «ادبيات قديم»، يعني ادبيات دورة اختاتون، و ترجمه كردن آنها مصرف مي‌شد. چنين تحول و تطوري در زبانهاي ملي يونان و روم و عرب پيش آمده و هم امروز نيز جريان دارد؛ همه چيز در حال جريان و تغيير است و جامد و بيحركت نمي‌ماند، تنها دانشمندانند كه هرگز تغيير پيدا نمي‌كنند.

 

 

8-علوم

 

منشأ علوم مصري – رياضيات- علم نجوم و تقويم- تشريح و زيستشناسي- پزشكي و جراحي و بهداشت

 

 

اغلب دانشمندان مصري از كاهنان بودند، چه دور از ناراحتيها و نگرانيهاي زندگي به سر مي‌بردند و، در معابد، از آسايش و راحت برخوردار مي‌شدند؛ به همين جهت است كه، با وجود پابند شدن به خرافات، همين كاهنانند كه علم مصري را پي‌ريزي كرده‌اند. از اساطيري كه به وسيلة همين كاهنان انتشار يافته، چنان برمي‌‌آيد كه علوم را 18000 سال قبل از ميلاد، تحوت، خداي حكمت مصر، در طول مدت حكمراني خود بر زمين كه مدت 3000 سال ادامه يافته، اختراع كرده است؛ قديمترين كتاب در هر علم، يكي از بيست‌هزار مجلد كتابي است كه اين خداي دانا تصنيف كرده است؛1 ما آن اندازه علم و اطلاع نداريم كه بتوانيم دربارة پيدايش علوم در مصر نظر قطعي ابراز داريم.

 

--------------------------------------------------------------------------------

1. اين گفتة ايامبليخوس است (300 ميلادي). ولي منتحو، مورخ مصري (300 ق‌م) اين عدد را دور از شأن آن خدا مي‌داند و عقيده دارد كه عدد كتابهاي تحوت سي و شش هزار مجلد است. يونانيان تحوت را محترم مي‌شمردند و او را هرمس تريسمگيستوس، يا «هرمس سه بار بزرگ»، مي‌ناميدند؛ «هرمس» به معني عطارد است.

 

 

 

از همان آغاز تاريخ مدون مصر، علوم رياضي در آن سرزمين حالت پيشرفته‌اي داشته؛ دليل اين مطلب آن است كه كشيدن نقشة اهرام و ساختن آنها محتاج اندازه‌گيري دقيقي بوده است كه جز با داشتن اطلاعات وسيع در رياضي ميسر نمي‌شده. بستگي زندگي عمومي مردم مصر به بالا آمدن و فرونشستن آب نيل، مستلزم آن بوده است كه بتوانند اندازة بالا‌ آمدن و پايين رفتن آب را اندازه بگيرند و حساب دقيق آن را داشته باشند. زمين پيمايان و نويسندگان، پيوسته، ناچار بودند كه زمينهايي را كه آب فرا مي‌گرفت، و حدود آن را محو مي‌كرد، اندازه‌گيري و پيمايش كنند و حدود جديد آنها را معين سازند؛ شك نيست كه همين اندازه‌گيري مبناي پيدايش علم هندسه بوده است؛ دليل آن اين است كه كلمة يوناني معرف علم هندسه به معني «پيمايش زمين» است. پيشينيان هم علم هندسه را از اختراع مصريان مي‌دانسته‌اند. يوسفوس چنان عقيده دارد كه ابراهيم خليل علم حساب را با خود از كلده (يعني بين‌النهرين) به مصر آورده؛ بعيد نيست كه علم حساب و هنرهاي ديگري از «اوركلدانيان»، يا مركز ديگري از آسياي باختري، به مصر آمده باشد.

 

ارقامي كه براي نمايش اعداد به كار مي‌رفت دشوار و ماية ناراحتي بود- براي نماياندن عدد 1 خطي مي‌كشيدند، و براي 2 دو خط، و همين طور تا رقم 9 پيش مي‌رفتند، كه آن را با نه خط نمايش مي‌دادند… ده را با علامت خاصي نمايش مي‌دادندو 20 را با دوتا از همين علامت و… نود را با نه علامت 10 نشان مي‌دادند. براي 100 علامت تازه‌اي مي‌گذاشتند، و دوتا و سه‌‌تاي اين علامت 200 و 300 را نمايش مي‌داد، و تا 900 چنين بود؛ براي 1000 نيز علامت خاصي داشتند. هزار‌هزار، يا ميليون، را با صورت مردي نمايش مي‌دادند كه دستها را بر بالاي سر به هم مي‌كوبد، و شايد اين صورت نمايندة تعجب از آن بوده كه چگونه ممكن است عددي به اين بزرگي موجود باشد. مصريان سلسلة اعشاري را نمي‌شناختند و صفر نداشتند، و هرگز در اين صدد برنيامدند كه تمام اعداد را با 10 رقم نمايش دهند؛ به همين جهت، براي نوشتن عدد999 بيست و هفت علامت براي ايشان لازم مي‌شد. كسرهاي متعارفي را كه صورت آنها هميشه مساوي واحد بود مي‌شناختند؛ براي نماياندن كسر 4/3 آن را بصورت 4/2+2/1 نمايش مي‌دادند. جدول ضرب و جدول تقسيم به اندازة اهرام مصر قدمت دارد؛ قديمترين رسالة رياضي كه در تاريخ شناخته شده، پاپيروسي است به نام پاپيروس احمس، كه تاريخ آن ميان دو‌هزار، و هزاروهفتصد قبل از ميلاد است، ولي در همان رساله به نوشته‌هاي رياضي ديگري اشاره مي‌شود كه پانصد سال برآن پيشي داشته است. در آن پاپيروس، با مثالهايي، راه‌اندازه گرفتن گنجايش انبار گندم يا مساحت مزرعه نشان داده شده و از معادلات جبري درجة اول سخن رفته است؛ علماي هندسة مصري تنها به اندازه گرفتن مساحت مربع و دايره و مكعب قناعت نداشتند، بلكه حجم استوانه و كره را نيز اندازه مي‌گرفتند، و براي نسبت محيط دايره به قطر آن، يعني عددP (پي)، رقم 16،3 را به دست آورده بودند. فخر ما به اين است كه، در مدت چهارهزار سال، آن اندازه پيش رفته‌ايم كه از 3.16 به 3.1416 رسيده‌ايم.

 

دربارة فيزيك و شيمي مصري چيزي نمي‌دانيم، و آنچه از علم نجوم در مصر قديم بر ما معلوم است، بسيار ناچيز است. چنان به نظر مي‌رسد كه رصدكنندگان ستارگان در معابد زمين را همچون صندوق مستطيلي تصور مي‌كرده‌اند كه در گوشه‌هاي آن كوهها قرار داشته تا آسمان را بر بالاي خود نگاه دارد. هيچ اشاره‌اي به كسوف وخسوف در نوشته‌هاي آنان نيست، و در اين خصوص، به طور كلي، از معاصران خود در بين‌النهرين عقبتر بوده‌اند. با وجود اين، آن اندازه اطلاع داشتند كه مي‌توانستند روز بالا آمدن آب نيل را پيشگويي كنند و معابد خود را به نقطه‌اي كه خورشيد صبح روز اول انقلاب صيفي از آنجا طلوع مي‌كند بسازند. شايد چيزهايي مي‌دانستند و صلاح در آن نمي‌ديدند كه اين مطالب را در ميان مردمي كه خرافه پرستي آنان براي فرمانروايان گرانبهاترين سرمايه بود انتشار دهند؛ كاهنان اطلاعات نجومي خود را از علوم سري مي‌دانستند و نمي‌خواستند راز آن بر تودة مردم كشف شود. قرنهاي متوالي، حركت سيارات و وضع آنها را در آسمان تحت نظر داشتند و ثبت مي‌كردند؛ به طوري كه جداول زيج ايشان چندهزار سال زمان را شامل مي‌شد. ستارگان ثابت را از سيارات تشخيص مي‌دادند. و در زيجهاي خود از ستارگان قدر پنجم ياد كرده‌اند (كه عملا با چشم غيرمسلح ديده نمي‌شود) و، دربارة تأثير ستارگان در سرنوشت بشر چيزهايي نوشته و برجاي گذاشته‌اند. با همين ملاحظات و مشاهدات است كه مصريان تقويم را وضع كردند؛ اين تقويم، بعدها، عنوان بزرگترين هدية مصربه نوع بشر را پيدا كرد.

 

در ابتدا، سال را به سه فصل چهارماهه قسمت مي‌كردند، كه فصل اول، فصل برآمدن و زياد شدن و فرو نشستن آب نيل است؛ فصل دوم فصل كشاورزي؛ و فصل سوم فصل درو. عدد روزهاي ماه در نزد ايشان سي روز و نيم است. لفظ نمايندة ماه، در لغت مصري، مانند زبان فارسي و انگليسي، از كلمة نمايندة قمر گرفته شده بود.1 در آخرماه دوازدهم سال، پنج روز بر عدد ايام ماه مي‌افزودند، تا سالي كه به حساب مي‌آوردند با طغيان نيل و جاي خورشيد در آسمان درست درآيد. روز اول سال را معمولا روزي مي‌گرفتند كه آب نيل به منتها حد بالا آمدن خود رسيده باشد، در آن روز، هنگام نخستين انتخاب روز اول سال، ستارة شعري (كه آن را سوئيس مي‌ناميدند)، با خورشيد، هر دو در يك لحظه از افق طالع مي‌شدند. چون تقويم مصري سال را، به جاي 365 روز و ربع، 365 روز به حساب مي‌آورد، اختلاف ميان طلوع خورشيد و طلوع شعري، كه در آغاز كوچك و غيرقابل ملاحظه بود، بتدريج زياد مي‌شد و هرچهار سال به يك روز تمام مي‌رسيد. به اين جهت تقويم مصري با تقويم آسماني به اندازة شش ساعت اختلاف داشت؛ مصريان هرگز اين خطا را اصلاح نكردند، تا آنگاه كه منجمان يوناني اسكندريه، بنا به فرمان يوليوس سزار (46 ق‌م)، به اصلاح آن پرداخته و، پس از هر چهار سال، يك روز بر عدد ايام سال افزودند، و اين همان است كه تقويم قيصري يا يولياني ناميده مي‌شود. پس از آن، در زمان پاپ گرگوريوس سيزدهم (1582) اصلاح ديگري شد و روز كبيسة اضافي سال را (كه بيست و نهم فوريه است) از هر سال نمايندة قرن كاملي كه بر 400 قابل قسمت نباشد حذف كردند؛ و اين همان «تقويم گرگوري»‌است كه اكنون در كار است.2 خلاصة مطلب آنكه، تقويمي كه هم اكنون از آن استفاده مي‌كنيم از اختراعات باستاني شرق نزديك است.3

 

--------------------------------------------------------------------------------

1. ساعت آبي را مصريان از زمانهاي دور مي‌شناخته‌اند؛ به همين جهت اختراع آن را به تحوت، خداي همه هنرة خود، نسبت مي‌دادند. قديمترين ساعت موجود، كه به روزگار تحوطمس مي‌رسد، اكنون در موزة برلين است. اين ساعت به شكل قطعه چوبي است كه به شش قسمت تقسيم شده، و چوب ديگري، به شكل چليپا، به آن متصل است، و سر هر ساعت، قبل از ظهر يا بعد از ظهر، ساية آن بر يكي از تقسيمات ششگانه مي‌افتد و وقت را نشان مي‌دهد.

2. اصلاح ديگري به دست خيام و همكاران او صورت گرفته و تقويم جلالي را از تقويم گرگوري به حقيقت نزديكتر ساخته است. در اين تقويم چنان است كه پس از گذشت هشت دورة چهار ساله، به جاي آنكه سال سي و دوم را كبيسه بگيرند و بر آن روزي بيفزايند، اين روز اضافي را به سال سي و سوم مي‌افزايند، و پس از آن دورة سي و سه سالة جديدي آغاز مي‌شود. براي اطلاع بيشتر به كتاب «اصول علم هيئت»، تأليف مترجم اين كتاب،‌ مراجعه شود. – م.

3. چون زمان طلوع شعري، هر چهار سال، يك روز از طلوع خورشيد عقبتر مي‌افتد، و تقويم مصري پيش‌بيني اين تأخير را نكرده است، بنابراين، خطا در مدت 1460 سال به اندازة 365 روز مي‌شود؛ و هنگامي كه اين دورة سوئيسي (به تعبير مصريان قديم) تمام شود، دوباره، تقويم نوشته و تقويم آسماني با يكديگر مطابق درمي‌آيد. از طرف ديگر، بنا بر نوشتة سنسوريوس، مؤلف لاتيني، مي‌دانيم كه در سال 139 ميلادي، طلوع خورشيد و طلوع شعري مقارن يكديگر بوده است و طلوع اين ستاره درست در اول سال متعارفي مصري اتفاق افتاده است؛ بنابراين حق داريم چنان تصور كنيم كه هر 1460 سال قبل از اين تاريخ نيز چنين اتفاق مي‌افتاده؛ يعني در سالهاي 1321 ق‌م و 2781 ق‌م و 4241 ق‌م و غيره طلوع خورشيد با طلوع سوئيس مقارن مي‌شده است. چون واضح است كه نخستين تقويم مصري در سالي وضع شده كه تقارن طلوع خورشيد و شعري در روز اول نخستين ماه سال اتفاق افتاده، چنين نتيجه مي‌گيريم كه اين تقويم از سالي مورد عمل قرار گرفته كه آغاز يك دورة سوئيسي بوده است. نخستين بار، از تقويم مصري، در متنهاي ديني منقوش بر اهرام سلسلة چهارم يادشده، و چون زمان اين سلسله بدون شك پيش از سال 1321 ق‌م است، پس تقويم مصري، ناچار، در يكي از دو سال 2781 يا 4241 ق‌م. يا پيش از آنها وضع شده است. آنچه در ابتدا قبول عام داشت اين بود كه سال وضع تقويم مصري، سال 4241 ق‌م، باشد، ولي استاد شارف با اين نظر مخالفت كرده، و اينك بعيد نيست كه بتوانيم 2781 ق‌م را تقريباً سال ولادت تقويم مصري قديم بدانيم. اگر اين مطلب صحت داشته باشد، بايد از تواريخي كه پيش از اين دربارة سلسله‌هاي قديم و اهرام بزرگ ذكر كرديم به اندازة سيصد يا چهارصد سال كسر كنيم. چون اين موضوع هنوز مورد بحث و مناقشه است، ما در اين كتاب به تاريخهايي كه در كتاب «تاريخ قديم» دانشگاه كيمبريج آمده اعتماد كرده‌ايم.

 

 

 

 

مصريان قديم، با آنكه در ضمن موميايي كردن بدن مردگان فرصت كافي داشته‌اند كه به مطالعه و تحقيق در بدن انسان بپردازند، در اين كار پيشرفت قابل ملاحظه‌اي نكرده‌اند. چنان گمان مي‌كردند كه در رگهاي بدن آب و هوا و مايعات دفع شدني جريان دارد، و عقيده داشتند كه قلب و روده‌ها مركز عقل و شعور آدمي است. و اگر آنچه را از اين الفاظ و اصطلاحات در نظر داشته‌اند بخوبي بدانيم، شايد معتقدات ايشان با آنچه ما مي‌دانيم و بر آن نمي‌توانيم مدت درازي پابند بمانيم چندان اختلافي نداشته باشد. با وجود اين، استخوانهاي بزرگ و امعا و احشا را با دقت تمام وصف كرده‌اند، و قلب را محرك اصلي بدن و مركز جهاز دوران خون دانسته‌اند. در پاپيروس ابرس چنين مي‌خوانيم كه : «رگهاي قلب به همة اندامهاي بدن مي‌رود، و طبيب، خواه دست خود را بر پيشاني انسان بگذارد يا بر پشت سر يا بردست و پاي او، همه جا با قلب روبرو مي‌شود.» ميان اين گفتار و آنچه لئوناردو و هاروي گفته‌اند گامي بيش نيست، ولي براي برداشتن اين گام سه هزار سال زمان لازم بوده است.

 

بزرگترين افتخار مصر قديم علم پزشكي آن است. اين علم به وسيلة كاهنان پيدا شد؛ شواهد زيادي در دست است كه طبابت مصري، در ابتدا، صورت سحر و جادو داشته است. در ميان مردم مصر، حرز و تعويذ و طلسم، براي پيشگيري يا مداواي مرض، بيش از دارو و حب و شربت رواج داشت. اعتقاد ايشان چنان بود كه چون شيطان به جسم آدمي درآيد، بيمار مي‌شود، و علاج آن خواندن عزايم و اوراد است؛ مثلا زكام را با خواندن اين عبارت سحري معالجه مي‌كردند: «اي سرماي پسر سرما بيرون شو، اي كه استخوانها را خرد مي‌كني و هفت سوراخ سر را بيمار مي‌سازي… خارج شو و بر روي زمين بيفت اي گند، اي گند، اي گند!» و شايد اين مداوايي است كه تأثير آن از هر معالجة ديگري كه امروز براي اين بيماري كهن مي‌شناسيم كمتر نباشد. بعدها پزشكي مصري از اين پايه بي‌اندازه ترقي كرد و بالاتر آمد و پزشكان و جراحان و متخصصاني در آن پيدا شدند كه از همان قانون اخلاقيي پيروي مي‌كردند كه نسل به نسل انتقال پيدا كرد و در آخر كار به صورت سوگندنامة بقراط درآمد. بعضي از پزشكان، متخصص در قابلگي و امراض زنانه بودند؛ بعضي ديگر جز اختلالات معده، بيماري ديگري را معالجه نمي‌كردند؛ گروهي تنها چشم پزشك بودند. شهرت اين پزشكان به اندازه‌اي بود كه كوروش، شاهنشاه پارس، يكي از آنان را به كشور خود دعوت كرد. از اين پزشكان متخصص گذشته، طبيباني بودند كه ريزه‌خوار آنان بودند و به مداواي فقرا مي‌پرداختند؛ اين طبيبان، در ضمن كارهاي خود، روغنها و عطرياتي براي ماليدن به دست و صورت، و موادي براي رنگين كردن مو، و داروهايي براي زيبايي پوست يا كشتن كيك و مگس نيز مي‌ساختند.

