Monday, 06 Sep 2010  دوشنبه ۱۵ شهريور ۱۳۸۹ 
   
فصل نهم

فصل نهم

 

 

بابل

 

 

I-ازحموربي تا بختنصر

 

سهم بابل در تمدن جديد- سرزمين ميان دو نهر- حموربي- پايتخت وي- تسلط كاسيها- نامه‌هاي تل‌العمارنة- فتح بابل به دست آشوريان- بختنصر- بابل در روزگار ترقي خود

 

 

تمدن، مانند زندگي، عبارت از كشمكشي دايمي با مرگ است؛ همان گونه كه زندگي ممكن نيست پايدار بماند، جز آنكه از اشكال قديمي خود بيرون بيايد و صورتهاي جوانتر و نوتر اختيار كند، تمدن نيز غالباً مدتي با تغيير اقامتگاه و خون خود مي‌تواند زنده بماند. به همين جهت است كه تمدني از اور به بابل و يهودا، و از بابل به نينوا، و از آنجا به پرسپوليس [= تخت جمشيد] و سادريس و ميلتوس، و از اينجاها به مصر و كرت و يونان و روم انتقال يافته است.

 

هيچ كس نيست كه، چون امروز به محل بابل قديم نظر كند، بر خاطرش بگذرد كه اين سرزمين فقير و بيحاصل و سوزان ممتد بر ساحل نهر فرات، روزگاري، مركز مدنيتي نيرومند و پر ثروت، و شايد واضع علم نجوم بوده، و از همين نقطه بوده است كه به ترقي علم پزشكي كمك فراوان شده؛ علم لغت پديدآمده؛ نخستين قانون‌نامه فراهم آمده؛ اصول علم حساب و فيزيك و فلسفه به يونان آموخته شده؛ و داستانهايي به يهوديان رسيده كه به وسيلة آنان همة جهان را پركرده؛ و پاره‌اي از اطلاعات علمي و معماري به اعراب انتقال يافته و، از راه ايشان، روح خفتة اروپاي قرون وسطي را بيدار ساخته است. چون آدمي در برابر دو نهر خاموش دجله و فرات بايستد، بدشواري مي‌تواند باور كند كه اين همان دو نهرت است كه سومر و اكد را آبياري مي‌كرده و باغهاي معلق بابل از آن سيراب مي‌شده است.

 

از بعضي جهات بايد گفت كه اين دو نهر همان نهرهاي باستاني نيستند: نه تنها از آن جهت كه، به گفتة يكي از فيلسوفان كهن، «هيچ كس نمي‌تواند دوبار در يك نهر گام نهد»، بلكه از آن جهت كه دجله و فرات، از مدتهاي دراز پيش، مجراي خود را عوض كرده و در بستر تازه‌اي آرميده، و «با داسهاي سفيد به درو كردن» كناره‌هاي جديدي پرداخته‌اند. دو رود دجله و فرات نيز، مانند رود نيل در مصر، همچون راههاي تجارتيي بوده است كه هزاران كيلومتر امتداد داشته و در قسمت جنوبي بستر خود، با زياد شدن آب در بهار، سبب حاصلخيزي زمين و بهبود كشاورزي مي‌شده است. در سرزمين بابل فقط درماههاي زمستاني باران مي‌بارد، و ميان ماههاي ارديبهشت و آبان هرگز باران ديده نمي‌شود؛ اگر بنا بود كه طغيان اين دو نهر نباشد، اين قسمت از بين‌النهرين خشك و بيحاصل مي‌ماند، همان گونه كه قسمتهاي شمالي بين‌النهرين در قديم خشك بوده و اكنون نيز چنين است. از بركت طغيان دجله و فرات و رنج و كوششهاي نسلهاي فراوان مردم بابل، اين ناحيه به صورت بهشت مردم سامي‌نژاد و باغستان و انبار دانه‌بار آسياي باختري درآمده بود.1

 

بابل، از لحاظ تاريخ و نژاد مردم آن، نتيجة آميختن اكديان و سومريان با يكديگر به شمار مي‌رود. از اين اتحاد است كه جنس نژادي بابلي برخاسته؛ در نژاد جديد، غلبه با عنصر سامي بوده است؛ جنگهايي كه ميان آن دو قوم در گرفت، در پايان، به پيروزي اكد انجاميد و بابل به صورت پايتخت تمام قسمت سفلاي بين‌النهرين درآمد. در آغاز اين تاريخ، شخصيت نيرومندي همچون شخصيت حموربي (2123-2081ق‌م) در برابر ما جلوه‌گر مي‌شود كه كشورگشاي قانونگذاري بوده و مدت چهل و سه سال سلطنت كرده است. از مهرها و نقشهايي كه برجاي مانده تصويري، هر چند غيركامل، از سيماي وي به دست مي‌آيد و معلوم مي‌شود كه وي جواني سرشار از حدت و حرارت و نبوغ بوده؛ در جنگ برسان گردبادي ناخن فتنه را مي‌گرفته، بندهاي دشمنان را از هم مي‌گسيخته، در گردنه‌هاي سخت به دنبال خصم مي‌شتافته و در هيچ جنگي روي شكست نمي‌ديده است. وي دولتهاي كوچك پراكنده در قسمت سفلاي بين‌النهرين را يكي كرد و پرچم امن و آسايش را برفراز آنها برافراشت و، با قانون نامة بزرگ تاريخي خويش، نظم و‌ آييني در آن سرزمينها برقرار ساخت.

 

قانون‌نامة حموربي، كه بر روي ستوني از سنگ ديوريت به صورت زيبايي نبشته شده، در سال 1902، از ميان كاوشهاي باستانشناسي شوش به دست آمد؛ چنانكه معلوم است آن را به عنوان غنيمت جنگي در زمانهاي گذشته از بابل به عيلام انتقال داده بودند (حوالي 1100 ق‌م).2 مي‌گويند كه اين قانون‌نامه، مانند شريعت موسي، از آسمان نازل شده، چه بر يكي از اطراف استوانه صورت شاه ديده مي‌شود كه در حال گرفتن قوانين از شمش، يعني خود خداي خورشيد، است. مقدمة اين قانون‌نامه، كه بيشتر رنگ قدسي و آسماني دارد، چنين است:

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

1. فرات يكي از چهار نهري است كه، بنا به گفتة «سفر پيدايش» (1402)، از ميان بهشت مي‌گذرد.

2. اين ستون هم‌اكنون در موزة لوور نگاهداري مي‌شود.

 

 

در آن هنگام كه آنو، پادشاه تواناي آنوناكي، و بل، پروردگار آسمان و زمين، فرمانروايي همة نوع بشر را به مردوك سپردند؛… در آن هنگام كه نام بلند بابل را بر زبان راندند؛ در آن هنگام كه شهرت آن را در سراسر جهان پراكنده ساختند و، در ميان آن، مملكت ابد مدتي برپا داشتند كه استواري آن همچون استواري آسمان و زمين است- در آن هنگام، آنو و بل به من، كه حموربي و شاهزادة والامقام و پرستندة خدايانم، فرمان دادند تا چنان كنم كه عدالت بر زمين فرمانروا باشد؛ گناهكاران و بدان را براندازم؛ از ستم كردن توانا بر ناتوان جلوگيرم… و روشني را بر زمين بگسترم و آسايش مردم را فراهم سازم. حموربي، كه بل او را به حكومت برگزيده، منم، اين منم كه خير و بركت را آورده و هر چيز را براي نيپور و دوريلو كامل كرده‌ام؛… اين منم كه به شهر اوروك حيات بخشيده و آب فراوان در دسترس مردم آن گذاشته‌ام؛ اين منم كه شهر بورسيپا را زيبا ساخته‌ام؛… اين منم كه براي اوراش مقتدر غله ذخيره كرده‌ام؛… اين منم كه، هنگام سختي، دست كمك به جانب ملتم دراز كرده‌ام، و مردم را بر آنچه در بابل دارند ايمن ساخته‌ام؛ من حاكم ملت و «خدمتگزاري» هستم كه كارهاي او ماية خشنودي آنونيت است.

 

 

كلماتي كه در اين مقدمه «در گيومه گذاشته‌ايم» طنين ديگري دارد؛ براستي كه انسان، براي آنكه بپذيرد مرد گويندة اين كلمات «فرمانرواي خودكامة» خاوريي است كه در 2100ق‌م مي‌زيسته، يا تصور كند كه ريشة اين قانون نامه از قوانين سومري گرفته شده، كه اكنون شش هزار سال از زمان آن مي‌گذرد، دچار شك و ترديد مي‌شود. قدمت ريشه‌هاي اين قانون‌نامه، و اوضاع واحوالي كه در آن زمان در بابل برقرار بود، قانون حموربي را به صورت تركيب غيريكنواختي درآورده است. از ستايش خدايان آغاز مي‌شود، ولي پس از آن، در اين قانوني كه از هر جهت از داشتن رنگ ديني بركنار است، ديگر توجهي به خدايان نمي‌شود. در اين قانون‌نامه عاليترين و‌آزادمنشانه‌ترين قانونها، با سخت‌ترين و وحشيانه‌ترين كيفرها پهلوي يكديگر ديده مي‌شود؛ قانون «جان در برابر جان» و داوري با روش آزمايش (اوردالي)1 را، با روشهاي قضايي بسيار دقيق و كارهاي حكيمانه‌اي كه از سختي و استبداد مرد نسبت به همسرش جلوگيري مي‌كند، كنار يكديگر مي‌توان ديد. به طور كلي، 285 مادة قانون كه در اين قانون‌نامه به صورت عالمانه‌أي، زير عناوين حقوق متعلق به اموال منقول و اموال غير منقول تجارت، صناعت، خانواده، آزارهاي بدني، و كار ذكر شده، بدون شك، مجموعة قوانيني را مي‌سازد كه از مجموعة قوانين آشور، كه بيش از هزار سال پس از آن تدوين يافته، بسيار مترقيتر و به اصول تمدن نزديكتر است و، از پاره‌اي جهات، «به اندازة قانون يك كشور جديد اروپايي خوب است.» 2 در تاريخ قوانين جهان كمتر به عباراتي از اين قبيل بر مي‌خوريم كه آن بابلي بزرگ قانون نامة خود را با آنها پايان مي‌بخشد.

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

1. قانون قصاص جان در برابر جان معروف است و در «تورات» مفصلاً از آن سخن رفته و اين آية «قرآن» اشاره به همين مسئله است. «كتبنا عليهم فيها ان النفس بالنفس…»؛ اما داوري خواستن از غيب، كه در نزد پاره‌اي از ملتها شيوع داشته، عبارت از آن بوده است كه متهم را در آب يا آتش بيندازند، كه اگر از آنها زنده بيرون آيد بيگناه باشد و اگر نه، گناهكار. – م.

2. «شريعت موسي» ظاهراً از اين قانون نامه گرفته شده، يا هر دو تاي آنها به يك اصل مشترك باز مي‌گردد. قاعدة موشح ساختن قرارداد قانوني به مهر رسمي، از زمان حموربي سرچشمه مي‌گيرد.

 

 

 

قوانين عادلانه‌اي كه حموربي، آن شاه حكيم، مقرر داشته و[ به وسيلة آنها] براي مملكت تكيه‌گاه استوار و حكومت پاك و صالح فراهم آورده است… من حاكمي هستم كه نگاهبان آنم… ساكنان سرزمينهاي سومر و اكد را در قلب خود حمل كردم… و به حكمت خود آنان را مقيد ساختم، تا توانا بر ناتوان ستم نكند، و دادگري به يتيم و بيوه‌زن برسد… پس، هر كس كه دعوايي دارد بايد در برابر تصويرمن، كه شاه عدالتم، بيايد و نقشي را كه بر اثر يادگار من است بخواند و به كلمات سنگين من توجه كند! باشد كه اين اثر من راهنماي وي در مرافعه باشد و، از آن رو، بتواند دعواي خود را فهم كند! شايد كه قلبش آرام گيرد [و چنين گويد كه:] «براستي حموربي حاكمي است كه براي ملت خويش همچون پدر حقيقي است… وي براي ابد اسباب پيشرفت و آسايش ملت خويش را فراهم ساخته و در اين سرزمين، حكومت پاكيزه و صالحي برقرار ساخته است»…

 

در روزهايي كه پس از اين درهمة زمانهاي آينده خواهد آمد، باشد كه شاهي كه بر اين سرزمين حكومت مي‌كند، جانب كلمات عدالتي را كه من بر اين اثر يادبود خويش نقش كرده‌ام نگاه دارد!

 

اين قانون جامع يكي از كارهايي است كه به دست حموربي صورت گرفته است. به فرمان وي ترعة بزرگي ميان كيش و خليج فارس حفر شد، كه سرزمينهاي پهناوري را آبياري مي‌كرد و شهرهاي جنوبي را از خطر طغيان مخرب دجله محفوظ مي‌داشت. از زمان اين شاه كتيبة ديگري به ما رسيده كه در آن برخود مي‌بالد كه چگونه آب (يعني همين مادة شريف و بيقيمتي كه امروز قدر آن را نمي‌دانيم و در ايام گذشته يكي از وسايل تجمل به شمار مي‌رفت) و امنيت و حكومت صالح را در ميان بسياري از قبايل فراهم آورده است؛ از ميان الفاظي كه براي مفاخره در اين كتيبه به كار رفته (و اين مفاخره، خود، يكي از صفات نجيبانة خاور زمين است)، بانگ حاكم مقتدر و سياستمدار توانا چنين شنيده مي‌شود:

 

در آن هنگام كه آنو و انليل [خدايان اوروك و نيپور] سرزمينهاي سومر و اكد را براي فرمانروايي به من سپردند و چوگان شاهي را به دست من دادند، من آبراهة «حموربي نوخوش- نيشي» (حموربي- فراواني مردم) را حفر كردم، كه آب فراوان به زمين سومر و اكد مي‌رساند. هر دو كنارة آن را به زمينهاي كشاورزي مبدل ساختم؛ توده‌هايي از دانه گرد كردم و آبي را كه خشك نمي‌شود به اراضي رساندم… مردم پراكنده را جمع كردم؛ براي آنان آب و چراگاه فراهم ساختم؛ من سبب فراواني و نعمت براي آنان شدم و ايشان را در خانه‌هاي امن منزل دادم.

 

با آنكه «قانون‌نامة حموربي» هيچ بستگيي به دين ندارد، وي به اندازه‌اي زيرك بوده كه با پوشاندن خلعتي از خرسندي خدايان آن را زينت داده است. در همان حال كه ارگ و قلعه مي‌ساخت، به ساختن معابد نيز فرمان مي‌داد؛ براي خشنود ساختن كاهنان بابلي، به دستور وي، در بابل، براي مردوك و همسرش (دو خداي ملي) ضريح بزرگ و، در كنار آن، انبار وسيعي ساختند تا در آن انبار، براي اين دو خدا و كاهنان ايشان، گندم ذخيره شود. اين دو هديه و نظاير آنها، در واقع، به منزلة سرمايه‌اي بود كه به مرابحه داده شده باشد، و نتيجه‌اي كه از آنها به دست مي‌آمد فرمانبرداري كامل ملت و حس احترامي بود كه نسبت به وي در ايشان پيدا مي‌شد. با مالياتهايي كه مي‌گرفت، قشوني را كه براي نگاهداري نظم و حمايت قانون لازم بود اداره مي‌كرد؛ آن اندازه براي وي مي‌ماند تا بتواند روز به روز پايتخت خود را زيباتر كند. در همه جا كاخها و پرستشگاهها ساخته شد؛ پلي بر روي فرات بستند تا شهر، در هر دو طرف اين رود، توسعه پيدا كند؛ كشتيهايي كه كمتر از 90 كارگر نداشت بر روي فرات به بالا و پايين رفت و آمد مي‌كرد‌. دو هزار سال قبل از ميلاد مسيح، بابل يكي از ثروتمندترين شهرهايي بود كه تاريخ قديم و جديد شاهد آن بوده است.1

 

بابليان چهرة سامي داشتند و مشكين موي و سيه چرده بودند؛ مردان غالباً ريش داشتند و گاهي كلاه‌‌گيس به سرمي‌گذاشتند. زن و مرد، هر دو، گيسوان خود را بلند نگاه مي‌داشتند، و حتي مردان هم گيسوان خود را فرو مي‌ريختند. بيشتر اوقات، زن و مرد آن قوم، خود را با مواد خوشبو معطر مي‌ساختند. لباس معمولي هر دو جنس ميان‌بندي از كتان سفيد بود كه تا نزديك دو پا را مي‌پوشانيد و، در زنان شانه چپ برهنه مي‌ماند؛ مردان بر اين لباس مشترك قبا و عبايي مي‌افزودند. در آن هنگام كه ثروت عمومي فزوني پيدا كرد، مردم به رنگهاي گوناگون علاقه پيدا كردند و لباسهاي رنگارنگ، از جمله كبود روي سرخ يا سرخ‌روي كبود، پوشيدند؛ چنان بود كه رنگها به صورت خطوط يا دواير يا نقطه‌هايي در مي‌آمد. بابليان مانند سومريان پا برهنه راه نمي‌رفتند، بلكه پاپوشهاي قشنگي به پا مي‌كردند؛ مردان در دروة حموربي عمامه به سر مي‌گذاشتند. زنان با گردنبند و دستبند و نظر قرباني خود را مي‌آراستند و گيسوان خود را با مهره‌هايي كه مرتب به آنها بسته مي‌شد زينت مي‌دادند. مردان عصاهاي منبتكاري شده به دست مي‌گرفتند و به كمربند خود مهرهاي زيبايي آويخته داشتند، تا با آن اسناد و نامه‌هاي خود را مهر كنند. كاهنان كلاههاي مخروطي شكل بر سر مي‌گذاشتند تا جنبه انساني ايشان پوشيده بماند.

 

--------------------------------------------------------------------------------

1. كريستوفر داوسن در كتاب خود به نام «تحقيقاتي دربارة دين و فرهنگ» (چاپ نيويورك، سال 1933، ص 107) چنين آورده است: «بابل، از لحاظ اصول، در زمان حموربي، و حتي پيش از آن، به درجه‌اي از تمدن مادي رسيد كه هيچ‌ يك از كشورهاي ديگر آسيا تا اين زمان به آن پايه نرسيده است.» شايد بهتر باشد كه از اين بيان كلي دورة خشيارشا در ايران، و دورة مينگ هوانگ در چين، و دورة اكبر را در هند مستثنا بداريم.

 

 

 

اين تقريباً قانون كلي تاريخ است كه همان ثروتي كه سبب پيدايش تمدني مي‌شود، بيم‌دهندة انحلال و انقراص آن تمدن هم باشد. اين فرايند از آن جهت است كه ثروت همان گونه كه هنر را پديد مي‌آورد تن‌آساني را نيز همراه دارد؛ جسم و طبيعت را لطيف و ظريف مي‌كند و راه تجمل و خوشگذراني را به روي مردمان مي‌گشايد؛ جنگجويان خارجي را، كه پنجة پولادين و شكم گرسنه دارند، به هجوم بر چنان سرزمينهاي پرثروت مي‌خواند. در مرزهاي خاوري اين دولت جديد قبيلة نيرومندي از مردم كوهستاني ساكن بودند، به نام كاسيها، كه افراد آن به چشم حسرت به ثروت و نعمت بابليان مي‌نگريستند. هشت سال پس ازمرگ حموربي، مردم اين قبيله بر كشور او تاختند و به تباهي و چپاول پرداختند، آنگاه به جاي خود بازگشتند؛ پس از آن، پي‌درپي بر سرزمين بابل هجوم مي‌آوردند تا، در پايان كار، به عنوان كشور‌گشايان، حكومت را به دست گرفتند- پيدايش اشرافيت و آريستوكراسي، بر حسب معمول، به همين ترتيب صورت مي‌گيرد. اين كشورگشايان از نژاد سامي نبودند؛ شايد گروهي از مهاجران اروپايي عصر نوسنگي بوده باشند. پيروزي اين قوم، بر مردم سامي‌نژاد بابل، يكي ديگر از نوسانهاي آونگ نژادي در آسياي باختري به‌شمار مي‌رود. پس از آن، تا مدت چند قرن، بابل ميدانگاه يك انقلاب و پريشاني سياسي و نژاديي بود كه هر پيشرفتي را در علم و هنر متوقف مي‌ساخت. هم‌اكنون تصوير واضحي از آن حالت انقلابي، به وسيلة نامه‌هاي تل‌العمارنة، در اختيار داريم كه نشان مي‌دهد خرده شاهان بابلي و سومري، كه پس ازكشورگشاييهاي تحوطمس سوم خراج مختصري به مصر مي‌داده‌اند، به آن شاه متوسل شده‌اند تا براي دور كردن مهاجمان به آنان ياري كند. نيز در آن نامه‌ها سخن و مجادله دربارة ارزش هدايايي است كه ميان آنان و آمنحوتپ سوم، بي‌اعتنا به كار ايشان، و اخناتون، مجذوب انديشة خود و غافل ازكار ملكداري، مبادله شده است.1

 

كاسيها، پس از مدت شش قرن كه بر بابل حكومت راندند و، مانند هيكسوسها در مصر، موجب خرابي و پريشاني كارها شدند، از آن سرزمين بيرون رانده شدند. پس از ايشان نيز، مدت چهار صد سال، فرمانروايان گمنامي بر بابل تسلط داشتند، و بي‌نظمي و پريشاني بر آن سرزمين سايه انداخته بود؛ در ميان اين دسته از حكام، كه نامهاي دراز داشته‌اند،2 حتي يك نفر قابل ذكر نمي‌توان يافت. مدت حكومت اين دسته فرمانروايان آن اندازه طول كشيد كه دولت آشور در شمال تأسيس شد و بابل به تصرف شاهان نينوا درآمد. زماني بابل بر اين حكومت جديد بشوريد و سناخريب آن را چنان كوفت و ويران كرد كه تقريباً اثري از آن برجاي نماند؛ ولي، پس از وي اسر حدون، شاه مستبد هوشمند، دوباره به آبادي آن پرداخت و مدنيت و پيشرفت را به آن بازگردانيد. چون مادها طلوع كردند و آشوريان ناتوان شدند، نبوپلسر از اين دولت تازه ياري گرفت و بابل را از زير حكم آشوريان بيرون آورد، و در آن سلسلة مستقلي را تأسيس كرد. پس ازمرگ وي، سلطنت به فرزندش بختنصر دوم رسيد، كه كتاب دانيال، از روي انتقامجويي، وي را شرير مي‌نامد. از نطق افتتاحية بختنصر كه تقديم به مردوك، بزرگترين خداي بابلي، كرده، بخوبي مي‌توان به هدفها و اخلاق اين شاه خاور زمين پي‌برد:

 

اين پادشاه آن اندازه زيست كه تقريباً به آرزوهاي خود رسيد، چه، با وجود آنه بيسواد بود و عقل كاملا سالمي نداشت، بزرگترين فرمانرواي زمان خود در خاور نزديك، و بزرگترين جنگاور و سياستمدار در ميان شاهان بابل پس از حموربي به شمار مي‌رود. چون آشور و مصر با يكديگر ساختند تا بابل دوباره به تصرف آشور درآيد، بختنصر در نزديكي كركميش (در قسمت علياي فرات) با قشون مصر مصاف داد و تقريباً همة آنها را نابود كرد. پس از آن، فلسطين و سوريه را بآساني مسخر ساخت، و بازرگانان بابلي بر همة راههاي بازرگاني باختر آسيا، از خليج فارس تا درياي مديترانه، مسلط شدند.

 

--------------------------------------------------------------------------------

1. خواندن نامه‌هاي تل‌المعارنة ملالت‌آور است، چه در آنها سخن همه از چاپلوسي و مجامله و مجادله و التماس و شكايت است. مثلاً در يكي از آنها برابورياش دوم، شاه كردونياش (در بين‌النهرين)، دربارة هديه‌اي كه آمنحوتپ سوم براي او فرستاده و وي خود را مغبون مي‌داند، چنين آمده است: «از همان زمان كه مادر من و پدر تو پيوند دوستي را با يكديگر مستحكم ساختند، هداياي ارزنده ميان خود مبادله مي‌كردند و هرگز از اين تن نمي‌زدند كه ماية خرسندي يكديگر را فراهم سازند. ولي اكنون برادرم (آمنحوتپ) براي من (فقط) دو «منه» طلا فرستاده است. براي من بايد همان اندازه طلا بفرستي كه پدرت مي‌فرستاد، و اگر بناست كمتر باشد، لااقل به اندازة نصف پدرت بفرست. چرا براي من فقط دو منه طلا فرستاده‌اي؟

2. مردوك – شاپيك – زري، نينورتا – نادين – شام، انليل – نادين – اپلي، ايتي – مردوك – بالاتو، مردوك – شاپيك – زر – متي، و نظاير آن. شك نيست كه اگر نامهاي خود ما، به همين صورت كه اين اسامي به يكديگر بسته شده، پشت سر هم آورده شود، همين اندازه به گوش متنافر و نامأنوس خواهد آمد.

 

 

 

آنچه بختنصر به عنوان گمرك از اين تجارت مي‌گرفت، و آنچه از خراج كشورهاي مسخر شده يا از مالياتهاي داخلي به دست مي‌آورد، همه را به مصرف زيبايي پايتخت خود و تخفيف گرسنگي كاهنان مي‌رسانيد. «آيا اين بابل بزرگي نيست كه من آن را ساخته‌ام؟» پيوسته با نفس خود مي‌جنگيد تا چنان نباشد كه وي تنها به صورت كشورگشاي بزرگي جلوه‌گر شود؛ درست است كه گاه‌گاه لشكركشيهايي مي‌كرد تا به رعاياي خود درسهايي در فضليت فرمانبرداري و فروتني بياموزد، بيشتر اوقات در مركز كشور خويش بود؛ به اين ترتيب بابل را پايتخت بيرقيب خاور نزديك، و بزرگترين و باشكوهترين پايتختهاي جهان قديم ساخت. پيش از وي، نبوپلسر نقشة تجديد ساختمان شهر را ريخته بود، و بختنصر در مدت سلطنت دراز چهل و سه سالة خود، آنچه را سلف وي آغاز كرده بود به پايان رسانيد. هرودوت، كه يك قرن و نيم پس از آن از شهر بابل ديدن كرده، مي‌گويد كه «بر جلگة پهناوري قرار دارد»، و برگرد آن بارويي به طول نود كيلومتر كشيده شده؛ پهناي اين بارو چنان است كه ارابه‌اي كه چهار اسب آن را مي‌كشد بآساني بر بالاي آن مي‌تواند گذشت؛ اين بارو زميني را به ‌مساحت پانصدو بيست كيلومتر مربع فرا مي‌‌گيرد.1 نهر فرات، كه نخلستانهايي دوكرانة آن را پوشانيده بود، از ميان شهر مي‌گذشت، و كشتيهاي بازرگاني پيوسته بر روي اين نهر به بالا و پايين در حركت بود؛ پل زيبايي دو كناره را به يكديگر مي‌پيوست.2 ساختمانهاي بزرگ تقريباً همه آجري بوده، چه سنگ در آن سرزمين بندرت فراهم مي‌آمده است؛ ولي غالباً روي آجرها را با سفالهاي لعابدار درخشان به رنگ كبود يا زرد يا سفيد مي‌پوشانيدند و بر روي اين سفالها تصاوير جانوران و چيزهاي ديگر را، به صورت مينايي و برجسته، نقش مي‌كردند كه بهترين نوع اين گونه هنر است كه تاكنون درجهان پيدا شده است. تقريباً بر هر قطعه آجري كه از محل بابل قديم به دست آمده، اين نوشتة مفاخره‌آميز خوانده مي‌شود: «منم بختنصر، شاه بابل.»

 

مسافري كه به اين شهر نزديك مي‌شده، چنان مي‌‌ديده است كه بر بالاي كوهي از ساختمان برج بزرگ مدرج- «زيگورات»- هفت طبقه‌اي قرار دارد كه ديوارهاي آن از كاشي منقش درخشنده پوشيده شده و نوك آن نزديك به 200 متر از سطح زمين بلندتر است؛ بر بالاي اين برج، ضريحي بود كه در آن ميز بزرگ زرين و تخت بسيار مزيني جاي داشت، كه هر شب زني در آن انتظار مشيت الاهي را مي‌كشيد. گمان بيشتر آن است كه اين بناي رفيع، كه از اهرام مصر و از بناهاي تمام دوره‌ها- جز آنچه به روزگار ما ساخته شده- بلندتر بود، همان «برج بابل» است كه ذكر آن در داستهاي عبري آمده؛ بنا بر همان داستانها، كساني از اهل زمين، كه يهوه را نمي‌شناختند، خواستند كه بزرگي و غرور خود را با اين بناي چند طبقه نمايش دهند؛ خداوند سپاه، با مشوش ساختن زبانهاي مردم، آنان را كيفر داد.3 در جنوب «زيگورات»، معبد بزرگ مردوك، پروردگار بابل و نگاهبان آن، ساخته شده بود، و در اطراف آن شهري قرار داشت كه چند خيابان پهن و روشن و زيبا آن را به قسمتهايي منقسم مي‌كرد؛ كانالهايي براي رفت و آمد كشتيها در آن حفر شده بود؛ كوچه‌هاي تنگي وجود داشت كه بازارها و دكانها زينت‌بخش آن بود، و بوي مخصوص خاوري از آن برمي‌خاست. راهي كه معابد را به يكديگر مي‌پيوست، و «راه مقدس» نام داشت، با آجر قيراندود پوشيده بود؛ بر روي آن پاره‌هاي سنگ آهكي و سنگ آجر قرمز رنگي فرش كرده بودند تا خدايان بتوانند، بي‌آنكه پاهايشان آلوده شود، از اين راهها بگذرند. بر دو طرف اين راهرو، دو ديوار با كاشي رنگين ساخته شده بود كه بر روي آنها نقش برجسته‌أي، با لعاب درخشان، از صدو بيست شير در حال غرش نمايان بود، تاكافران بترسند و به اين راه مقدس نزديك نشوند. در يكي از دو طرف راه مقدس، دروازة دو دهانة عشتر ديده مي‌شد كه آن را با آجر عالي ساخته، و در ميان آن، با كاشيهاي لعابي خوشرنگ، نقش گل و بوته و جانوران را چنان جاي داده بودند كه بيننده آنها را جاندار تصور مي‌كرد.4

 

در پانصدمتري شمال «برج بابل» برجستگي مختصري بر روي زمين وجود داشت كه آن را قصر مي‌ناميدند، و بختنصر بر روي آن باشكوهترين كاخهاي خود را ساخته بود. در وسط اين بنا جايگاه اصلي او قرار داشت، كه ديوارهاي آجري زرد رنگ داشت، و كف آن را ماسه‌سنگ ابلق مي‌پوشانيد؛ نقش برجسته‌هاي لعابي كبود رنگ ديوارها را زينت مي‌بخشيد، و شيرهاي عظيمي كه از سنگ بازالت تراشيده بودند، در مدخل آن، به عنوان نگاهبان، جاي داشت. در نزديكي آن برآمدگي، باغهاي معلق مشهور بابل واقع بود كه يونانيان آن را يكي از عجايب هفتگانة عالم مي‌شمردند؛ اين باغها بر روي يك رشته از ستونهاي دايره شكل قرار گرفته بود كه آنها را روي يكديگر ساخته بودند. مي‌گويند بختنصر عشقباز اين باغها را براي زنش، كه دختر هووخشتره پادشاه سرزمين ماد بود، ساخت، چه آن بانو، كه در سرزمين كوهستاني پرورش يافته بود، طاقت تابش خورشيد سوزان و گرد و غبار بابل را نداشت و پيوسته آرزوي وطن سرسبز خود را مي‌كرد. بر سطح فوقاني اين زمين مصنوعي قشر بسيار ضخيمي از خاك زراعتي حاصلخيز ريخته بودند، كه نه تنها گياهان و درختان كوچك، بلكه درختان تناوري كه ريشه‌هاشان زياد در زمين فرو مي‌رود، در آن پرورش مي‌يافت. آب را به وسيلة ماشينهاي مخصوصي كه گروهي از غلامان به راه مي‌انداختند، از فرات بالا مي‌كشيدند و از راه مجاري پنهان شده در ميان ستونها به باغ مي‌رسانيدند. بر سطح بلند باغ، كه بيش از بيست متر از زمين ارتفاع داشت، زنان حرم سلطنتي، در ميان گياهان عجيب و غريب و گلهاي معطر، و در زير ساية درختان پر شاخ و برگ، بي‌پرده و آسوده از چشم بيگانگان، گردش مي‌كردند، در صورتي كه زير پاي ايشان، در كوچه‌ها و بيابانها، تودة مردم از زن ومرد به كشاورزي و بافندگي و ساختمان و باربري اشتغال داشتند، و دختران و پسراني مي‌آوردندكه پس از ايشان جاي آنان را بگيرند.

 

--------------------------------------------------------------------------------

1. احتمال دارد كه اين مساحت بزرگ تنها شامل ساختمانهاي بابل نبوده، بلكه مزارع و باغهاي خارج شهر را نيز، كه در زمان محاصره مي‌توانسته است آذوقة شهر را تأمين كند، در بر مي‌گرفته است.

2. اگر گفتة ديودوروس سيسيلي را باور داشته باشيم، بايد بگوييم كه راهي زيرزميني، به عرض پانزده و ارتفاع دوازده قدم، دو ساحل را به يكديگر مي‌پيوسته است.

3. با وجود اين، بايد به خاطر داشت كه لفظ «بابل»، چنانكه در آن افسانه‌ها آمده، مشتق از ببله (Babble) و پريشاني نيست، بلكه از بابيلون (Babylon) است كه معني باب الله را دارد.

4. در موزة هنرهاي آسيايي برلين نمونه‌اي از اين دروازه را به حجم طبيعي آن ساخته‌اند.

 

 

 

II- رنجبران

 

شكار- برزگري- خوراك- صناعت- حمل و نقل- خطرهاي بازرگاني- رباخواران- بردگان

 

 

قسمتي از كشور هنوز حالت وحشي وخطرناك داشت؛ ماران گزنده در ميان گياهان انبوه مي‌خزيدند؛ يكي از سرگرميهاي شاهان بابل و آشور آن بود كه با شيراني كه آرام و مطمئن در بيشه‌ها گردش مي‌كردند، و چون انساني به جانب ايشان مي‌رفت هراسناك گريزان مي‌شدند، به جنگ تن به تن برخيزند. راستش را بخواهيم، مدنيت همچون دورة فترتي موقتي است كه در خلال زندگي جنگلي پيش مي‌آيد.

 

قسمت عمدة اراضي را رعايا يا بردگان كشت مي‌كردند، و كمي از آن بود كه به واسطة كشاورزان مالك زمين كشت مي‌شد. در قرنهاي اول، همان‌گونه كه در كشت و كار عصر نوسنگي مرسوم بود، زمين را با كج بيلهاي سنگي شخم مي‌زدند. قديمترين نقشي كه به دست است، و پيدايش گاو آهن را در بابل نشان مي‌دهد، صورت نقش شده بر مهري است كه تاريخ حوالي 1400 ق‌م را دارد. شايد اين ابزار سودمند قديمي، در آن زمان، تاريخي طولاني را از زمان پيدايش خود در بين‌النهرين پشت سر گذاشته بود؛ با وجود اين، بايد گفت كه گاوآهن در آن زمان آلت جديدي به شمار مي‌رفت، چه، در عين آنكه مانند پدران ما گاوآهنهاي خود را به گاو مي‌بستند، مانند گاوآهنهاي سومري به آن لوله‌اي متصل مي‌شد و مانند گاوآهنهاي فرزندان ما، از اين لوله، دانه به زمين مي‌ريخت و در آن كاشته مي‌شد. مردم بابل، همچون مردم مصر، آب زياد شدة رودخانه را رها نمي‌كردند كه زمين را فراگيرد و آن را در خود غرق كند، بلكه هر كشتخواني را خاكريزي از درآمدن آب حمايت مي‌كرد، كه بعضي از اين خاكريزها را امروز هم مي‌توان ديد. آبهاي اضافي را در شبكه‌اي از ترعه‌ها مي‌انداختند يا در مخازني ذخيره مي‌كردند و، هنگام نيازمندي، يا راه ‌آب را به مزارع مي‌گشودند يا با «شادوف»، كه سطل چوبي بستة به كنار دستك بلندي بود، آب را بالا مي‌كشيدند و به زراعت مي‌دادند. يكي از امتيازات دورة بختنصر آن است كه دستور داد مجاري فراواني براي آبياري حفر كردند و مخزن بزرگي براي نگاهداري آب ساختند كه محيط آن دويست و بيست و پنج كيلومتر طول داشت، و به وسيلة آن، با مازاد آب طغيان رودخانه، اراضي پهناوري را آبياري مي‌كردند. امروزه هم در بين‌النهرين بسياري از اين ترعه‌هاي خراب‌شده را مي‌توان ديد؛ براي آنكه معلوم شود رابطة گذشته و حال، و مردگان و زندگان، هنوز پيوستگي دارد، همان شادوفهاي اوليه اكنون در كنار رود فرات و رود لوار در فرانسه ديده مي‌شود.

 

زمينهايي كه به اين ترتيب آبياري مي‌شد انواع گوناگون دانه‌ها و سبزيجات را به بار مي‌آورد؛ نيز باغهاي ميوة فراواني از اين آب سيراب مي‌شد؛ ميوه‌هاي رنگارنگ و، از همه مهمتر، خرماي فراوان به دست مي‌آمد. بابليان از نعمت خورشيد درخشنده و زمين حاصلخيز بهره‌برداري مي‌كردند و نان و عسل و نان شيريني و چيزهاي لذيذ ديگر فراهم مي‌آوردند؛ با مخلوط كردن عسل و‌ آرد، غذاهاي لذيذ فراواني تهيه مي‌كردند؛ براي بارور شدن نخل، گرد درخت نر را به درختان ماده مي‌افشاندند. درخت مو و زيتون از بين‌النهرين به يونان و روم، و از آنجا به باختر اروپا انتقال يافته؛ زادگاه نخستين هلوي ايراني نزديك همين سرزمين است؛ لوكولوس از كرانه‌هاي درياي سياه گيلاس را به روم آورد، و شير، كه در گذشتة دور باختر بسيار كمياب بود، در آن زمان به صورت يكي از غذاهاي اصلي درآمد؛ گوشت كم و گران بود، ولي ماهي، از مجاري بزرگ آب، فراوان صيد مي‌شد و بيچيزترين طبقات نيز شكم خود را از آن سير مي‌كردند.هنگامي كه شب فرا مي‌رسيد و كشاورز از آن مي‌ترسيد كه انديشيدن دربارة مرگ و زندگي آسايش خاطرش را برهم زند، به جام شراب خرما، يا فقاعي كه از حبوبات مي‌ساخت، متوسل مي‌شد و دنيا و هرچه را در آن است فراموش مي‌كرد.

 

در آن زمان، به جز برزگران، مردم ديگري نيز، براي دست يافتن به نفت و بيرون آوردن مس و سرب و آهن و سيم و زر، زمين را زيرورو مي‌كردند. استرابون در كتاب خود وصف مي‌كند كه چيزي را كه، به قول او، «نفت يا قير مايع» نام دارد، چگونه از زمين بيرون آورده‌اند؛ اين كاري است كه هم‌اكنون نيز صورت مي‌گيرد؛ به گفتة او، چون اسكندر شنيد كه اين مايع شگفت‌انگيز، آب قابل سوختن است، براي آزمودن آن دستور داد تا يكي از غلامان را به آن آلوده كردند و وي را آتش زدند. ابزارهاي كار، كه در زمان حموربي هنوز سنگي بود، در آغاز هزارة اول قبل از ميلاد مسيح رفته رفته عوض شد و آنها را با مفرغ و پس از آن با آهن مي‌ساختند؛ نيز ريخته‌گري فلزات در همان زمان آغاز شد. پارچه‌ها را با پنبه و پشم مي‌بافتند، و چنان خوب رنگرزي و زركشي مي‌كردند كه گرانترين كالاي صادراتي بابل همين‌گونه پارچه‌ها بود، و نويسندگان يونان و روم با ستايش و تحسين از آنها نام برده‌اند. هراندازه درتاريخ بين‌النهرين به عقب بازگرديم، همواره دستگاه نساجي و چرخ كوزه‌گري را مي‌يابيم؛ شايد اينها تنها ماشينهايي باشد كه آن مردم مي‌شناخته‌اند. بيشتر خانه‌ها را با گل مخلوط به كاه مي‌ساختند، يا خشتهاي تازه از قالب درآمده را، ترتر، روي هم مي‌گذاشتند تا در آفتاب بخشكد و محكم شود. بتدريج دريافتند كه اگر خشت در آتش پخته شود، استوارتر مي‌گردد و بيشتر دوام مي‌كند؛ به اين ترتيب بود كه آجرسازي در بابل پيدا شد و بسرعت پيش رفت. پيشه‌ها و هنرهاي گوناگون و فراوان در بابل وجود داشت؛ صنعتگران ماهر پيدا شدند، و از گروههاي مختلف صنعتگران، درزمان حموربي، اصناف و رسته‌هاي مختلفي تشكيل شد (كه آنان را «قبيله‌ها» مي‌ناميدند) و استادان و شاگردان در اين تقسيمات صنفي شركت داشتند.

 

براي حمل و نقل داخلي ارابه‌هايي را به كار مي‌بردند كه خران آنها را مي‌كشيدند. در اسناد بابلي، نخستين بار به سال 2100 ق‌م است كه اشاره‌اي به اسب مي‌شود و از آن به نام «خرخاوري» ذكري مي‌رود؛ ظاهراً چنان به نظر مي‌رسد كه اصل اسب از فلاتهاي آسياي ميانه بوده و كاسيها آن را به بابل آورده باشند، همان‌گونه كه هيكسوسها اين چهارپا را با خود به مصر برده‌اند. در آن هنگام كه اين وسيلة حمل و نقل در دسترس بابليان قرار گرفت، تجارت وسعت پيدا كرد و بازرگاني خارجي پيدا شد؛ بابل، كه مركز بازرگاني خاورميانه شده بود، بسرعت ثروتمند شد؛ با انتشار تجارت، ارتباط اين سرزمين با ساكنان كرانه‌هاي مديترانه زياد شد، و از آن ميان خير و شر، هر دو، پديد آمد. بختنصر، با اصلاح راههاي كاروانرو، امر تجارت را تسهيل كرد؛ خود وي در اين باره، براي يادآوري به مورخان، چنين مي‌گويد: «من راههاي باريك غيرقابل عبور را به صورت راههاي هموار و خوب درآورده‌ام.» كاروانهاي تجارتي فراوان محصولات نيمي از جهان را به بازارها و دكانهاي بابل حمل مي‌كرد؛ قافله‌هاي هند از كابل و هرات و اكباتان مي‌گذشت؛ كاروانهاي مصر، پس از گذشتن از پلوزيوم(ناحيه‌اي در شمال مصر) و فلسطين، به اين شهر مي‌رسيد؛ و راه آسياي صغير از صور و صيدا و سارديس تا كركميش پيش مي‌آمد و آنگاه، با استفاده از رود فرات، به طرف جنوب تا بابل مي‌رسيد. اين بازرگاني هنگفت اثر فراواني در عظمت و شكوه شهر بابل داشت؛ آن شهر در زمان بختنصر به صورت بازار بزرگ پرجنجالي درآمده بود كه ثروتمندان، براي آنكه آسايش بيشتري داشته باشند، در خانه‌هايي در حومة شهر زندگي مي‌كردند. اين وضع را نامه‌اي كه يكي از ساكنان بيرون شهر بابل براي كوروش كبير، شاهنشاه پارس، نوشته (حوالي 539ق‌م) بخوبي روشن مي‌كند؛ در آن نامه چنين آمده است: «ملك ما به نظرم بهترين املاك عالم است، چه، به اندازه‌اي به بابل نزديك است كه مي‌توانيم از نعمتهاي يك شهر بزرگ بهره‌مند شويم، و در عين حال مي‌توانيم به خانة خود بازگرديم و از جنجال و پريشاني در امان باشيم.»

 

دستگاه دولت در بين‌النهرين هرگز كامياب نشد كه سازماني اقتصادي، بدان‌سان كه فراعنه در مصر برپا داشته بودند، مستقر سازد. بازرگاني با خطرهاي فراوان رو به رو بود و عوارض گوناگون از آن گرفته مي‌شد؛ بازرگانان نمي‌دانستند كه از كدام يك بيشتر بايد بترسند: از دزداني كه سرراهها در كمين ايشان نشسته‌اند، يا از شهرها و زمينداراني كه هنگام عبور از قلمرو آنها بايد راهداري بپردازند. تا آنجا كه ممكن بود، از شاهراه ملي، يعني خود نهر فرات، استفاده مي‌‌كردند؛ بختنصر آن را از مصب آن در خليج فارس، تفسح يا تاپساكوس (=قلعة دبس فعلي)، مهياي كشتيراني ساخته‌بود. فتوحات وي در بلاد عربي، و تسخير شهر صور، راه درياي هند و درياي مديترانه را نيز به روي بابليان گشود؛ ولي بازرگانان بابلي، چنانكه بايد، از اين فرصت استفاده نكردند و كمتر از آن درياها مي‌گذشتند، چه بر صحنة پهناور دريا نيز، مانند گردنه‌ها و صحراهاي قفر، در هر ساعت شب و روز احتمال خطر وجود داشت. درست است كه كشتيها را بزرگ مي‌ساختند، ولي تخته‌سنگهاي دريايي فراوان بود، و هنوز كشتيراني به صورت علم منظمي درنيامده بود؛ از اين گذشته، دزدان دريايي و ساكنان آزمند كرانه‌ها در هرساعت ممكن بود بر سر كشتي‌ها بريزند و كالاها را چپاول كنند و جاشوان و ناخدايان را بكشند يا به اسيري ببرند. بازرگانان جبران اين گونه زيانها را به آن مي‌كردند كه امانت خود را با ضرورتي كه در هر يك از اوضاع و احوال پيش مي‌آيد متناسب و منطبق سازند.

 

اين اشكالات تا حدي به واسطة سازمان پولي و مالي مستحكمي كه در كشور حكمفرما بود، تسهيل مي‌شد. درست است كه بابليان پول را نمي‌شناختند و سكه نمي‌زدند، ولي حتي پيش از زمان حموربي هم در معاملات پاياپاي خود، علاوه بر جو و گندم، از شمشهاي سيم و زر نيز، به عنوان ملاك ارزيابي و واسطة مبادلة اجناس، استفاده مي‌كردند. شمشهاي سيم و زر علامت و مهر خاصي نداشت، بلكه در هر معامله آنها را وزن مي‌كردند. كوچكترين واحد «شكل» يا شاقل، يعني نيم اوقيه نقره، بود و ارزش آن ميان 200 ريال و 400 ريال فعلي تغيير پيدا مي‌كرد؛ از شصت «شكل» يك «مينا» به دست مي‌آمد، و شصت «مينا» برابر با يك تالنت بود، كه ارزشي متغير ميان 800,000 تا 600,000 ريال داشت كالا و فلزات گرانبها هردو را رهن مي‌گرفتند، ولي بهرة تنزيل بسيار زياد بود؛ دولت آن را سالانه 20% براي وام فلزي و 33% براي وام جنسي مقرر داشته بود؛ بازرگانان از اين حد هم تجاوز مي‌كردند و، با استخدام منشيان زبردست، تزوير مي‌كردند و ‌قانون را زيرپا مي‌گذاشتند. صرافخانه و بانكي در كار نبود، ولي بعضي از خاندانهاي نيرومند نسلا بعد نسل، به وام دادن سيم و زر مي‌پرداختند؛ نيز خريد و فروش املاك، و تهيه كردن سرمايه براي كارهاي بزرگ صنعتي، مخصوص همين خانواده‌ها بود. كساني كه سرمايه‌اي درنزد چنين اشخاص به امانت مي‌گذاشتند، مي‌توانستند تعهدات خود را با نوشتن حواله‌هاي كتبي انجام دهند. كاهنان نيز به مردم قرض مي‌دادند؛ بيشتر وامهايي كه مي‌دادند براي كارهاي كشاورزي بود. قانون، در پاره‌اي از اوضاع و احوال، به سود شخص وام‌گيرنده بود؛ مثلا اگر كشاورزي زمين خود را گرو مي‌گذاشت و مالي وام مي‌گرفت، و به واسطة سيلزدگي يا خشكسالي يا «مشيت الاهي» ديگري محصولي به دست نمي‌آورد، از پرداخت تنزيل آن سال معاف مي‌شد. قانون بيشتر به نفع مالك و جلوگيري از زيان وي بود؛ در قانون بابلي اين اصل مسلم وجود داشت كه هيچ‌كس حق ندارد پول قرض كند، مگر آنكه خود را كاملا مسئول بازگرداندن آن به صاحبش بداند؛ به همين جهت وام‌دهنده مي‌توانست، در صورت عدم پرداخت وام، بنده يا پسر شخص بدهكار را بعنوان گروگان نزد خود نگاه دارد، ولي حق نداشت چنين گروگاني را بيش از سه سال در تصرف خود داشته باشد. ربا همچون بلايي بود كه بر سر صناعت بابل فرود آمد، همان‌گونه كه اكنون براي صناعت ما نيز چنين است- و از آن ميان سازمان پر طول و تفصيل اعتبار، كه ماية ازدياد فعاليت صنعتي و بازرگاني است، نتيجه شد.