 

چند پاپيروس مربوط به امور پزشكي برجاي مانده و به دست ما رسيده است. گرانبهاترين آنها كه به نام كاشف آن ادوين سميث به اسم پاپيروس سميث ناميده مي‌شود، طوماري است به درازي چهار مترونيم كه تاريخ آن تقريباً به 1600 ق‌م‌ مي‌رسد، و در آن از كتب و مراجع كهنه‌تر استفاده شده. حتي اگر از اين مدارك قديمي نيز چشم بپوشيم، خط اين پاپيروس باز قديمترين سند علمي شناخته شده در تاريخ به شمار مي‌رود. در اين طومار، از چهل و هشت حالت جراحي سريري، از شكستگي كاسة سرگرفته تا جراحتهاي نخاع‌شوكي، بحث شده هر يك از اين حالات، به صورت منظم، مورد تحقيق قرار گرفته و در ضمن آن عناوين مختلف تشخيص و آزمايش، و بحث از عوارض مشابه با امراض ديگر، و تشخيص علت، و معالجه آمده است؛ و در هر جا اصطلاح خاصي بوده، دربارة آن توضيحي ديده مي‌شود. مؤلف، با وضوحي كه نظير آن در نوشته‌هاي علمي قبل از قرن هجدهم ميلادي به نظر نمي‌رسد، به اين مطلب اشاره مي‌كند كه دستگاه اداره كردن اندامهاي تحتاني بدن در «مغز سر» جاي دارد؛ و اين نخستين بار است كه اين كلمه به صورت نوشته به نظر مي‌رسد.

 

مصريان گرفتار امراض گوناگوني بودند و، بي آنكه نام يوناني آنها را بشناسند، با ابتلاي به اين بيماريها از دنيا مي‌رفتند. از روي پاپيروسها و اجساد موميايي شده معلوم مي‌شود كه سل ستون فقرات، تصلب شرايين، سنگ كيسة صفرا، آبله، فلج اطفال، كمخوني، التهاب مفاصل، صرع، نقرس، ماستوئيديت، آپانديسيت، و بعضي از بيماريهاي عجيب، همچون التهاب ستون فقرات، كه باعث تغيير شكل آن مي‌شود، و نقصاني كه در نمو غضروفهاي استخوانهاي دراز پيش مي‌آيد، در مصر وجود داشته است. دليلي در دست نيست كه بنابرآن بتوان گفت مصريان قديم به مرض سيفيليس يا سرطان مبتلا مي‌شده‌اند؛ چرك كردن لثه و كرمخوردگي دندان، كه در اجساد موميايي شدة قديمي اثري از آن ديده نمي‌شود، در اجساد موميايي شدة دوره‌هاي متأخر فراوان به نظر مي‌رسد؛ اين خود دليل آن است كه تمدن در اين دوره بسيار پيشرفت داشته است. كوچك شدن و از ميان رفتن استخوان انگشت كوچك پا، كه غالباً آن را نتيجة كفشهاي زمان ما مي‌دانند، از چيزهايي است كه در مصر قديم فراوان بوده؛ در صورتي كه مي‌دانيم آن مردم، در هر طبقه و هرسني كه بوده‌اند، تقريباً هميشه پابرهنه راه  مي‌رفته‌اند.

 

پزشكان مصري در برابر اين بيماريها با قرابادينهاي (= دستورهاي دارويي) فراوان مجهز بودند؛ در پاپيروس ابرس نام هفتصد دارو، براي درمان كردن امراض مختلف، از گزش افعي گرفته تا تب نفاسي، ذكر شده. پاپيروس كاهون (كه تاريخ آن به 1850 ق‌م مي‌رسد) شيافهايي را شرح مي‌دهد كه شايد براي جلوگيري از آبستني به كار مي‌رفته است. در گور يكي از ملكه‌هاي سلسلة يازدهم، صندوق دارويي به دست آمده كه در آن ظرفها و قاشقها و علفها و ريشه‌هاي دارويي خشك شده وجو داشته است. نسخه‌هاي طبي ميان پزشكي و جادوگري نوسان داشته؛ به نظر آنان چنين مي‌رسيده كه هرچه نفس از دوا بيشتر مشمئز بشود، تأثير دارو افزونتر مي‌شود. در ميان دستورهاي دارويي چيزهاي مختلف و شگفت‌انگيز ديده مي‌‌شود؛ مانند خون سوسمار، گوش و دندان گراز، گوشت و پيه گنديده، مغز سر سنگ‌پشت، كتاب كهنه‌اي كه در روغن جوشانده باشند، شير زن تازه‌زا، پيشاب دختر باكره، پليدي انسان، و نيز خر و سگ و شير و گربه و حتي شپش. گري را با ماليدن چربي حيواني به سرمعالجه مي‌كردند. پاره‌اي از اين دستورالعملهاي معالجه از مصر به يونان، و از يونان به روم، و از روميان به ما انتقال يافته است؛ و هم امروز بسياري از قرصها و شربتهايي را كه مصريان قديم در ساحل نيل براي ما تركيب كرده‌اند، با كمال اطمينان، به عنوان دارو، مصرف مي‌كنيم.

 

مصريان كوشش داشتند كه، با استفاده از وسايل بهداشتي عمومي،1 باختنه كردن2 و عادت دادن مردم به استعمال فراوان مسهل، از راه تنقيه، تندرستي خود را حفظ كنند.

 

ديودوروس سيسيلي در اين باره چنين مي‌گويد:

 

آن مردم، براي جلوگيري از بيماري، در بهداشت بدن خود مي‌كوشند و اين كار را با خوردن مسهل و روزه گرفتن و استعمال داروهاي قي‌آور، كه گاهي روزانه و گاهي سه يا چهار روز يك بار استعمال مي‌كنند، انجام مي‌دهند. به نظر ايشان، پارة بيشتري از آنچه وارد بدن مي‌شود افزون بر نيازمندي آن است، و بيماريها از همين پارة اضافي خوراكيها توليد مي‌شود.3

 

--------------------------------------------------------------------------------

1. در ضمن كاوشهاي باستانشناسي، لوله‌هاي مسيي به دست آمده است كه معلوم مي‌شود براي جمع‌آوري آب باران و دور راندن آبهاي فاضلاب به كار مي‌رفته است.

2. در كهنه‌ترين گورها شواهدي بر اينكه ختنه در مصر قديم رواج داشته وجود دارد.

3. از اينجا معلوم مي‌شود كه ضرب‌المثل معروف: «ما از چهار يك آنچه مي‌خوريم زنده‌ايم و پزشكان از باقيماندة آن زندگي مي‌كنند» از زمانهاي دور وجود داشته است.  

 

 

 

پليني عقيده داشته است كه مصريان عادت به تنقيه كردن را از لك‌لك آفريقايي، معروف به «ابومنجل» آموخته بودند، چه اين مرغ، براثر خوراكي كه مي‌خورد، پيوسته مبتلا به يبوست است و غالباً منقار خود را در مقعد داخل مي‌كند و آن را به عنوان آلت تنقيه به كار مي‌برد. هرودوت نيز نقل مي‌كند كه مصريان «درهرماه، سه روز متوالي به پاك كردن بدن خود مي‌پردازند و، براي نگاهداري تندرستي خود، از داروهاي قي‌آور و تنقيه استفاده مي‌كنند؛ زيرا چنان گمان دارند كه هر مرضي كه آدمي دچار آن مي‌شود، نتيجة چيزهايي است كه مي‌خورد.» در نظر اين نخستين مورخ تاريخ تمدن، مصريان، پس از مردم ليبي، از همة مردم جهان تندرست‌ترند.

 

 

9- هنر

 

معماري- مجسمه‌سازي در دوره‌هاي سلطنت قديم و ميانه و امپراطوري وسائيسي- نقش برجسته- نقاشي- هنرهاي كوچك- موسيقي- هنرمندان

 

 

بزرگترين عامل تمدن مصري قديم همان عامل و عنصر هنر است. در اين سرزمين، در زماني كه بايد گفت تازه تمدن آغاز مي‌شده، هنر نيرومند و رسيده‌اي را مشاهده مي‌كنيم كه بر هنر تمام ملتها برتري دارد و جز هنر يونان، هيچ هنر ديگري به پاية آن نرسيده است. دور افتادگي و حالت صلح و سلمي كه مصر، در آغاز كار، در آن به سر مي‌برد و ماية تجمل‌پرستي مي‌شد، و پس از آن، غنايم فراوان ستمگري و چنگ، كه در عهد تحوطمس دوم رامسس دوم به دست مردم اين كشور مي‌رسيد، فرصت آن را فراهم ساخت كه بناهاي عظيم بسازند و مجسمه‌هاي سرشار از نيرومندي بتراشند، در هنرهاي كوچك بيشمار ديگري مهارت پيدا كنند، و در اين كارها، در آن زمان دور، تقريباً به سر حد كمال برسند. چون انسان به محصولات هنري مصر قديم نظر كند، حيران مي‌ماند و نمي‌داند چگونه مي‌تواند نظرياتي را كه محققان دربارة ترقي و پيشرفت وضع كرده‌اند بپذيرد.

 

معماری 1با شكوهترين هنرهاي باستاني است، چه در آن مراعات دوام و عظمت و، در عين حال، زيبايي و كار‌آمدي شده، و اين عناصر بخوبي با يكديگر هماهنگ در‌آمده است. اين هنر از كار سادة آراستن گورهاو نقش كردن ديوارهاي خارجي خانه‌ها آغاز كرده است بيشتر خانه‌ها را با خشت مي‌ساختند، و در پاره‌اي از جاهاي آن، كارهاي سادة چوبي ديده مي‌شد (مانند پنجره‌هاي شبكه‌اي ژاپني، يا درهاي منبت‌شده)، و سقف آن را از چوب نخل، كه نرم و با مقاومت است، تهيه مي‌كردند. معمولا خانه را حياطي محصور شده با ديوارها احاطه مي‌كرد؛ از آن با پلكاني به بام خانه بالا مي‌رفتند، و از آنجا ساكنان خانه به اطاقهاي خود در مي‌آمدند. توانگران در اطراف خانة خود باغهاي آراسته‌اي ترتيب مي‌دادند. در شهرها براي مردم فقير باغهاي عمومي وجود داشت؛ كمتر خانه‌اي بود كه در آن گلي ديده نشود. ديوارهاي خانه را از داخل با حصيرهاي رنگين مي‌آراستند؛ اگر صاحب خانه مي‌توانست، كف اطاقها را با گليم و قالي مفروش مي‌كرد. مردم، بيش از آنكه برروي صندلي و چارپايه بنشينند، بر روي فرش زندگي مي‌كردند. مصريان قديم، ماند ژاپنيان امروز، هنگام صرف غذا در كنار ميزهايي به بلندي پانزده سانتيمتر، چهار زانو، بر روي زمين مي‌نشستند و، مانند شكسپير، با دست غذا مي‌خوردند. چون دورة امپراطوري فرا رسيد و بهاي غلام و كنيز ارزان شد، مردم طبقات اول برصندليهاي بلند بالشدار مي‌نشستند و بردگان ظرفهاي غذا را، يكي پس از ديگري، هنگام صرف طعام در برابر آنان بر روي ميز قرار مي‌دادند.

 

سنگ ساختمان گرانبها‌تر از آن بود كه بتوانند در خانه‌هاي معمولي به كار دارند؛ به همين جهت عنوان تجملي داشت و مخصوص كاهنان و شاهان بود. حتي اشراف مملكت، با كمال خودپسنديي كه داشتند، قسمت بزرگتر دارايي و نيكوترين مواد ساختماني را به معابد اختصاص مي‌دادند؛ به همين جهت است كه كاخهايي كه بر نيل مشرف بوده، و در زمان آمنحوتپ سوم تقريباً در هر كيلومتري از ساحل نيل يكي از آنها ديده مي‌شده، همه از ميان رفته و اثري از آنها برجاي نمانده؛ در صورتي كه جايگاههاي خدايان و آرامگاههاي مردگان تا زمان ما باقي مانده است. چون روزگار سلسلة دوازدهم رسيد، ديگر هرم شكل مورد پسند براي دفن اموات به شمار نمي‌رفت؛ به همين جهت خنومحوتپ (در حدود 180 2 ق‌م‌)، در محلي كه امروز «بني‌حسن» نام دارد، شكلي آرامتر از هرم براي گور خود انتخاب كرد و آن را به صورت مقبرة ستونداري در كنار نيل ساخت؛ از آن به بعد، اين گونه ساختمان قبر، در تپه‌هاي كشيده شده برطرف غربي نيل هزاران شكل گوناگون پيدا كرد. از آخر دورة اهرام، تا آنگاه كه معبد حاتحور در نزديكي دندرة ساخته شد، يعني در طول مدت سه هزار سال، شنهاي مصر ناظر آن اندازه ساختمانهاي مختلف بوده است كه هيچ يك از تمدنهاي ديگر نتوانسته است از آن حد درگذرد.

 

در كرنك و الاقصر جنگلي از ستونها ديده مي‌شود كه به فرمان تحوطمس اول و تحوطمس سوم و آمنحوتپ سوم و ستي اول و رامسس دوم، و ديگر سلاطين سلسله‌هاي دوازدهم تا بيست و دوم، ساخته شده؛ در شهر حبو (حوالي 300 1 ق‌م‌) كاخ وسيعي ساخته شد، كه البته در شكوه و عظمت با كاخهاي سابق برابري نمي‌كرد؛ بر روي ستونهاي همين كاخ دهكده‌اي عربي مدت چندين قرن است كه تكيه دارد؛ در آبيدوس (العربة) معبد ستي اول را ساخته بودند، كه جز ويرانه‌هاي عظيم و تيره و حزن‌انگيز چيزي از آن برجاي نمانده است؛ در الفنتين معبد كوچك خنوم (در حدود 1400 ق‌م) است «كه از حيث دقت و شكوه حقيقتاً جنبة يوناني دارد؛» و در ديرالبحري تالار پرستوني است كه ملكه حتشپسوت آن را بنا گذاشته؛ در نزديكي آن رامسئوم است، كه آن نيز جنگل ديگري است از ستونها و مجسمه‌هاي عظيم كه به دست مهندسان و بندگاني كه رامسس دوم به بيگاري گرفته بود ساخته شده؛ در جزيرة فيله معبد زيباي ايسيس است (حوالي 240 ق‌م) كه در آن نقطه مهجور و غمگين به نظر مي‌رسد، چه، آبهاي مخزن آب‌‌‌آسوان پاية ستونهاي آن را، كه از حيث ساختمان به سرحد كمال رسيده بود، پوشانيده است. اين بازمانده‌هاي كم و پراكنده تنها نمونه‌هايي از آثار باستاني مصر است كه هنوز به درة نيل زيبايي مي‌‌بخشد؛ و خود اين خرابه‌ها به صد زبان مي‌گويد كه ملت سازندة آنها چه نيرو و قدرتي داشته است. شايد در اين كاخها، براي ساختن پايه‌ها و ستونها، و نزديك به يكديگر گذاشتن آنها براي جلوگيري از آفتاب‌سوزان، افراط شده باشد، و نيز در آنها عدم تقارني كه از مختصات خاور دور است و نقصان وحدت اسلوب ديده مي‌‌شود، و همچنين حرص و لع عجيب بزرگي، كه از خصوصيات مردم اين روزگار نيز هست، در آن ساختمانها به نظر برسد. با وجود اين، در همين بناهاست كه عظمت و جلال و فخامت و نيرومندي جلوه‌گر مي‌شود؛ در همين جاست كه طاقها و دهانه‌هاي قوسي وجود پيدا مي‌كند؛ اگر كم است از آن روست كه نيازمندي به آنها زياد نبوده، ولي اصول ساختمان همين طاقها و قوسهاست كه به يونان و روم و اروپاي جديد انتقال پيدا كرده است؛ در همين ساختمانها نقشهايي تزييني ديده مي‌شود كه در سراسر تاريخ جهان، هيچ نقش ديگري برآنها برتري ندارد؛ ستونهاي پاپيروسي شكل و نيلوفري شكل و ستونهاي به سبك «دوريك بدوي» و ستونهاي به صورت زن و سرستونهاي به صورت حاتحور، يا به صورت درخت خرما، در همين آثار گرانبها ديده مي‌شود؛ در ميان اين آثار كاخهايي است كه پنجره‌هايي نزديك به سقف و درگاههايي باشكوه دارد، كه استحكام و نيرومندي را، كه مؤثرترين عامل در فريبندگي و دلربايي آثار معماري است، بخوبي آشكار مي‌سازد. مصريان، بدون شك، در تمام تاريخ بزرگترين بنايان و سازندگان بوده‌اند.

 

بعضي، بر آنچه گفتيم، اين را مي‌افزايند كه مصريان قديم در حجاري و مجسمه‌سازي نيز بزرگتر و برتر از ديگران بوده‌اند. در آغاز تاريخ خود مجسمة ابوالهول را ساختند، كه نمايندة صفات ابديت فرعوني از فراعنه- شايد خفرع- بوده است. اين مجسمه، علاوه بر آنكه نمايندة قوت و بزرگي است، خصال و شخصيت را نيز نمايش مي‌دهد. گرچه گلولة سلاحهاي ممالك مصر بيني مجسمه را از بين برده و ريشهاي آن را تراشيده است، ولي آثار و وجنات درشت و نيرومند آن، به بهترين صورت، از قوت و مهابت و آرايش و پختگي اين فرعون حكايت مي‌كند؛ و همة اينها از صفاتي است كه در كسي كه مي‌خواهد سلطنت كند بايد جمع باشد. بر صورت بيحركت اين مجسمه لبخند خفيفي است كه از پنج هزار سال به اين طرف آن را ترك نكرده؛ چنان است كه گويي هنرمند گمنامي كه آن را ساخته، يا پادشاهي كه اين مجسمه رمز و نمايندة اوست، آنچه را همة انسانها دربارة انسان ادراك مي‌كنند، نيك دريافته بودند. اين هم يك تابلوي موناليزا1 است- تابلويي برسنگ.

 

--------------------------------------------------------------------------------

1. يا «لبخند ژوكوند»، تابلوي معروف لئوناردو داوينچي، در موزة لوور. – م.  

 

 

 

در تاريخ مجسمه‌سازي، هيچ چيز زيباتر از مجسمة خفرع نيست، كه از سنگ ديوريت تراشيده شده و اكنون در موزة قاهره نگاهداري مي‌شود. اين مجسمه، كه به روزگار پراكسيتلس، به اندازه‌اي كه اين شخص نسبت به ما قدمت دارد، خود، قدمت داشته است، بي‌آنكه از دست زمانه آسيبي به آن رسيده باشد، پنجاه قرن را پشت سرگذاشته و درست و سالم به دست ما افتاده است. اين پيكره، كه از سخت‌ترين سنگها ساخته شده، به بهترين صورتي نيرومندي و اقتدار و سرسختي و شهامت و فهم و حساسيت شاه (يا هنرمند) را در نظر ما مجسم مي‌سازد. در همان موزه، نزديك اين مجسمه، مجسمة كهنه‌تر ديگري است از سنگ آهك، كه فرعون زوسر را با حالتي ترشرو نمايش مي‌دهد؛ كمي دورتر از آن، راهنماي موزه با آتش زدن كبريتي شفافيت مجسمة مرمري زيباي منكورع را در مقابل ما آشكار مي‌سازد.

 

دو مجسمة شيخ البلد و مرد منشي، از لحاظ هنرمندي و كمال، همپاية مجسمه‌هاي سابق است. مجسمة مرد منشي به اشكال گوناگون به دست ما رسيده و مربوط به زمانهايي است كه دربارة آنها اطلاع قطعي نداريم، ولي مهمترين آنها مجسمة منشي چهار زانو نشسته‌اي است كه درموزة لوور نگاهداري مي‌شود. مجسمة شيخ البلد در حقيقت به صورت شيخ نيست، بلكه مجسمة كارفرمايي است كه عصاي قدرت به دست دارد و در كارگران نظارت مي‌كند؛ و چنان مي‌نمايد كه در حال راه رفتن و نظارت در كار كارگران است و به آنان فرمان مي‌دهد.

 

ظاهراً نام صاحب اين مجسمه كعپيرو است، ولي كارگران مصري، كه آن را از گورش در سقاره بيرون آوردند، از بس به كدخدا يا شيخ البلد قرية آنان شباهت داشت، از روي خوشمزگي به آن نام شيخ البلد دادند و اين اسم براي اين مجسمه باقي ماند. اين مجسمه، كه با چوب ساخته شده و قابل آن بوده است كه بپوسد و از ميان برود، چنان است كه دست روزگار نتوانسته است هيئت تنومند و ساقهاي ستبر آن را فاسد كند؛ بزرگي شكم اين مجسمه، درست نشان مي‌دهد كه مردم چيزدار و ملاك در همة تمدنها از فراواني روزي و كمي كوشش و كار بهره‌مند بوده‌اند؛ صورت گرد او نمايندة رضايت خاطر مردي است كه قدر مقام خود را مي‌داند و به آن مي‌بالد. سر بيمو و دامن لباس به حال خود رها شدة وي از آن حكايت دارد كه هنر مبتني بر نمايش واقعيت، در آن زمان، به اندازه‌اي پيشرفته بوده كه توانسته است از زيربار تقليد آثار هنري كهن شانه تهي كند و ديگر آنها را نمونه و سرمشق خود نشناسد؛ ولي در اين مجسمه يك سادگي زيبا و انسانيت كاملي است كه سازندة آن، بدون كينه و تلخي و با كمال هنرمندي، نمايش داده، و چيره‌دستي وي بخوبي از آن نمايان است. ماسپرو در اين باره گفته است كه: «اگر بنا بود نمايشگاهي از شاهكارهاي هنري تمام جهان برپا شود، من، به عنوان نمونة عظمت هنر مصري، اين مجسمه را براي آن نمايشگاه انتخاب مي‌كردم.»- و آيا بهتر نيست كه اين افتخار را به مجسمة خفرع اختصاص دهيم؟

 

اينها كه گفتيم مربوط به شاهكارهاي هنري دورة سلطنت قديم بود، ولي از اينها گذشته آثار هنري فراوان ديگري از آن دوره در دست است كه به اين پايه از هنرمندي نمي‌رسد؛ از آن جمله است دو مجسمة نشستة رع حوتپ و همسرش نوفريت؛ مجسمة پر از نيروي رانوفر كاهن؛ و مجسمه‌هاي شاه فيوپس و پسرش، كه از مفرغ ريخته شده؛ سرعقابي كه با طلا ساخته‌اند؛ و مجسمه‌هاي مسخره‌آميز مرد شيرگچي، و كوتوله‌اي به نام كنمحوتپ، كه همه، جز يكي، در موزة قاهره موجود است، و همه بدون استثنا از اخلاق و سجاياي صاحبان مجسمه‌ها به زبان گويايي حكايت مي‌كند. اين مطلب درست است كه آنچه قديمتر ساخته شده خشن است و صيقل تمام ندارد؛ بنابر شيوة عجيبي كه در تمام طول تاريخ هنر مصر از آن پيروي شده، همة اين مجسمه‌ها را از رو به رو ساخته‌اند و چشم و صورت به طرف مقابل مي‌نگرد، در صورتي كه دستها و پاها را از پهلو نشان داده‌اند؛1 ديگر اينكه در ساختن مجسمه به بدن توجه چنداني نداشتند، و معمولا آن را به صورت نمونه‌هاي خاص تقليدي كه با واقع مطابقت نمي‌كرد مي‌ساختند- همة مجسمه‌هاي زنان را جوان مي‌ساختند و همة مجسمه‌هاي فراعنه را قوي هيكل و نيرومند نمايش مي‌دادند؛ نمايش خصوصيات فردي كه در نزد مصريان به درجة عالي رسيده بود معمولا اختصاص به سرمجسمه داشت و در اين باره به تن آن توجهي نمي‌كردند. ولي، علي‌رغم جمود و يكنواختي كه از طرف كاهنان بر هنرهاي نقاشي و مجسمه‌‌سازي و نقش برجسته‌سازي مصري تحميل شده بود، و همچون سنتي از اين قراردادها پيروي مي‌كردند، عمق تفكر و نيرومندي و دقت در اجراي نقشه، و رنگ خاص و شكل مخصوص نمايش خطوط، وصيقلي كه به كار مي‌رفت، جاي اين نقص را بخوبي پر مي‌كرد. حقاً بايد گفت كه هنر مجسمه‌سازي در هيچ يك از نقاط جهان اين اندازه زنده و جاندار نبوده است: مجسمة شيخ البلد سرشار از تسلط و اقتدار است؛ مجسمة زني كه گندم آسياب مي‌كند، چنان است كه گويي با تمام حواس و عضلات خود به كار اشتغال دارد؛ با ديدن مجسمة منشي به نظر مي‌رسد كه براستي دارد چيز مي‌نويسد. اما دربارة هزاران مجسمة عروسك مانندي كه در گورها مي‌گذاشتند تا به خدمت مردگان قيام كنند، بايد گفت كه همه چنان ساخته شده‌اند كه ظاهر جاندار آنها ما را، مانند مصريان ديندار آن زمانهاي دور، به اين فكر مي‌اندازد كه چون مرده‌اي اين اندازه خدم و حشم در اطراف خود داشته‌ باشد، هرگز ممكن نيست بدبخت بوده باشد.

 

--------------------------------------------------------------------------------

1. مجمسه‌هاي بسياري از اين قاعده مستثناست؛ مانند مجسمة شيخ البلد و مجسمة منشي. و پيداست كه اين شيوه از آن‌رو نبوده است كه بر اصول هنر آگاه نباشند، يا نتوانند واقعيت را چنانكه هست نشان دهند.

 

 

 

در مدت قرنهاي متوالي، مجسمه‌سازي مصري نتوانست چيزي كه قابل مقايسه با آثار بازمانده از سلسه‌هاي نخستين باشد، به يادگار باقي گذارد. چون غالب مجسمه‌ها را براي معابد يا مقابر مي‌ساختند، در واقع تا حدزيادي دستوركار و هيئتي كه بايد مجسمه‌ساز از آن تقليد كند، از طرف كاهنان داده مي‌شد؛ جنبة محافظه‌كاري، كه از اختصاصات دين است، هنر را تحت‌الشعاع خود قرار داد؛ كابوس تقليد، هنر را خفه كرد و آن را به تقليد از قراردادها و رسوم خشك ناچار ساخت. چون شاهان نيرومند سلسلة دوازدهم بر سركار آمدند، روح دنيايي غيرديني دوباره در هنردميده شد؛ و هنر، رفته‌رفته، نيرومندي باستاني خود را بازيافت؛ هنرمندان، در مهارت سازندگي، خود از پيشينيان نيز جلوتر رفتند. سرآمنمحت سوم، كه از سنگ ديوريت سياه تراشيده شده، از همان نظر اول نشان مي‌دهد كه رستاخيزي در اخلاق و هنر پيدا شده است. ما، در برابر اين سر، صلابت و مهابت اين پادشاه مقتدر را احساس مي‌كنيم، و در عين حال متوجه مي‌شويم كه سازندة آن صاحب احساسات هنري فراوان بوده است. مجسمة بسيار بزرگ سنوسرت سوم داراي سر وصورتي است كه، از لحاظ فكري كه در ساختن آن به كار رفته و قدرتي كه اين فكر را عملي كرده، از هيچ اثر ديگر در تمام تاريخ مجسمه‌سازي كمي ندارد. مجسمة شكستة تنة تابدار سنوسرت اول، در موزة قاهره، از هر حيث با تنة تابدار هركول موزة لوور قابل مقايسه است. مجسمه‌هاي جانوران، در هر يك از دوره‌هاي تاريخ مصر، فراوان ساخته شده و همه روحدار و زنده است؛ از آن جمله است مجسمة موشي كه در حال جويدن فندقي است؛بوزينه‌اي كه مجذوب نواختن چنگي است؛ و خارپشتي كه در ميان خارهاي او يكي هم نيست كه افراشته نباشد. در آن زمان كه شاهان چوپان برسر كار آمدند، تقريباً در مدت سه قرن، هنر مصري خاموش شد و اثري از هستي آن برجاي نماند.

 

در دوران حكمراني حتشپسوت و تحوطمس و آمنحوتپها و رامسسها، رستاخيز دومي براي هنر در سواحل نيل حاصل شد. ثروتي كه از سورية تسخير شده به مصر مي‌رسيد و به كاخهاي فراعنه و معابد سرازير مي‌شد، از همين دو راه،‌ براي پرورش و تغذي هنر به كار مي‌افتاد. مجسمه‌هاي كوهپيكر تحوطمس سوم و رامسس دوم سر به آسمان مي‌ساييد؛ همه جاي معابد را مجسمه‌هاي گوناگون پر مي‌كرد؛ به دست ملتي كه مست بادة فتح و پيروزي بود و چنان مي‌پنداشت كه بر همة عالم تسلط يافته است، شاهكار هنري فراوان و بيسابقه‌اي ساخته مي‌شد. از جمله كارهاي اين دوره است: مجسمة نيمتنة ملكة بزرگ مصر، كه زينتبخش موزة هنري نيويورك است و از سنگ خارا ساخته شده؛ مجسمة بازالتي تحوطمس سوم، در موزة قاهره؛ مجسمه‌هاي ابوالهول، ساخته شده در دورة آمنحوتپ سوم، كه در موزة لندن حفظ مي‌شود؛ مجسمة نشستة اخناتون، در موزة لوور، كه از سنگ آهكي تراشيده شده؛ مجسمة خارايي رامسس دوم، موجود در شهر تورن؛1 مجسمة به زانو درآمدة همين فرعون، كه در حال تقديم كردن قرباني به خدايان است؛ مجسمة گاو فكور ديرالبحري، كه به گفتة ماسپرو «اگر از تمام آثار يوناني و رومي مشابه با آن برتر نباشد، لااقل با آنها مساوي است»؛ و مجسمة دو شير آمنحوتپ سوم، كه راسكين آنها را از بهترين مجسمه‌هاي حيواني مي‌داند كه پيشينيان براي ما برجاي گذاشته‌اند؛ مجسمه‌هاي كوهپيكري كه به وسيلة مجسمه‌سازان رامسس دوم، در نزديكي ابوسمبل، در تخته سنگي تراشيده شده؛ آثار شگفت‌انگيزي كه در كارگاه مجسمه‌سازي تحوطمس، در تل‌العمارنة، به دست آمده و در ميان آنها نمونه‌اي گلچين از سر اخناتون ديده مي‌شود و بخوبي روح رازورانه و شاعرانة آن شاه غمزده را نمايش مي‌دهد؛ و مجسمة نيمتنة نفرتيتي، زن شاه اخناتون، كه با سنگ آهك ساخته شده، و سر اين ملكة زيبا كه از سنگ دج تراشيده‌اند، و از آن مجسمة ديگر عاليتر است. اين نمونه‌ها، كه در همه جاي جهان پراكنده است، صورتي از كارهاي مجمسه‌سازي ماهرانه‌اي را، كه دورة امپراطوري سرشار از آن بوده، در نظر بيننده مجسم مي‌سازد. در ميان اين شاهكارها، روح فكاهه پسندي بخوبي نمايان است؛ هنرمندان شاد مصر قديم مجسمه‌هاي مسخره‌آميزي از انسان و جانوران برجاي گذاشته‌اند؛ حتي شاهان و ملكه‌ها را در عصر اخناتون تمثال شكن چنان ساخته‌اند كه تبسم و شوخ طبعي از آنها نمايان است.

 

--------------------------------------------------------------------------------

1. در اينجا به ياد گفتة آن سياستمدار مصري مي‌افتيم كه پس از ديدار موزه‌هاي اروپا گفته بود: «شما مملكت مرا غارت كرده‌ايد.»

 

 

 

پس از رامسس دوم، اين جلال و شكوه بسرعت رو به فسردن نهاد، و در مدت چند قرن پس از اين فرعون، هنرمندان تنها به اين دلخوش بودند كه آثار و اشكال قديم را تقليد و تكرار كنند. در دورة شاهان سائيس، دوباره، هنر در آن كوشيد كه از جا برخيزد و به سادگي و اخلاص هنرمندان بزرگ دورة سلطنت قديم بازگردد. پيكرتراشان، با كمال قدرت و شجاعت، به سنگهاي سخت، همچون بازالت، برش، سرپانتين، و ديوريت حمله‌ور شدند و با آنها مجسمه‌هاي واقعي زنده ساختند، كه از آن جمله است مجسمة مونتومي حيت و سر بيموي شخص گمنامي كه از بازالت سبز ساخته شده و اكنون در كنار ديوارهاي موزة دولتي برلين ديده مي‌شود. با مفرغ مجسمة زيباي خانمي به نام تكوسچت را ريختند. دوباره هنرمندان به آشكار ساختن زيباييها و وجنات و حركات انسان و جانوران توجه كردند و مجسمه‌هاي خنده‌آوري از حيوانات غريب و عجيب و غلامان و خدايان ساختند؛ در ميان آن آثار، سر بز و سر گربة معروفي است كه اكنون در موزة برلين نگاهداري مي‌شود. پس از آنكه پارسيها مصر را گشودند، و معابد به تاراج رفت، فاتحة هنر مصري خوانده شد.

 

معماري و مجسمه‌سازي دو ركن اساسي هنر مصري است؛ اگر بنا باشد فراواني محصول كار را نيز به حساب بياوريم، بايد بر اين دو هنر، فن نقش برجسته‌سازي را نيز بيفراييم. هيچ يك از ملتهاي جهان نيست كه براي كنده‌كاري كردن تاريخ و افسانه‌هاي خود بر روي ديوارها به اندازة مصريان قديم كوشيده باشد. در نخستين وهله، از تشابه خستگي آوري كه ميان داستانهاي نقش شده برسنگ موجود است، و از درهم و برهمي تصاوير، و عدم رعايت تناسب و قواعد مناظر و مرايا دچار تعجب مي‌شويم؛ گاهي نيز، كه مي‌خواسته‌اند به صورتي اين قواعد را رعايت كنند، چنان است كه چيزهاي دور را بالاي چيزهاي نزديك نقش كرده‌اند. در يك نقش برجسته، فرعون بسيار بزرگ و دشمنان او بسيار كوچك نقش شده‌اند؛ در اين نقشها نيز، مانند مجسمه‌ها، شخص از آن در شگفتي مي‌افتد كه چشمهاي مجسمه يا نقش به او نگاه مي‌كند، در صورتي كه چانه يا بيني يا پاهاي او به طرف ديگري متوجه است. ولي، در مقابل اين معايب، زيبايي عقاب و ماري كه بر گور شاه ونفس نقش شده؛ نقشهاي شاه زوسر، بر سنگ آهكي هرم پله‌دار سقاره؛ نقشهاي چوبي شاهزاده هزيره، كه از گور وي در همين نقطه به دست آمده؛ و تصوير مرد مجروحي از اهالي نوبه، كه بر گوري از گورهاي سلسلة پنجم در ابوصير نقش شده و بخوبي پيچ و تاب عضلات بدن شخصي را كه گرفتار درد و رنج فراوان است نمايش مي‌دهد؛ همه، از چيزهايي است كه ما را به تحسين وا مي‌دارد. در پايان، ناچار از آن مي‌شويم كه با كمال صبر و حوصله به تأمل در آن نقشهاي طولانيي بپردازيم كه به ما نشان مي‌دهد چگونه تحوطمس سوم و رامسس دوم، در جنگهاي خود، بر هر چه در سرراهشان مي‌آمد غالب مي‌شدند؛ به زيبايي نقشهاي برجسته‌اي كه براي ستي اول در عربة و كرنك حفر شده متوجه مي‌شويم و كمال و جلال آنها را در مي‌يابيم؛ با اشتياق و شادي، به تماشاي نقشهاي برجستة ديوارهاي معبد ملكه حتشپسوت در دير البحري مي‌پردازيم كه، بنابر روايات، داستان هيئت اعزاميي را مجسم مي‌سازد كه وي به سرزمين مجهول پونت (كه شايد همان بلاد سومالي باشد) فرستاده بود. در اين نقشها كشتيهاي درازي را مي‌بينيم كه، با شراع كشيده و پاروهاي پشت سرهم قرار گرفته، در ميان پابرسران، سخت‌پوستان، و ديگر جانوران دريايي، رو به جنوب در حركت هستند؛ در قسمت ديگر، نقش كشتيها را مي‌بينيم كه به كرانه‌هاي سرزمين پونت رسيده‌اند و مردم و شاهشان به استقبال آنها شتافته‌اند و حالت تعجب و ترسي از چهره‌هاي آنان نمايان است. جاشوان را مي‌بينيم كه هزاران بسته از تحفه‌ها و چيزهاي لذيذ محلي را با خود به كشتي مي‌آورند. نداي بيم دهندة كارگر پونتي را چنين مي‌خوانيم كه: «بپرهيز از آنكه پايت را به اينجا بگذاري، برحذر باش!» آنگاه، در اين نقشها، همراه كشتيهايي (كه به گفتة همان نقش) «تحفه‌هاي سرزمين پونت، از طلا و چوبهاي گوناگون و سورمه و بوزينه و سگ و پوست پلنگ مالامال است… و هرگز، از آغاز عالم، اين اندازه چيز براي شاهي از شاهان جهان نياورده‌اند»،به طرف شمال باز مي‌گرديم؛ كشتيها ترعة بزرگ ميان درياي سرخ و نيل را طي مي‌كنند و آنگاه در حوضهاي كنار شهر طيوه لنگر مي‌اندازند و آنچه دارند، در برابر پاهاي ملكه، بر زمين خالي مي‌كنند. پس از آن، به صورتي كه مي‌رساند مدت زماني از خالي كردن كشتيها گذشته، در نقشها چنان مي‌بينيم كه كالاهاي وارد شده همة سرزمين مصر را آراسته است، و در هر جا اسباب زينت ساخته شده از عاج و طلا و جعبه‌هاي عطر و روغنهاي آرايشي و دندانهاي ‌فيل و پوست جانوران ديده مي‌شود، و درختاني كه از سرزمين پونت آورده‌اند چنان با خاك مصر خوگرفته و بزرگ و تناور شده‌اند كه گويي در مرز و بوم خود قرار دارند، و چنان پرشاخ و برگند كه گاوان در ساية آنها آرميده‌اند. اين نقش برجسته، بدون شك، از بزرگترين نقشهاي تاريخ هنر است.1