 

تمدن بابلي اصولا بر پاية بازرگاني تكيه داشت. بيشتر اسنادي كه از آن زمان به دست ما رسيده جنبة بازرگاني دارد و به خريد و فروش و وام‌گرفتن و قرارداد و مشاركت و دلالي و مبادله و وصيت و سفته و نظاير آنها مربوط مي‌شود. از روي لوحه‌هاي گليي كه برجاي مانده، معلوم مي‌شود كه آن مردم ثروت فراوان داشته‌اند، و روح ماديگري در ميان ايشان رايج بوده؛ همين روح است كه در آن تمدن، مانند تمدنهاي ديگر پس از آن، توانسته است تقوا و آزمندي را با يكديگر سازش دهد. مدارك باقي‌مانده از آن زمان نشان مي‌دهد كه آن مردم زندگي پرفعاليت و مرفهي داشته‌اند، ولي از همه جاي آن مدارك آشكارا ديده مي‌شود كه، مانند ساير مدنيتها، بندگي و خريد و فروش بردگان دركار بوده است. قراردادهاي خريد و فروش جالب توجهي كه از زمان بختنصر باقي مانده همانهاست كه به خريد و فروش بردگان ارتباط دارد. اين غلامان يا اسيران جنگ بودند، يا كساني بودند كه به وسيلة بدويان از سرزمينهاي مجاور بابل ربوده مي‌شدند، و بسياري از آنان نتيجة توالد و تناسل بردگان موجود در خود بابل بودند. قيمت كنيز از 1600 تا 5200 ريال، و بهاي غلام از 4000 تا 8000 ريال بود، كارهاي بدني را، در شهرها، بيشتر همين بندگان انجام مي‌دادند، نيز خدمات خانه برعهدة آنان بود. كنيزان دراختيار كامل خريداران خود بودند و از آنان براي خوشگذراني و كار استفاده مي‌كردند؛ رسم چنان بود كه مالك كنيز، به وسيلة او، فرزندان فراوان پيدا كند، و اگر با كنيز زرخريدي چنين معامله‌اي نمي‌شد، خود را خوار و بيمقدار تصور مي‌كرد. بنده، و هرچه داشت، ملك خواجه‌اش بود؛ آقاي وي حق داشت او را بفروشد يا در برابر ديني كه دارد به گرو بگذارد، اگر چنان مي‌انديشيد كه مردن غلام براي وي سودمندتر است، حق داشت وي را بكشد. چون بنده‌اي مي‌گريخت، قانون به هيچ‌كس اجازة آن نمي‌داد كه از وي حمايت كند، و هركس وي را به چنگ مي‌آورد، پاداشي دريافت مي‌داشت. بندگان نيز، مانند كشاورزان آزاد، از طرف دولت براي خدمت سربازي جلب مي‌شدند؛ نيز ممكن بود آنان را براي انجام كارهاي عمومي، مانند راهسازي و كندن ترعه‌ها، به بيگاري وادارند. خواجة هر بنده موظف بود كه، در بيماري، دستمزد پزشك وي را بدهد، و اگر بيمار شد يا به سن پيري رسيد، به اندازة كافي شكم او را سير كند؛ غلام مي‌توانست زن آزادي را به همسري خود برگزيند، و فرزنداني كه به اين ترتيب پيدا مي‌شد همه آزاد بودند؛ در چنين حالتي، پس ازمرگ، نيمي از دارايي وي به خانواد‌ه‌اش مي‌رسيد. بعضي از غلامان را با مالكان ايشان به كارهاي بازرگاني مي‌گماشتند؛ غلام در اين حالت حق داشت قسمتي از درآمد را خود بردارد و با آن آزادي خود را بازخرد؛ گاه اتفاق مي‌افتاد كه چون بنده خدمت نماياني به خواجة خود مي‌كرد يا مدت درازي به امانت و وفاداري در نزد وي مي‌ماند، او را آزاد مي‌كردند، ولي عدة بندگاني كه به ترتيب اخير آزاد مي‌شدند، بسيار ناچيز بود. اكثريت بندگان به اين خوشدل بودند كه فرزند فراوانتر داشته باشند؛ به اين ترتيب كار به جايي رسيد كه شمارة آنان از مردم آزاد افزونتر شد. در زير اجتماع بابلي، طبقه بندگان همچون نهر خروشاني در حال جريان بود.

 

 

III– قانون

 

قانون‌نامة حموربي- اقتدار شاه- محاكمه با روش آزمايش- قصاص- انواع مجازاتها- قانون مزدها و قيمتها- پرداخت غرامت كالاهاي دزديده شده از طرف دولت

 

 

طبيعي است كه در چنين اجتماعي هرگز فكر دمكراسي راه پيدا نمي‌كند؛ شكل و رنگ اقتصادي آن، خود، مستلزم اين است كه حكومت مطلقه‌اي، متكي بر ثروت بازرگاني يا امتيازات تيولداري، برقرار باشد و عنف و شدت قانوني را به صورت حكيمانه‌اي بر همه جا توزيع كند. زمينداران و اشراف بزرگ، و بازرگانان ثروتمندي كه خرده خرده جانشين آنان مي‌شدند، در نگاهباني و بقاي سازمان اجتماعي دستياري مي‌كردند؛ همين دو گروه واسطة ميان مردم و شاه بودند. شاه تاج و تخت خود را به هريك از فرزندانش كه مي‌خواست به ميراث وا مي‌گذاشت؛ به اين ترتيب هر يك از پسران شاه خود را وليعهد مي‌شمرد و گروهي را براي طرفداري خود جمع مي‌كرد و، اگر روزي به آرزوي خود نمي‌رسيد، به كشمكش و كارزار با برادران خويش مي‌پرداخت. چرخ حكومت را، در حدود اين خودكامگي نسبي، گروهي از كارمندان بزرگ اداري در پايتخت و استانها مي‌گرداندند؛ و آن كارمندان را شخص شاه انتخاب مي‌كرد. علاوه برايشان، در هر استان يا شهرستان شوراهاي محلي، از اعيان و ريش‌سفيدان، وجود داشت كه، حتي در زمان تسلط آشوريان نيز، اين شوراهاي محلي تا حدي از استقلال داخلي برخوردار بودند.

 

كارمندان اداري دولتي، و به طور كلي خود شاه، به رسميت و سلطة كتاب قانون بزرگي كه در زمان حموربي وضع شده بود اعتراف داشتند؛ روح اين قانون بزرگ مدت پانزده قرن، با همة تغييراتي كه در كشور پيش آمد، نافذ بود، فقط، در پاره‌اي از اوضاع و احوال، تغييراتي جزئي در آن داده شد. تطور و تكامل و تغييري كه در اين قانون پيش آمد آن بود كه به جاي كيفرهاي ديني و فوق طبيعي، كيفرهاي دنيوي قرار دادند، و از خشونت مجازات به طرف نرمي، و از كيفر بدني به غرامت مالي توجه كردند. مثلا در ابتداي كار، محاكمة متهمان با روش آزمايش (اوردالي) و استمداد از خدايان صورت مي‌گرفت؛ اگر مردي به جادوگري، يا زني به زنا متهم مي‌شد، او را وا مي‌داشتند تا خود را به نهر فرات بيفكند- و البته خدايان هميشه طرفدار كساني بودند كه بهتر شناوري مي‌كردند. اگر زن از غرق شدن نجات مي‌يافت، دليل آن بود كه بيگناه است؛ اگر «جادوگر» غرق مي‌شد، دارايي وي به كسي مي‌رسيد كه او را متهم ساخته بود، و در صورتي كه نجات مي‌يافت، تمام دارايي آن كس كه به وي تهمت زده بود به او تعلق مي‌گرفت. در ابتداي كار، قضات همان كاهنان بودند، و تا آخر دورة بابل جايگاه تشكيل بيشتر محاكم همان معابد بود؛ ولي از زمان حموربي به بعد، محكمه‌هاي غيرديني نيز تشكيل مي‌شد كه تنها درمقابل دولت مسئول بود؛ رفته رفته، اين محاكم جانشين محاكمي شد كه كاهنان معابد بر آنها رياست داشتند.

 

مجازات، در ابتداي كار، مبتني بر اصل «قصاص به مثل» بود. اگر كسي دندان مرد آزاد شريفي را مي‌شكست، يا چشم او را كور مي‌كرد، يا اندامي از او را عيبناك مي‌ساخت، همان گزند را به وي مي‌رساندند. هرگاه خانه‌اي فرو مي‌ريخت و مالك خانه كشته مي‌شد، معمار با سازندة آن محكوم به مرگ بود؛ اگر در نتيجة ويراني خانه، پسر صاحبخانه مي‌مرد، پسر معمار يا سازندة آن را مي‌كشتند؛ اگر كسي دختري را مي‌زد و مي‌كشت، به خودش كاري نداشتند، بلكه دخترش را به قتل مي‌رسانيدند. رفته رفته، اين كيفرهاي عيني از ميان رفت، و تاوان مالي جاي آن را گرفت؛ به جاي كيفر جسمي، فديه و غرامت مالي مي‌‌گرفتند؛ پس از آن، تنها كيفري كه قانون آن را جايز مي‌شمرد همان تاوان و ديه بود. مثلا تاوان كور كردن چشم مرد عادي شصت «شكل» نقره بود، و براي بنده نصف اين مقدار. مجازات از نوع بزه گذشته، با وضع اجتماعي شخص بزهكار، و آن كس كه بزه در حق وي اتفاق افتاده، نيز ارتباط داشت. اگر شخصي از طبقة اشراف جرمي را مرتكب مي‌شد، مجازاتش شديدتر از مجازاتي بود كه براي همين جرم در حق يكي از مردم عادي روا مي‌داشتند؛ از طرف ديگر، هر گاه جنايت نسبت به طبقة اشراف صورت مي‌گرفت، مجرم بسختي كيفر مي‌ديد. اگر يكي از مردم بازاري، ديگري از طبقة خود را كتك مي‌زد، تاواني كه بايد بپردازد ده «شكل» نقره، يعني مبلغي در حدود 4000 ريال بود؛ ولي اگر همين جنحه را در حق مرد صاحب عنوان يا توانگري انجام داده بود، بايستي هفت برابر اين مبلغ غرامت بدهد. از اين كيفرهاي تأديبي گذشته، عقوبتهاي وحشيانة ديگري، از قبيل دست و پا بريدن يا اعدام، نيز وجود داشت: اگر كسي پدر خود را مي‌زد، دستش را مي‌بريدند؛ اگر جراحي، در ضمن عمل جراحي، سبب مرگ بيمار يا كور شدن چشم او مي‌شد، انگشتانش را قطع مي‌كردند؛ هرگاه دايه‌اي كودكي را، دانسته، با كودك ديگري عوض مي‌كرد، پستانهايش بريده مي‌شد. بسياري از گناهان بود كه آنها را با كشتن كيفر مي‌دادند؛ مانند هتك ناموس، بچه دزدي، راهزني، دزدي با شكستن درخانه، زناي با محارم، پناه دادن بندة گريخته، سبب قتل شوهر شدن زني براي آنكه شوهر ديگري انتخاب كند، داخل شدن زن كاهنه‌اي در ميخانه، پشت كردن به دشمن در ميدان جنگ، سوءاستفاده از مقام اداري، اهمال كردن زن در كار خانه‌داري و شوهرداري، و تقلب كردن در شراب فروشي. با اين وسايل، كه هزاران سال ادامه يافت، عادات و سنتي مستقر شد كه سبب نگاهداري نظم و ضبط نفس بود، و بعدها ناآگاهانه به صورت پاره‌اي از مباني و پايه‌هاي مدنيت درآمد.

 

دولت، تا حدودي، ميزان نرخ اجناس و مزدها و دستمزدها را معين مي‌كرد. مثلا دستمزد جراح را قانون مقرر مي‌داشت؛ در قانون‌نامة حموربي اندازة مزد بنا و خشتزن و خياط و سنگتراش و نجار و جاشو و چوپان و كارگر معين شده بود. مطابق قانون، ميراث مرد به فرزندانش مي‌رسيد و همسر وي را در آن حقي نبود. زن بيوه كابين و جهيز خود را دريافت مي‌داشت و، تا آنگاه كه زنده بود، بانوي خانه به شمار مي‌رفت. حق ارث منحصر به فرزند ارشد نبود، بلكه همة فرزندان در اين حق با يكديگر برابر بودند؛ به اين ترتيب، ثروتهاي بزرگ پيوسته پراكنده مي‌شد و در دست گروه كوچكي باقي نمي‌ماند. مالكيت خصوصي منقول و غيرمنقول امري بود كه قانون‌نامة حموربي آن را به رسميت مي‌شناخت.

 

از اسناد و مداركي كه به دست آمده برنمي‌آيد كه وكيل مدافع در بابل وجود داشته باشد. كاهنان به عنوان سردفتري كار مي‌كردند، منشيهاي مزدوري بودند كه براي هر كس كه مي‌خواست، از شعر و غزل گرفته تا وصيت‌نامه، همه چيز را مي‌نوشتند. هركس مرافعه‌اي داشت، خود، به طرح دعوي در محكمه مي‌پرداخت، بي‌آنكه در بند استفاده از اصطلاحات قلمبة قضايي بوده باشد. قانون چنان بود كه مردم را به طرح دعوا و مرافعه تشويق نمي‌كرد.

 

در سطرهاي اول قانون‌نامه، با سادگي تقريباً «غيرقانوني»، چنين آمده است: «اگر شخصي ديگري را متهم به گناهي كند كه كيفر آن مرگ است، و از عهدة اثبات آن برنيايد، خود وي محكوم به مرگ خواهد شد.» دلايلي به دست است كه در آن زمان رشوه دادن به قاضي و گواهان، براي گرفتن حكم ناحق، وجود داشته است. در شهر بابل، يك محكمة استينافي، كه «داوران شاهي» در آن قضاوت مي‌كردند، تشكيل مي‌شد؛ از آن گذشته، متداعيان مي‌توانستند از خود شاه تميز بخواهند. در قانون بابل نشانه‌اي از اثبات وجود حق فردي در برابر حكومت، و اينكه افراد بتوانند عليه دولت اقامة دعوي كنند، ديده نمي‌شود؛ بايد گفت كه ايجاد حق دعوي براي افراد، عليه دولت، از ابداعات مردم اروپاست. با وجود اين، مواد 22-24 قانون نامة حموربي حقي را براي افراد محفوظ مي‌دارد كه گرچه سياسي نيست، از لحاظ اقتصادي حايز اهميت مي‌باشد. «اگر كسي در حين دزدي دستگير شود، محكوم به اعدام خواهد شد. اگر دزد دستگير نشود، مرد دزد زده بايد، در برابر خدا، صورت تفصيلي آنچه را از وي دزديده‌اند بازگويد، و شهري كه دزدي در آن واقع شده، يا حاكم ناحية خارج شهر، بايد تاوان خسارت وي را بدهد. اگر دزدي منجر به كشته شدن صاحب مال شود، شهر و حاكم بايد يك «مينا» (40,000 ريال) به ورثة مقتول بپردازند». آيا كدام شهر جديد امروز است كه در آن حسن اداره به اندازه‌اي رسيده باشد كه تاوان جرمي را كه به سبب اهمال آن پيش آمده بپردازد؟ آيا براستي قانون، از زمان حموربي به اين طرف، ترقي كرده، يا تنها آن بوده است كه افزونتر و پيچيده‌تر شده است؟

 

 

IV – خدايان بابل

 

دين و دولت- وظايف و اقتدارات كاهنان- خرده خدايان- مردوك- عشتر- داستانهاي بابلي دربارة‌ آفرينش و طوفان- عشق‌ورزي عشتر و تموز- فرودآمدن عشتر به دوزخ- مرگ تموز و رستاخيز وي- آداب و شعاير ديني- سرودهاي توبه- گناه- سحر- خرافات

 

 

آنچه قدرت شخص شاه را محدود مي‌كرد تنها قانون و طبقة اشراف نبود، بلكه طبقة كاهنان نيز مانعي در برابر قدرت مطلقة شاه به شمار مي‌رفت؛ چه شاه از لحاظ قانوني عنوان عامل و وكيل خداي شهر را داشت. ماليات به نام خدا گرفته مي‌شد و، به صورت مستقيم يا از راههاي انحرافي، به خزانة معابد ريخته مي‌شد. شاه هنگامي در چشم مردم عنوان حقيقي سلطنت را پيدا مي‌كرد كه كاهنان لباس قدرت را بر او بپوشانند و «دست بل را بگيرد» و صورت مردوك را، در موكب باشكوهي، با خود در خيابانهاي شهر بگرداند. در اين گونه جشنها، لباس روحاني مي‌پوشيد و اين، خود، نشانة وحدت دين و دولت به شمار مي‌رفت، و شايد علامت آن بود كه سلطنت ريشة ديني و آسماني دارد. گرداگرد تخت سلطنت آثار و مظاهر فوق‌الطبيعه مشاهده مي‌شد؛ اين، خود، سبب آن بود كه خروج بر پادشاه بزرگترين كفرها باشد، و كسي كه به اين كار جسارت ورزد، علاوه بر آنكه سرخود را از دست مي‌دهد، به زيان از دست دادن روح نيز گرفتار شود؛ حتي حموربي بزرگ نيز قوانين خود را از خدا گرفته بود. از زمان «پاتسي»ها يا كاهن- شاهان سومري، تا زمان تاجگذاري بختنصر به دست كاهنان، در هر حال، بابل دولتي ديني و پيوسته «در زير فرمان كاهنان» بود.

 

در نسلهاي متوالي، كه گناهكاران، براي آسايش خاطر، مال خويش را با خدايان تقسيم مي‌كردند، ثروت معابد پيوسته رو به افزايش بود. شاهان نيز، كه خود را نيازمند آمرزش خدايان مي‌دانستند، پرستشگاههاي معتبر مي‌ساختند و اثاثه و بنده و مواد غذايي براي آنها فراهم مي‌آوردند؛ زمينهاي بزرگي را بر آنها وقف مي‌كردند؛ و هر ساله بخشي از درآمد كشور را به آن معابد اختصاص مي‌دادند. هر وقت سرزميني گشوده مي‌شد و غنيمتي به چنگ قشون مي‌افتاد، نخستين سهم بندگان و غنايم از آن معابد بود؛ هر وقت غنيمت سرشاري به دست شاه مي‌افتاد، هداياي فراواني به خدايان تقديم مي‌كرد. از بعضي از زمينها سالانه ماليات جنسي خرما و دانه بار و ميوه به معابد پرداخته مي‌شد؛ اگر صاحب زمين آن ماليات را نمي‌پرداخت، ملك به تصرف معبد درمي‌آمد- غالب اوقات، اين ملكيت به خود كاهنان انتقال مي‌يافت. توانگر و درويش، هر يك برحسب استعداد خود، سهمي از دسترنج خود را به معابد اختصاص مي‌دادند. زر و سيم و مس ولاجورد و گوهرهاي گرانبها و چوبهاي قيمتي فراوان در معابد انباشته شده بود.

 

چون كاهنان نمي‌توانستند از همة اين ثروتها بهره‌برداري كنند يا آنها را به مصرف برسانند، آنها را به سرمايه‌هاي قابل بهره‌برداري تبديل مي‌كردند؛ به اين ترتيب بود كه امور كشاورزي و صنعتي و مالي تمام مملكت را در قبضه داشتند. علاوه بر زمينهاي زراعتي پهناور، غلامان فراوان نيز در اختيار معابد بود؛ اين غلامان را يا در مقابل مزد به خدمت ديگران مي‌گماشتند، يا آنان را به حرفه‌هاي مختلف- از نواختن موسيقي تا كشيدن شراب- وا مي‌داشتند. همچنين كاهنان بزرگترين بازرگانان و مالداران بابل بودند و، با فروختن كالاهاي گوناگوني كه در معابد فراهم مي‌شد، بخش مهمي از بازرگاني كشور را اداره مي‌كردند. چنان شهرت داشت كه اين دسته، در بهره‌برداري از سرمايه، حكمت و درايت فراوان دارند؛ به همين جهت بسياري از مردم سرمايه‌هاي خود را براي بهره‌برداري به ايشان مي‌سپردند و مي‌دانستند كه اگر بهرة فراواني نباشد، به هر صورت، اطمينان آن هست كه سودي به دست خواهد آمد. كاهنان به شرايطي سهلتر از ديگر وام‌دهندگان به مردم قرض مي‌دادند؛ گاهي به درويشان و بيماران، بدون درخواست فايده، وام مي‌دادند؛ هر وقت مردوك دوباره به وام‌گيرنده لبخند مي‌زد سرمايه را پس مي‌گرفتند. از اين گذشته پاره‌اي از كارهاي عمومي به وسيلة كاهنان انجام مي‌شد: قراردادها را مي‌نوشتند و تسجيل مي‌كردند و امضاي خود را بر آنها مي‌گذاشتند؛ وصيت‌نامه‌ها را تنظيم مي‌كردند؛ به مرافعات مردم گوش مي‌دادند و رأي صادر مي‌كردند، و از حوادث مهم و معاملات بازرگاني ثبت برمي‌داشتند.

 

هرگاه كه بحراني پيش مي‌آمد و مال فراوان لازم مي‌شد، شاه قسمتي از دارايي معابد را مصادره مي‌كرد. ولي اين كار خطرناكي بود كه بندرت اتفاق مي‌افتاد، چه كاهنان كساني را كه بدون اجازة ايشان در اموال معابد تصرف كنند بشدت لعن مي‌كردند؛ از اين گذشته نفوذ ايشان در مردم بيش از نفوذ شخص شاه بود؛ گاهي مي‌تواستند، با اتحاد كلمه و استفاده از نيرو و هوش خويش، شاه را از سلطنت خلع كنند. متوليان معابد مزيت خلود و جاوداني بودن را داشتند، چه شاه مي‌مرد، ولي خدا جاوداني بود؛ به همين جهت مجمع روحانيان، كه از تغييرات و تقلبات انتخاب و خطرهاي مرض و آدمكشي و جنگ در امان بود، مي‌توانست نقشه‌هاي درازمدت براي كارهاي خود بكشد، و اين همان چيزي است كه سازمانهاي بزرگ ديني تا امروز از آن برخوردار بوده‌اند. همة اين اوضاع و احوال قدرت فوق‌العاده‌اي براي كاهنان ايجاد كرده بود.مقدر چنان بود كه بابل به دست بازرگانان ساخته شود و سود آن به جيب كاهنان بريزد.