 

ساختن نقش برجسته حدفاصل ميان مجسمه‌سازي و نقاشي است. در مصر، جز در دورة بطالسه و در تحت‌تأثير يونان، نقاشي هرگز به پاية يك هنر مستقل نرسيد، بلكه هميشه از آن به عنوان دستيار معماري و مجسمه‌سازي و كنده‌كاري استفاده مي‌شد؛ به اين معني كه كار نقاش فقط آن بوده است كه آنچه را قلم مجسمه‌ساز تراشيده، رنگين كند. ولي، با وجود آنكه نقاشي منزلت دست دومي داشته، در همه جا اثر آن ديده مي‌شود. بيشتر مجسمه‌ها را رنگ مي‌زدندو همة سطوح را رنگ‌آميزي مي‌كردند. چون نقاشي و مواد رنگي از گذشت زمان زود متأثر مي‌شده، آن مقاومت فني معماري و حجاري را نداشته، به طوري كه از نقاشيهاي رنگين دورة سلطنت قديم، جز صورت زيبايي از شش‌غاز كه از گوري در مدوم بيرون آورده شده، چيزي در دست نداريم. ولي از همين يك اثر مي‌توان حكم كرد كه هنر نقاشي نيز، در دورة سلسله‌هاي اول، تا حد زيادي به كمال نزديك بوده است. چون به دورة سلطنت ميانه مي‌رسيم، نقاشيهاي آبرنگي2 در گورهاي امني و خنومحوتپ، در بني‌حسن، مي‌يابيم كه، از لحاظ تزيين آن در گور، ماية شادي بيننده مي‌شود؛ نيز نقاشي معروف به آهوان و دهقانان. و تصوير گربه‌اي در كمين شكار خود. از بهترين نمونه‌هاي اين هنر به شمار مي‌روند؛ در اينجا نيز هنرمند به عنصر اساسي كار خود توجه داشته و حركت و جانداري را به بهترين صورت نمايش داده است. در دورة امپراطوري، گورها پر ازتصاوير رنگين شد. هنرمند مصري توانست همة رنگهاي رنگين‌كمان را بسازد، و در صدد آن برآمد تا مهارت خود را در رنگ‌آميزي آشكار كند. نقاش مصري مي‌كوشيد تا، بر روي ديوارها و سقفهاي خانه‌ها و معابد و كاخها و دخمه‌ها، تصوير زندگي پر از فعاليت و حرارت مزارع آفتابگير را رسم كند، و بر آن مرغاني را كه در هوا مي‌پرند، و ماهياني را كه در آب شنا مي‌كنند، و جانوراني را كه در مردابها به سر مي‌برند نمايش دهد. زمين را چنان نقاشي مي‌كرد كه گويي آبگيري است، و سقف را چنان مي‌آراست كه، در زيبايي و شكوه، با آسمان و ستارگان آن دم از همسري مي‌زد؛ همة اين صورتها را در چهارچوبه‌اي از اشكال هندسي، يا تزييناتي مركب شده از ساقه و برگ قرار مي‌داد و، به اين ترتيب، از نقشهاي ساده گرفته تا نقشهاي پرطول و تفصيل و دلفريب فراهم مي‌آورد. نقاشي دختر رقاص، كه سرشار از نيروي ابتكار و روح هنري است، شكار مرغ در قايق، و تصوير نقاشي شده با گل اخرايي كه دختر برهنة نرم استخواني را ميان نوازندگان در گور تحت در طيوه نمايش مي‌دهد نمونه‌هاي برجستة نقاشيهاي فراواني است كه قبرهاي مصريان را مي‌آراسته است. در اينجا نيز، همان گونه كه در نقشهاي برجسته ديديم، خطوط و مفردات نقاشي زيبا ولي، از حيث تركيب، ضعيف است. اشخاصي كه در يك عمل يا يك منظره شركت دارند- و ما اكنون آنها را مخلوط با يكديگر ترسيم مي‌كنيم- در نمايشهاي قديم مصري پراكنده و يكي پس از ديگري نمايش داده مي‌شد. در اينجا نيز نقاش، به جاي مراعات قواعد مناظر و مرايا، چنان ترجيح مي‌داده است كه بعضي از قسمتهاي تصوير را بالاي بعضي ديگر قرار دهد. در آن زمان، جمودي كه از پاي‌بند بودن به شكل خاص صورتسازي و مراعات سنن و تقاليد قديم در مجسمه‌سازي وجودداشت، بر نقاشي حكومت مي‌كرد؛ به همين جهت جانداري و واقع‌بيني و شوخي، كه بعدها از مشخصات فن پيكرتراشي مصر مي‌شود، وجود ندارد. با وجود اين، در تمام نقاشيها، طراوت مفهومات، و رواني در رسم خطوط و اجرا كردن نقشه، و وفاداري در نشان دادن زندگي و حركات طبيعي، و فراواني رنگ و زينت، كه ماية شادي خاطر مي‌شود، وجود دارد كه پردة نقاشي را ماية نوازش چشم و جان مي‌سازد. خلاصة مطلب آنكه، هنر نقاشي مصر- با وجود معايبي كه دارد- جز در دورة سلسله‌هاي ميانة چين، نظيري در تمدنهاي شرقي ندارد.

 

--------------------------------------------------------------------------------

1. تقليدي از اين نقش در اطاق مصري شمارة 12 موزة هنر شهر نيويورك ديده مي‌شود.

2. رنگها را براي كار كردن با آميخته‌اي از زردة تخم‌مرغ و سريشم رقيق يا سفيدة تخم‌مرغ مخلوط مي‌كرده‌اند.

 

 

 

هنرهاي كوچك در مصر بزرگترين قسمت هنر را تشكيل مي‌داد. مهارت و نيرويي كه سبب ساخته شدن كرنك و اهرام شده، و معابد را از آنهمه مجسمه پر كرده، به آراستن داخل خانه‌ها و زينت دادن بدن و فراهم آوردن تمام وسايل لذت و آرايش و تجمل زندگي نيز پرداخته است؛ بافندگان مصري فرشها و پارچه‌هاي گلابتوندار، براي زينت ديوارها، و پشتيها و بالشهايي چنان ظريف و لطيف مي‌بافتند كه ماية حيرت است؛ همان نقشهاي ابتكاري مصر است كه به سوريه انتقال يافته و در اين زمان ماية شهرت زريهاي دمشقي شده است. چيزهايي كه از قبر توت‌عنخ‌‌آمون به دست آمده نشان مي‌دهد كه اثاثة مصريان قديم چه تنوع و فراواني شگفت‌انگيزي داشته، و صيقلي كه به هر قسمت از ساختمان اثاثه مي‌داده‌اند تا چه حد بوده است؛ در ميان آن آثار، صندليهاي مرصع به سيم و زر، و تختخوابهايي با نقش و نگار و طرز ساخت بديع، جعبه‌هاي جواهر و جعبه‌هاي اسباب آرايش بسيار ظريف، و گلدانهايي كه فقط گلدانهاي ساخت چين توانسته است برتري خود را بر آنها حفظ كند ديده مي‌شود. بر ميزهاي خوراكخوري آن زمان ظرفهاي گرانبهاي طلا و نقره و مفرغ و جامهاي بلور و بشقابهاي درخشنده‌اي از سنگ ديوريت وجود داشت كه، از شدت ظرافت و شفافي، نور از آنها عبور مي‌كرد. ظرفهاي مرمرين موجود در ميان مخلفات توت‌عنخ‌آمون، و كاسه‌هايي به صورت گل نيلوفر، و جامهاي شرابي كه در ويرانه‌هاي خانة آمنحوتپ سوم در طيوه به دست آمده، بخوبي نشان مي‌دهد كه فن ساختن بدل چيني تا چه حد پيشرفت داشته است. آخرين چيزي كه در اين باره مي‌گوييم در باب جواهرات دولت ميانه و دولت جديد است، چه در اين دو دوره آن اندازه زيورهاي گرانبها فراوان بوده است كه، از لحاظ زيبايي صورت و دقت در ساخت، چيزي برتر از آن به تصور در نمي‌آيد. در ضمن مجموعه‌هاي باقيماندة از آن زمان، گردنبندها، تاجها، انگشتريها، دستبندها، آينه‌ها، گلهاي سينه، زنجيرها، و مدالهايي ديده مي‌شود كه از طلا، نقره، عقيق، فلدسپات، لاجورد، آمتيست، و ساير انواع سنگهاي گرانبها ساخته شده. توانگران مصري، مانند توانگران ژاپني، به اين شاد بودند كه در اطرافشان خرده ريزهاي هنري فراوان باشد؛ حتي يك تكة كوچك عاج موجود در صندوق جواهر آنان نبود كه با كمال دقت و ظرافت تراش نخورده باشد. لباس ساده مي‌پوشيدند، ولي بسيار خوشگذران بودند و، به محض اينكه كار روزانه‌شان تمام مي‌شد، از نواي روحبخش عود و چنگ و زنگ و ناي بهره‌مند مي‌شدند. معابد و كاخها، براي خود، گروه نوازندگان و همسرايان مخصوص داشتند؛ يكي از كارمندان قصر شاهي، به نام «سرپرست‌آواز»، كارش آن بود كه كار خوانندگان و نوازندگاني را كه براي تفريح خاطر شاه به كار مشغول مي‌شدند منظم كند. دليلي بر آن نيست كه علامتهاي موسيقي در مصر وجود داشته است، ولي اين خود ممكن است ناشي از آن باشد كه هنوز همة آثار مصر قديم از زير خاك بيرون نيامده است. سنفرونوفر و رمري- پتاح دو خوانندة نابغة زمان خود و به منزلة كاروزو1 و د رسكي2 آن عصر بودند؛ ما، از خلال قرنهاي دراز، بانگ ايشان را مي‌شنويم كه برخود مي‌بالند و از اينكه «توانسته‌اند با آواز روحنواز خود خاطر شاه را شاد كنند» افتخار مي‌كنند.

 

اين يك امر استثنايي است كه نام اين دو هنرمند به ما رسيده است، از آن جهت كه هنرمنداني كه با كوششهاي فراوان خود نام شاهزادگان و كاهنان و شاهان يا خاطرة ايشان را جاوداني ساخته‌اند هرگز وسيله‌اي در اختيار نداشته‌اند تا بتوانند خاطره‌اي از خود براي آيندگان باقي گذارند؛ از اين قبيل است نامهاي پاره‌اي از هنرمندان ديگر كه به ما رسيده، همچون: ايمحوتپ، معمار و مهندس افسانه‌اي دورة زوسر؛ اينني، نقشه‌كش بناهاي بزرگي همچون معبد ديرالبحري براي تحوطمس اول؛ پويمر و حپوسنب و سنموت،3 كه بناهاي عظيمي براي ملكه حتشپسوت ساخته‌اند؛ تحوطمس مجسمه‌ساز، كه در ضمن بازمانده‌هاي كارگاه وي شاهكارهاي فراواني به دست آمده؛ و بك، مجسمه‌ساز مغروري كه گفته است اگر وي نبود، نامي از اخناتون در زمانه باقي نمي‌ماند. آمنحوتپ‌سوم مهندس و معماري به نام آمنحوتپ پسر حاپو داشت، و آن شاه تقريباً اموال بيحسابي در اختيار اين هنرمند گذاشته بود؛ اين هنرمند خوش‌اقبال چنان نام‌آور شد كه بعدها مصريان او را مي‌پرستيدند و يكي از خدايان مي‌شمردند. با همة اين احوال، هنرمندان در گمنامي و فقر به سر مي‌بردند و، در نزد كاهنان و بزرگاني كه به خدمت آنان برخاسته بودند، منزلتي بيش از صنعتگران عادي نداشتند.

 

--------------------------------------------------------------------------------

1. (1873 – 1921)، خوانندة ايتاليايي، كه يكي از بزرگترين خوانندگان اپرا در جهان به شمار مي‌رود. – م.

2. دو برادر لهستاني، خوانندة اپرا در نيمة دوم قرن نوزدهم و ربع اول قرن بيستم. – م.

3. سنموت به اندازه‌اي مورد احترام شاهان بود كه خود وي در اين باره گفته است: «من از بزرگترين بزرگان جهان بودم.» البته اين عقيده‌اي است كه شيوع فراوان دارد، ولي هرگز كسي به اين صراحت آن را بر زبان نياورده است.

 

 

 

دين و ثروت مصر، براي ايجاد هنر و پروراندن آن، دست به دست يكديگر داده بودند؛ همين دين، در آن هنگام كه قدرت و نفوذ مصر از ميان رفت، در برانداختن هنر مصري سهمي بسزا داشت. دين، براي هنرمندان، موضوع الهام و محرك فكري فراهم مي‌آورد، ولي آن اندازه قيد و بند به دست و پاي آنان مي‌گذاشت كه هنر، ناچار، بايستي پيوسته به معبد بستگي داشته باشد؛ به همين جهت است كه چون دين خالص از ميان هنرمندان رخت بربست، هنرهايي كه با دين تغذيه مي‌شد نيز از ميان رفت. اين داستان اندوهناكي است كه در هر مدنيتي كه روح آن از عقيده و ايمان ريشه مي‌گيرد تكرار مي‌شود، و بندرت اتفاق مي‌افتد كه اين روح پس از پيدايش فلسفه از جا نرود.

 

 

10- فلسفه

 

تعاليم پتاح- حوتپ- تحذيرات ايپوور- محاورات يك فرد بدبين به اجتماع- روحانيان مصري

 

 

مورخان فلسفه را عادت بر آن است كه تاريخ اين علم را از يونان آغاز كنند؛ اين ماية ريشخند هنديان و چينيان است، كه دستة اول خود را مخترع فلسفه، و دستة دوم خود را كامل كنندة آن مي‌دانند. ولي احتمال دارد كه ما و ايشان، همه، در اشتباه باشيم، چه، در ميان قديمترين آثاري كه از مصر برجاي مانده، قطعاتي است كه فلسفة اخلاق را، ولو به طور عرضي و بدون نظم هم كه باشد، مورد بحث قرار مي‌دهد. حكمت مصري ضرب‌المثل مردم يونان بود، كه خود را نسبت به اين نژاد قديمي كودكي بيش نمي‌شمردند.

 

كهنه‌ترين اثر فلسفي كه مي‌شناسيم تعاليم پتاح- حوتپ است كه مربوط مي‌شود به 2880ق‌م، يعني 2300 سال پيش از زمان كنفوسيوس و سقراط و بودا. پتاح- حوتپ، در زمان سلسلة پنجم، فرماندار و نخست‌وزير شاه در شهر ممفيس بود. در آن هنگام كه از كار كناره مي‌گرفت، در صدد آن برآمد كه دستورالعمل حكمتي براي پسر خود بنويسد؛ پس از وي، و پيش از دوران سلسلة هجدهم، برخي از دانشمندان، به عنوان اينكه كتاب وي ازمتون وامهات است. رونوشتهايي از آن برداشتند. آن وزير كتاب خود را چنين آغاز مي‌كند:

 

اي شاهزاده و خداوندگار من، پايان زندگي نزديك است؛ پيري بر من فرو ريخت و ناتواني فرا رسيد و به مرحلة كودكي دوم رسيده‌ام؛ با سالخوردگي، بدبختي روز به روز افزونتر مي‌گردد. چشمها كوچك مي‌شود و شنوايي كاهش پيدا مي‌كند. نيرو كم مي‌شود، قلب را ديگر آرامشي نيست… پس به خدمتگزار خود فرمان ده تا قدرت وسيع خويش را به پسرش تفويض كند؛ مرا اجازت ده تا با كلماتي از سخنان گذشتگان و كساني كه نداي خدايان را مي‌شنيدند با وي سخن گويم. استدعا دارم مرا اجازت دهي تا چنين كنم.

 

اعليحضرت شاه، از سر مهر، به وي اجازه مي‌‌دهد، ولي در عين حال چنان مي‌خواهد كه «سخن دراز نكند، تا ماية ملالت نشود»؛ اين اندرزي است كه هم اكنون هم براي فيلسوفان بيفايده نخواهد بود. پس از اجازة شاه، پتاح- حوتپ به فرزند خود چنين پند مي‌دهد:

 

به آنچه آموخته‌اي مغرور مباش، و با حكيم و نادان يكسان سخن گوي. چه حذاقت را حدي نيست، همان گونه كه هيچ صنعتگري نيست كه از تمام مزاياي فن خود برخوردار باشد. سخن زيبا از زمردي كه به وسيلة كنيزكان در ميان سنگريزه به دست آيد نايابتر است… پس، در خانة نيكي به سر بر، آنگاه خواهي ديد كه همه نزد تو آيند و هدايايي تقديم كنند… از آن بترس كه با زبان براي خويش دشمناني بتراشي… پاس حق را نگاه‌دار؛ هيچ گاه كلامي را كه شاهي يا گدايي، هنگام گشودن در صندوقچة دل خويش به تو گفته به ديگران باز مگوي، كه اين خشم و نفرت نفس را برمي‌انگيزد…

 

اگر چنان دوست داري كه مرد حكيمي باشي، پسري بپروران كه خدايان را خوش آيد. هر گاه اين پسر به تو تأسي جويد و در راه خود پيش رود، و نيك در بند كارهاي تو باشد، از هر گونه نيكي در حق وي فرومگذار… اما اگر بي‌مبالات باشد و برخلاف راه و رسم نيكويي كه به وي آموخته‌اي گام بردارد، و سخت باشد، و هرچه از دهان وي بيرون آيد زشت باشد، او را بزن تا در سخن گفتن نيكو شود… فضيلت پسر گرانبهاترين چيز براي پدر اوست، و نيكي اخلاق امري است كه هرگز فراموش نخواهد شد…

 

به هر جا كه مي‌روي، برحذر باش كه با زنان آميزش نكني… اگر مي‌خواهي فرزانه باشي، زني براي خانة خود برگزين و او را، كه در آغوش توست دوست بدار… بدان كه خاموشي براي تو از كثرت كلام سودمندتر است. فكر كن كه ممكن است در مجلسي كه سخن مي‌گويي كارشناسي در ميان حاضران مجلس باشد و به معارضة با تو برخيزد؛ به همين جهت است كه نبايد، در هر مجلس، از هر دري سخن گفته شود، كه اين عين ديوانگي است…

 

گر قدرتي داري، در آن بكوش كه از راه دانشمندي و نيكخواهي افتخار يابي… از اين بپرهيز كه سخن ديگران را ببري و با حرارت فراوان پاسخ‌گويي؛ اين را از خود دور كن و بر نفس خويش مسلط باش.

 

و پتاح- حوتپ، با غروري همچون غرور هوراس، رسالة خود را چنين پايان مي‌دهد:

 

هيچ يك از كلماتي كه من در اينجا گرد كرده‌ام تا ابدالدهر محو نخواهد شد. بلكه اين سخنان همچون نمونه‌اي است كه شاهزادگان به نيكي از آن ياد خواهند كرد. سخنان من به هر كس تعليم مي‌دهد كه چگونه سخن بگويد، و او را ماهر در فرمانبرداري، و استاد در سخن گفتن بار مي‌آورد. و بخت يار او خواهد شد… تا آخر عمر لطيف و ظريف خواهد ماند و پيوسته رضايت خاطر خواهد داشت.

 

ولي اين نسخة شاديبخش در طرز تفكر مصري زياد دوام نكرد؛ بزودي پيري به آن راه يافت و آن را به صورت رنج و غم و ناراحتي در آورد. حكيم ديگري به نام ايپوور از اغتشاش و سختي و قحطي و انحطاطي كه نمايندة پايان دورة سلطنت قديم است مي‌نالد و از شكاكاني سخن مي‌راند كه «فقط در صورتي كه جاي خدا را بدانند براي او قرباني مي‌كنند»؛ دربارة فراواني خودكشي تفسيري مي‌كند و همچون شوپنهاور، كه پس از وي آمده، چنين مي‌گويد: «آيا ممكن است روزي بيايد كه نسل بشر از ميان برود، تا ديگر زني به بچه‌اي باردار نشود و فرزندي به دنيا نيايد؛ ديگر سروصدايي در زمين شنيده نشود و جنگي پيش نيايد؟» از اين سخنان نيك برمي‌آيد كه ايپوور پير و خسته و سير از زندگي بوده است. وي در اواخر عمر خود در فكر شاه- فيلسوفي بوده است كه پيدا شود و مردم را از پريشاني و ستم و بيداد برهاند:

 

زبانة آتش [ نبردهاي اجتماعي؟] را فرو مي‌نشاند. مي‌گويند كه وي چوپان همة مردم است. بدي در قلب او خانه ندارد. هنگامي كه گلة او كم‌شمار است، روزها آنها را گرد يكديگر جمع مي‌آورد تا قلوب آنها را گرم كند. كاش از همان نسل اول بتواند اخلاق آنان را چنانكه هست بشناسد. در اين صورت است كه مي‌تواند با شر بجنگد و دست خود را براي مقاومت كردن در برابر آن دراز كند و ريشة آن را بركند و جوانه‌هاي آن را براندازد. چنين شخصي امروز كجاست؟ شايد خفته است؟ مواظب باشيد، قدرت او ديده نمي‌شود.

 

اين بانگ پيامبران در كتاب عهد قديم است؛ سطرهاي آن، به شيوة امثال و حكم، مانند كتب پيامبران ترتيب داده شده. برستد مي‌گويد- و درست هم مي‌گويد- كه: «اين بيم دادنها قديمترين مظهر توجه به مثالهاي عالي اخلاقي است، كه چون آن را در نزد عبرانيان مي‌بينيم به آن نام انتظار مسيح موعود مي‌دهيم.» طومار ديگري كه تاريخ آن به دورة سلطنت ميانه مي‌رسد، به لحني از خرابي روزگار سخن مي‌راند كه تقريباً هر نسلي چنان سخناني را مي‌شنود:

 

امروز با چه كس بايد سخن بگويم؟

 

برادران اشرارند،

 

و دوستان امروز دوستان محبت نيستند.

 

امروز با چه كس بايد سخن بگويم؟

 

دلها همچون دل دزدان است،

 

و هركس كالاي همساية خويش را مي‌ربايد.

 

امروز با چه كس بايد سخن بگويم؟

 

مرد شريف هلاك مي‌شود،

 

و بي‌آبرويان به همه‌جا مي‌روند…

 

امروز با چه كس بايد سخن بگويم؟

 

هنگامي كه كسي با رفتار زشت خويش بايد نفرت و خشم را برانگيزد.

 

همه را به خنده مي‌اندازد، گرچه گناه او پليد باشد…

 

و در اينجا شاعر مصري، همچون شاعر انگليسي، سوينبورن، از مرگ به صورتي زيبا چنين ستايش مي‌كند:

 

امروز مرگ در برابر من

 

همچون شفايي براي مرد بيمار جلوه‌گر است،

 

و چنان است كه گويي پس از بيماري مي‌خواهد به بوستاني درآيد.

 

امروز مرگ در برابر من

 

همچون بوي دلاويز آس‌بويا

 

يا همچون نشستن در زير چادري در روز بادناك است.

 

امروز مرگ در برابر من

 

همچون عطر گلهاي نيلوفر،

 

و همچون نشستن بر ساحل مستي است.

 

امروز مرگ در برابر من

 

همچون جويبار گذراني است،

 

يا همچون بازگشت مردي از كشتي جنگي به خانة خويش.

 

امروز مرگ در برابر من

 

همچون اشتياق مردي به ديدن زادگاه خويش

 

پس از سالها اسارت است.

 

 

از همة اينها حزن‌انگيزتر، قصيده‌اي است كه بر لوحه‌اي نقش شده و اكنون در موزة ليدن نگاهداري مي‌شود و تاريخ 2200 ق‌م را دارد. و آن قصيده به راه و رسم «دم را غنيمت شمار» سروده شده:

 

كلمات ايمحوتپ و هارددف را شنيدم.

 

و اينها سخناني است كه همه مي‌ستايند و برزبان مي‌رانند.

 

جاهايي كه از آنجا با ما سخن مي‌گفتند، اكنون چه شده؟

 

ديوارها برهنه مانده،

 

و آن جاها از ميان رفته،

 

و تو گويي كه خود هرگز چنين جاها نبوده است.

 

 

هيچ كس از آنجا نمي‌آيد

 

تا به ما بگويد چه بر سر آنان آمده…

 

و قلب ما را خرسند كند

 

تا آنگاه كه هنگام رفتن ما نيز برسد

 

و به آنجا كه آنان رفته‌اند رهسپار شويم.

 

 

دلت را بر فراموشي آن برانگيز،

 

و خود را تا آنگاه كه زنده‌اي

 

به رفتن در پي خواهشها و آرزوها خوش دار.

 

بر سر خود آس‌بويا بگذار،

 

و تن خويش را با كتان ظريف بپوشان،

 

‌و خود را با تجملات عجيب

 

كه ثروتهاي اصيل خدايان است، بياراي.

 

هرچه مي‌تواني بر خوشيهاي خود بيفزاي،

 

و مگذار قلبت پژمرده شود.

 

در پي آرزوها و خير خويش روان شو،

 

و كار خودت را بر روي زمين،

 

همان‌گونه كه دل خودت فرمان مي‌دهد، ساماني ده،

 

تا آنگاه كه روز زاري بر تو فرا رسد،

 

روزي كه خاموش‌دلان [مردگان] زاري را نمي‌شنوند،

 

و آنكه در گور است توجهي به اندوه ندارد.

 

روز شادي را جشن بگير،

 

و از بودن در آن ملول مباش.

 

هيچ كس آنچه را دارد با خود نمي‌برد،

 

و از كساني كه به آنجا رفته‌اند، هيچ كس باز نمي‌گردد.

 

اين بدبيني و شك شايد نتيجة آن بوده است كه روح ملتي، در نتيجة حملة هيكسوسهاي جنگجو، شكسته و خرد شده؛ به همين ترتيب بوده است كه در يونان شكست خورده و ذليل شده نيز فلسفة رواقي و فلسفة اپيكوري رواج يافته است.1 اين گونه نوشته‌ها، تا حدي، نمايندة دوره‌هاي فترتي است كه در آنها انديشه بر عقيده چيره مي‌شود؛ در چنين دوره‌ها مردم نمي‌دانند چگونه و براي چه بايد زندگي كنند. چنين دوره‌هاي فترت طولاني نمي‌شود؛ اميد بر انديشه غلبه مي‌كند و نيروي تفكر و عقل به جاي عادي خويش باز مي‌گردد و چراغ دين از نو افروخته مي‌شود و، با كمك تخيل، عشق به زندگي و كار را در مردم برمي‌انگيزد. نبايد چنان تصور كرد كه اين اشعار نمايندة طرز تفكر اكثريت مردم مصر در آن زمان بوده است؛ پشت سر اين اقليت، كه دربارة مرگ و زندگي از راه طبيعي و فلسفي مي‌انديشيده‌اند، ميليونها مرد و زن ساده‌دل به خدايان ايمان داشتند و هرگز در اين شك نمي‌كردند كه حق، روزي، پيروز خواهد شد و سختيها و ناراحتيهايي كه بر روي زمين و در اين جهان تحمل مي‌كنند، با كمال سخاوتمندي، در جهان صلح و صفا و نعمت ديگري جبران خواهد شد.

 

--------------------------------------------------------------------------------

1. ايپوور گفته است كه: «از جنگ داخلي درآمدي به دست نمي‌آيد.»

 

 

 

11- دين

 

خدايان آسماني- خورشيد خدا- گياه خدايان- جانور خدايان- خدايان روابط جنسي- خدايان بشري- اوزيريس- ايسيس و هوروس- خرده خدايان- كاهنان- عقيدة خلود- مرده‌نامه- اعترافات منفي- سحر- فساد

 

 

دين در مصر بالاي همه چيز و پايين همه چيز بود. دين، در هر يك از مراحل، و به هر شكل از اشكال آن، از توتم تا فلسفة الاهي و علم لاهوت، در آن سرزمين وجود داشت و اثر آن در ادبيات و شكل حكومت و هنر، و هر چيز ديگر جز اخلاق، آشكار بود. نه تنها مظاهر دين در مصر حالت تنوع داشت، بلكه اين تجليات به شكل شگفت‌انگيزي فراوان و زياد بود؛ جز سرزمينهاي روم و هند، در هيچ جاي ديگر جهان به اندازة مصر خدايان متعدد وجود نداشته است. تحقيق و مطالعة احوال مردم مصر، بلكه در احوال افراد انسان، بدون تحقيق در خداياني كه مي‌پرستيده‌اند امكان‌پذير نخواهد بود.

 

فرد مصري مي‌گفت كه آغاز آفرينش از آسمان شده؛ اين آسمان و رود نيل پيوسته بزرگترين رب‌النوع او به شمار مي‌رفت. به اعتقاد وي، اجرام عجيب آسماني تنها جسم نبوده، بلكه صورت خارجي ارواح بزرگ خدايان صاحب اراده‌اي را نمايش مي‌داده‌اند، و اين اراده‌ها كه پيوسته با يكديگر هماهنگي نداشته، سبب پيدايش اين همه حركات پيچيده و متغير فلكي شده است. خود آسمان، به نظر مصريان قديم، همچون گنبدي بوده است كه در فضاي بيكران آن ماده گاوي به نام الاهة حاتحور جاي داشته، و زمين در زير پاهاي او قرار مي‌گرفته، و ده هزار ستاره شكم او را مي‌پوشانيده است. چون اساطير و خدايان از ناحيه‌اي به ناحية ديگر تغيير شكل مي‌دادند، عقيدة ديگر آن بوده كه آسمان خدايي به نام سيبو است كه بملايمت بر روي زمين، كه الاهه‌اي به نام نويت است، دراز كشيده و، از همسري اين دو خداي عظيم‌الجثه، همه چيز در اين دنيا به وجود آمده است. ديگر ازمعتقدات ايشان آن بود كه صور فلكي و ستارگان ممكن است خداياني باشند، و از جمله چنان تصور مي‌كردند كه ساحو و سوپديت (يعني دو ستارة جبار وشعري) دو خداي عظيم‌الجثه بوده‌اند؛ ساحو هر روز سه بار، به صورت منظم، خدايان ديگر را مي‌خورده است. گاهي چنان اتفاق مي‌افتد كه يكي از اين خدايان بزرگ جثة ماه را مي‌خورد، ولي اين كار زياد طول نمي‌كشد، زيرا دعاي مردم، وخشم خدايان ديگر، آن شكمپرست ماهخواره را ناچار مي‌سازد كه قي كند و ماه را دوباره از درون شكم بيرون اندازد. تودة مردم مصر خسوف ماه را به اين گونه تعبير مي‌كردند.

 

ماه يكي ازخدايان، شايد كهنه‌ترين خدايي بود كه در مصر مورد پرستش بود؛ ولي، در مراسم ديني رسمي، خورشيد عنوان بزرگترين خدا را داشت. خورشيد راگاهي به نام خداي برين رَع يا رِع مي‌پرستيده‌اند و آن را پدر درخشنده‌اي مي‌دانستند كه مادر زمين را با شعاعهاي نافذ نور و حرارت خويش باردار ساخته است؛ گاهي نيز خورشيد را همچون گوسالة مقدسي تصور مي‌كردند كه در هر بامداد يك بار ولادتش تجديد مي‌شود و با جلال تمام، بر روي كشتي فلكي، صفحة آسمان را طي مي‌كند، و همان‌گونه كه مرد سالخورده به طرف گور خويش سرازير مي‌شود، او نيز به طرف مغرب سرازير مي‌شود؛

 

گاهي خورشيد را همان خداي موسوم به هوروس تصور مي‌كردند، كه هيئت باز زيبايي را دارد و با عظمت و جلال در آسمانها پرواز مي‌كند و از بلندي بر مملكت خويش نظارت دارد؛ همين صورت باز است كه بعدها به صورت يكي از علايم و رموز ديني و سلطنتي درآمده است. رع، يا خورشيد، پيوسته عنوان آفريدگار جهان را داشت، و چون نخستين بار تابيد و جهان را بيابان خشك بيحاصلي ديد، شعال خود را بر آن فرو ريخت، و همة چيزهاي زنده، از گياه و جانور و انسان، آميخته به يكديگر، از چشمهاي آن بيرون آمدند و در سراسر زمين پراكنده شدند. از آنجا كه مردان و زنان نخستين فرزندان بلاواسطة رع بودند، همه كامل و خوشبخت بودند، ولي فرزندان ايشان خرده خرده به گمراهي افتادند و آن سعادت و كمال ابتدايي از دست ايشان رفت. رع كه چنين ديد، بر آفريده‌هاي خود خشم گرفت و گروه فراواني از جنس بشري را هلاك كرد. ولي بايد دانست كه دانشمندان مصري در اين عقايد عاميانه شك داشتند (همان گونه كه بعضي از دانشمندان سومري نيز چنين بودند) و نظر ايشان آن بود كه آفريده‌هاي نخستين مانند چهارپايان بوده و نمي‌توانسته‌اند با الفاظ مفهوم سخن گويند، و از هنرهاي زندگي هيچ اطلاعي نداشته اند. خلاصة كلام آنكه اين اساطير دلالت بر هوشمندي مي‌كند و از روي تقوا حقشناسي آدمي را به فضل خورشيد و زمين نشان مي‌دهد.

 

روح ديني در مصر قديم به اندازه‌اي قوي بود كه مصريان تنها به پرستش مصدر زندگي بس نمي‌كردند، بلكه تقريباً هر يك ازصور مختلف زندگي را نيز مي‌پرستيدند. پاره‌اي از گياهان در نظر آنان مقدس بود؛ درخت خرما، كه در ساية آن در وسط صحرا آرام مي‌گرفتند؛ چشمة آبي كه در واحه‌ها عطش ايشان را فرو مي‌نشاند؛ بيشه‌اي كه در مجاورت آن به يكديگر برخورد مي‌كردند و به آسايش مي‌رسيدند؛ و انجير بياباني، كه به صورت عجيبي در ميان شنهاي صحرا رشد مي‌كرد و بار مي‌داد، همه، به عللي كه فهم آنها دشوار نيست، در نظر ايشان از چيزهاي مقدس به شمار مي‌رفت، و مردم سادة مصر، تا اواخر ايام تمدن خود، براي اين مقدسات چيزهايي از قبيل خيار و انگور و انجير نياز و قربان مي‌كردند. سبزيهاي پست را نيز كساني مي‌پرستيدند؛ تن از روي طيبت به اين مطلب اشاره كرده است كه چگونه پيازي كه آن اندازه مورد بيزاري بوسوئه بوده، بر ساحل نيل، يكي از پرستيدنيها به شمار مي‌رفته است.

 

‌خدايان حيواني در ميان مصريان بيش از خدايان گياهي رواج داشت؛ فراواني اين گونه خدايان به اندازه‌اي بود كه معابد مصري صورت نمايشگاهي از حيوانات گوناگون را به خود مي‌گرفت. مصريان در استانهاي مختلف، يا در دوره‌هاي مختلف، گاو نر ونهنگ و باز و ماده گاو و غاز و بزغاله و قوچ و گربه و سگ و مرغ و شب‌پره و شغال و افعي را مي‌پرستيدند. بسياري از اين جانوران بآساني در معابد گردش مي‌كردند و همان آزاديي را داشتند كه گاو مقدس در زمان حاضر در هند دارد. در آن هنگام كه خدايان رنگ آدمي پيدا كردند؛ صورت مزدوج حيواني و رموز آن محفوظ ماند؛ به اين ترتيب است كه آمون را به صورت غاز يا قوچ، رع را به صورت ملخ يا گاو نر، اوزيريس را به صورت گاونر يا قوچ، سبك را به صورت نهنگ، هوروس را به صورت باز، حاتحور را به صورت بوزينه تصور مي‌كردند و مجسم مي‌ساختند. پاره‌اي از اوقات، زنان را به عنوان همسري تقديم اين خدايان مي‌كردند، و گاو نر- كه صورت مجسمة اوزيريس بود – به نوعي خاص، بيش از ساير خدايان اين منزلت را داشت. مطابق گفتة پلوتارك، در مندس، زيباترين زنان را براي همخوابگي تقديم بز مقدس مي‌كردند. اين شعاير ديني، از آغاز تا به انجام، عنوان عنصر اساسي ملي در ديانت مصري را داشته است. خدايان بشري در وقت بسيار متأخري پيدا شده، و شايد همچون هديه‌اي از باختر آسيا به آن سرزمين رسيده باشند.