 

آيا آن خدايان كه پاسبان مخفي دولت بابل به شمار مي‌رفتند چگونه بوده‌اند‏؟ تعداد خدايان زياد بود،‌ چه نيروي تخيل مردم حدي نداشت و احتياجاتي كه مردم، براي آنها، خود را نيازمند خدايان مي‌دانستند نامحدود بود. مطابق يك آمار رسمي، كه در قرن نهم قبل از ميلاد برداشته شده، شمارة خدايان نزديك 65000 به دست آمده است. هر شهر براي نگاهباني خود خداي خاصي داشت؛ در بابل قديم، و براي دين آن، همان امري صورت مي‌گرفت كه امروز در نزد ما صورت مي‌گيرد؛ يعني شهرستانها و دهكده‌ها، اگر چه به صورت رسمي به خداي بزرگ و اعلا سر فرود مي‌آوردند، ‌هر كدام خداي كوچكي داشتند كه آن را مي‌پرستيدند و به آن وفاداري مي‌نمودند؛ به اين ترتيب بود كه پرستشگاههايي براي شمش در لارسا، و براي عشتر در اوروك، و براي ننار در اور ساخته مي‌شد- چه پس از آنكه دولت سومري از ميان رفت، خدايان متعدد سومري بر جاي مانده بود. خدايان دور از مردم نبودند؛ بيشتر آنها بر زمين و در معابد مي‌زيستند: با كمال اشتها خوراك مي‌خوردند و، با ديدارهاي شبانه‌اي كه از زنان پرهيزگار مي‌كردند، توسط اين زنان، به مردم مشغول و پركار بابل فرزنداني عطا مي‌كردند.

 

كهنترين خدايان، خدايان نجومي بودند مانند آنو، گنبد نيلگون؛ شمش، خورشيد؛ ننار، ماه؛ بل يا بعل، يعني زميني كه همة بابليان پس از مرگ به سينة آن باز مي‌گردند. هر خانواده خدايي خانگي داشت كه به آن نماز مي‌گزاشت و هر بام و شام براي آن شراب مي‌فشاند؛ هر فردي خدايي ‍‍(يا چنانكه امروز مي‌گوييم فرشتة نگاهباني) براي حمايت خويش داشت كه او را از افراط در غم و شادي حفظ مي‌كرد؛ جنهاي متعدد باروري، به تصور آن مردم، بر روي مزارع در پرواز بودند و به محصول بركت مي‌بخشيدند. شايد يهوديان گروه انبوه كروبيان و فرشتگان خود را از اين شمارة فراوان ارواح بابلي اقتباس كرده باشند.

 

از مردم بابل شواهدي به دست نيامده كه بنابر آن بتوان گفت يكتاپرستي، نظير آنچه در زمان اخناتون يا اشعياي دوم وجود داشته، در سرزمين بابل حكمفرما بوده است. با وجود اين، بايد گفت كه دو نيرو آن مردم را به طرف توحيد مي‌رانده است: يكي اينكه مملكت پس از جنگها پهناور مي‌شد، و خود اين پهناوري خدايان محلي را به فرمان خداي يگانه درمي‌آورد؛ ديگر آنكه پاره‌اي از شهرها، از روي حب وطن، خداي خاص و محبوب خود را صاحب قدرت مطلقه و مسلط بر همه چيز تصور مي‌كردند؛ مثلا نبو چنين مي‌گويد: «به نبو ايمان داشته باش و به خدايان ديگر ايمان نياور». اين دستور با نخستين فرمان از «احكام عشرة» (ده فرمان) يهوديان چندان اختلافي ندارد. رفته رفته اين تصور پيش آمد كه خرده خدايان مظاهر يا صفاتي از خداي بزرگ را نمايش مي‌دهند؛ به اين ترتيب شمارة خدايان كاهش يافت. در نتيجه، مردوك، كه در ابتدا خداي خورشيد بود، عنوان رياست و بزرگي خدايان بابلي را پيدا كرد. و به لقب بعل مردوك، يعني مردوك خدا، ملقب شد؛ بابليان شيواترين و گرمترين نمازهاي خود را در برابر اين خدا مي‌گزاردند.

 

اهميت عشتر (همان آستارتة يونانيان و عشتورت يهوديان) تنها در آن نيست كه با ايسيس مصريان و آفروديتة يونانيان و ونوس روميان شباهت دارد، بلكه بيشتر از آن جهت است كه در يكي از شگفت‌انگيزترين عادات بابلي دست داشته و آن را متبرك مي‌ساخته است، اين الاهه، در آن واحد، كار دمتر و آفروديته هر دو را داشته؛ يعني علاوه بر آنكه الاهة زيبايي اندام و عشق بوده، الاهة مهر مادري، و الهام دهندة نهاني حاصلخيزي خاك، و عنصر آفرينندة جهان به شمار مي‌رفته است. چون با عينك زمان حاضر به عشتر و صفات و وظايف آن نظر افكنيم، البته هرگز نمي‌توانيم تناسب و سازشي ميان آنها به دست آوريم؛ مثلا مي‌بينيم كه وي الاهة جنگ و عشق هردو بوده و، از طرف ديگر، الاهة زنان بدكاره و مادران خانواده هر دو به شمار مي‌رفته، و خود را به لقب «معشوقة مهربان» ملقب ساخته است؛ گاهي وي را به صورت الاهة ريشداري نمايش مي‌دادند كه صفات نري و مادگي، هردو، در آن ديده مي‌شد؛ گاهي پيكر وي را به شكل زن برهنه‌اي مي‌ساختند كه پستانهايش آماده براي شيردادن است. با آنكه پرستندگان وي او را به نامهاي «دوشيزه» و «دوشيزة پاكيزه» و «مادر پاكيزه» خطاب مي‌كردند، پيوسته از اين خطاب منظوري جز آن نداشتندكه عشقهاي وي رنگ زناشويي نداشته است. گيلگمش از اين پيشنهاد اين الاهه براي همسري خودداري كرد؛ حجت وي در اين امتناع آن بود كه به وي اطمينان ندارد؛ مگر همو نبود كه يك بار به شيري عشق ورزيد و او را فريفت و سپس كشت؟ اگر بخواهيم حقيقت عشتر را چنانكه بود دريابيم، بايد قانون اخلاق جاري را به كناري بگذاريم. درست در سطرهاي آينده بينديشيد كه چگونه بابليان با شور و شوق تمام به درگاه او تسبيح و راز و نياز مي‌كنند؛ اين گونه مناجات هيچ دست كمي از دعاها و ثناهاي متقيان مسيحي در مقابل مريم عذرا ندارد:

 

اي بانوي بانوان، و اي الاهة الاهگان، اي عشتر، اي ملكة همة شهرها و راهنماي همة مردان.

 

تو نور جهاني، تو نور آسمانهايي، اي دختر سين بزرگ [خداي ماه].

 

قدرت تو برين است اي بانو، و مقام تو برتر از مقام همه خدايان است.

 

تو داوري مي‌كني و داوري تو بر داد است.

 

قوانين زمين و قوانين آسمانها و قوانين معابد و ضريحها و قوانين خانه‌هاي شخصي و اطاقهاي پنهاني، همه را تو مي‌گذاري.

 

كجاست كه نام تو در آنجا نيست، و كجاست مكاني كه فرمانهاي ترا در آن نشناسند؟

 

چون نام تو برده شود، زمين و آسمانها مي‌لرزد، و خدايان نيز بر خود مي‌لرزند…

 

تو بر ستمديدگان نظر داري، و هر روز داد خوارشدگان را مي‌ستاني.

 

تا چند، اي ملكة آسمان و زمين تا چند،

 

تا چند، اي چوپان مردان رنگ‌پريده درنگ مي‌كني؟

 

تا چند، اي ملكه‌اي كه پاهايت خسته نمي‌شود و زانوهايت در شتاب است؟

 

تا چند، اي بانوي سپاهيان و اي بانوي كارزارها؟

 

اي بزرگواري كه همة ارواح آسماني از تو بيم دارند، و همة خدايان خشمناك در فرمان تواند؛ اي كه برهمة فرمانروايان تسلط داري، و زمام پادشاهان به دست توست.

 

اي گشايندة زهدانهاي مادران، نور تو عظيم است.

 

اي پرتو درخشان آسمان و اي روشني جهان؛ اي كه همه جا را كه آدمي در آن مي‌زيد روشن مي‌سازي و لشكريان همة ملتها را گرد يكديگر فراهم مي‌آوري.

 

اي الاهة مردان، اي پروردگار زنان، حكمت تو برتر از دريافت عقل است.

 

به هر جا جلوه‌اي كني مردگان به زندگي باز مي‌گردند، و بيمار برمي‌خيزد و به راه مي‌افتد؛ و چون بيمار به روي تو نظر كند، روح وي شفا مي‌پذيرد.

 

تا كي، اي بانوي من، بايد دشمناني بر من پيروز بمانند؟

 

فرمان ده، كه چون فرمان دهي خداي خشمگين دور خواهد شد.

 

عشتر بزرگ است! عشتر ملكه است! بانوي من بزرگوار است، بانوي من ملكه اينيني اختر تواناي سين است.

 

هيچ مثل و مانندي ندارد.

 

بابليان اين خدايان گوناگون را همچون شخصيتهاي قهرماني قرار داده و براي آنها داستانها و اساطيري ساخته‌اند كه بخش بزرگي از آنها از راه يهوديان به ما رسيده و جزئي از معارف ديني ما را تشكيل مي‌دهد. نخستين داستان در اين ميانه داستان آفرينش است. در آغاز، جز پريشاني و نانظمي (خائوس1) هيچ نبود. «روزگاري كه هيچ چيزي در بالا نبود كه به نام آسمان خوانده شود، و هيچ چيزي به نام زمين در اين پايين وجود نداشت، آپسو، يعني اقيانوس، كه در آغاز پدر همه چيز بود، و تيامات، يعني خائوس، كه همه چيز ازوي زاييده شده، آبهاي خود را در هم آميختند.» رفته رفته اشيا بزرگ شدن و صاحب صورت شدن آغاز كردند، ولي تيامات، آن الاهة سهمناك، ناگهان در اين انديشه افتاد كه همة خدايان ديگر را از ميان بردارد تا خود، كه خائوس است، بتنهايي سلطنت كند. انقلاب عظيمي پيش آمد و بر اثر آن، نظم و سامان بكلي نابود شد. آنگاه خداي ديگري به نام مردوك، با سلاح خود تيامات، به جنگ با او برخاست؛ به اين معني كه چون تيامات دهان خود را براي بلعيدن او گشوده بود گردبادي به دهان او فرو كرد و، چون باد به درون او رفت و شكمش برآمد، نيزة خود را به شكم او فرو برد؛ به اين ترتيب الاهة پريشاني تركيد و مرد. داستان مي‌گويد كه پس از آنكه «مردوك آرامش خود را بازيافت»، تيامات مرده را، همچون ماهي كه براي خشك كردن از درازا به دو نيم مي‌كنند، دوپاره كرد و «يكي از دوپاره را بر بالا آويخت، كه آسمان شد، و پارة ديگر را زير پاهاي خويش گذاشت، و از آن زمين را ساخت.» اين همة چيزي است كه از داستان آفرينش بابلي به ما رسيده است. شايد شاعر قديمي قصدش از ساختن اين افسانه بيان اين مطلب بوده است كه ما از آغاز آفرينش جز اين چيزي نمي‌دانيم كه نظم و سامان جانشين خائوس شده است، و در واقع همين است كه جوهر هنر و مدنيت به شمار مي‌رود. ولي اين مطلب را نبايد از خاطر دور داشته باشيم كه از ميان رفتن خائوس هنوز هم افسانه‌ا‌ي بيش نيست.2

 

--------------------------------------------------------------------------------

1. در دين يونان، جرمي بيشكل و عظيم كه همه چيز – اعم از زميني و خدايي – از آن پيدايش يافته است. – م.

2. داستان آفرينش بابلي بر هفت لوح گلي نوشته شده (براي هر روز از آفرينش يك لوح) و آن را به سال 1854 در ويرانه‌هاي كتابخانة آسورباني پال در قويونجيك (نينوا) يافته‌اند؛ اين الواح رونوشتي است از يك افسانه كه از سرزمين سومر به بابل و آشور رسيده است.

 

 

 

مردوك، پس از آنكه بدين گونه آسمان و زمين را ساخت، به خمير كردن زمين با خون خود پرداخت تا بني آدم را براي خدمت خدايان بسازد. روايتهاي بابلي، در جزئيات آفرينش انسان، با يكديگر اختلاف دارد، ولي همه در اين مطلب يك كلامند كه خدا انسان را از تكه‌اي گل رس ساخت. به طور كلي، در اين افسانه‌ها چنان نيست كه آدمي در آغاز پيدايش در باغ و بهشتي زندگي مي‌كرده باشد، بلكه انسان به صورت موجودي بوده كه با ناداني و سادگي جانوران مي‌زيسته، تا آنگاه كه جانور سهمناكي به نام اوآنس، كه نيمي ماهي و نيمي فيلسوف بود، بر وي ظاهر شد و دانشها و هنر شهرسازي و اصول و مبادي حقوق و قانون را به وي آموخت؛ پس از آن، اوآنس به دريا فرو رفت و به كار نوشتن تاريخ مدنيت اشتغال ورزيد. ولي خدايان ناگهان از انسانهايي كه آفريده بودند ناخشنود شدند و طوفان بزرگي برايشان فرستادند تا انسان و آثار وي را، يكباره، نيست كند. ائا، خداي حكمت را بر انسانيت رحمت آمد و بر خود گرفت كه لااقل شمش- نپيشتيم و همسر او را از هلاك شدن رهايي بخشد. طوفان همه جا را فرا گرفت و «مردم مانند تخم ماهي در دريا غوطه مي‌خوردند.» چون چنين شدِ، ناگهان خدايان به گريه درآمدند و از كار بد خود انگشت پشيماني به دندان گزيدند و از يكديگر پرسيدند كه: «پس از اين ديگر چه كس به خدايان قرباني و هديه تقديم خواهد كرد؟» ولي شمش- نپيشتيم كشتيي ساخته و از طوفان نجات يافته بود. كشتي وي بر بالاي كوه نيسير جاي داشت، و او كبوتري براي كسب اطلاع به پرواز درآورد؛ در آن هنگام، وي بر آن شد كه قربانيي به خدايان تقديم كند؛ خدايان قرباني او را با شگفتي و سپاسگزاري پذيرفتند. «خدايان بو را شنيدند، بوي پاكيزه را شنيدند، و مانند مگسان بر بالاي قرباني گرد شدند.»

 

زيباتر از اين يادبود مبهم طوفان بلاخيز افسانة رويش گياهان است كه با نام عشتر و تموز همراه است. در متن سومري داستان، تموز برادر كوچك عشتر است؛ در متن بابلي، گاهي عنوان معشوق، و گاهي عنوان پسر او را دارد. چنان به نظر مي‌رسد كه اين هر دو متن به اساطير ونوس و آدونيس يا دمتر و پرسفونه و صدها اسطورة ديگر مرگ و رستاخيز راه يافته باشد. تموز، پسر خداي بزرگ ائا، گوسفندان خود را در زير درخت بزرگ اريدا، كه ساية آن همة زمين را مي‌پوشاند، مي‌چرانيد؛ عشتر، كه پيوسته تشنة عشق بود، به دام عشق او گرفتار آمد و بر آن شد كه وي را به همسري جواني خود برگزنيد. ولي تموز، مانند آدونيس، با حملة گرازي وحشي از پاي درآمد و مانند همة مردگان به دوزخ تاريك زيرزمين- كه بابليان به آن نام آرالو مي‌دادند و ارشكيگال، خواهر حسود عشتر، بر آن تسلط داشت- فرو رفت. عشتر به اندوه سخت گرفتار شد و عزم جزم كرد كه به آرالو فرو شود و، با شستن زخمهاي تموز در يكي از چشمه‌هاي شفابخش، زندگي را به وي بازگرداند. آنگاه با زيبايي خيره‌كنندة خويش به دروازة دوزخ نزديك شد و اجازه خواست كه به آن درآيد. لوحهايي كه به دست آمده داستان را، به صورت نيرومندي، چنين بيان مي‌كند:

 

چون ارشكيگال اين را شنيد،

 

مانند كسي بود كه درخت گزي را مي‌برد [لرزيد؟] .

 

و مانند كسي بود كه نبي را مي‌برد [تكان خورد؟].

 

«چه چيز قلبش را پريشان كرد، چه چيز كبدش را [تكان داد]؟

 

[آيا] اين زن [مي‌خواهد] كه با من [در اينجا بماند]؟

 

و از خاك تغذي كند و [غبار] را به جاي شراب بنوشد؟

 

من براي مرداني مي‌گريم كه زنان خود را رها كرده‌اند؛

 

براي زناني مي‌گريم كه آنان را از آغوش شوهرانشان كنده‌اند؛

 

و براي كودكاني كه نارس [چيده شده‌اند].

 

برو اي دربان، و در را به روي او بگشا،

 

و مطابق دستور قديم با وي رفتار كن.»

 

دستور و مقررات قديم چنان بود كه هركس مي‌خواست به دوزخ درآيد بايد برهنه باشد؛ به همين جهت، از هر دري كه عشتر مي‌خواست بگذرد، دربان دوزخ لباسي يا زينتي را از او باز مي‌گرفت: ابتدا تاجش را برداشت، آنگاه گوشواره‌ها را بيرون كرد، و پس از آن گردنبند و سپس زيورآلات سينه‌اش را برداشت؛ و پس از آن كمربند گوهرنشان و دستبند و پاي‌بند زرين و، در پايان، پارچه‌اي را كه ميان او را مي‌پوشانيد باز گرفت. هر بار عشتر با لطافت و ظرافت لب به اعتراض مي‌گشود، ولي به آنچه از او خواسته بودند رضا مي‌داد.

 

و چون عشتر در زميني فرو رفت كه در آمدن به آن را بازگشتي نبود،

 

ارشكيگال وي را ديد و از اين آمدن در خشم شد.

 

عشتر بي‌پروا خود را بر وي افكند.

 

ارشكيگال دهان گشود و سخن گفت

 

به نمتار قاصدش…

 

«برونمتار، [و او را به زندان كن؟] در كاخ من.

 

و بر وي شصت بيماري را چيره كن،

 

بيماري چشم را بر چشمانش،

 

بيماري پهلو را بر پهلويش،

 

بيماري پا را بر پايش،

 

بيماري قلب را بر قلبش

 

بيماري سر را بر سرش

 

و بر تمام وجودش.»

 

در آن هنگام كه عشتر با اين پرستاريهاي خواهرانه به دوزخ در بند بود، زمين، كه از وجود وي بر پشت خود، به علت غيبت او، الهام نمي‌گرفت، همة هنرها و راههاي عشق‌ورزي را يكباره فراموش كرد: ديگر گياهي گياه ديگر را بارآور نساخت، سبزيها پژمرده شد، و جانوران ديگر گرمايي در خود احساس نمي‌كردند؛ ريشة عاطفه و محبت در مردم خشكيد.

 

پس از آنكه بانو عشتر به سرزميني كه بازگشت ندارد درآمد،

 

ديگر گاو نر بر پشت ماده گاو نجهيد، و خر نر به خر ماده نزديك نشد؛

 

و هيچ مردي در كوچه به دختر جواني نزديك نشد؛

 

مرد در اطاق خود مي‌خوابيد،

 

و زن تنها به خواب مي‌رفت.

 

جمعيت كم شد؛ خدايان كه دريافتند قربانيهاي زمين كاهش يافته پريشان شدند و فرمان دادند كه ارشكيگال خواهرش عشتر را آزاد كند؛ او به فرمان خدايان گردن نهاد. ولي عشتر به بازگشتن زمين، جز آنكه تموز را با خود همراه ببرد، خرسندي نمي‌داد. درخواست وي پذيرفته شد و او پيروزمندانه از هفت دروازه گذشت، و ميان بند و دستبند و پاي‌بند زرين و كمربند گوهرنشان و زيورآلات سينه و گردنبند و گوشواره‌ها و تاج خود را بازگرفت. چون دوباره بر روي زمين آشكار شد، گياهان از نو به روييدن و شكوفه كردن آغاز كردند، و زمين پر از خوردني شد. و جانوران به زياد كردن نسل خود پرداختند. عشق، كه نيرومندتر از مرگ است، به جايگاه حقيقي خود، كه چيرگي و خواجگي بر خدايان و آدميزاد است، بازگشت. براي مرد عالم و محقق زمان حاضر، اين افسانه به صورت شگفت‌انگيز و زيبايي مرگ و رستاخيز سالانة زمين را نمايش مي‌دهد و نيروي برين عشق را آشكار مي‌سازد كه لوكرتيوس، در آنجا كه از ونوس سخن مي‌گويد، به بهترين وجه بيان مي‌كند؛ ولي همين افسانه عنوان تاريخ مقدسي را داشت كه مردم بابل به آن ايمان راسخ داشتند، و يك روز از سال را به خاطر مرگ تموز سوگواري مي‌كردند، و روز ديگر را به يادگار زنده شدن و رستاخيز او به جشن و شادي مي‌پرداختند.

 

با وجود اين، چنان به نظر مي‌رسد كه فرد بابلي از انديشة جاوداني شدن شخصيت خويش هيچ‌گونه احساس خشنودي نمي‌كرده است. دين وي دين خاكي و زميني و عملي بود؛ در آن هنگام ‌ كه دعا مي‌خواند و نماز مي‌گزاشت درخواست پاداشي در بهشت نداشت، بلكه خيرات زميني را طلب مي‌كرد. نمي‌توانست به خدايان خود در آن طرف گور اعتقاد داشته باشد. درست است كه در يكي از متنهاي بابلي مردوك به صورت «زنده‌كنندة مردگان» وصف‌شده، و در داستان طوفان چنان آمده كه نجات يافتگان از آن جاودانه زندگي مي‌كنند، انديشة كلي بابليان دربارة زندگي در جهان ديگر با انديشة يونانيان بسيار شباهت دارد: مردگان، از قديسان و بدكاران و هوشمندان و ابلهان، همه، بدون تفاوت به جايگاه تاريكي در شكم زمين فرو مي‌روند و هيچ يك از ايشان پس از آن روي روشنايي را نخواهد ديد. بهشتي را معتقد بودند، ولي آن را مخصوص خدايان مي‌دانستند؛ آرالو، كه همة انسانها به آن فرو مي‌رفتند، هرگز جاي نعمت و خوشگذراني نبود و بيشتر مردم در آن كيفر و عقاب مي‌ديدند؛ مردگان ابدالدهر دست و پا دربند مي‌ماندند و تنهاشان از سرما مي‌لرزيد و گرسنه و تشنه به سر مي‌بردند، مگر آنكه فرزندان در اوقات معين خوراكي در گور ايشان بگذارند. هركس در زمين بيشتر گناه كرده بود در آنجا عذاب فراوانتر مي‌چشيد؛ براين گونه اشخاص بيماري جذام چيره مي‌شد تا تنشان را بخورد يا نرگال و آلات، خواجه و بانوي آرالو، براي پاك كردن ايشان از بار گناهان، بلاهاي ديگري بر سرشان فرو مي‌ريختند.

 

بيشتر اجساد مردگان را در زيرزمينهاي سقفدار به خاك مي‌سپردند؛ گاهي مردگان را مي‌سوزانيدند و خاكسترشان را در گلدانهايي محفوظ نگاه مي‌‌داشتند. مردگان را با مواد خاص موميايي نمي‌كردند، ولي كساني بودند كه كارشان مرده‌شويي بود؛ پس از شستن مرده لباس نيكو بر وي مي‌پوشانيدند و گونه‌هايش را رنگين و مژگانهايش را سياه مي‌كردند و انگشتريهايي بر انگشتان او مي‌نهادند و لباسهاي زيرپوش اضافي با وي به خاك مي‌سپردند. اگر مرده زن بود، شيشه‌هاي عطر و شانه و گردها و روغنهاي آرايش در گور وي مي‌گذاشتند تا بوي خوش و زيبايي چهرة خود را در جهان ديگر حفظ كند. معتقد بودند كه اگر مرده چنانكه بايد و شايد به خاك سپرده نشودبه زندگان آسيب و گزند خواهد رسانيد، و اگر او را اصلا دفن نكنند، روحش در كنار مستراحها و ناودانها براي دست يافتن به خرده‌هاي طعام سرگردان مي‌ماند و ممكن است تمام يك شهر را گرفتار وبا و طاعون كند. همة اينها مجموعه افكاري است كه البته آن انتظام قضاياي هندسة اقليدسي را ندارد، ولي براي آن كافي بوده است كه بابليان را وا دارد تا خدايان خود و كاهنان اين خدايان را هميشه سير نگاه دارند.

 

آنچه بيشتر به عنوان هديه و قرباني به خدايان تقديم مي‌شد چيزهاي خوردني و آشاميدني بود، چه اين گونه چيزها آن مزيت را داشت كه اگر بتمامي به توسط خدايان تناول نمي‌شد، هرگز از بين نمي‌رفت. غالباً برقربانگاهها معابد گوسفندان را به عنوان قرباني سر مي‌بريدند؛ در يكي از اوراد بابلي كه به دست ما رسيده چنين نوشته است كه: «گوسفند جايگزين و فدية آدمي است، و جان خود را به جاي او تقديم مي‌كند»؛ اين، خود، سابقة شگفت‌انگيزي از گوسفند قرباني مرسوم ميان يهوديان و مسيحيان است. قرباني كردن يكي از شعاير ديني پر طول و تفصيل و دقيق بوده و ضرورت داشته است كه كاهن كارشناس در اين كار به آن اقدام كند. هركاري كه صورت مي‌گرفت، و هر لفظي كه در حين قرباني بر زبان جاري مي‌شد، بايستي مطابق سنت باشد؛ اگر مرد عادي غير متخصص به اين كار مي‌پرداخت و به اندازة سرمويي از مراسم مقرر تخلف مي‌كرد، نتيجه آن مي‌شد كه خدايان طعام را بخورند و به دعاي شخص قرباني كننده گوش ندهند و آن را اجابت نكنند. در دين بابلي، به آداب و مراسم صحيح بسيار بيشتر از عمل صالح اهميت داده مي‌شد. اگر كسي مي‌خواست وظيفة خود را برابر خدايان به انجام رساند، بر وي واجب بود كه قرباني شايسته به معابد پيشكش كند. و دعاها و اوراد مخصوص بخواند. از اين كه مي‌گذشت، هركس مي‌توانست چشم دشمن شكست خورده را بر كند و دست و پاي اسيران را ببرد و بازماندة تنشان را زنده در آتش كباب سازد، بي‌آنكه پرواي آن كند كه چنين كارها ممكن است سبب آزرده شدن خدايان باشد. ديگر از كارهاي واجبي كه هر بابلي پرهيزگار مستمسك به دين مي‌كرد، آن بود كه، در موكب دراز با‌شكوهي كه كاهنان ترتيب مي‌دادند و تصوير مردوك را از ضريح و معبدي به ضريح و معبدديگر منتقل مي‌كردند، با كمال خضوع و خشوع شركت جويد، يا در اين گونه مراسم حاضر شود، يا بر پيكر بتها روغنهاي خوشبو بمالد،1 و در برابر آنها مواد معطر بخور كند، يا تن آنها را با لباسهاي نيكو و گوهر بيارايد؛ ديگر اينكه دوشيزگي دختران خود را در جشن عشتر بزرگ تقديم كند؛ ديگر آنكه براي خدايان خوردني و نوشيدني فراهم سازد و نسبت به كاهنان بخشنده دست و مهمان‌نواز باشد.

 

--------------------------------------------------------------------------------

1. به همين جهت بود كه تموز را «روغن‌ماليده» مي‌ناميدند.

 

 

شايد حكمي كه با اطلاع از اين اوضاع و احوال دربارة بابليان صادر مي‌كنيم سخت و ظالمانه باشد؛ همان گونه كه آيندگان نيز، با اسناد و مداركي كه از گزند روزگار در امان مي‌ماند و از زندگي ما براي آنان حكايت مي‌كند، دربارة ما نيز چنين حكم خواهند كرد. پاره‌اي از ظريفترين بازمانده‌هاي ادبي بابلي دعاهايي است كه مردان متقي و صادق در تقواي خود سروده‌اند. مثلا بختنصر مغرور، با كمال خشوع، و فروتني، در برابر مردوك چنين راز و نياز مي‌كرده:

 

بي تو اي پروردگار من، چه چيز مي‌تواند بود

 

براي شاهي كه او را دوست‌داري و به نامش مي‌خواني؟

 

لقب او را چنانكه ارادة توست متبرك خواهي ساخت،

 

و به راه راست رهبريش خواهي كرد.

 

من كه اميري فرمانبردار توام،

 

همانم كه دستهاي تو مرا ساخته است.

 

اين تويي كه مرا آفريده‌اي،

 

و رهبري لشكر بندگان خود را به دست من سپرده‌اي،

 

و به مقتضاي رحمت خودت، اي خواجة من…

 

نيروي سهمگين خود را به مهرباني و رحمت بدل كن،

 

و چنان كن كه در قلب من

 

احترام به پرودگاري تو برانگيخته شود.

 

آنچه را خير من در آن است به من ببخش.

 

 

بازماندة ادبيات دورة بابلي پر از سرودهايي است كه در آن فروتني بشري به شديدترين وجه نمايانده شده؛ اين خود خاصيتي از مردم سامي نژاد است كه به وسيلة اين خضوع و خشوع بر غرور و كبرياي خود لگام مي‌زده و آن را از انظار مخفي مي‌داشته‌اند. بيشتر اين سرودها به صورت «سرودهاي توبه» است و ما را براي احساسات عاطفي و تصاويري كه در مزامير داوود پس از آن آمده مهيا و مستعد مي‌سازد. ازكجا كه همينها سرمشق مزامير داوود نبوده باشد؟

 

 

من، خدمتگزار تو، با قلبي لبريز از حسرت به تو تضرع مي‌كنم.

 

تو دعاي گرم كسي را كه پشتش زير بار گناه دوتاست مي‌پذيري.

 

تو به مردي نظر مي‌افكني، و آن مرد زندگي مي‌كند…

 

پس، از روي مرحمت به من نظر افكن و دعاي مرا بپذير…

 

 

و پس از آن، همچون كسي كه در نري و مادگي خدايي كه به او خطاب مي‌كند در شك باشد، چنين مي‌گويد:

 

چه مدت، اي خداي من،

 

چه مدت، اي الاهة من، طول مي‌كشد تا به من نظر افكني؟

 

چه مدت، اي خداي شناخته و ناشناخته، طول مي‌كشد تا آتش خشم در قلب تو فرو نشيند؛

 

چه مدت، اي خداي شناخته و ناشناخته، طول مي‌كشد تا قلب نامهربان تو آرام گيرد؟

 

نوع بشر به تباهي افتاده و بد حكم مي‌كند؛

 

از همة آنان كه زنده‌اند، كيست كه چيزي بداند؟

 

مردم نمي‌دانند كه آنچه مي‌كنند خوب است يا بد است.

 

اي خواجة من، خدمتگزارت را از خودمران؛

 

او در منجلاب فرو رفته؛ دستش را بگير!

 

و گناهي را كه ورزيده‌ام به رحمت مبدل كن!

 

بيدادهايي را كه روا داشته‌ام، به باد فرمان ده تا با خود ببرد!

 

گناهان بيشمار مرا همچون جامه‌اي از تن من بكن!

 

اي خداي من، گناهان من هفت درهفت است؛ از گناهان من در گذر!…

 

اي الاهة من، گناهان من هفت درهفت است؛ از گناهان من در گذر!…

 

از گناهان من درگذر، و من در برابر تو خوار و زبون خواهم بود.

 

بشود كه قلب تو مانند قلب مادري كه فرزنداني زاده، شاد شود؛

 

بكند كه مانند مادري كه فرزندان زاده، يا پدري كه صاحب فرزند شده، شاد شود!

 

 

اين مزامير و سرودهاي ديني را گاهي كاهنان تلاوت مي‌كردند، گاهي نمازگزاران، و زماني هر دو باهم به خواندن مشغول مي‌شدند؛ يعني قسمتي را كاهنان مي‌خواندند و قسمتي را نمازگزاران، به عنوان جواب. شايد آنچه در مورد اين سرودها بيشتر ماية شگفتي مي‌شود آن باشد كه، مانند همة ادبيات ديني بابل، آنها را بازبان سومري قديمي نوشته‌اند؛ درواقع، اين زبان براي دستگاه روحاني بابل همان حكم زبان لاتيني را براي كليساهاي كاتوليك رومي زمان حاضر داشته است. همان گونه كه ميان سطور پاره‌اي از متنهاي لاتيني سرودها و ادعية كاتوليكي ترجمة آن به زبان جاري ديده مي‌شود، در بعضي از سرودهاي ديني بين‌النهرين كه به دست ما رسيده، در ميان سطور عبارات «قديمي و رسمي» سومري اصلي، بر آن سان كه شاگردان مدارس اين زمان مي‌كنند، ترجمة بابلي آنها نيز ديده مي‌شود. نيز همان گونه كه شكل اين سرودها و اوراد در مزامير يهودي و آداب ديني كليساي رومي وارد شده، محتواي آنها نيز از بدبيني و حس خرد شدن در زير بار گناه يهوديان و مسيحيان نخستين، و همچنين پيرايشگران جديد حكايت مي‌كند. اگر چه احساس گناهكاري اثر مهمي در زندگي بابليان نداشته، از آن در سرودها و اوراد به قدري نام برده و دربارة آن مبالغه كرده‌اند كه اثر آن در آداب ديني سامي و سرودها، و اوراد غير ساميي كه از آن مشتق شده، تا امروز بر جاي مانده است. مثلا در سرودي چنين آمده است: «پروردگارا گناهان من بسيار است و كارهاي بد من فراوان! من در درياي محنت و بدبختي غوطه‌ورم، و ديگر نمي‌توانم سرخود را بلند كنم. من روبه سوي خداوند بخشندة خود مي‌كنم و اوراد مي‌خوانم و ندبه مي‌كنم… پروردگارا، خدمتگزار خود را مران.»

 

تصور خاصي كه مردم بابل ازگناه داشتند چنان بود كه اين ندبه‌ها و تضرعها صادقانه بود. در نظر آنان گناه تنها يك حالت معنوي نفساني به‌شمار نمي‌رفت، بلكه همچون بيماريي به آن مي‌نگريستند كه از چيرگي شيطان برجسم آدمي حاصل مي‌شود و ممكن است سبب هلاك او شود. نماز عنوان تعويذي را داشت كه با آن عفريتي را كه از اقيانوس نيروهاي سحري مسلط بر اركان زندگي مشرق‌زمين قديم خارج شده و به درون جسم فردي درآمده بود از تن او بيرون مي‌راندند. مردم بابل چنان تصور مي‌كردند كه اين شياطين موذي دشمن انسان همه جا در كمين او نشسته‌اند و ممكن است از درگشاده يا از كلون يا پاشنة در به درون خانه درآيند، و چون شخصي گناهي مرتكب شده و با آن از حمايت خدايان نيك بيرون رفته باشد، سبب بيماري يا ديوانگي او شوند. اجنه و كوتوله‌ها و اشخاص ناقص‌الاعضا، و بالاتر از همه زنان، در نظر ايشان داراي آن قدرت بودند كه هر گاه كسي را دوست ندارند شياطين را به جسم او وارد كنند؛ حتي اينكار را با يك نظر و «چشم زخم» مي‌توانستند انجام دهند. براي جلوگيري از گزند اين شياطين، طلسم و تعويذ و اقسام مختلف باطل‌السحر به كار مي‌بردند. غالباً چنان باور داشتند كه چون كسي تصاويري از خدايان را همراه داشته‌باشد، شياطين از او مي‌ترسند و مي‌گريزند. مؤثرترين طلسم آن بود كه سنگ كوچكي را به نخي يا زنجيري ببندند و آن را به گردن بياويزند، به اين شرط كه سنگي كه انتخاب مي‌شود از آن سنگها باشد كه براي صاحب آن خوشبختي مي‌آورد، و بند آن، بنا به غرضي كه براي آن به كار رفته، سياه يا سفيد يا سرخرنگ انتخاب شود. بهترين ريسمان آن بود كه از پشم بز ماده‌اي تابيده باشند كه بز نر به آن دست نيافته باشد. گذشته از اين كارها، احتياط مستلزم آن بود كه با كمك اوراد مؤثر و گرم و آداب جادويي نيز به بيرون راندن شيطان از بدن بپردازند، از آن قبيل بود پاشيدن آب يكي از نهرهاي مقدس، چون دجله و فرات، بر بدن شخصي كه مورد نظر است. كار ديگري كه در اين قبيل موارد مي‌كردند آن بود كه مجسمه‌اي از شيطان مي‌ساختند و آن را در كرجي كوچكي مي‌گذاشتند و به آب مي‌انداختند؛ اگر كرجي چنان ساخته مي‌شد كه خود به خود بر روي آب واژگون شود، اين عمل در نظر آنان بسيار مؤثرتر جلوه‌گر مي‌شد. گاهي سعي مي‌كردند كه با گفتن الفاظ مناسب و خواندن افسون صحيح شيطان را از بدن بيمار يا جنزده خارج سازند و به بدن جانوري همچون مرغ يا خوك يا، بيش از همه، گوسفندي داخل كنند.

 

بيشتر نوشته‌هاي بابلي كه از كتابخانة آسورباني‌پال به دست آمده نسخه‌هايي سحريي است كه براي بيرون راندن اجنه و شياطين، پرهيز كردن از گزند آنها، و پيشگويي و غيبگويي به كار رفته است. بعضي از آن الواح رساله‌هايي در علم احكام نجوم است؛ دسته‌اي ديگر، از فال زدنهاي ارضي و سماوي و راه تعبير و تفسير فالها بحث مي‌كند؛ دسته‌اي از الواح دربارة تعبير خواب است، كه از لحاظ حسن تنظيم و شگفت‌انگيزي با محصولات روانشناسي پيشرفتة زمان حاضر رقابت مي‌كند؛ در الواح ديگري سخن از آن است كه چگونه مي‌توان، با ملاحظة احشاي جانوران يا مشاهدة اشكالي كه قطرة روغن چكيده بر روي آب ظرفي به خود مي‌گيرد، از غيب اطلاع حاصل كرد. يكي ديگر از راههاي اكتشاف غيب، در نزد كاهنان بابل قديم، نظر كردن در جگر جانوران بوده است؛ اين هنر جگر بيني را اقوام ديگري كه پس از ايشان آمده از بابليان اقتباس كرده‌اند، چه آن اقوام باستاني جگر را در انسان و ديگر جانوران مركز عقل مي‌دانستند. هيچ شاهي به جنگ يا كشورگشايي نمي‌رفت، و هيچ فرد بابليي به كار مهمي اقدام نمي‌كرد، مگر آنكه كاهني يا جادوگري طالع وي را به يكي از راههايي كه ذكر شد بخواند و تكليف او را معين كند.

 

هيچ تمدني، از لحاظ پابند بودن به اوهام و خرافات، به پاي تمدن بابلي نمي‌رسد. هر حادثه – از ولادت غير طبيعي گرفته تا اشكال مختلف مرگ – را كاهنان با تعبيرات سحري و فوق‌الطبيعه مورد تفسير و تأويل قرار مي‌دادند. حركتهاي آب رودخانه و اشكال مختلف ستارگان و خوابها و كارهاي غير عادي انسان و جانوران، همه، چيزهايي بود كه كارشناسان در اين امور از روي آنها آينده را پيش‌بيني و پيشگويي مي‌كردند. همان گونه كه ما امروز از روي جست و خيزها و حركات موش خرماي كوهي، درازي احتمالي فصل زمستان را حدس مي‌زنيم، آن مردم نيز با ملاحظة حركات يك سگ، سر‌نوشت شاهي را پيش‌بيني مي‌كردند. خرافات بابلي، چون از لحاظ ظاهر با خرافات ما اختلاف دارد، به نظر عجيب و غريب مي‌رسد، ولي حقيقت اين است كه هر چيز بيمعني و سخيفي كه در گذشته وجود داشته، در زمان حاضر نيز در محلي از كرة زمين انتشار دارد. در زير شالودة هر تمدني، خواه قديم و خواه جديد، دريايي از سحر و خرافه پرستي و جادوگري جريان داشته و هنوز هم در جريان است. شايد پس از آن هم كه آثار عقل و تفكر ما از ميان برود، باز اين گونه چيزها بر جاي مانده باشد.

 

V- اخلاق بابلي

 

وقوع طلاق ميان دين و اخلاق – فحشاي مقدس – رابطة آزاد زن و مرد – ازدواج – زنا – طلاق – وضع زن – فساد اخلاق

 

 

شايد اين دين، با همة عيوبي كه داشته، چنان بوده است كه مرد عادي بابلي را تا حدي مؤدب و فرمانبردار مي‌ساخته است؛ اگر غير از اين باشد، يافتن علت بخشندگي فراوان نسبت به كاهنان امر دشواري خواهد بود. با وجود اين، چنانكه از ظواهر برمي‌آيد، دين در اواخر دورة بابل در طبقات بالاي مردم تأثيري نداشته، چه «بابل پر از فسق و فجور» (در نظر دشمنان مغرض آن) «منجلاب بيداد و ظلم» و نمونة بسيار بدي از گسيختگي اخلاقي و شهوتپرستي عالم قديم بوده است. حتي اسكندر، كه تا دم مرگ از ميخوارگي دست برنداشت، از اخلاقي كه در ميان مردم بابل رواج داشت به تعجب افتاده بود.

 

زننده ترين رسم و عادتي كه در بابل نظر هر بيگانه را، هنگام ورود به آن، به خود جلب مي‌كرد، همان است كه هرودوت آن را چنين وصف مي‌كند:

 

بر هر زن بابلي واجب است كه در مدت عمرش يك بار در معبد زهره (ونوس) بنشيند و با يك مرد بيگانه ارتباط جنسي پيدا كند. بعضي از زنان هستند كه، بنا بر كبر و غروري كه از ثروتمندي در آنها حاصل شده، از آن عار دارند كه با ديگر زنان مخلوط شوند؛ به همين جهت در ارابه‌هاي دربسته به معبد مي‌آيند و همراه با نديمان و خدمتگزاران متعدد در آنجا مي‌نشينند. ولي راهي كه بيشتر زنان براي اين كار پيش مي‌گيرند به اين ترتيب است: در معبد مي‌نشينند و تاجي از ريسمان بر روي سر خود قرار مي‌دهند؛ گروهي پيوسته داخل مي‌شوند و گروهي ديگر از معبد بيرون مي‌روند. گذرگاههايي به خط مستقيم به جاهايي مي‌رسد كه زنان در آنجا نشسته‌اند؛ از اين گذرگاهها بيگانگان عبور مي‌كنند تا هر زني را كه مي‌پسندند براي خود انتخاب كنند. پس از آنكه زني به اين ترتيب در معبد نشست، حق بيرون رفتن از آن را ندارد، مگر آنگاه كه بيگانه‌اي قطعه‌اي نقره‌اي را در دامان او بيندازد و در خارج معبد با او همخوابگي كند. بر آن مرد كه قطعة نقره را مي‌اندازد واجب است كه در آن حال بگويد: «از الاهة ميليتا مسئلت دارم كه رحمت خود را بر تو نازل كند»، چه آشوريان ونوس را به نام ميليتا مي‌نامند.1 قطعة نقره هر اندازه كوچك باشد، زن حق رد كردن آن را ندارد» چه اين قطعة نقره عنوان تبرك و تيمن دارد. زن با نخستين مرد كه نقره به دامن او مي‌اندازد به راه مي‌افتد و حق ندارد كه او را رد كند؛ چون با وي همخوابه شد و تكليف واجبي را كه نسبت به خدايان برعهده داشت به انجام رسانيد، به خانة خود بازمي‌گردد. زناني كه تناسب اندام و زيبايي دارند هرچه زودتر معبد را ترك مي‌كنند و به خانة خود مي‌روند، ولي آنان كه چنين نيستند زشتي و بدتركيبي مانع آن مي‌شود كه بتوانند وامي را كه قانون بر گردن آنان گذاشته بزودي ادا كنند؛ چه بسيارند زناني كه سه يا چهار سال انتظار آن مي‌كشند كه نوبت انجام امر واجبي كه برعهده دارند برسد.

 

--------------------------------------------------------------------------------

1. يونانيان مردم آشور و بابل، هر دو، را «آشوري» مي‌ناميدند، و «ميليتا» يكي از صور عشتر بوده است.

 

 

چه چيز باعث پيدايش چنين سنت عجيبي بوده است؟ آيا اين امر بازمانده‌اي از روش اشتراكي جنسي قديم بوده، كه به اين صورت باقي مانده، و داماد آينده حق شب زفاف خود را به اولين فرد گمنامي كه با عروس او برخورد مي‌كرده مي‌پرداخته است؟ يا منشأ ترس داماد از آن بوده است كه به كار حرام شده‌اي، كه ريختن خون است، اقدام كند؟ يا آنكه اين عمل براي آن بوده است كه زنان براي شوهرداري آمادگي پيدا كنند – همان‌گونه كه در ميان پاره‌اي از قبايل استراليا، در زمان حاضر، چنين رسمي موجود است؟ يا اينكه زنان با اين كار هيچ منظوري جز تقديم هديه‌اي براي تقرب به خدايان نداشته و در واقع نوبر خود را به خدايان پيشكش مي‌كرده‌اند؟ درست نمي‌دانيم كه آن كار به كدام يك از اين منظورها صورت مي‌گرفته.

 

البته چنان زنان را نمي‌توان فاجره و زانيه ناميد. ولي اصناف گوناگون زنان زانيه در حول و حوش معابد مي‌زيستند و از حرفة خود زندگي مي‌كردند، و بعضي از آنان، موفق مي‌شدند كه از اين راه سرمايه‌هاي هنگفت گرد كنند. فحشاي مذهبي در مغرب آسيا وجود داشت؛ از اين‌گونه فواحش در ميان بني‌اسرائيل و در فروگيا و فنيقيه و سوريه و جاهاي ديگر به سر مي‌بردند؛ در ليدي و قبرس دختران جهيزية خود را از همين راه به دست مي‌آوردند.

 

عادت «فحشاي مقدس» در بابل رواج داشت، تا اينكه در حوالي 325 ميلادي قسطنطين آن را ممنوع ساخت. به موازات با اين فجور ديني، زنان روسپي، در ميخانه‌هايي كه خود اداره مي‌كردند، به فسق و فجور دنيايي خويش اشتغال داشتند.

 

بابليان معمولا روابط جنسي پيش از زناشويي را تا حد زيادي مجاز مي‌شمردند. زنان و مردان مي‌توانستند، پيش از ازدواج، آزادانه با يكديگر ارتباط داشته باشند – اين در واقع نوعي ازدواج آزمايشي به شمار مي‌رفت؛ هر وقت يكي از دو طرف مي‌خواست، مي‌توانست رشتة اين ارتباط را قطع كند؛ ولي زناني كه به اين صورت زندگي مي‌كردند بايستي شبيه دانة زيتوني، از سنگ يا سفال لعابي، همراه خود داشته باشند تا معلوم شود كه رفيقي دارند.

 

از بعضي از لوحهاي بابلي چنين برمي‌آيد كه مردم بابل شعر و غزل مي‌ساخته و اشعار عاشقانه مي‌سروده‌اند، ولي، جز سطرهاي اول چند قطعه شعر، اكنون چيزي به دست نيست؛ مانند اينها: «محبوب من نور است.» يا «قلب من سرشار از خوشي و سرود است.» 112 نامه‌اي از تاريخ 2100ق‌م اكنون موجود است كه روش نگارش آن با روش نگارش نامه‌هاي ناپلئون اول به ژوزفين شباهت دارد: «به بي‌بيا… اميدوارم كه شمش و مردوك به تو سلامت ابدي كرامت كنند… من فرستاده‌اي [براي پرستش] از سلامتي تو فرستادم؛ مرا آگاه كن كه حالت چون است. به بابل رسيدم، ولي تو را در اينجا نمي‌بينم؛ من بسيار اندوهگينم.»