 

مصريان قديم بز نر و گاو نر را به شكل خاصي تقديس مي‌كردند و آنها را رمز و نمايندة نيروي خلاق مي‌دانستند. اين دو جانور، در نظر آن مردم، نه تنها رمز و علامت اوزيريس به شمار مي‌رفت، بلكه آنها را صورت تجسد يافتة اين خدا مي‌دانستند. غالباً اوزيريس را با آلات تناسلي بزرگ ترسيم مي‌كردند و پيكرش را بزرگ مي‌ساختند، تا به اين ترتيب نيروي فراوان وي را نشان دهند؛ مصريان، در مراسم و دسته‌هاي ديني كه راه مي‌انداختند، نمونه‌هايي از اين خدا را به اين صورت يا به صورت ديگري، با سه آلت مردي، با خود حركت مي‌دادند. زنان نيز، در پاره‌اي از مناسبات، چنين مجسمه‌هايي را با خود همراه داشتند و آنها را با بندي به حركت در مي‌آوردند. آثار پرستش جنسي منحصر در نقاشيهايي كه بر ديوارهاي معابد بر جاي مانده و آلت مردي را، به صورت راست ايستاده، نمايش مي‌دهد نيست، بلكه در بسياري از رموز مصري، كه به صورت صليب دسته داري است و علامت اتحاد جنسي و نيروي حياتي است، نيز جلوه‌گر مي‌شود.

 

در پايان كار، خدايان رنگ آدمي پيدا كردند؛ اگر صحيحتر گفته شود، انسانها به صورت خدايان در‌آمدند. اين خدايان بشري مصري، مانند خدايان يوناني، چيزي جز مردان وزنان برجسته‌اي نبودند كه اندام درشت پهلواني داشتند، ولي همة آنان با استخوان و عضله و گوشت و خون آفريده شده بودند: گرسنه مي‌شدند وخوراك مي‌خوردند؛ تشنه مي‌شدند و آب مي‌نوشيدند؛ عشق مي‌ورزيدند و زناشويي مي‌كردند؛ دچار خشم و غضب مي‌شدند و مي‌كشتند؛ و در آخر كار به سالخوردگي مي‌رسيدند و از جهان مي‌رفتند. به عنوان مثال بايد گفت كه اوزيريس خداي نيل پربركت به شمار مي‌رفت، كه هر سال مرگ و رستاخيز وي را جشن مي‌گرفتند؛ اين خود رمزي از طغيان و فرونشستن نيل و شايد رمزي از مردن و زنده شدن زمين بوده است. هر مصريي، در سلسله‌هاي متأخر، مي‌توانست حكايت كند كه چگونه ‌ست يا سيت، خداي خشكي پليد كه با دم سوزان خود كشت را مي‌سوزاند، بر اوزيريس (يعني نيل) خشم گرفت كه چرا با فيضان خود حاصلخيزي زمين را مي‌افزايد، و به همين جهت او را كشت و با خشكي ستمگرانة خويش بر كشور اوزيريس به حكمراني نشست (و مقصودشان از بازگفتن اين داستان بيان اين نكته بود كه در يكي از سالها رود نيل طغيان نكرد)؛ كار بر اين گونه بود تا هوروس پهلوان، پسر ايسيس، قيام كرد و بر ست چيره شد و او را از زمين بيرون راند. اوزيريس، پس از آن، به سبب گرمي عشق ايسيس به زندگي بازگشت و از روي خيرخواهي به حكومت بر سرزمين مصر پرداخت، و خوردن گوشت آدميان راحرام كرد و پرچم تمدن را برافراشت؛ آنگاه به آسمان بالا رفت تا در آنجا فرمان راند و خدايي باشد. اين افسانه معني ژرفي دارد، چه مي‌رساند كه تاريخ خاور زمين، مانند دين آن، جنبة ثنوي دارد و سرگذشت نزاع ميان آفرينش و خرابي، پرحاصلي و خشكسالي، تجديد جواني و نيستي، خير وشر، و زندگي و مرگ است.

 

يكي ديگر از اسطوره‌هاي ريشه‌دار مصري افسانة ايسيس مادربزرگ است. ايسيس فقط خواهر اوزيريس و همسر وفادار وي نبود، بلكه از پاره‌اي جهات قدر و منزلت بزرگتري داشت، چه توانسته بود مانند هر زن ديگري بر مرگ چيره شود. ايسيس تنها خاك سياه دلتاي مصر نبود كه، با رسيدن اوزيريس- نيل به آن، بارور شود و با حاصلي كه مي‌دهد سبب بي‌نيازي تمام مصر باشد، بلكه رمز و علامت نيروي نهفتة خلاقي بود كه زمين، و هر موجود زنده‌اي كه بر آن است، از آن پديد آمده؛ نيز نمايندة مهر مادري بود كه بر موجود زندة تازه‌اي بال مي‌گسترد و هراندازه رنج و دشواري را متحمل مي‌شود تا اين موجود به ثمر برسد و راه كمال بپيمايد. ايسيس در مصر- مانند كالي و عشتر و كوبله در آسيا، دمتر در يونان، و كرس در روم- نمايندة اين بود كه زن در آفرينش و ميراث و پيشوايي در كاشتن زمين، پيشي و برتري و استقلال داشته است؛ چنانكه از اساطير برمي‌آيد، هموست كه جو و گندم را، كه به صورت وحشي و خودرو در سرزمين مصر مي‌رويد، يافت و آنها را به اوزيريس (يعني مرد) نشان داد. مصريان ايسيس را با محبت و اخلاص مي‌پرستيدند و مجسمه‌هايي از گوهرهاي گرانبها براي وي مي‌ساختند، چه وي را مادر خدا مي‌دانستند؛ كاهنان سرتراشيدة وي صبح و شام براي او سرود مي‌خواندند و تسبيح وي مي‌كردند. وسط زمستان هر سال، كه مصادف با ميلاد سالانة خورشيد در اواخر ماه آذر مي‌شد، در معابد فرزند مقدس وي هوروس (خداي خورشيد)، ايسيس را به صورت مادر مقدسي نشان مي‌دادند كه در اصطبلي قرار دارد و فرزندي را كه از راه معجزه آورده، در دامان خود شير مي‌دهد. اين افسانه‌هاي شاعرانه و فلسفي تأثير ژرفي در شعاير مسيحي داشته، تا آنجا كه مسيحيان نخستين گاهي در برابر مجسمة ايسيس، كه طفل خود هوروس را شير مي‌داد، زانو مي‌زدند و دعا مي‌خواندند، و آن را صورت ديگري از افسانة كهن و شرافتمندانة زن (يعني عنصر مادينه) مي‌دانستند كه آفرينندة همه چيز است و در آخر كار «مادر خدا» مي‌شود.

 

اين خدايان- يعني رع (يا آمون، بنا به نامگذاري مردم جنوب) و اوزيريس و ايسيس و هوروس- بزرگترين رب‌النوعهاي مصري بودند. با گذشت زمان، رع و آمون وخداي ديگري به نام پتاح در هم آميخته شد و به صورت سه مظهر يا تجلي خداي يگانه‌اي درآمد كه هر سه را فرا مي‌گرفت. از اينها گذشته، مصريان عدة بيشماري خرده خدا نيز داشتند، مانند آنوبيس شغال و شو و تفنوت و نفتيس و كت و نوت؛… ولي ما قصد آن نداريم كه اين صفحات را همچون موزه‌اي از خدايان مرده بسازيم. خود فرعون در مصر خدايي به شمار مي‌رفت و پيوسته عنوان فرزندي آمون- رع را داشت و نه تنها از راه حق آسماني فرمان مي‌راند، بلكه اين فرمانروايي وي متكي بر اين بود كه زادة خدايان است؛ هر فرعون را چنان تصور مي‌كردند كه خدايي است و براي چند گاهي زمين را جايگاه خود ساخته است. بر بالاي سر وي، صورت باز، كه علامت هوروس توتم قبيله بود، جاي داشت؛ و بر بالاي پيشاني وي صورت افعي، رمز حكمت و زندگي و بخشندة نيروي جادويي پتاح، ديده مي‌شد. شاه عنوان بزرگترين رئيس ديني را داشت و در اعياد و مراسم باشكوهي كه براي تعظيم و تكريم خدايان برپا مي‌شد، صدارت با وي بود. در نتيجة همين دو ادعا- الاهي بودن سلطنت والاهي بودن ميلاد شاه- بود كه فرعونهاي مصري توانستند مدتهاي درازي، بدون تكيه داشتن بر نيروهاي نظامي عظيم، حكمراني كنند.

 

به همين جهت، بايد گفت كه كاهنان در مصر پايه‌هاي لازم تاج و تخت، و پاسبان سري سازمان اجتماعي بوده‌اند. اعتقاد به چنان دين پيچيده‌اي مستلزم آن بود كه طبقة مخصوصي در فنون جادو و آداب ديني مهارت كامل پيدا كنند كه، براي رسيدن به خدايان، هيچ كس نتواند از توسل جستن به قدرت و مهارت آنان بي‌‌نياز بماند. گرچه قانوني براي انتقال منصب كاهني از پدر به فرزند وجود نداشت، عملا چنان بود كه اين منصب به ميراث مي‌رسيد؛ به اين ترتيب، با گذشت زمان، و در نتيجة پرهيزگاري مردم و سخاوتمندي سياسي فراعنه، طبقه خاصي از كاهنان پيدا شد كه ثروتمندي و نفوذ ايشان از صاحبان اراضي بزرگ و حتي خود خانواده‌هاي سلطنتي زيادتر بود. كاهنان از آنچه به عنوان نذر و قرباني به خدايان تقديم مي‌شد مي‌خوردند و مي‌نوشيدند، و نيز از زمينهاي مربوط به معابد و خدمات ديني خويش درآمد سرشاري به چنگ مي‌آوردند. چون از پرداخت ماليات بردرآمد و نيز از بيگاري و خدمت سربازي معاف بودند، از حيث رتبه و جاه و نفوذ، ديگر طبقات مردم برايشان رشك مي‌بردند. حق اين است كه كاهنان شايستة مقدار زيادي از اين تسلط وجاه و مقام بودند، چه ايشان كساني هستند كه علوم مصري را جمع‌آوري كرده و نگاه داشته وبه جوانان چيز آموخته‌اند و، با كمال سختي وامانت، براي خود انضباط و آيين خاصي وضع كرده و به آن گردن نهاده‌اند. هرودوت، با حس احترام خاصي، آنان را چنين وصف كرده است:

 

اينان بيش از ديگر مردم نسبت به پرستش خدايان اهتمام مي‌ورزند و هرگز از پيروي آداب و تشريفات خودداري نمي‌كنند… پيوسته لباس كتاني پاك و تازه شسته مي‌پوشند… ختنه مي‌كنند، و اين از آن جهت است كه به پاكيزگي علاقة فراوان دارند و آن را بر زيبايي ترجيح مي‌دهند. هر سه روز يك بار موهاي سراسر بدن خود را مي‌ستردند تا شپش و ديگر پلديها جايي در بدن آنها پيدا نكنند… هر روز دوبار، و هر شب نيز دوبار، با آب سرد بدن خود را مي‌شويند.

 

مهمترين صفت مشخصة دين مصري اهميتي بود كه در آن به انديشة خلود داده مي‌شد. مصريان را عقيده بر آن بود كه، همان گونه كه اوزيريس- نيل دوباره زنده مي‌شود و همة گياهان، پس از مرگ، زندگي را از سر مي‌گيرند، انسان نيز مي‌تواندبعد از مردن دوباره به زندگي باز گردد. اين كه جسد مردگان، در خاك خشك، مدتهاي دراز صحيح و سالم مي‌ماند،از عواملي است كه عقيدة خلود را هزاران سال در مصر باقي نگاه داشته، و از آنجا، به صورت رستاخيز خود، وارد دين مسيحي شده است. مردم آن زمان مصر چنين معتقد بودند كه در هر جسدي جفت و قرينة كوچكتري از آن بنام «كا» جاي دارد، و نيز روحي در اين جسد است كه حالت قرار گرفتن آن در بدن مانند حالت قرار گرفتن مرغي در ميان درخت است. اين هر سه- يعني بدن و جفت و روح- پس از مرگ ظاهري باقي مي‌مانند، و هر چه گوشت بدن از فساد و تلاشي بيشتر در امان باشد، مرگ واقعي ديرتر فرا مي‌رسد؛ اگر آنگاه كه به نزد اوزيريس مي‌آيند از گناهان پاك باشند، ممكن است براي ابد در «مزرعة خجستة خوراكيها»، يعني باغهاي آسماني امن و فراواني، مقيم شوند. از اينجا مي‌توان حدس زد مردمي كه به چنين آرزوها دل خوش داشته‌اند، در چه فقر و محروميتي به سر مي‌برده‌اند. با وجود اين، رسيدن به چنين مزارع بهشتي، به عقيدة مصريان قديم، بي‌دستگيري دليل راهي كه در حد خود منزلت خارون را در اساطير يوناني دارد، ميسر نبوده است؛ اين راهنماي پير، در كرجي خود، مردان و زناني را مي‌پذيرفت كه آلوده به گناهي نباشند. از اين گذشته، در آن هنگام كه به خدمت اوزيريس مي‌رسيدند، قلب آنان را در كفة ترازويي مي‌گذاشت و با پري در كفة ديگر مي‌سنجيد تا صدق گفتارشان آشكار شود. آنان كه از اين آزمايش روسفيد بيرون نمي‌آمدند، محكوم به آن بودند كه ابدالدهر، گرسنه و تشنه، در گورهاي خود بمانند و خوراك نهنگهاي سهمناك شوند و هرگز براي ديدن روي خورشيد از ميان خاك بيرون نيايند.

 

كاهنان چنان مي‌پنداشتند كه براي كاميابي در اين آزمايشها راه چاره و حيله‌اي هست؛ هر كس به آنان مزدي مي‌داد، راه رستگاري را به او مي‌نمودند. يكي از وسايل آن بود كه در گور مرده خوردني و آشاميدني بگذارند و كساني را براي خدمت او بگمارند؛ ديگر اينكه گورها را از طلسمهايي كه خدايان دوست دارند، از قبيل ماهيان و كركسان و ماران و از همه مهمتر سوسكهاي سياه، پر كنند؛ مخصوصاً سوسك سياه را، كه ظاهراً با عمل تلقيح توالد و تناسلي پيدا مي‌كند، رمز برانگيخته شدن روح و تجديد حيات مي‌دانستند. در آن هنگام كه كاهني اين گونه چيزها و طلسمها را مطابق آداب و شعاير صحيح متبرك كرده باشد، دست هيچ متجاوزي به مرده نخواهد رسيد و هر شري از او دور خواهد شد. از همة اين وسايل و اسباب بهتر، آن بود كه مرده‌نامه1اي بخرند و در گور مرده بگذارند – اين مرده‌نامه‌ها عبارت از طومارهايي بوده است كه كاهنان ادعيه و اورادي بر آنها مي‌نوشتند تا سبب تسكين خشم، و حتي فريب دادن اوزيريس باشد. در آن زمان نيز كه روح مرده، پس از گذشتن از مراحل سخت و خطرناك، در پيشگاه اوزيريس حاضر مي‌‌شد، با سخناني نظير آنچه پس از اين مي‌آيد به آن داور بزرگ سخن مي‌گفت:

 

اي آن كه گذشت بال زمانه را به شتاب مي‌آوري،

 

و اي آن كه در تمام نهانگاههاي زندگي جاي داري،

 

و حساب هر كلمه را كه از دهانم بر مي‌آيد مي‌داني –

 

از مني كه فرزند توام شرم داري؛

 

و قلب تو لبريز از اندوه و شرمساري است،

 

چه، گناهاني كه در جهان مرتكب شده‌ام ماية اندوه است،

 

و از روي غرور، پيوسته در بدي و نافرماني بوده‌ام.

 

با من از در صلح و صفا در آي، با من از در صلح و صفا درآي،

 

و مانعي را كه ميان ماست از ميان بردار!

 

فرمان بده كه همة گناهان من زدوده شود

 

و فراموش شده، در چپ و راست تو بريزد!

 

آري همة بديهاي مرا محو كن،

 

و عاري را كه بر قلب من مستولي است محو كن،

 

تا من و تو از اين لحظه در صلح و صفا باشيم.

 

--------------------------------------------------------------------------------

1. اين نام تازه‌اي است كه لپسيوس به نزديك دو هزار طومار پاپيروسي يافت شده در گورهاي مصري داده؛ وجه مميز آن با ديگر طومارها در اين است كه محتوي دستورهايي براي راهنمايي مردگان است. نام مصري آن «بيرون آمدن [از مرگ] به روشني» است، و تاريخ آن به دورة اهرام مي‌رسد، ولي پاره‌اي از آنها از اين زمان هم دورتر است. مصريان چنان باور داشتند كه نص مرده‌نامه تأليف تحوت، خداي حكمت، است؛ در فصل 64 آن نوشته شده كه اين نوشته در عين شمس [هليوپوليس] به دست آمده و «دستنويس خود خدا» بوده است. يوشيا (يوشع) نيز در ميان يهوديان چيزي را شبيه به اين كتاب يافته است (به فصل 12 كتاب حاضر، قسمت V مراجعه شود).

 

 

 

ديگر از راههاي رسيدن به رستگاري آن بوده است كه روح برائت خود را از همة گناهان كبيره، به صورت «اعتراف منفي»، اظهار بدارد. اين «اعترافنامه» يكي از كهنه‌ترين و نجيبترين صورتهايي است كه آدمي، به آن وسيله، اصول و مبادي اخلاقي را بيان كرده است:

 

سلام بر تو اي خداي بزرگ و اي پروردگار راستي و دادگستري! من اكنون، أي پروردگار من، در برابر تو ايستاده‌ام؛ مرا از آن جهت به اينجا آورده‌اندتا جمال ترا مشاهده كنم… من به جز راستي در برابر تو سخن نگويم… هرگز در حق ديگران ستم نكرده‌ام. هرگز درويشي را نيازرده‌ام… و هرگز به انسان آزادي، بيش از آنچه خود براي خويش خواسته، كار نفرموده‌ام… من مرتكب بزهي نشده، و به كاري نپرداخته‌ام كه خشم خدايان را برانگيزد. سبب آن نبوده‌ام كه خواجه‌اي با بندة خود بد رفتاري كند. هيچ كس را با گرسنگي نكشته و سبب گرية كسي نشده و قصد جان احدي نكرده‌ام… به هيچ كس خيانت نورزيده‌ام… به هيچ روي سبب نقصان ذخيرة معبد نشده و باعث از ميان رفتن نان خدايان نبوده‌ام… درون چهار ديوار مقدس پرستشگاه، هرگز عمل شهواني انجام نداده‌ام. هيچ گاه كفر نگفته‌ام … در ترازو، قلب و تزوير نكرده‌ام. شير را از دهان شيرخوارگان نبريده‌ام… هرگز با شبكه به شكار مرغان خدايان برنخاسته‌ام… من پاكم. من پاكم. من پاكم.