 

پدران و مادران وسايل ازدواج قانوني فرزندان خود را فراهم مي‌ساختند، و در اين ميان هدايايي مبادله مي‌شد؛ اين امر بدون شك بازمانده‌اي از شكل ازدواج قديمتر بوده كه زناشويي با خريد و فروش صورت مي‌گرفته است. نامزد دامادي هديه‌اي بهادار به پدر عروس تقديم مي‌كرد، ولي در عين حال انتظار آن داشت كه پدر عروس جهيزية گرانبهاتري به دختر خود بدهد؛ به اين ترتيب درست نمي‌توان معلوم كرد كه كدام يك از زن و مرد در اين معامله خريداري مي‌شده. با وجود اين، گاهي اتفاق مي‌افتاد كه زناشويي درست به صورت معامله درمي‌آمد؛ مثلا شمش نزير، به عنوان بهاي دختر خود، ده شكل (4000 ريال) دريافت كرده بود. گفتة هرودوت در اين باره چنين است:

 

كساني كه دختراني قابل شوهر رفتن داشتند، هر سال يك بار آنان را به محلي مي‌آوردند كه مردان فراوان در آنجا جمع مي‌شدند. دلالي يك يك آنان را معرفي و توصيف مي‌كرد و يكي را پس از ديگري مي‌فروخت. نخست زيباترين را به فروش مي‌رسانيد و بهاي گراني در مقابل مي‌گرفت؛ پس از آن نوبت به دختري مي‌رسيد كه زيبايي كمتر دارد؛ ولي هر يك از دختران را به شرط زناشويي مي‌فروخت… اين عادت پسنديده اكنون ديگر وجود ندارد.

 

با وجود اين عادات و مراسم عجيبي كه در امر ازدواج بابلي وجود داشت، بايد گفت كه، از لحاظ اكتفا كردن مرد به يك زن، و اخلاص و وفاداري، زناشويي دست كمي از آنچه امروز در ميان مسيحيان رايج است نداشته. آزادي مجاز پيش از زناشويي را اطاعت از وفاداري سختي، پس از ازدواج، در پي بود؛ اگر زني زنا مي‌داد، قانون چنان بود كه وي را با مرد زناكار غرق كنند، و اگر شوهر را دل بر وي مي‌سوخت؛ زن را نيمه عريان به كوچه رها مي‌كردند. حموربي در اين مورد از قيصر هم بالاتر رفته و در يكي از مواد قانون خود چنين مي‌گويد: «اگر زني انگشت‌نما شود كه با مردي خوابيده، و آن دو را در يك بستر نگرفته باشند، بر آن زن واجب است كه، براي حفظ شرف و آبروي شوهر خويش، خود را در رودخانه غرق كند.» شايد منظور قانون آن بوده است كه اين‌گونه شايعات در ميان مردم رواج پيدا نكند. مرد مي‌توانست زن خود را طلاق گويد، و تنها كاري كه مي‌كرد آن بود كه جهيزية زن را به وي بازگرداند و به او بگويد: «تو زن من نيستي»؛ ولي اگر زني به شوي خود مي‌گفت: «تو شوهر من نيستي»، واجب بود كه با غرق كردن وي را بكشند. 119 نازايي، زنا دادن، ناسازگاري كردن با شوهر، و بد اداره كردن خانه، همه از چيزهايي بود كه، بر حسب قانون، طلاق دادن زن را مجاز مي‌ساخت. 120 «اگر زني در كار نگاهداري خانه دقت نكند و ولگردي و دوره‌گردي نمايد و از كارهاي خانه غيبت ورزد و در بند كودكان خود نباشد، آن زن را به آب مي‌اندازند.» 121 در مقابل اين درشتي و سختي قانون، اگر زني مي‌توانست ثابت كند كه نسبت به شوهرش وفادار مانده، و شوهر در حق وي سختي روا داشته، البته طلاق نمي‌گرفت، ولي عملا حق داشت خانة شوهر را ترك گويد؛ در چنين حالتي به خانة پدر و مادر خود باز مي‌گشت و علاوه بر جهيزيه، هر چيز ديگري را كه پس از آن به دست آورده بود نيز با خود مي‌برد. (زنان انگلستان تا اواخر قرن نوزدهم چنين حقي را به دست نياورده بودند.) اگر مردي، براي اشتغال به كار يا جنگ، مدت درازي از زن خود دور مي‌ماند، و براي آن زن چيزي برجاي نگذاشته بود كه با آن زندگي كند، آن زن حق داشت كه با مرد ديگري به سر برد؛ اين امر، به صورت قانوني، مانع از آن نبود كه چون شوهر غايب حاضر شود، زن دوباره زندگي با او را از سر گيرد.

 

به طور كلي، وضع زن در بابل پست‌تر از وضع زن در مصر، و وضعي كه زنان رومي پس از آن پيدا كردند، بود، ولي از وضع زن در يونان قديم يا در اروپاي قرون وسطي بدتر نبود. چون رسم بر آن بود كه زن وظايف متعددي را – از بچه آوردن و بچه پروردن و آب از رودخانه يا چاه كشيدن و آسيا كردن گندم و پخت و پز و رشتن و بافتن و پاكيزه نگاه داشتن خانه – انجام دهد، ناچار اين آزادي براي وي حاصل شده بود كه مانند مردان در كوچه و بازار آمد و شد كند؛ نيز زنان مي‌توانستند مالك باشند و از درآمدهاي مخصوص خود استفاده كنند و بخرند و بفروشند و ميراث برند و براي ما ترك خود وصيت‌نامه بنويسند. بعضي از زنان دكاني براي خود مي‌گرفتند و در آن به بازرگاني مي‌نشستند؛ پاره‌اي از زنان شغل منشيگري اختيار مي‌كردند؛ اين، خود، مي‌رساند كه دختران نيز، مانند پسران، تعليمات مدرسه‌اي مي‌ديده‌اند، ولي سنت جاري در ميان مردم سامي‌نژاد، كه قدرت تقريباً نامحدودي به بزرگترين مرد خانواده مي‌داد، از هر انديشة تسلط مادر و مادرشاهيي كه از تاريخ قديم بين‌النهرين باقي مانده بود جلوگيري مي‌كرد. يكي از رسومي كه معمولا طبقات بالاي اجتماع از آن پيروي مي‌كردند – و شايد همين عادت مقدمة پيدا شدن چادر و حجاب در ميان مسلمانان و هنديان شده باشد – اين بود كه، براي زنان، در خانه محل خاص و اندروني قرار مي‌دادند، و هنگامي كه زنان از خانه خارج مي‌شدند، غلامان و خواجگان حرم همراه ايشان حركت مي‌كردند. در طبقات پست، زن جز اسبابي براي فرزندزادن به شمار نمي‌رفت و، اگر جهيز نداشت، مقام و منزلت وي از مقام كنيز برتر نبود. در آيين عشتر براي زن و مادري احترامي وجود داشت، همان‌گونه كه در آيين مريم عذرا، در قرون وسطي نيز چنين بود، ولي اگر قول هرودوت را باور كنيم كه گفته است: «بابليان هنگام محاصره، زنان خود را خفه مي‌كنند تا در آذوقه صرفه‌جويي شود»، آنگاه معلوم مي‌شود كه بابليان قديم از خصال و جوانمردي و شهامتي كه در اروپاييان قرون وسطي وجود داشته بي‌بهره بوده‌اند.

 

از اين قرار مصريان، در اينكه مردم بابل را كاملا متمدن نمي‌دانسته‌اند، عذري داشته‌اند. آن رقت و ظرافتي كه در اخلاق و احساسات مصريان وجود داشته و ادبيات و هنر اين قوم از آن حكايت مي‌كند، در نزد بابليان قديم ديده نمي‌شود. در آن هنگام نيز كه اين ظرافت به بابل رسيد، به صورت انحلال و انحطاط اخلاقي بود؛ پسران جوان گيسوان خود را پيچ و تاب مي‌دادند و رنگ مي‌كردند؛ به خود عطر مي‌زدند و به گونه‌ها غازه مي‌ماليدند و با گردنبند و بازوبند و گوشواره خود را مي‌آراستند. با حملة پارسيان عزت نفس مردم بابل يكباره از ميان رفت و ضبط نفس و شرم از كارهاي زشت نيز بكلي نابود شد. عادت فسق و فجور به همة خانواده‌ها راه يافت؛ زنان خانواده‌هاي بزرگ نيز خودنمايي و آراستن و پيراستن خود را، چنانكه عدة بيشتري از مردم از جمال آنها بهره‌مند شوند و لذت ببرند، از آداب و تعارفات عادي مي‌پنداشتند. اگر روا باشد كه گفتة هرودوت را در اين خصوص باور كنيم، وي چنين مي‌گويد: «هر مردي كه دچار تنگدستي مي‌شد، دختران خود را براي فسق و فجور در معرض عموم قرار مي‌داد تا از اين راه پول به دست آورد.» كوپنتوس كورتيوس (42 ميلادي) چنين نوشته است: «هيچ چيز از اخلاق مردم اين شهر شگفت‌انگيزتر نيست، و در هيچ جاي ديگر اين اندازه براي استفاده از لذتهاي شهواني وسيله فراهم نيامده.» در آن هنگام كه معابد ثروتمند شد، اخلاق عمومي رو به فساد رفت. مردم بابل، كه در خوشگذرانيها غرق شده بودند، با كمال رضاي خاطر به فرمانبرداري شهر خود از كاسيها و آشوريان و ايرانيان و يونانيان گردن نهادند.

 

 

VI- چيزنويسي و ادبيات

 

خط ميخي – گشودن رموز آن – زبان – ادبيات – حماسة گيلگمش

 

 

آيا زندگي قديم مردم بابل، كه پر از شهوتراني و ديدنداري و توجه به بازرگاني بوده، به وسيلة ادبيات يا هنر رنگ جاوداني پيدا مي‌كرده يا نه؟ شايد چنين بوده است، چه از آثار پراكنده و ناچيز بابلي، كه اقيانوس زمان از دل خود بيرون ريخته، نمي‌توانيم براي آن مدنيت حكم قطعي صادر كنيم. اين بازمانده‌هاي متفرق بيشتر به مسائل نماز و دعا و جادو و بازرگاني ارتباط دارد و، از لحاظ ادبي، با آنچه از مصر و فلسطين بر جاي مانده به هيچ‌وجه قابل مقايسه نيست؛ از اين حيث، وضع آثار بازماندة بابل با آثار بازماندة پارس و آشور شباهت دارد. نمي‌توان گفت كه آيا اين كمي اسناد نتيجة پيشامدها و خرابيهاست يا براستي بابل از اين بابت فقير بوده و آثار ادبي نداشته است؛ آنچه ماية امتياز بابل است، همان مؤلفات كتبي مربوط به قانون و تجارت است.

 

با وجود اين، تعداد منشيها در شهر بابل، كه مخلوطي از همة نژادها در آن به سر مي‌بردند، از تعداد منشيهاي شهر ممفيس و طيوه كمتر نبوده است؛ هنر منشيگري هنوز در آغاز پيدايش خود بود؛ هركس به آن مي‌پرداخت در اجتماع مقامي پيدا مي‌كرد، و از اين راه مي‌توانست به مناصب دولتي يا روحاني برسد. به همين جهت، منشيها از هر فرصتي براي نماياندن كارها و خدمات بزرگ خويش استفاده مي‌كردند، و مخصوصا اين قبيل عناوين را بر مهرهاي استوانه‌اي خويش مي‌نوشتند. اين درست شبيه است به كاري كه دانشمندان مسيحي تا همين نزديكي مي‌كردند و بر كارت نام خود درجات و شايستگيهاي علمي خويش را مي‌نوشتند. بابليان، با قلمي كه نوك آن به شكل منشور مثلث‌القاعدة تيزي بود، بر لوحهاي گلي خشك‌نشده چيز مي‌نوشتند؛ همين خط است كه امروز خط ميخي ناميده مي‌شود. پس از آنكه لوح تمام مي‌شد، آن را در آفتاب مي‌خشكانيدند يا با آتش مي‌پختند و، به اين ترتيب، نوشتة عجيبي تهيه مي‌كردند كه مدتهاي دراز مي‌توانست بماند. هر گاه نوشته نامهه‌اي بود، بر آن خاك نرم مي‌پاشيدند تا رطوبت آن را بگيرد، و آن را در پاكتي از گل مي‌گذاشتند و، با مهر فرستنده، سر آن را مهر مي‌كردند. لوحهاي گلي را در خمره‌ها و كوزه‌هايي مي‌گذاشتند و اين خمره‌ها را بر روي رفها مي‌چيدند؛ به اين ترتيب كتابخانه‌هايي براي معابد و كاخهاي سلطنتي درست مي‌شد. اين كتابخانه‌ها همه نابود شده، ولي از يكي از بزرگترين آنها، كه كتابخانة بورسيپا بود، نسخه‌هايي استنساخ كرده و در كتابخانة آسورباني پال نگاه داشته بودند كه 3000 لوح گلي آن منبع اطلاعاتي است كه ما اكنون دربارة زندگي مردم بابل قديم داريم.

 

گشودن رموز ميخي بابلي، مدت چندين قرن، از آرزوهاي دانشمنداني بود كه سخت در اين راه مي‌كوشيدند؛ پيروزي نهايي در اين باره يكي از افتخارات تاريخ علم به شمار مي‌رود. در سال 1802، گئورگ گروتفند، استاد زبان يوناني در دانشگاه گوتينگن، به فرهنگستان آن شهر اطلاع داد كه چگونه مدت چندين سال بر روي نوشته‌هاي خط ميخي ايران باستاني كار كرده و توانسته هشت حرف، از چهل و دو حرفي كه در آن نوشته‌ها وجود داشته، را تشخيص دهد و، از آن‌رو، نام سه شاه را در آنها بخواند. تا سال 1835 پيشرفتي در اين امر صورت نگرفت. در آن سال، راولينسن، يكي از كارمندان سفارت انگلستان در ايران، بدون آگاهي از كارهاي گروتفند، توانست نام سه شاه – هيشتاسپ و داريوش و خشيارشا – را در كتيبه‌اي به خط فارسي باستاني كه مشتق از ميخي بابلي بود بخواند؛ پس از آن، از روي همين سه نام، تمام آن كتيبه را خواند. ولي اين خط، خط بابلي نبود؛ كار ديگري كه بر راولينسن لازم مي‌آمد آن بود كه مانند شامپوليون سنگ رشيدي پيدا كند؛ يعني به كتيبه‌اي دست يابد كه با دو خط فارسي باستاني و بابلي نوشته شده باشد. چنين سنگ نوشته‌اي را در ارتفاع صد متري بر سينة كوه بيستون، در محل دور از دسترسي يافت: داريوش اول دستور داده بود كه سنگتراشان شرح جنگها و پيروزيهايش را به سه زبان فارسي و آشوري و بابلي بر سينة كوه نقش كنند، و اين نقش همان بود كه توجه راولينسن را به خود جلب كرد. مدت چندين روز وي براي خواندن و گرده‌برداري از آن جان خود را به معرض خطر انداخت و غالباً خود را به ريسماني مي‌آويخت و با دقت كامل حروف را استنساخ مي‌كرد، يا با خمير نرمي از آنها نمونه برمي‌داشت. راولينسن، پس از دوازده سال كوشش و كار، توانست متنهاي بابلي و آشوري را ترجمه كند (1847). انجمن شاهي آسيايي، براي آنكه از صحت اكتشاف راولينسن اطمينان حاصل كند، متني ميخي را كه تا آن زمان منتشر نشده بود نزد چند آشورشناس فرستاد و از آنان خواست كه، بدون ارتباط پيدا كردن با يكديگر، آنها را ترجمه كنند؛ چهار ترجمه‌اي كه به اين ترتيب فراهم آمد تقريباً با يكديگر مطابق بود. در نتيجة اين كوشش مداوم دانشمندان و محققان، ميدان بحث تاريخ، با اطلاعاتي كه از اين تمدن تازه اكتشاف شده به دست مي‌آمد، وسعت پيدا كرد.

 

زبان بابلي زباني سامي، و از تطور و تغييرشكل زبانهاي سومري و اكدي به دست آمده بود. اين زبان را با حروفي مي‌نوشتند كه اصل سومري داشت، ولي لغات آن با گذشت زمان تغيير پيدا كرده و از شكل اصلي منحرف شده بود (همان‌گونه كه لغت فرانسه يا لاتيني اختلاف پيدا كرده است). اختلاف ميان زبانهاي سومري و بابلي، در اواخر، به اندازه‌اي بود كه ناچار بايستي كتابهاي لغت و صرف و نحو خاصي بنويسند تا دانشمندان و كاهنان جوان از روي آن بتوانند لغت سومري فصيح و «قديمي» و نوشته‌هاي روحاني سومري را بخوانند، به همين جهت است كه در حدود چهار يك از كتابهاي كتابخانة سلطنتي نينوا كتابهاي لغت سومري و بابلي و آشوري و كتابهاي مربوط به صرف و نحو زبانهاست. بعضي از اين كتابهاي لغت و صرف و نحو در زمان سارگن اكدي نوشته شده؛ از همين جا معلوم مي‌شود كه مطالعات و تحقيقات علمي از چه زمانهاي دوري آغاز شده است. در زبان بابلي نيز، مانند سومري، علامات نوشتني نمايندة حروف نبود، بلكه هجاها و مقاطع كلمات را نمايش مي‌داد. بابليان هرگز براي خود الفبايي وضع نكردند، و با تعدادي در حدود سيصد «علامت هجايي» آنچه را مي‌خواستند مي‌نوشتند. حفظ كردن اين علامات هجايي، و آموختن قواعد حساب و تعليمات ديني، رويهمرفته، برنامة مدارس پيوسته به معابد را تشكيل مي‌داد؛ در اين مدارس كاهنان آنچه را براي خدايان مفيد مي‌دانستند – و همينها بود كه ذكر كرديم – به شاگردان خود تعليم مي‌دادند. در ضمن كاوشهايي كه شده، اطاق مكتبي از زير خاك بيرون آمده كه بر روي كف آن لوحهاي گليي به دست آمده كه بر آنها شاگردان دختر و پسر، از روي سرمشقهاي اخلاقي آموزگاران خود، دو هزار سال قبل از ميلاد مسيح مشق مي‌كرده‌اند؛ چنان مي‌نمايد كه يك حادثه و بلاي ناگهاني كلاس درس را يكباره از فعاليت انداخته و در زير زمين مدفون ساخته باشد.

 

بابليان نيز، مانند مردم فنيقيه، خطنويسي را وسيلة تسهيل كار تجارت مي‌دانستند، و به همين جهت گلهاي رس خود را زياد به مصرف چيزنويسي نمي‌رساندند. در ميان الواح بازمانده، داستانهاي منظومي به زبان جانوران ديده مي‌شود؛ اين نوشته‌ها، خود، نسل نخستين از سلسله‌اي است كه پاياني ندارد؛ نيز سرودهايي در آن الواح وجود دارد كه در آنها كاملا مراعات وزن عروضي شده، و سطور و بندهاي آن كاملا از يكديگر متمايز است؛ از اشعار غيرديني، بسيار كم در ميان اين آثار ديده مي‌شود؛ از آنچه نمايندة مراسم ديني است بوي نمايش استشمام مي‌شود، گو اينكه هنوز نمي‌توان آنها را تئاتر ناميد؛ از اينها گذشته، مقادير بسيار زيادي گزارش وقايع و ثبت حوادث تاريخي در ميان الواح به نظر مي‌رسد. وقايع‌نگاران رسمي پرهيزكاري و كشورگشايي شاهان را ثبت كرده و حوادث مهمي را كه براي معابد و شهرهاي مختلف پيش‌آمده نوشته و به يادگار گذاشته‌اند. بروسوس، نامدارترين مورخ بابلي (حوالي 280ق‌م)، همچون كسي كه به علم و درايت خود اعتماد كامل داشته باشد، از آفرينش جهان و آغاز تاريخ بشر سخن مي‌گويد: نخستين شاه بابلي را خدايي برگزيد، و مدت سلطنت اين شاه 36000 سال طول كشيد؛ بروسوس از آغاز جهان تا طوفان بزرگ را، با دقتي شايستة تحسين و اعتدالي نسبي، 691200 سال مي‌داند.

 

دوازده لوح شكسته، كه در كتابخانة آسورباني پال به دست آمده و اكنون در موزة بريتانيا نگاهداري مي‌شود، جالبترين اثر ادبي بين‌النهرين، يعني حماسة گيلگمش، را در بردارد. اين حماسه نيز، مانند ايلياد، مجموعه‌اي از داستانهاست كه پيوستگي متيني با يكديگر ندارند و آنها را يك‌جا جمع كرده‌اند؛ تاريخ بعضي از آنها به 3000 قبل از ميلاد مي‌رسد، يك قسمت از اين حماسه، داستان طوفان بابل است. گيلگمش فرمانفرماي افسانه‌اي شهر اوروك يا ارك و از نسل شمش – نپيشتيم است كه پس از طوفان ماند و حيات ابدي پيدا كرد. گيلگمش در اين داستان، همچون تركيبي از آدونيس – شمشون، با قامتي بلند و هيكلي درشت و عضلاتي پيچيده ديده مي‌شود كه با جرئت و شهامت به كارها اقدام مي‌كند و زيبايي فريبنده‌اي دارد:

 

دو ثلث او خداست،

 

و يك ثلث او آدميزاد است،

 

و هيچ‌كس نمي‌تواند با اندام او دم از برابري بزند…

 

همه‌چيز، حتي كرانه‌هاي زمين، را ديده،

 

هر چيز را غوررسي كرده، و دريافته است كه چگونه همه‌چيز را بشناسد؛

 

از حجاب حكمت، كه همه چيز را مي‌پوشاند، گذشت

 

و همة رازها را گشود.

 

آنچه را پنهاني بود ديد،

 

و از هرچه پوشيده بود سرپوش برگرفت؛

 

و خبر دورة پيش از طوفان را باز آورد.

 

راه دور و درازي رفت،

 

و رنج و زحمت فراواني را تحمل كرد؛

 

و آنگاه بر لوحي سنگين آنچه را كرده بود، نوشت.

 

 

پدران نزد عشتر شكايت مي‌بردند كه فرزندانشان را به كارهاي كمرشكن «ساختن باروها در شب و روز» وامي‌دارد، و شوهران از آن شكايت داشتند كه وي «هيچ زني را براي خواجة خود، و هيچ دوشيزه‌اي را براي مادر خويش باقي نمي‌گذارد.» عشتر از ارورو، مادر خداي گيلگمش، درخواست مي‌كند كه فرزندي هماورد گيلگمش بيافريند كه بتواند او را با نزاع و كشمكش مشغول دارد، و به اين ترتيب شوهران اوروك آرامش خاطر خود را بازيابند. ارورو قطعه گلي را با آب دهان خمير مي‌كند و از آن صورت نيمه خداي انكيدو را مي‌سازد كه مردي است با نيروي گراز و يال شير و سرعت مرغ. اين انكيدو به همنشيني آدميزادگان رغبتي ندارد و از آنان دوري مي‌گزيند و با جانوران به سر مي‌برد؛ «با آهوان علف صحرا مي‌چرد، با آفريده‌هاي دريا بازي مي‌كند، و همراه با دد و دام تشنگي خود را فرو مي‌نشاند.» يكي از شكارچيان بر آن مي‌شود كه با دام و تله او را گرفتار سازد، ولي هرچه مي‌كوشد، به اين كار موفق نمي‌شود؟ آنگاه شكارچي به نزديك گيلگمش مي‌رود و از او مي‌خواهد كه زن كاهنه‌اي را به او امانت دهد تا انكيدو به دام عشق او گرفتار شود. گيلگمش به او مي‌گويد: «اي صياد، برو و كاهنه را با خود گير و، آنگاه كه جانوران به آبشخور مي‌روند، پرده از روي زيباي او بردار؛ چون انكيدو روي او را ببيند، جانوران از گرد او پراكنده خواهند شد.»

 

شكارچي و كاهنه پيش مي‌روند و انكيدو را مي‌يابند.

 

«او در اينجاست. اي زن!

 

بندهاي خود بگشا،

 

و از زيبايي خود پرده بردار،

 

تا سير و پر از تو برخوردار شود!

 

بازپس مگرد، و آتش او را تيزتر كن!

 

چون ترا ببيند، به نزد تو خواهد آمد.

 

جامة خود بگشا تا بر تو آرام گيرد!

 

شهوت او را برانگيز، بدان‌سان كه زنان مي‌كنند.

 

در آن هنگام، نسبت به ددان بيگانه خواهد شد،

 

همان ددان كه پيوسته در پي او گام برداشته و با او بزرگ شده‌اند.

 

سينة او به سينة تو فشرده خواهد شد.»

 

آنگاه كاهنه بندهاي خود را گشود،

 

و از زيبايي خود پرده برداشت،

 

تا او سير و پر از وي برخوردار شود.

 

به پس بازنگشت و آتش او را تيز كرد،

 

و جامة خود را گشود تا بر او آرام گيرد.

 

و شهوت او را برانگيخت، بدان سان كه زنان مي‌كنند.

 

سينة او بر سينة وي فشرده شد.

 

انكيدو فراموش كرد كه كجا زاده شد.

 

 

انكيدو شش روز و هفت شب با زن مقدس ماند. چون از لذت سير و زده شد، بيدار گشت و دريافت كه دوستانش – جانوران – رفته‌اند؛ چون ديد، از شدت اندوه بيحال و بيهوش شد. در آن هنگام، كاهنه وي را ملامت كرد و گفت: «تو كه شكوه خدايي داري از چه رو ميان وحشيان مزارع به سر مي‌بري؟ بيا تو را به اوروك ببرم، در آنجا كه گيلگمش زندگي مي‌كند و قدرت او بالاي همة قدرتهاست.» انكيدو، كه با ستايش كاهنه فريب خورده بود، در پي وي به جانب اوروك روانه شد و چنين گفت: «مرا به آنجا كه گيلگمش است راهنمايي كن، تا با او بجنگم و قدرت خود را به وي نشان دهم»؛ چون چنين شد، خدايان و شوهران شاد شدند. ولي گيلگمش، در آغاز كار با نيرو و پس از آن با مهرباني خويش، بر وي چيره شد، و آن دو يار وفادار يكديگر شدند؛ هر دو در كنار يكديگر براي حمايت اوروك در برابر عيلام پيش رفتند و، پس از انجام كارهاي بزرگ، پيروزمندانه بازگشتند. گيلگمش «ساز و برگ جنگي از خود دور كرد و جامة سفيد خويش را پوشيد و خود را با نشانه‌هاي سلطنتي بياراست و تاج بر سر گذاشت». در آن هنگام، عشتر سيري ناپذير گرفتار عشق او شد و چشمان درشت خود را متوجه او ساخت و به او گفت: «بيا اي گيلگمش و شوهر من باش! عشق خود را همچون هديه‌اي به من بخش؛ تو شوهر من خواهي بود، و من زن تو. تو را در ارابه‌اي از لاجورد و طلا خواهم گذاشت كه چرخهاي زرين عقيق نشان دارد؛ تو را شيراني بزرگ خواهند كشيد؛ در آن هنگام كه به خانة ما مي‌آيي گرداگرد تو بخور برخاسته از درخت ارز خواهد بود… تمام زمينهاي مجاور دريا قدم تو را در آغوش خواهند گرفت، و شاهان در برابر تو پشت دو تا خواهند كرد. و خيرات و عطاياي كوهها و جلگه‌ها را همچون خراجي در برابر تو خواهند آورد.»

 

گيلگمش اين پيشنهاد را نمي‌پذيرد و سرنوشت شومي را كه عشتر براي معشوقهاي فراوان خود مهيا كرده به ياد او مي‌آورد، و از آن ميان نام تموز و باز و اسب و مرد باغبان و شير را مي‌برد و به او مي‌گويد: «تو اكنون مرا دوست داري، ولي بعدها، همان‌گونه كه آنان را از پاي درآوردي، مرا نيز از پاي درخواهي آورد.» عشتر در خشم مي‌شود و از آنو، خداي بزرگ، مسئلت مي‌كند كه گاو وحشي درنده‌اي بيافريند و آن گاو گيلگمش را بكشد. آنو اين درخواست را نمي‌پذيرد و عشتر را چنين ملامت مي‌كند: «آيا اكنون كه گيلگمش خيانتها و رسواييهاي تو را به يادت آورده نمي‌تواني خاموش بماني؟» عشتر تهديد مي‌كند كه اگر مسئولش اجابت نشود، در تمام جهان غريزة عشق و شهوت را ريشه‌كن خواهد كرد تا هرچه زنده است نابود شود. آنو تسليم مي‌شود و گاو وحشي درنده را مي‌آفريند، ولي گيلگمش، به دستياري انكيدو، بر آن جانور چيره مي‌شود؛ چون عشتر بر گيلگمش دشنام و نفرين مي‌فرستد، انكيدو دستي از آن جانور را به چهرة او پرتاب مي‌كند. گيلگمش به خود مي‌بالد و شاد مي‌شود، ولي عشتر با مبتلا كردن انكيدو به درد درمان‌ناپذيري، در بحبوحة شادي گيلگمش، عيش او را منغص مي‌كند، و انكيدو مي‌ميرد.

 

گيلگمش روي نعش دوست خود، كه او را از هر محبوبه‌اي بيشتر دوست دارد، خم مي‌شود و زاري مي‌كند و در انديشة مرگ و اسرار آن فرو مي‌رود، كه آيا هيچ راه گريزي از اين سرنوشت شوم نيست؟ تنها يك نفر از مرگ رهايي يافته و آن شمش – نپيشتيم است، و ناچار او راز زندگي جاوداني را مي‌شناسد، گيلگمش بر آن مي‌شود كه، اگر براي يافتن وي تمام جهان را هم از زير پا بگذراند، به اين كار برخيزد. در ضمن اين جستجو، گذارش به كوهي مي‌افتد كه دو عفريت نگاهبان آن هستند؛ سر اين عفريتها به آسمان مي‌سايد و پستانهاشان تا دوزخ پايين مي‌رود. اين دو عفريت به وي پروانة عبور مي‌دهند و او از گذرگاه زيرزميني تاريكي به درازاي بيست كيلومتر مي‌گذرد و به كنار اقيانوس بزرگ مي‌رسد و، از دور، بر روي آنها تخت سبيتو، خداوند دوشيزة درياها، را مي‌بيند. از وي براي گذشتن از آبها مدد مي‌خواهد و مي‌گويد: «اگر در اين كار كامياب نشوم، خود را بر اين زمين خواهم افكند و خواهم كشت.» سبيتو را دل بر او مي‌سوزد و به او اجازه مي‌دهد كه در مدت چهل روز طوفاني از دريا بگذرد و به جزيرة خوشبختي، كه جايگاه شمش – نپيشتيم دارندة زندگي جاوداني است، درآيد. چون گيلگمش به آن جزيره مي‌رسد، از شمش – نپيشتيم خواستار زندگي ابدي مي‌شود. وي داستان طوفان را براي وي بازمي‌گويد، و بيان مي‌كند كه چگونه خدايان از آنچه بر اثر حملة ديوانگي كردند پشيمان شدند و چگونه او و زنش را، براي آنكه سبب باقي ماندن نسل او مي‌شده‌اند، زندگي جاودانه بخشيدند. آنگاه گياهي را كه خوردن آن جواني را تجديد مي‌كند به گيلگمش مي‌دهد، و گيلگمش آمادة بازگشت از سفر دور و دراز خويش مي‌شود. وي در ميان راه درنگ مي‌كند تا تن خود را بشويد؛ در آن حال كه مشغول شستشوست، ماري در آن نزديكي مي‌خزد و گياه را مي‌ربايد.1

 

گيلگمش، دلشكسته و اندوهگين، به اوروك بازمي‌گردد و در همة معابدي كه سر راه خود مي‌بيند نماز مي‌گزارد، تا مگر انكيدو ديگر باره زنده شود، حتي اگر اين زندگي تازه آن اندازه بيشتر طول نكشد كه يك كلمه با وي سخن گويد. انكيدو ظاهر مي‌شود و گيلگمش از حال مردگان جويا مي‌شود و انكيدو در پاسخ وي مي‌گويد: «مرا ياراي جواب گفتن به تو نيست، چه اگر بتوانم زمين را در برابر تو بگشايم و آنچه را كه ديده‌ام براي تو بازگويم، ترس تو را از پاي درخواهد آورد، و از هوش خواهي رفت.» ولي گيلگمش، كه نماد فلسفه، يعني حماقت متهورانه، است، در طلب حقيقت اصرار مي‌ورزد و مي‌گويد: «بگذار ترس مرا از پاي درآورد و بيهوش شوم، هرچه هست مرا از آن آگاه كن.» انكيدو احوال دوزخ را بازمي‌گويد، و با اين نغمة حزن‌انگيز قطعات بازماندة اين حماسه به پايان مي‌رسد.

 

--------------------------------------------------------------------------------

1. بسياري از اقوام باستاني مار را به عنوان نماد جاوداني مي‌پرستيدند، چه تصور مي‌كردند كه اين جانور با عوض كردن پوست خود مي‌تواند از مرگ بگريزد.

 

 

 

 

VII- هنرمندان

 

خرده هنرها – موسيقي – نقاشي – مجسمه‌سازي – نقش برجسته – معماري

 

داستان گيلگمش تقريباً نمونة منحصر به فردي است كه از روي آن مي‌توانيم دربارة ادبيات بابل قضاوت كنيم. ولي آنچه از خرده‌هنرهاي بابلي از تندباد حوادث مصون مانده و به ما رسيده نشان مي‌دهد كه، در آن مردم، اگر روح ابداع هنري عميق وجود نداشته، لااقل، توجه به زيبايي بوده است. و فرو رفتن آنان در امور بازرگاني و لذتهاي جسماني و علاقة به دين، كه براي جبران دنياداري حاصل مي‌شده، چنان نبوده است كه از اين احساس توجه به جمال جلو گيرد. قطعه‌هاي آجري، كه با دقت و حوصله لعاب داده شده، سنگهاي صيقلي، آلات و ادوات خوش ساخت مفرغي و آهني و سيمين و زرين، پارچه‌هاي زربفت، قاليهاي نرم و پارچه‌هاي خوشرنگ و فرشينه‌هاي عالي، ميزها و تختها و صندليهايي كه از آن زمان برجاي مانده، اگر براي آن كافي نباشد كه در عالم هنر ارزش و مقام بلندي براي تمدن بابلي اثبات كند، اين اندازه هست كه جمال و رونقي به آن تمدن ببخشد. كارهاي زرگري و جواهر كاري از آن زمان فراوان به دست آمده، ولي آن دقت فني اسبابهاي زينتي مصري قديم در آنها ديده نمي‌شود؛ بيشتر به آن دلخوش بوده‌اند كه هرچه فراوانتر فلز زرد را به كار برند و در معرض نمايش قرار دهند، و هنرمندي را در آن مي‌دانستند كه تمام تنة يك پيكر را از طلا بسازند. بابليان آلات موسيقي گوناگون، از قبيل ناي فلزي، سنتور، چنگ، ني مشكي، طبل، بوق، ني، شيپور، زنگ (سنج)، و دايره داشته‌اند و دسته‌هاي موسيقي و آوازه‌خوانان، به همراهي يكديگر يا تنها تنها، در معابد و كاخها و مجالس مهماني ثروتمندان به نوازندگي و خوانندگي مي‌پرداخته‌اند.

 

نقاشي در نزد بابليان نقشي فرعي داشت، و از آن براي زينت كردن ديوارها و مجسمه‌ها استفاده مي‌كردند و هرگز در بند آن نبودند كه آن را هنر مستقلي قرار دهند. در ويرانه‌هاي بابلي، آن‌گونه نقشهاي رنگين كه ديوار گورهاي مصري را مي‌آراسته، يا آن نقشهاي ديواريي كه زينت كاخهاي كرتي بوده، ديده نمي‌شود. نيز، فن مجسمه‌سازي در ميان بابليان هيچ ترقي نكرده، و چنان به نظر مي‌رسد كه بر اثر تبعيت از سنت سومري، كه به ميراث به ايشان رسيده و كاهنان سخت در نگاهداري آن مي‌كوشيدند، مرگ اين هنر، پيش از آنكه كامل شده باشد، فرا رسيده است. همة پيكرها چهرة مشابهي دارند: شاهان همه به يك هيئت درشت‌اندام و داراي عضلات نيرومند ساخته شده‌اند؛ هرچه اسير است چنان است كه گويي از يك قالب بيرون آمده. مجسمه‌هايي كه از بابل قديم بازمانده بسيار كم است؛ اين كمي هيچ دليل موجهي ندارد. وضع نقشهاي برجسته بهتر است، ولي در اينجا نيز نقشها قالبي و مشابه با يكديگر و خام است و هرگز به پاي نقشهاي روحدار و نيرومندي كه مصريان هزار سال پيش از آنان مي‌ساخته‌اند نمي‌رسد؛ نقشهاي برجستة بابلي، در آنجا كه جانوران را در حالت سكون باشكوهي كه در طبيعت دارند، يا در آنجا كه به واسطة قساوت آدميزاد حالت درندگي و افروختگي پيدا كرده‌اند نمايش مي‌دهد، غالباً به سرحد كمال مي‌رسد.

 

دربارة معماري بابلي اكنون نمي‌توان حكم كرد، چه بندرت مي‌توان، از ميان ويرانه‌هاي آثاري كه بر جاي مانده، بنايي يافت كه بيش از دو سه متر از سطح زمين بلند باشد؛ نيز هيچ گونه نقاشي يا حجاريي كه شكل كلي يك معبد يا يك ساختمان را نمايش دهد از آن زمان برجاي نمانده است. خانه‌ها را با خشت و گل مي‌ساختند، و تنها ثروتمندان خانة آجري داشتند. در خانه‌هاي بابلي بندرت پنجره وجود داشت؛ در خانه‌ها غالباً رو به كوچه‌هاي تنگ باز نمي‌شد، بلكه به طرف حياطي داخلي بود، و اين حياط پناهگاهي از آفتاب سوزان به شمار مي‌رفت. بنا بر اخبار و روايات، خانه‌هاي مردم طبقة اول اجتماع داراي سه يا چهار طبقه بوده است. كف ساختمان معابد محاذي سقف خانه‌هايي ساخته مي‌شد كه اين معابد بر زندگي ساكنان آن خانه‌ها نظارت و تسلط داشت. معبدها، به طور كلي، بناهاي مكعب شكل بزرگ آجريي بود كه در وسط خود حياطي داشت، و بيشتر مجالس ديني در آن حياط تشكيل مي‌شد. غالباً، در كنار معبد، برج بلندي به نام «زيگورات» (به معني جاي بلند) مي‌ساختند، و آن ساختمان چند طبقة مكعب شكلي بود كه هرچه بالاتر مي‌رفت، حجم مكعبهاي نمايندة هر طبقه كوچكتر مي‌شد و، بر گرداگرد آن، پلكاني طبقات مختلف را به يكديگر اتصال مي‌داد. اين «زيگوراتها»، كه عنوان ديني و پرستشي داشت و ضريح و آرامگاه خداي صاحب معبد به شمار مي‌رفت، در عين حال، به منظورهاي نجومي نيز به كار مي‌رفت و از آنجا كاهنان حركات ستارگان را، كه به عقيدة ايشان از همه چيز زندگي خبر مي‌داده، مشاهده و رصد مي‌كردند. «زيگورات» بزرگ بورسيپا به نام «طبقات هفت فلك» ناميده مي‌شد، و هر طبقه به يكي از سياراتي كه بابليان مي‌شناختند اختصاص داشت و آن را به رنگ خاصي رنگ كرده بودند. طبقة تحتاني به رنگ سياه زحل بود؛ طبقة بالاي آن، به نمايندگي از زهره، رنگ سفيد داشت؛ طبقة بالاتر، ارغواني رنگ، مخصوص مشتري بود؛ طبقة چهارم، كبود رنگ، به عطارد اختصاص داشت؛ طبقة پنجم، با رنگ سرخ، نمايندة مريخ بود؛ طبقة ششم، به رنگ نقره، و طبقة هفتم، به رنگ طلا، به ترتيب نمايندة ماه و خورشيد بودند. اين افلاك و ستارگان، چون بترتيب از پايين برج شروع مي‌شد، هر كدام نمايندة يكي از روزهاي متوالي هفته بود.

 

در ساختمانهاي بابل، تا آنجا كه اطلاع داريم، ذوق هنري به كار نمي‌رفت، و خط مستقيم و ضخامت بنا اساس ساختماني را تشكيل مي‌داد. گاه‌گاه، در ميان ويرانه‌ها، آثار قوس يا سقف گنبديي ديده مي‌شود كه از سومريان به بابل رسيده، و غيرماهرانه، بي‌آنكه بدانند سرنوشت اين طاقها و قوسها چه خواهد بود، از آنها در بناهاي خود استفاده مي‌كردند. تنها تزييني كه در خارج و داخل خانه مي‌كردند استفاده از آجرهاي لعابدار به رنگهاي زرد و آبي و سفيد و سرخ بود، كه گاهي از آنها، بر روي ديوار، نقش جانور يا گياهي را بيرون مي‌آوردند. استعمال آجر لعابدار تنها به منظور زيبايي نبود، بلكه به اين ترتيب مي‌خواستند ساختمانها را از گزند آفتاب و باران نگاه دارند؛ اين هنر در قدمت به زمان نرمسين مي‌رسد و در بين‌النهرين، تا آنگاه كه به دست مسلمانان گشوده شد، باقي بود. به همين جهت است كه ساختن كاشي و سفال لعابي به صورت هنر باستاني شخصي و خصوصي خاورميانه درآمده، گو اينكه سفالهاي به دست آمده چندان جلب توجه نمي‌كند. با وجود كمكي كه سفال لعابدار به هنر معماري بابلي كرده، بايد گفت كه اين هنر، سنگين و خالي از ظرافت و زيبايي بود، و خود موادي كه در ساختمان به كار مي‌رفت سبب آن مي‌شد كه اين فن نتواند از درجة متوسط تجاوز كند. كارگران و غلامان گل رس را خمير مي‌كردند و با آن آجر و ملاط مي‌ساختند. سراسر مملكت را معابدي كه به اين ترتيب ساخته مي‌شد بسرعت فرا گرفت؛ هرگز براي ساختن معابد احتياج به آن نبود كه، مانند مصر قديم يا اروپاي قرون وسطي، قرنها صرف وقت شود، ولي اين‌گونه بناها تقريباً به همان سرعتي كه برپا مي‌شد فرو مي‌ريخت و ويران مي‌شد؛ پنجاه سال عدم توجه به آن ساختمانها كافي بود كه دوباره آنها را به صورت خاك و گلي كه از آن ساخته شده بودند درآورد. خود ارزاني آجر، در واقع، سبب آن بود كه نقشة ساختمانهاي بابلي بد و نامتناسب از كار درآيد؛ با چنين مصالحي بآساني مي‌شد بناهاي عظيم برپا كرد، ولي مراعات زيبايي در آنها امكان نداشت. آجر با شكوه و جلال مناسب نيست، در صورتي كه روح معماري و مهندسي همان شكوه و جلال است.

 

 

 

VIII- علوم بابليان

 

رياضيات – نجوم – تقويم – جغرافيا – پزشكي

 

 

بابليان مردمي تجارت پيشه بودند؛ به همين جهت اميد كاميابي در علم براي ايشان بيش از كاميابي در هنر بود. از بازرگاني رياضيات پيدا شد، و علم رياضي، به كمك دين، اسباب پيدايش علم نجوم را فراهم آورد. كاهنان بين‌النهرين، با وظايفي كه بر عهده داشتند، از قبيل قضاوت، ادارة امور مردم، تأمين وسايل مالي كشاورزي و صناعت،‌ غيبگويي، كارشناسي در مشاهدة ستارگان و احشاي جانوران، بي‌آنكه خود آگاه باشند، شالودة علومي را ريختند كه بعد‌ها به دست يونانيان، تا مدتي سبب آن بود كه دين را از تخت پيشوايي و تسلط بر امور جهان فرود آورد.

 

رياضيدانان بابلي اساس كار خود را تقسيم دايره به 360 درجه و تقسيم سال به 360 روز قرار داده بودند. بر روي اين، دستگاه شمار ستيني (شصتي) پيدا شد كه حساب را بر پاية شصت قرار مي‌داد، و اين خود مبناي دستگاه شمار اثني‌عشر (دوازدهي) است كه بعدها روي كار آمد و عدد دوازده شالودة‌ شمار شد. براي نماياندن اعداد، سه رقم بيشتر به كار نمي‌رفت: يكي رقم نمايندة واحد بود كه، تا عدد 9 ، نه بار تكرار مي‌شد؛ ديگر رقم نمايندة ده بود كه تا 90 نه بار آ‌ن را تكرار مي‌كردند؛ رقم سوم نمايندة‌ 100 بود. امر حساب كردن را با تهية جدولهايي كه علاوه بر ضرب و تقسيم، نصف و ربع و ثلث و مربع و مكعب اعداد اساسي در آن ثبت شده بود، آسان كرده بودند. هندسه در نزد آنان به آن حد رسيد كه مي‌توانستند مساحت اشكال غير منظم و پيچيده را اندازه بگيرند. عددي كه بابليان براي پي [ 960;] (يعني نسبت محيط دايره به قطر آن) به حساب مي‌آوردند، عدد 3 بود؛ البته اين اندازه تقريب،‌ براي ملت منجمي چون بابليان،‌ شايسته بنظر نمي‌رسد.

 

علم نجوم،‌ علم مختص بابليان بود، و در تمام عالم قديم به آن اشتهار داشتند. در اين مورد نيز بايد گفت كه سحر و جادو منشأ پيدايش اين علم بوده است. بابليان از آن جهت در ستارگان مطالعه نمي‌كردند كه نقشه‌هايي براي خط سير كاروانها و كشتيها رسم كنند،‌ بلكه بيشتر مطالعات نجومي براي آن بود كه از آيندة‌ مردم و سرنوشت ايشان آگاه شوند؛ به همين جهت آنان را،‌ پيش از آنكه منجم بناميم، بايد عالم به علم احكام نجوم بدانيم. هر ستاره، در نظر آنان،‌ خدايي بود كه دست در كار مردم داشت و تدبير امور بي‌تأثير آن صورت نمي‌پذيرفت: مشتري مردوك بود و عطارد نبو و مريخ نرگال و خورشيد شمش؛ ماه سين بود و زحل نينيب و زهره عشتر. هر حركت ستاره‌اي دلالت بر آن داشت كه حادثه‌اي بر زمين پيش آمده، يا پيشامدي در آينده به وقوع خواهد پيوست: مثلا اگر ماه پايين بود،‌ دلالت بر آن مي‌كرد كه ملت دوري به فرمان پادشاه در خواهد آمد؛ اگر شكل هلال به خود مي‌گرفت،‌ علامت آن بود كه پادشاه بر دشمنان خويش پيروز خواهد شد. كوششهايي كه به مصرف بيرون آوردن علم آينده و مغيبات از حركت ستارگان به مصرف مي‌رسيد،‌ براي بابليان عنوان شهوت و هوسي را پيدا كرده‌ بود؛ كاهنان كارشناس در اين مطالب مي‌توانستند از اين راه منافع سرشاري از شاهان و مردم، هر دو،‌ به چنگ آورند. بعضي از اين كاهنان در كار خود سخت مطالعه و دقت به خرج مي‌دادند و، با كمال اشتياق و جد، مجلدات كتب احكام نجوم را كه بنا بر روايات متواتر از دوران سلطنت سارگن،‌ شاه اكد، بر جاي مانده بود، بررسي و موشكافي مي‌كردند. منجمان واقعي از حقه‌بازاني شكايت داشتند كه در كوچه و بازار مي‌گشتند و، در برابر گرفتن پول، طالع مردم را مي‌خواندند و چگونگي وضع هواي يك سال بعد را، برسان تقويمهايي كه همين روزها ميان ما ديده مي‌شود، خبر مي‌دادند – و اين اطلاعاتشان مبتني بر خواندن كتب احكام نجوم نبود.

 

علم نجوم و هيئت، آهسته آهسته، از اين رصدهاي فلكي و نقشه‌هاي نجوميي كه براي پي‌بردن به احكام نجوم و خبر دادن از غيب صورت مي‌گرفت به وجود آمد. بابليان در 2000 ق‌م توانستند مقارنة غروب و طلوع ستارة زهره را با غروب و طلوع خورشيد ثبت كنند و موضع ستارگان مختلف را در آسمان معين سازند و خرده خرده نقشة آسمان را بردارند. هجوم كاسيها بر اين سرزمين موجب آن شد كه پيشرفت علمي براي مدت هزار سال متوقف بماند. در زمان بختنصر، دوباره به كار برخاستند و كاهنان دانشمند نقشة مدار خورشيد و ماه را رسم كردند؛ به اقتران اين دو و خسوف و كسوف متوجه شدند؛ خط سير سيارات را به دست آوردند؛ براي نخستين بار به اختلاف ميان دو نوع ستارة ثابت و سيار پي بردند.1

 

--------------------------------------------------------------------------------

1. در نظر بابليان، اختلاف سياره با ستارة ثابت در اين بود كه سيارات حركت ظاهري يا «سرگرداني» قابل ملاحظه‌اي در آسمان دارند. در نجوم جديد، سياره عبارت از جرمي فلكي است كه بر گرد خورشيد دوران مي‌كند.