 

با وجود اين، بايد دانست كه دين مصري چندان توجهي به اخلاق نداشته است؛ كاهناني كه همة وقتشان مصروف فروختن افسون و خواندن عزايم و پرداختن به آداب سحر و جادو مي‌شد، وقت آن را پيدا نمي‌كردند كه اصول اخلاقي را به مردم بياموزند، حتي خود كتاب مرده‌نامه به مؤمنان چنان مي‌آموزد كه افسونهايي كه به وسيلة كاهنان تبرك شده بر همة دشواريهايي كه در سر راه مرده براي رسيدن به دارالسلام موجود است، چيره خواهد شد؛ بيش از آنكه به عمل صالح اهميت داده شود، به تلاوت ادعيه و اوراد اهميت مي‌داده‌اند. در يكي از طومارها آمده است كه: «چون مرده اين را بداند، به روشنايي در خواهد آمد»؛ يعني به زندگي جاوداني خواهد رسيد. تعويذها و عزايم و طلسمها را به صورتهاي گوناگون مي‌ساختند و به مردم مي‌فروختند تا سبب آمرزش انواع گناهان باشد؛ حتي، با چنان طلسمها، خود شيطان نيز مي‌توانست به فردوس درآيد. يكي از واجبات فرد مصري متقي آن بود كه در هرلحظه، اوراد و اذكار خاصي را بخواند تا از گزند شرور بياسايد و خيرات گوناگون را به سوي خود جلب كند. مثلا مادري كه براي كودك خود نگران است و مي‌خواهد شياطين را از طفل خود براند، چنين مي‌گويد:

 

اي آن كه در تاريكي مي‌آيي و دزدانه گام مي‌نهي، بيرون شو… آمده‌اي كه اين كودك را ببوسي؟ من هرگز به تو اجازة بوسيدن او را نمي‌دهم… آمده‌اي كه آن را از من بربايي؟ هرگز به تو اجازه نمي‌دهم كه آن را از من بربايي. من با افت- گياه كه آسيب مي‌رساند، او را از گزند تو محفوظ داشته‌ام؛ و با پيازي كه به تو آزار مي‌رساند؛ و با عسلي كه براي زندگان شيرين است و در كام مردگان تلخ؛ و با پاره‌هاي پليد ماهي ابدو؛ و با مهرة پشت ماهي خاردار.

 

خود خدايان نيز براي آزردن يكديگر از سحر و افسون مدد مي‌گرفتند. ادبيات مصر قديم پر از نام جادوگراني است كه با گفتن يك كلمه درياچه‌اي را مي‌خشكانيده، يا دست و پاي جدا شده‌اي را به بدن مي‌چسبانيده، يا مردگان را دوباره به زندگي باز مي‌گردانيده‌اند. هر شاه جادوگران خاصي داشت كه به او كمك و راهنمايي مي‌كردند؛ مردم چنان معتقد بودند كه فرعون را نيرويي جادويي است كه با آن مي‌تواند از آسمان باران فرود آورد يا سبب فيضان رود نيل شود. زندگي مصريان قديم پر از طلسمها و عزايم و فال زدن و غيبگويي بود؛ هر خانه، ناچار، بايستي خداي سوگليي داشته باشد كه ارواح پليد و اسباب بدبختي را از آن خانه دور نگاه دارد. چنان مي‌انديشيدند كه هر كودكي كه در روز بيست و سوم ماه تحوت چشم به جهان بگشايد، بزودي از جهان خواهد رفت، و آنان كه در بيستم ماه شوياخ به دنيا بيايند، بعدها كور خواهند شد. به گفتة هرودوت، هر روز و هرماه منسوب به يكي از خدايان است؛ مصريان، از همين روز تولد، پيش‌بيني مي‌كردند كه بر سر اين نوزاد بعدها چه خواهد آمد، و چگونه خواهد مرد، و در دوران زندگي چگونه خواهد بود. با گذشت زمان، مردم رفته رفته پيوند ميان دين و اخلاق را فراموش كرده بودند؛ براي رسيدن به سعادت ابدي، هيچ نياز آن نبود كه زندگي بر تقوا و فضيلت استوار باشد، بلكه اين منظور با توسل به سحر و جادو و شعاير ظاهري ديني و بخشندگي به كاهنان بآساني فراهم مي‌شد. مصرشناس نامداري در اين باره چنين مي‌گويد:

 

خطرات و دشورايهاي جهان ديگر رفته رفته فراوانتر شده بود، و كاهني مي‌توانست براي هر خطر و دشواريي افسون خاصي تهيه كند كه مطمئناً دارندة آن را از خطر محفوظ دارد. علاوه بر افسونها و طلسمهايي كه سبب مي‌شد مردگان بتوانند به جهان ديگر برسند، تعويذات و طلسمهاي ديگري بود كه از تباه شدن دهان يا سر يا قلب مرده جلو مي‌گرفت، يا سبب آن مي‌شد كه وي نام خود را فراموش نكند، يا بخورد و بياشامد و از خوردن پليديهاي خويش در امان بماند، يا آبي كه مي‌آشامد در درون وي به صورت آتش سوزنده درنيايد، يا تاريكي را به روشني مبدل سازد، يا باران و ديگر چيزهاي موذي و ترسناك را از وي دور كند، و نظاير آنها… به اين ترتيب بود كه ترقي و پيشرفت تدريجي اصول اخلاقي، كه وجود آنها را در شرق قديم آشكارا ديده‌ايم، به واسطة كارهاي نفرت‌انگيز گروهي از كاهنان فاسد سودجو، به صورت ناگهاني، بكلي متوقف ماند، يا لااقل تا مدتي چنين شد. در آن زمان، اخناتون شاعر و زنديق بر تخت سلطنت مصر جلوس كرد و آتش انقلاب دينيي را برافروخت كه امپراطوري مصر را از ميان برداشت؛ وضع دين در مصر قديم از اين قرار بود.

 

 

IV- شاه زنديق

 

سجاياي اخناتون- دين جديد- سرود خورشيد- يكتاپرستي- عقيدة تازه- هنر تازه- عكس‌العمل- نفرتيتي- انحطاط امپراطوري جديد- مرگ اخناتون

 

 

در سال 1380 ق‌م، آمنحوتپ سوم، جانشين تحوطمس سوم، پس از يك دوره زندگي سراسر جلال و خوشي از دنيا رفت، و پسرش آمنحوتپ چهارم به جاي وي برتخت نشست؛ سرنوشت وي چنان بود كه بعدها به نام اخناتون ناميده شود. مجسمة نيمتنه‌اي كه از وي در تل‌العمارنة به دست آمده وي را مردي بيش از اندازه لاغراندام نشان مي‌دهد كه چهره‌اي در لطافت زنانه، و در حساسيت شاعرانه دارد؛ همچون مردمي كه در خواب و خيال به سر مي‌برند، پلكهاي چشم بزرگي داشته، و كاسة سرش دراز و از شكل برگشته و استخوانبنديش ظريف و ضعيف بوده است. به طور خلاصه مي‌توان گفت كه وي شاعري بوده كه دست تقدير بر تخت سلطنتش نشاند.

 

به محض آنكه به شاهي رسيد، سخت به مخالفت با دين آمون، و كاهناني كه به راه او مي‌رفتند و آداب و شعاير او را برپا مي‌داشتند، برخاست. در آن زمان، گروهي از زنان در معبد كرنك به سر مي‌بردند كه در ظاهر عنوان كنيزكان و همخوابگان آمون را داشتند، و در حقيقت اسباب خوشگذراني و عيش و عشرت كاهنان بودند. اين فسق و فجور پوشيده در پردة قدس و دينداري، آن شاه جوان را، كه در زندگي خود نمونه‌اي از پاكي و امانت بود، ناخوش آمد؛ بوي خون گوسفنداني كه به عنوان هديه در پيشگاه آمون قرباني مي‌شد به مشام او سازگار نبود؛ نيز طلسم و تعويذ و عزايم فروشي كاهنان، و استفادة ايشان از پيشگوييهاي آمون براي تاريك نگاه داشتن مردم، و به نام وي بر مردم فشار وارد ساختن و ماية تباهي سياهي شدن، بر وي گران مي‌افتاد؛ به همين جهت، سخت خشمگين شد و زماني چنين گفت: «آنچه از كاهنان شنيده‌ام، از همة آنچه تا سال چهارم سلطنت شنيده‌ام، و از همة آنچه شاه آمنحوتپ سوم شنيده بود گناه‌آلوده‌تر است.» به اين ترتيب، روح جوان وي از رهگذر فسادي كه در دين ملتش رخنه كرده بود طغيان كرد؛ از مال حرام و تجملاتي كه معابد را پركرده بود، و هم از تسلطي كه كاهنان پولپرست بر زندگي عمومي داشتند، متنفر بود و بسختي به دشمني و مخالفت با ايشان برخاست. با جرئت و تهور شاعران، هيچ راه حلي را براي آشتي با آن دستگاه فاسد نپذيرفت، و با كمال شجاعت اعلام كرد كه همة خدايان و آداب و شعايري كه در اين دين است پست و بت‌پرستانه است، و جهان را جز خداي يگانه نيست، كه همان آتون است.

 

اخناتون، مانند اكبر كه سي قرن پس از وي در هند پيدا شد، چنان مي‌پنداشت كه خدايي، بالاتر از همه، در خورشيد است كه سرچشمة روشني و زندگي بر روي زمين است. ما اين مطلب را نمي‌دانيم كه اخناتون نظرية خداي يگانة خود را از سرزمين شام گرفته، يا اينكه آتون صورت ديگري از آدونيس بوده است. اين خداي تازه، هر اصل و منشئي كه داشته، چنان بوده است كه دل شاه را از خوشي و شادي لبريز مي‌ساخت؛ به همين جهت، نام نخستين خود آمنحوتپ را، كه در آن كلمة آمون وجود داشت؛ برگرداند و خود را به نام اختاتون يعني «آتون راضي است» ناميد؛ با مددگرفتن از بعضي از سرودهاي كهنه و قصايد توحيدي سلف خود،1 سرودهايي حماسي در ستايش آتون تصنيف كرد، كه نيكوترين و درازترين آنها قصيده‌اي است كه در زير مي‌آوريم، و در عين حال زيباترين قطعه‌اي است كه از ادبيات قديم مصر برجاي مانده است:

 

--------------------------------------------------------------------------------

1. به روزگار آمنحوتپ سوم، دو معمار به نامهاي سوتي و حور سرودي توحيدي در ستايش خورشيد بر لوحه‌اي نقش كردند كه هم‌اكنون در موزة بريتانيا محفوظ است. مدتهاي دراز اين عادت در مصر جاري بود كه خداي خورشيد، آمون – رع، را به نام بزرگترين خدايان خطاب كنند، ولي به عقيدة آنان اين خدا تنها خداي مصر بوده است.

 

 

 

 

وه كه برآمدن تو از افق آسمان چه زيباست،

 

اي آتون زيبا و اي سرچشمة زندگاني.

 

در آن هنگام كه از افق مشرق طلوع مي‌كني،

 

سراسر زمين را به زيبايي خود آكنده مي‌سازي.

 

تو زيبايي، بزرگي، درخشاني، و در بلندي بالاي هر زميني،

 

شعاع تو زمين و هر چه را كه تو ساخته‌اي فرا مي‌گيرد.

 

رع تويي، و همة آنان اسيران تواند؛

 

و همة آنان را با محبت خود در بند كرده‌اي.

 

گرچه تو بسيار دوري، ولي پرتو تو بر روي زمين است؛

 

وگرچه تو بسيار بربالايي، اثر پاي تو روز است.

 

در آن هنگام كه در افق باختري آسمان پنهان مي‌شوي،

 

زمين همچون مرده‌اي در تاريكي فرو مي‌رود؛

 

همه در اطاقهاي خود به خواب مي‌روند،

 

و سرهاي خود را مي‌پوشانند،

 

و منخرين از كار باز مي‌ايستد،

 

و هيچ‌كس ديگري را نمي‌بيند،

 

و همة كالاها كه در زير سردارند،

 

ممكن است ربوده شود،

 

و اين را در نيابند.

 

شيرها از كنام خود بيرون مي‌آيند،

 

و ماران مي‌گزند…

 

جهان، همه در خاموشي است،

 

چه، آن كه آن را ساخته در افق خويش آرميده است.

 

تو، اي آتون،

 

در آن هنگام كه سر از افق بيرون مي‌كني، زمين درخشان است.

 

و چون در روز پرتو افشاني مي‌كني،

 

تاريكي را از برابر خود دور مي‌راني.

 

و در آن هنگام كه اشعة خود را مي‌فرستي،

 

هر دو سرزمين جشن روزانه دارند،

 

و در آن هنگام كه آنان را بلند مي‌كني،

 

هر كه بر آنهاست بيدار مي‌شود و برسرپا مي‌ايستد.

 

و چون دست و پا شستند، رخت خود مي‌پوشند،

 

و دستها را براي ستايش طلوع تو برمي‌دارند،

 

و در همة عالم هر كس به كار خويش مي‌پردازد.

 

چهارپايان در چراگاه آرام مي‌گيرند،

 

درختان و گياهان شكوفه مي‌كنند،

 

مرغان در مردابهاي خود به پرواز مي‌آيند

 

و، با بالهاي افراشته، تسبيح تو مي‌كنند.

 

همة گوسفندان بر روي پاهاي خود مي‌رقصند،

 

و همة موجودات بالدار پرواز مي‌كنند،

 

و چون بر آنان بتابي، همه زندگي مي‌كنند.

 

كشتيها رو به بالا و رو به پايين نهر شراع مي‌كشند.

 

و چون تو برآمده‌اي، همة راهها باز مي‌شود.

 

ماهي نهر در برابر تو مي‌‌جهد.

 

اشعة تو در وسط درياي بزرگ سبز است.

 

تو آفريدگار تخمك در زن،

 

و آفريدگار نطفه در مردي،

 

و در جسم مادر به پسرش زندگي مي‌بخشي،

 

او را آرام مي‌كني تا نگريد،

 

و حتي در رحم مادرش از او پرستاري مي‌كني.

 

به او نفس مي‌بخشي تا هر كه را مي‌سازي جاندار باشد!

 

و چون در روز زادن… از تن بيرون مي‌آيد،

 

تو دهان او را به سخن‌گفتن مي‌گشايي،

 

و آنچه را نيازمند است به او مي‌رساني.

 

در آن هنگام كه جوجه در تخم‌مرغ بال و پر مي‌آورد،

 

به او نفس مي‌دهي تا بتواند زيست كند.

 

و چون وي را به آن حد مي‌رساني

 

كه تخم را بشكند،

 

از تخم بيرون مي‌آيد،

 

و با همة نيرو كه دارد جيك‌جيك مي‌كند.

 

و به محض اينكه از آنجا بيرون مي‌آيد،

 

بر دو پاي خود راه مي‌رود.

 

وه كه كارهاي تو چه فراوان است!

 

و از برابر ما پنهان،

 

از خداي يگانه‌اي كه هيچ كس قدرت ترا ندارد.

 

تو زمين را چنانكه دلت مي‌خواست آفريدي

 

در آن هنگام كه خود تنها بودي:

 

مردم و جانوران بزرگ و كوچك،

 

و هر چه را بر روي زمين است،

 

كه بر دو پاي خود راه مي‌رود؛

 

و آنچه را در بلنديهاست،

 

كه با بالهاي خود پرواز مي‌كند،

 

زمينهاي بيگانگان را، از سوريه تاكوش،

 

و زمين مصر؛

 

تو هركس را بر جاي خود قرار مي‌دهي،

 

و آنچه را نيازمند آن است به او مي‌رساني…

 

نيل را در اراضي سفلا تو آفريدي،

 

و آن را چنانكه خواستي ساختي،

 

تا زندگي مردم را حفظ كني…

 

وه كه تدبير تو چه عالي است،

 

اي پروردگار ابديت!

 

در آسمان هم براي بيگانگان نيلي است.

 

و در هر سرزمين براي جانوراني كه روي پاي خود راه مي‌روند…

 

اشعة تو به همة باغها خوراك مي‌رساند؛

 

هنگامي كه تو مي‌تابي زندگي در آنها راه مي‌يابد،

 

و اين تويي كه سبب رشد آنها مي‌شوي.

 

تو فصلها را آفريده‌اي

 

تا همة خلقت خود را تمام كني:

 

زمستان را آفريدي كه براي آنها سرما بياورد،

 

و گرما را آفريدي كه بتوانند مزة كار ترا بچشند.

 

آسمان دور را آفريدي تا در آن بتابي،

 

و بر آنچه ساخته‌اي نظر كني،

 

و تنها تويي كه به صورت آتون زنده مي‌درخشي.

 

برمي‌آيي و مي‌درخشي و دور مي‌شوي و دوباره باز مي‌گردي.

 

و خودت بتنهايي

 

هزاران صورت مي‌سازي؛

 

از كشورها و شهرها و قبيله‌ها،

 

و شاهراهها و نهرها.

 

هر چشمي ترا در برابر خويش مي‌بيند،

 

از آنجا كه تو بر بالاي زمين آتون روزي…

 

تو در قلب من جاي داري،

 

و جز پسرت اخناتون

 

كس ديگر ترا نشناخته است.

 

تو با تدبير و قدرت خويش

 

او را فرزانه ساخته‌اي.

 

 

جهان در دست توست،

 

به همان صورت كه آن را ساخته‌اي،

 

چون مي‌تابي همه زنده مي‌شوند،

 

و چون پنهان مي‌شوي همه مي‌ميرند؛

 

از آنجا كه خود درازي زندگي خويشي،

 

مردم زندگي را از تو مي‌گيرند،

 

تا آن زمان كه چشمانشان به جمال توست

 

و تا آن زمان كه پنهان مي‌شوي.

 

و چون تو در مغرب فرو مي‌نشيني،

 

همة كارها مي‌ايستد…

 

اين جهان را تو ساخته‌اي،

 

و آنچه را در آن است براي فرزندت برپا داشته‌اي…‌

 

اخناتوني كه زندگيش دراز است؛

 

و براي سرور همسران شاه و محبوبه‌اش،

 

كه بانوي دو سرزمين است،

 

نفر- نفرو- آتون، نفرتيتي،

 

كه براي ابدالدهر زنده و خرم بماناد.

 

اين قصيده تنها آن نيست كه نخستين قصيدة بزرگ باشد، بلكه نخستين شرح بليغ دربارة عقيدة يكتاپرستي است كه هفتصد سال پيش از آنكه اشعياي نبي به دنيا آمده باشد سروده شده.1 شايد، همان گونه كه برستد معتقد است، اين عقيدة يكتاپرستي جلوه‌اي از وحدت جهان مديترانه در زير حكومت مصر زمان تحوطمس سوم بوده باشد. اخناتون چنان معتقد بود كه خداي وي پروردگار همة اقوام و ملتهاست، و حتي در سرود خويش، قبل از آوردن نام مصر، از سرزمينهاي ديگري كه مورد عنايت آتون است نام برده؛ اين، خود، نسبت به خدايان قبيله‌اي قديم پيشرفت عظيمي به شمار مي‌رود. نيز جنبة حياتي در آتون قابل توجه است، و تنها در نبردها و پيروزيها نيست كه جلوه‌گر مي‌شود، بلكه در گلها و درختان و در همة اشكال، زندگي و نمو وجود دارد؛ آتون همان شادي و سروري است كه «گوسفندان را بر روي دست و پاي خود به رقص مي‌آورد» و سبب آن مي‌شود تا «مرغان بر آبگيرهاي خود به پرواز درآيند.» از اين گذشته، اين خدا همچون شخصي نيست كه به صورت انساني خود محدود باشد؛ اين خداي برحق، «گرما»ي آفريننده و غذادهندة خورشيد است؛ شكوه و افتخار ملتهبي كه در كرة خورشيد، هنگام طلوع و غروب، ديده مي‌شود نشانه‌اي از قدرت اعلاي الاهي است. با وجود اين، خورشيد در نظر اخناتون «پروردگار عشق» و داية مهرباني است كه «مرد- كودك را در زن مي‌آفريند» و «هر دو سرزمين مصر را از محبت لبريز مي‌كند.» به اين ترتيب، آتون در پايان كار، به صورت رمزي پدر مهربان و دلسوز و لطيف درمي‌آيد، و همچون يهوه خداي لشكريان نيست، بلكه خداي رحمت و صلح و سلام است.

 

--------------------------------------------------------------------------------

1. شباهت آشكاري كه ميان اين سرود و «مزمور صدوچهارم» وجود دارد، جاي شكي در اين مسئله باقي نمي‌گذارد كه مصر در شاعر عبراني تأثير كرده است.

 

 

 

يكي از بدبختيهاي بزرگ تاريخ اين است كه اخناتون، پس از آنكه به رؤياي بزرگ خود، يعني رؤياي وحدانيت كلي، جامة عمل پوشانيد، به آن خرسند نشد كه صفات شريف دين جديد آهسته آهسته در دلهاي مردم رخنه كند؛ چون از ادراك نسبت ميان حقيقتي كه وي به آن ايمان آورده بود و واقعيت خارجي، ناتوان بود، چنان پنداشت كه هر دين و هر عبادتي، جز دين و عبادت او، گمراهي و ضلالي است كه قابل تحمل نيست. به همين جهت، ناگهان فرمان داد كه نام همة خدايان، جز نام آتون، را از نوشته‌ها و نقشهاي عمومي مصر بزدايند؛ در صدها كتيبه، بر اثر پاك ‌كردن كلمة «آمون» از اسم پدرش، نام او را خراب كرد؛ هر ديني جز دين خود را نامشروع و حرام شمرد و دستور داد كه همة پرستشگاههاي قديمي بسته شود. به عنوان اينكه شهر طيوه[= طيبة ] شهر نجسي است، از آن بيرون رفت و براي خود پايتخت تازة زيبايي به نام اختاتون (يعني شهر افق آتون) بنا نهاد.

 

پس از آنكه ادارات دولتي، و منافع عموميي كه از آنها به دست مي‌آمد، از طيوه بيرون رفت، اين شهر بزودي از رونق افتاد، و اختاتون به صورت پايتخت ثروتمندي درآمد و بناهاي تازه در آن ساخته شد. در هنر، كه از زير قيود سنتها و تقاليد كاهنان خارج شده بود، نهضتي فراهم آمد، و روح عالي دين تازه در آن نفوذ كرد. سر ويليام‌پتري در تل‌العمارنة، كه دهكدة تازه‌اي از مصر در محل اختاتون قديم است، در ضمن حفاري، سنگفرشي را اكتشاف كرد كه با تصوير مرغ و ماهي و چيزهاي ديگر تزيين يافته و به بهترين و زيباترين صورت ساخته شده بود. اخناتون هيچ قيد و شرطي براي هنر وضع نكرد، و تنها كار وي از اين قبيل آن بود كه ساختن صورت آتون را برهنرمندان ممنوع ساخت، چه به عقيدة وي خداي راستي هيچ صورتي ندارد؛ از اين گذشته، هنرمند در كار خود آزاد بود، منتها آن شاه به هنرمندان طرف توجه خود، بك و اوتا و نوتموس، سفارش مي‌كرد كه اشيا را همان‌گونه كه مي‌بينند مجسم سازند و از سنت و عرف و عادتي كه كاهنان براي نماياندن اشيا پيش گرفته بودند بپرهيزند. اين مردم فرمان او را چنانكه بايد پذيرفتند و خود وي را به صورت جواني با چهرة ظريف، و قيافه‌اي كه نشاني از ترس و حجب دارد، و كاسة سري بيش از اندازه دراز مجسم ساختند. با الهام گرفتن از عقيدة حيات‌بخش وي نسبت به خدايش آتون، همة موجودات زنده را، از گياهي و حيواني، با چنان عنايت و توجه به جزئيات و كمالي نقاشي مي‌كردند كه بندرت، در زمانها و مكانهاي ديگر، از اين حد دقت كسي توانسته است بالاتر رود. نتيجه آن شد كه هنر، كه در همة زمانها از گزندهاي گرسنگي و تاريكي متأثر مي‌شود، مدت زماني شكفته شد و در پرتو سعادت و فراواني پيشرفت فراوان پيدا كرد.

 

اگر اخناتون عقل كاملتر و پخته‌تري مي‌داشت، درمي‌يافت كه آنچه به مردم پيشنهاد مي‌كند تا از يك شرك وهمي كه در احتياجات و عادات آنان ريشه دوانيده دست بردارند و به يگانه‌پرستي طبيعيي كه در آن تخيل تابع عقل است توجه كنند، كاري است كه ممكن نيست در مدت كوتاهي صورت پذيرد؛ اگر چنين بود، در كار خود درنگ مي‌كرد و انتقال از يك مرحله به مرحلة ديگر را تدريجي قرار مي‌داد. ولي وي بيش از آنكه فيلسوف باشد شاعر بود. همچون شلي1 كه استعفاي يهوه را در برابر اسقفهاي آكسفرد اظهار كرد، اين شاه نيز به حقيقت مطلق خويش سخت متمسك بود، و آن اندازه در اين عقيده پافشاري كرد كه بناي مصر را منهدم كرد، و خراب شدة آن بر سر او فرو ريخت.

 

--------------------------------------------------------------------------------

1. شاعر انگليسي (1792 – 1822) كه هنگام تحصيل در آكسفرد رساله‌اي به نام «ضرورت نبودن خدا» منتشر كرد و كشيشان او را محاكمه و از آكسفرد اخراج كردند. – م.

 

 

 

اخناتون، با يك ضربه، هم طبقة توانگر و تواناي كاهنان را از قدرت انداخت و خشم آنان را برانگيخت، و هم پرستش خداياني را كه در نتيجة اعتقاد و سنت طولاني بر مردم مصر عزيز بود حرام كرد. در آن هنگام كه كلمة «آمون» را از كتيبه‌هاي شامل نام پدرش حذف مي‌كرد، از آن لحاظ كه نگاه داشتن احترام مردگان در نظر مردم مصر بسيار واجب مي‌نمود، اين كار را يك نوع كفر و گمراهي تصور مي‌كردند. شك نيست كه اخناتون نيرومندي و سرسختي كاهنان را ناچيز مي‌پنداشت و، از طرف ديگر، در اينكه مردم توانايي آن را دارند كه دين فطري را فهم كنند، به راه مبالغه مي‌رفت. كاهنان در پس پرده كنگاش مي‌كردند و خود را آمادة كار مي‌ساختند؛ تودة مردم در خانه‌ها و نهانگاهها به پرستش خدايان متعدد خود ادامه مي‌دادند. آنچه وضع را بدتر مي‌كرد اين بود كه صاحبان پيشه‌هاي گوناگون، كه در خدمت معابد كار مي‌كردند، از اين تغيير دين ناخرسند بودند و در نهان خشم خود را آشكار مي‌كردند. حتي در خود كاخهاي سلطنتي نيز وزيران و سران لشكر از شاه نفرت داشتند و آرزوي مرگ او را مي‌كردند، چه وي را كسي مي‌دانستند كه گذاشته بود تا، در برابر وي، امپراطوري مصر پاره پاره شود و فرو ريزد.

 

در اين ميانه، شاعر جوان با سادگي و آرامش خاطر به زندگي خود ادامه مي‌داد. هفت دختر داشت و هيچ پسري براي او نيامده بود؛ با آنكه قانون به وي روا مي‌داشت كه، از زن ديگري، جانشيني براي خود پيدا كند، به اين راه حل رضا نداد و چنان دوست داشت كه نسبت به ملكة خود نفرتيتي وفادار بماند. يكي از زينت‌آلاتي كه از آن زمان به ما رسيده وي را به صورتي نشان مي‌دهد كه ملكه را در آغوش گرفته است؛ نيز به نقاشان و مجسمه‌سازان اجازه داده بود تا تصوير وي را در ارابه‌اي نمايش دهند كه، به حالت شوخي و تفريح، با زن و دختران خويش در آن نشسته و از كوچه‌ها مي‌گذرد. در مجالس رسمي، ملكه پهلوي او مي‌نشست و دست او را به دست مي‌گرفت، و دخترانش در پاي تخت به بازي مي‌پرداختند. زن خود را به عنوان «بانوي خوشبختي خويش و آن كه آهنگ او قلب شاه را به شادي مي‌آورد» توصيف كرده است؛ هنگامي كه مي‌خواست سوگندي ياد كند، چنين مي‌گفت: «به سعادتي كه از ملكه و فرزندان او در قلب من ايجاد مي‌شود.» در وسط نمايشنامة رزمي اقتدار و تسلط مصر قديم، دورة اخناتون همچون ميان‌پرده‌اي از محبت و رأفت به شمار مي‌رود.

 

درگيرودار اين خوشبختي ساده و بي‌پيرايه خبرهاي بدي از شام1 مي‌رسيد كه عيش شاه را منغص مي‌كرد. جنگجويان حتي و قبايل ديگر بر سرزمينهاي تابع مصر در خاور نزديك تاخته بودند، و فرمانداراني كه مصر معين كرده بود پيوسته درخواست كمك فوري مي‌كردند. اخناتون در اين باره ترديد داشت؛ چه اطمينان كامل نداشت كه حق كشور گشايي مصر بتواند سبب آن باشد كه وي اين استانها را در تحت تسلط مصر باقي نگاه دارد؛ به همين جهت نمي‌خواست مصريان را به ميدانهاي جنگ دور بفرستد و، براي دفاع از امري كه دربارة آن اطمينان ندارد، آنان را به كشتن دهد. چون استانهاي تابع مصر دانستند كه، به جاي مدد خواستن از فرمانروايي، از مرد نيكوكار و قديسي تقاضاي كمك كرده‌اند، فرمانداران مصري خود را خلع كردند و از پرداختن خراج به مصر سرباز زدند و در همة امور خود آزاد و مستقل شدند. چيزي نگذشت كه مصر امپراطوري پهناور خود را از كف داد و به صورت كشور كوچكي درآمد. خزانة مصر، كه مدت يك قرن بر مالياتهايي كه از خارج مي‌آمد تكيه داشت، خالي ماند؛ مالياتهاي داخلي نيز به حداقل كاهش يافت؛ كار در معادن طلا متوقف ماند؛ بي‌نظمي و پريشاني در همة دستگاههاي اداري داخلي راه يافت. اخناتون، در جهاني كه چندي پيش خود را شاه آن مي‌پنداشت، بيچيز و بي‌ياور ماند. آتش انقلاب در همة مستعمرات مصر افروختن گرفت، و همة نيروهاي مصري، برضد او، دست به دست يكديگر دادند و انتظار سقوط او را مي‌كشيدند.

 

در آن هنگام كه به سال 1362ق‌م از دنيا رفت، بيش از سي‌سال نداشت؛ و چون دريافته بود كه از شاهي و فرمانروايي ناتوان است و ملت شايسته‌اي ندارد، دلشكسته، چشم از اين جهان فروبست.

 

--------------------------------------------------------------------------------

1. در سال 1893 سرفليندرز پتري، در تل‌المعارنة، بيش از 350 لوحة گلي به دست آورد كه همه نامه‌هاي نوشته‌ شدة به خط ميخي بود، و غالب آنها درخواستهاي كمكي بود كه از خاور زمين مي‌رسيد.

 

 

 

 

V- انحطاط و انقراض

 

توت عنخ ‌آمون- كوششهاي رامسس دوم- ثروت كاهنان- فقر ملت- تسخير مصر- سهم مصر در پيشرفت تمدن

 

 

دو سال پس از مرگ اخناتون، داماد وي، توت‌عنخ ‌آمون، كه طرفدار و محبوب كاهنان بود، بر تخت سلطنت جلوس كرد. وي نام توت عنخ‌آمون را، كه پدر زنش به وي داده بود، عوض كرد؛ دوباره پايتخت را به طيوه بازگردانيد؛ با اولياي معابد سازش كرد؛ بازگشت به پرستش خدايان كهن را به مردم اعلام كرد- همه از اين خبر شاد و شكفته شدند. كلمات «آتون» و «اخناتون» از همة آثار زدوده شد، و كاهنان بردن نام آن شاه زنديق را بر مردم حرام كردند؛ هر وقت كسي مي‌خواست ذكري از او بر زبان آورد، وي را به نام «تبهكار بزرگ» مي‌ناميد. همة اساميي را كه اخناتون از آثار پاك كرده بود دوباره نقش كردند، و روزهاي جشني را كه وي از ميان برده بود از نو زنده ساختند. همه چيز به ترتيب سابق خود بازگشت.

 

از اين كارها گذشته، ديگر توت‌عنخ‌آمون هيچ كار برجستة ديگري نكرد؛ اگر از گور وي آن اندازه طلا- كه پيش از آن سابقه نداشت از قبري به دست آيد- بيرون نيامده بود، شايد كسي در جهان اصلا از نام او خبردار نمي‌شد. پس از وي، سردار شجاعي به نام حارمحب لشكريان خودرا، در كنار ساحل، رو به بالا و پايين نيل به حركت درآورد و دوباره قدرت خارجي و وضع داخلي مصر را مستقر ساخت. ستي اول حكيمانه از پيدايش نظم و ثروت استفاده كرده، تالار سر ستون كرنك را ساخت و به تراشيدن معبدي درميان تخته‌سنگهاي ابوسمبل آغاز كرد و، با نقوش برجستة باشكوه، عظمت خود را براي آيندگان به يادگار گذاشت و اين بهرة نيك نصيب وي شد كه هزاران سال در بهترين و مزينترين گورهاي مصري آرام بگيرد.

 

پس از وي آخرين فرعون مصر، رامسس دوم، كه شخصيت افسانه‌اي عجيبي دارد به تخت شاهي نشست- تاريخ از كمتر پادشاهي به شگفت‌انگيزي او ياد مي‌كند. وي زيباروي و شجاع بود، و چون به شكل كودكانه‌اي از اين زيبايي و شجاعت خود استفاده مي‌كرد، محاسن او بيشتر جلوه‌گر مي‌شد؛ تلاشهاي آميخته به كاميابي وي، كه هرگز از يادآوري آنها خسته نمي‌شد، به هيچ چيز بيشتر از ماجراهاي عشقي وي شباهت نداشت. پس از آنكه برادري را كه نسبت به تاج و تخت ادعاهاي نابهنگامي داشت دور كرد، لشكر به خاك نوبه كشيد تا معادن طلاي آنجا را تصرف كند و خزانة مصر را پرسازد؛ با غنايمي كه از اين حمله به دست آورده بود به مطيع ساختن استانهاي آسيايي كه بر مصر شوريده بودند توجه كرد. سه سال طول كشيد تا فلسطين را به زير حكم آورد؛ پس از آن، پيش راند و در كاديش با لشكر عظيمي كه متحدان آسيايي گرد كرده بودند، رو به رو شد (سال 1288ق‌م) و، با شجاعت و رهبري عالي خويش، شكستي را كه در كمين او بود به پيروزي مبدل ساخت. شايد در نتيجة همين نبرد بوده است كه عدة فراواني از يهوديان را به عنوان بنده يا مهاجر به مصر آورده بود؛ بعضي چنان عقيده دارند كه رامسس دوم همان فرعون معاصر با موسي است كه نام وي در سفرخروج آمده است. اين شاه فرمان داد كه گزارش پيروزيهاي او را، بدون اندك مبالغه و جانبداري، بر روي پنجاه ديوار نقش كنند، و يكي از شاعران را مأمور ساخت تا قصيده‌اي بسازد و نام او را جاودانه باقي گذارد؛ پاداش خود را آن قرار داد كه چند صد همسر براي خويش انتخاب كند. در آن هنگام كه از دنيا رفت، صد پسر و پنجاه دختر از وي برجاي مانده بود؛ عدد اين فرزندان، و نسبت ميان شمارة پسران و دختران، بهترين نمايندة نيروي مردي به شمار مي‌رفت. فرزندان و فرزندزادگان وي به اندازه‌اي زياد بودند كه از ايشان طبقة خاصي در مصر پيدا شد و مدت چهار قرن دوام كرد؛ فرمانروايان مصر در مدتي بيش از صدسال از ميان همين طبقه انتخاب مي‌شدند.

 

آن پادشاه شايستة اين همه احترام بود، زيرا، چنانكه از ظواهر برمي‌آيد، وي بخوبي و از روي فرزانگي بر مصر فرمان رانده است. به اندازه‌اي در ساختمان زياده‌روي داشت كه تقريباً نصف آثار باستاني مصر كه برجاي مانده از ساخته‌هاي ايام سلطنت اوست. بناي تالار اصلي كرنك را تمام كرد و به معبدالاقصر ساختمانهاي تازه‌اي افزود، و در طرف غربي نيل ضريح بزرگي ساخت، كه به نام خود او رامسئوم خوانده مي‌شود؛ همچنين معبد عظيمي را كه در نزديكي ابوسمبل در كوه تراشيده بودند تمام كرد؛ وي در سراسر مصر مجسمه‌هاي عظيمي از خود برپاي داشت. بازرگاني، در زمان او، از دو طريق كانال سوئز و بحر ابيض متوسط (درياي مديترانه) رواج داشت؛ او ترعه‌اي ميان نيل و درياي سرخ حفر كرد كه، پس از مرگش، ريگهاي روان آن را از بين برد. رامسس به سال 1225 ق‌م در سن نودسالگي، و پس از گذراندن دورة سلطنتي كه در تاريخ بسيار شهرت دارد، از دنيا رفت.