 

 

 

تاريخ دو انقلاب صيفي و شتوي و دو اعتدال ربيعي و خريفي را منجمان بابلي تعيين كردند و، با پيروي از روش سومريان، دايرة فلك‌البروج (يعني مدار زمين بر گرد خورشيد) را به برجهاي دوازده‌گانه منقسم ساختند؛ پس از تقسيم دايره به 360 درجه، درجه را به 60 ثانيه تقسيم كردند؛ زمان را با سرعت آبي و شاخص آفتابي اندازه مي‌گرفتند، و چنانكه به نظر مي‌رسد، نه تنها به تكميل اين دو اسباب پرداختند، بلكه اساساً اختراع آنها از مردم بابل است.

 

سال را به دوازده ماه قمري تقسيم مي‌كردند، كه شش ماه از آن، هر يك، سي روز داشت و شش ماه ديگر، هر يك، بيست‌و‌نه روز؛ چون مجموع روزهاي سال به اين ترتيب 354 روز مي‌شد، براي هماهنگ ساختن سال با فصول، ماه سيزدهمي بر آن مي‌افزودند. براي آنكه عدد هفته‌هاي ماه با صور مختلف ماه آسمان مطابق درآيد، هر ماه را به چهار هفته تقسيم مي‌كردند؛ يك وقت نيز،‌ به جهت آنكه تقويم ساده‌تري داشته باشند، براي هر ماه پنج هفتة شش روزي قايل شدند، ولي بعدها معلوم شد كه صور مختلف آسمان بيشتر از قراردادهاي بشري نافذ است. به همين جهت،‌ تقسيم ماه به همان صورت اول چهار هفته‌اي باقي ماند. مدت شبانروز را مثل ما از نصف شب تا نصف شب پس از آن حساب نمي‌كردند، بلكه از طلوع ماه در يك شب تا طلوع آن در شب بعد محسوب مي‌داشتند؛ شبانروز را به 12 ساعت سي دقيقه‌اي بخش مي‌كردند؛ به اين ترتيب معلوم مي‌شود كه دقيقة زماني بابلي داراي اين خاصيت بوده است كه زماني مساوي چهار برابر اندازة اسمي آن را شامل مي‌شده. اينكه ماه خود را به چهار هفته،‌ و صفحة ساعت خود را به دوازده قسمت (به جاي بيست‌و‌چهار قسمت)، و ساعت را به شصت دقيقه، و دقيقه را به شصت ثانيه تقسيم مي‌كنيم، بيشك از آثار بابلي است كه از آن زمان تا روزگار ما بر جاي مانده است.1

 

تكيه‌اي كه علم بابلي بر دين داشت در جامد و راكد ماندن علم پزشكي بيش از علم نجوم مؤثر مي‌افتاد. خرافه پرستي مردم، بيش از روش اسرار‌آميز كاهنان، از پيشرفت علم جلو مي‌گرفت. از زمان حموربي، فن درمان كردن بيماران تا حدي از اختيار كاهنان خارج شده و حرفة خاصي را براي پزشكان ساخته و دستمزد و كيفر كارهاي پزشكي را قانون معين كرده بود؛ بيماري كه پزشك را براي مداواي خود دعوت مي‌كرد، از پيش مي‌دانست كه براي فلان مداوا يا عمل جراحي چه اندازه بايد حق‌الزحمه بپردازد؛ و اگر بيمار از طبقة مردم فقير بود،‌ دستمزد كمتري، متناسب با حالت مالي وي، از او مطالبه مي‌شد. هرگاه پزشك خطا مي‌كرد، يا كار خود را خوب انجام نمي‌داد، ناچار بايستي تاواني به بيمار بپردازد؛ حتي در حالتي كه خطاي فاحشي از پزشك سر مي‌زد، همان گونه كه پيش از اين گفتيم، انگشتان او را مي‌بريدند تا بلافاصله پس از اين كار غلط نتواند حرفة‌ خود را ادامه دهد.

 

--------------------------------------------------------------------------------

1. بابليان، پس از كشيدن نقشة آسمان، به ترسيم نقشة زمين پرداختند. كهنه‌ترين نقشة جغرافيايي كه مي‌شناسيم نقشه‌اي است كه كاهنان بابلي براي شهرها و راهنماي امپراطوري بختنصر ترسيم كرده‌اند. كساني كه در ويرانه‌هاي گاسور (واقع در حدود سيصد و بيست كيلومتري شمال بابل) مشغول كاوش بودند، لوحي گلي به دست آوردند كه تاريخ 1600 ق‌م دارد و، در وسعت نزديك شش سانتيمتر مربع، بر روي آن نقشة استان شط – ازله رسم شده؛ در آن نقشه كوهها را با خطوط گرد و آبها را با خطوط مورب و رودخانه‌ها را با خطوط متوازي نمايش داده‌اند. بر روي آن نام بعضي از شهرها نوشته شده و جهت شمال را در حاشية آن با علامتي مشخص كرده‌اند.

 

 

 

با وجود آنكه علم پزشكي، به اين صورت، كاملا از سلطة دين خارج شده و رنگ دنيايي به خود گرفته بود، پزشك، در برابر حرص شديد مردم به اينكه تشخيص مرض را بر پاية خرافات و اوهام قرار دهند و با سحر و جادو به معالجه بپردازند، در واقع كار مؤثري نمي‌توانست انجام دهد. جادوگران و غيبگويان بيش از پزشكان مورد توجه مردم بودند؛ در نتيجة همين نفوذ در مردم، راههاي درمان نامعقول فراواني رواج داشت. به عقيدة ايشان، بيماري از آن پيش مي‌آمد كه، بر اثر گناهي كه مريض مرتكب شده، شيطان به جسم او در مي‌آيد؛ به همين جهت، پاية معالجه بر خواندن عزايم و اوراد و سحر و جادو قرار داشت. اگر داروهاي پزشكي به كار مي‌رفت، براي آن نبود كه تن بيمار را پاك كند، بلكه براي آن بود كه شيطان بترسد و از تن بيمار بيرون رود. دارويي كه بيشتر رواج داشت مخلوطي از چيزهايي بود كه ماية نفرت آدمي باشد، و از روي قصد چنين چيزها را به عنوان دارو انتخاب مي‌كردند، به اين فرض كه معدة بيمار قويتر از معدة شيطاني است كه در تن او منزل گزيده است؛ عناصري كه براي ساختن اين دارو به كار مي‌رفت عبارت بود از گوشت خام و گوشت افعي؛ خاك اره‌اي كه با شراب يا روغن آميخته باشد؛ غذاي فاسد شده، گرد استخوان، و پيه، كه با بول و پليدي آدمي يا ديگر جانوران مخلوط شده باشد. گاهي، به جاي اين «معالجة با كثافات»، به بيمار شير و عسل و كره و گياهان خوشبو مي‌خوراندند، و قصدشان آن بود كه شيطاني را كه در تن بيمار است تسكين دهند و راضي نگاه دارند. اگر همة معالجات بي‌نتيجه مي‌ماند، مريض را به سر بازار مي‌بردند تا همسايگان وي بتوانند رغبت و هوس كهن و ريشه‌دار خود را به كار اندازند و نسخه‌هاي مؤثري كه حتماً بيمار را علاج خواهد كرد به او بدهند.

 

شايد هشتصد لوحة پزشكي بابلي كه بر جاي مانده و از طب بابلي سخن مي‌گويد، محتوي تمام آنچه در نزد آن قوم معمول بوده نباشد، و به همين جهت حكمي كه از اين راه مي‌كنيم چندان عادلانه از كار در نيايد. در تاريخ ، ساختن و پرداختن كل و مجموعه از جزئي كه از آن باقي مانده، كار خطرناكي است؛ از طرف ديگر، واضح است كه تاريخ جز ساختن كلي از جزء باقيمانده از آن، چيز ديگري نيست. بعيد نيست كه معالجة با سحر و جادو براي آن بوده باشد كه از تلقين و القا به صورتي عالي استفاده كنند؛ نيز امكان اين هست كه آن تركيبات پليد و ماية كراهت خاطر،‌ از آن به كار رفته باشد كه باعث استفراغ و قي كردن بيمار شود. نيز شايد بابليان، در آن هنگام كه مي‌گفتند بيماري كيفري است كه پس از گناه كردن مريض براي وي پيش مي‌آيد و شياطين به جنگ با او بر مي‌خيزند، چيز نامعقولتري از ما نگفته باشندكه مي‌گوييم بيماري بر اثر غفلت نابخشودني مريض در امر بهداشت، يا عدم مراعات پاكيزگي، يا آزمندي و شكمخوارگي وي حادث مي‌شود، كه در نتيجة آن، ميكروبها بر بدن چيره مي‌شوند و به مبارزة با آن قيام مي‌كنند. خلاصة كلام آنكه، نبايد خود را نسبت به ناداني نياكان خويش مطمئن و صاحب يقين جلوه دهيم.

 

 

 

IX- فيلسوفان

 

دين و فلسفه – ايوب بابلي – كحيلث بابلي – يك ضد روحاني بابلي

 

 

يك ملت با روح رواقي متولد مي‌شود، و با روح اپيكوري از دنيا مي‌رود. همان‌گونه كه يك ضرب‌المثل قديمي مي‌گويد، بر گهواره‌اش مذهب ايستاده است، و فلسفه آن ملت را به گور مي‌خواباند. در آغاز همة فرهنگها و تمدنها ايماني استوار موجود است كه سختي طبيعت امور را مي‌پوشاند و آنها را نرم جلوه‌گر مي‌سازد و به آدمي نيرو و شجاعت مي‌دهد، كه آلام را تحمل كند و در مقابل دشواريها بردبار باشد؛ در هر گامي، خدايان در كنار مردم قرار دارند. و تا آن هنگام كه هلاك نشده‌اند از هلاك ايشان جلو مي‌گيرند. حتي در هنگام مرگ نيز ايمان قوي سبب اين اعتماد مي‌شود كه گناهان باعث خشم خدايان شده است و خدايان، با فرستادن مرگ، انتقام مي‌كشند؛ شروري كه به مردم مي‌رسد، به جاي آنكه ايمانشان را بگيرد، سبب استوارتر شدن آن در دلهاي ايشان مي‌شود. چون پيروزي فراهم شود و مردم، بر اثر درنگ كردن زياد در امن و صلح، جنگ را فراموش كنند، ثروت فراوان مي‌شود؛ اگر در تودة مردم چنين نباشد، در طبقات بالاي اجتماع حيات و پرورش جسم جايگزين حيات حواس و عقل مي‌گردد، و تن آساني و خوشگذراني جاي تحمل و رنج و زحمت را مي‌گيرد. علم ماية ضعيف شدن روح ديني مي‌شود، در عين حال، تفكر و آسايش خاطر از نيروي مردانگي و بردباري در برابر سختيها مي‌كاهد. بالاخره كار به آنجا مي‌كشد كه مردم دربارة خدايان خود دچار شك مي‌شوند و در عزاي فاجعة معرفت مي‌نشينند و به هر لذت دسترس زودگذري رو مي‌كنند تا از سرنوشت بد خود در پناه باشند. اين ملتها در آغاز كار خود همچون اخيلس، و در پايان كار همچون اپيكوروس زندگي مي‌كنند؛ بعد از داوود نوبت ايوب است و بعد از ايوب سفر جامعه مي‌آيد.1

 

--------------------------------------------------------------------------------

1. اخيلس، رويين تن و مظهر سخت جاني، حال آنكه اپيكوروس نمايندة سرخوشي و كامراني است. ايوب مظهر صبر و تحمل مصايب و سختيهاست، و كتاب ايوب متضمن شرح بلاهاي فراواني است كه خداوند ايوب را به آنها مبتلا ساخت. «سفر جامعه»، برعكس، مي‌گويد كه همه‌چيز باطل است و زندگي را بايد به خوشي گذرانيد. – م.

 

 

 

چون آگاهي ما از طرز تفكر مردم بابل بيشتر مربوط به روزگار شاهان اخير آن سرزمين است، طبيعتاً، در اين طرز تفكر، حكمت خستگي‌آميز برآمده از دهان فيلسوفان خسته‌اي ديده مي‌شود كه در خوشيها، مانند مردم امروز انگلستان، شركت مي‌جسته‌اند. مثلاً در يكي از الواح، شخصي به نام بلطا – آتروا از اين شكايت دارد كه بيش از همة مردم به فرمان خدايان گردن نهاده، و با وجود اين، انواع بلا بر وي نازل شده: پدرش مرده و به مادرش زيان رسيده و بازماندة مختصر ماليي كه داشته، در راه، به دست دزدان افتاده است. دوستان اين مرد، برسان ايوب، به وي پاسخ مي‌دهند كه آنچه بلا بر سر وي فرو ريخته كيفر گناهاني است كه از وي سر زده و خود بر آنها آگاه نيست، و شايد جزاي آن باشد كه، با طولاني شدن دوران خوشي و آسايش، كبر و غروري بر وي دست داده، و اين بزرگترين عاملي است كه خشم و حسد خدايان را برمي‌انگيزد. به وي خاطرنشان مي‌كنند كه شر نيز، خود، خيري است كه نقابي بر آن افكنده شده، و جزئي از نقشة كلي الاهي است، كه انسان با نظر تنگي به آن مي‌نگرد و از مجموع نقشه غافل مي‌ماند. به او مي‌گويند كه اگر ايمان و شجاعت خود را محكم نگاه دارد، در پايان كار، پاداش خود را خواهد ديد؛ بلطا – آتروا خدايان را به ياري مي‌طلبد، و در اينجا لوح به صورت ناگهاني پايان مي‌پذيرد.

 

قصيدة ديگري كه در ميان بقاياي مجموعة ادبيات بابلي آسورباني‌پال به دست آمده، اين مسئله را دربارة شخص تابي – اوتول – انليل، كه به نظر مي‌رسد فرمانرواي نيپور بوده، به صورت دقيقتري بيان مي‌كند. وي دربارة گرفتاريهاي خود چنين مي‌گويد:1

 

--------------------------------------------------------------------------------

1. الفاظي كه ميان دو قلاب است به حدس اصلاح و اضافه شده.

 

 

 

[چشمان من تاريك است و گويي با] قفلي [آنها را بسته‌اند]؛

 

[گوشهاي من] مانند گوش مرد كري [بسته است].

 

شاهي بودم و به صورت غلامي درآمدم؛

 

دوستان [من] همچون ديوانه‌اي به من مي‌نگرند.

 

به ياري من بشتاب تا از اين گودالي كه [براي من] حفر شده رهايي يابم!…

 

به هنگام روز آههاي ژرف، و به هنگام شب زاري؛

 

سراسر ماه – فرياد؛ سراسر سال – بدبختي…

 

 

پس از آن مي‌گويد كه چه اندازه مرد پرهيزگاري بوده، و شايسته چنان بوده است كه آخرين كسي در جهان باشد كه به چنين سرنوشت بيرحمانه‌اي گرفتار شود:

 

تو گويي من هميشه سهم خدا را كنار نگذاشته‌ام،

 

و سر سفره به درگاه الاهه از دعا فروگذاري كرده‌ام،

 

تو گويي من كسي بوده‌ام كه پيوسته تضرع و دعا بر زبانم جاري نبوده!…

 

من به شهر خود آموختم كه نام خدا را حفظ كند؛

 

و ملت خود را عادت دادم كه به نام الاهه احترام گذارد…

 

فكر مي‌كردم كه خدا را اين كارها پسنديده مي‌آيد.

 

 

چون با همة اين پيروي از ظواهر تقوا دچار بيماري مي‌شود، در انديشة آن مي‌افتد كه سر در آوردن از كار خدايان غيرممكن است، و در فكر تقلبات و بي‌ثباتي كارهاي بشري فرو مي‌رود.

 

پس كيست كه ارادة خدايان را در آسمانها دريابد؟

 

نقشة پر از اسرار خدا را چه كسي مي‌تواند فهم كند؟…

 

آن كه ديروز زنده بود امروز مرده است؛

 

در يك آن در اندوه غوطه مي‌خورد؛ به يك چشم به هم زدن خرد مي‌شود.

 

يك لحظه او آواز مي‌خواند و بازي مي‌كند؛

 

و در يك چشم به هم زدن مانند سوگواري به زاري مي‌افتد…

 

هم و غم چون شبكه‌اي مرا در خود پيچيده است.

 

چشمهاي من باز است، ولي چيزي نمي‌بيند؛

 

گوشهاي من باز است، ولي چيزي نمي‌شنود…

 

پليديها بر عورت من فرو ريخته،

 

و بر غده‌هاي درون شكم من حمله آورده…

 

با نزديك شدن مرگ همة جسم من به تاريكي فرو مي‌رود…

 

تمام روز، تعقيب‌كننده در پي من است:

 

و شب هنگام، لحظه‌اي براي من باقي نمي‌گذارد تا نفس بكشم…

 

اعضاي من از هم گسيخته شده، و به آهنگ يكديگر حركت نمي‌كند.

 

شب، مانند گاو، در ميان كثافات خود به سر مي‌برم؛

 

و مانند گوسفند با پليدي خود آميخته مي‌شوم…

 

آنگاه مانند ايوب دوباره كاري مي‌كند كه نمايندة ايمان اوست:

 

ولي من مي‌دانم كه روزي اشكهاي من خواهد خشكيد،

 

روزي كه لطف ارواح نگاهدارنده دست مرا خواهد گرفت و در آن روز خدايان نسبت به من مهربان خواهند بود.

 

 

كار به خوشي و سعادت پايان مي‌پذيرد، و روح پاكي ظاهر مي‌شود و همة آلام تابي را شفا مي‌بخشد؛ گردباد نيرومندي همة شياطين بيماري را از قالب تن او بيرون مي‌راند. آنگاه وي تسبيح مردوك مي‌گويد و قربانيهاي گرانبها تقديم مي‌كند و از همة مردم مي‌خواهد كه از رحمت خدايان نوميد نشوند.1

 

--------------------------------------------------------------------------------

1. به احتمال قوي، اين گفته‌ها، كه نمونه‌هاي ديگري از آن در ادبيات سومري يافت شده، در مؤلف «كتاب ايوب» تأثير داشته است.

 

 

همان‌گونه كه ميان اين نوشته و كتاب ايوب بيش از گامي فاصله نيست، همان‌گونه هم در ادبيات متأخر بابلي آثاري وجود دارد كه بدون شك عنوان سابقه براي سفر جامعه دارد. در حماسة گيلگمش، الاهه‌اي به نام سبيتو به آن پهلوان اندرز مي‌دهد كه از اشتياق به زندگي پس از مرگ دست بردارد و بر اين زمين كه زندگي مي‌كند بخورد و بياشامد و از لذايذ بهره‌مند شود:

 

اي گيلگمش، چرا به هر سو دواني؟

 

به آن زندگي كه در جستجوي آني هرگز نخواهي رسيد.

 

خدايان در آن هنگام كه آدميزاد را آفريدند مرگ را براي وي مقدر كردند؛

 

و زندگي را در دست خود محفوظ نگاه داشتند.

 

تو اي گيلگمش، شكم خود را پر كن؛

 

شب و روز خوش باش؛

 

شب و روز شاد و خرسند باش!

 

جامة خود را پاكيزه نگاه‌دار،

 

سرت را بشوي، و خودت را با آب شستشو كن!

 

دربند آن صغيري باش كه دست ترا به دست مي‌گيرد؛

 

و از زني كه او را به سينه مي‌چسباني بهره برگير.1

 

 

در لوح ديگر به نغمة جانگزاتري برمي‌خوريم كه پايان كار آن به الحاد و كفر گفتن مي‌كشد. گوبارو، كه در واقع آلكيبيادس بابلي است، از كسي بزرگتر از خود سؤالاتي مي‌كند كه سراسر آميخته به شك است:

 

اي مرد بسيار حكيم، اي دارندة هوش و درايت، از ته دل ناله كن!

 

قلب خدا به اندازة پاره‌هاي دروني آسمانها دور است.

 

حكمت دشوار است، و انسانها آن را نمي‌توانند دريابند.

 

 

و آن مرد سالخورده، برسان عاموس و اشعيا، با بدبيني چنين به وي پاسخ مي‌دهد:

 

دوست من، دقت كن و فكر مرا درست درياب.

 

انسانها از كار مردي كه در آدمكشي مهارت دارد تمجيد مي‌كنند.

 

مرد فقيري را كه هيچ گناهي نكرده تحقير مي‌كنند.

 

 

مرد تباهكاري را كه زشت‌ترين گناهان را مرتكب شده تبرئه مي‌كنند.

 

مرد دادگري را كه در پي يافتن ارادة خداست مي‌رانند.

 

مي‌گذارند كه توانا خوراك ناتواني را بگيرد؛

 

اقويا را تقويت مي‌كنند؛

 

مرد ضعيف را هلاك مي‌كنند، و مرد ثروتمند وي را طرد مي‌كند.

 

 

اين شخص به گوبارو اندرز مي‌دهد كه ارادة خدايان را اجرا كند، ولي گوبارو نمي‌خواهد ديگر با خدايان يا كاهنان، كه پيوسته طرف ثروتهاي هنگفت را مي‌گيرند، كاري داشته باشد:

 

آنان پيوسته جز دروغ چيزي به من تحويل نداده‌اند.

 

با كلمات عالي چيزهايي مي‌گويند كه به سود مرد توانگر است.

 

اگر ثروت او كم شده باشد، به كمك وي برمي‌خيزند.

 

مانند دزدي با آدم ناتوان بدرفتاري مي‌كنند،

 

در يك چشم به هم زدن او را هلاك مي‌كنند، و مانند شعله‌اي خاموش مي‌سازند.

 

نبايد با مشاهدة اين نمونه‌ها در مورد اين طرز تفكر مردم بابل مبالغه كنيم؛ آنچه در آن شك نيست اين است كه تودة مردم، با ميل و رغبت، به سخنان كاهنان گوش مي‌دادند؛ و براي به دست آوردن خرسندي خدايان در معابد حضور مي‌يافتند. آنچه در حقيقت ماية شگفتي مي‌شود اين است كه آن مردم چگونه مدت درازي به ديني كه بسيار كم ماية تسلي آنان بوده است پابند و وفادار ماندند. كاهنان مي‌گفتند جز از راه وحي و الهام آسماني هيچ‌چيز را نمي‌توان شناخت، و اين وحي تنها به ميانجيگري كاهنان به زمين مي‌رسد. فصل آخر آن وحي حكايت از اين دارد كه روح شخص مرده، خواه نيكوكار باشد خواه بدكار، به آرالو، يعني دوزخ، پايين مي‌رود، و ابدالدهر در تاريكي و عذاب جاوداني مي‌ماند. چون وضع به اين قرار بوده، آيا ماية شگفتي است كه در آن زمان كه بختنصر صاحب همه‌چيز – كه هيچ چيز را درك نمي‌كرده و از همه چيز بيم داشته – كارش به ديوانگي كشيد، مردم بابل به عيش و عشرت پرداخته باشند؟

 

--------------------------------------------------------------------------------

1. اين گفته را با آيه‌هاي 7 و 8 و 9 از باب نهم «سفر جامعه» مقايسه كنيد: 7- پس رفته، نان خود را بشادي بخور و شراب خود را بخوشدلي بنوش، چون كه خدا اعمال تو را قبل از اين قبول فرموده است. 8- لباس تو هميشه سفيد باشد و بر سر تو روغن كم نشود. 9- جميع روزهاي عمر باطل خود را، كه او تو را در زير آفتاب بدهد، با زني كه دوست مي‌داري در جميع روزهاي بطالت خود خوش بگذران، زيرا از حيات و از زحمتي كه زير آفتاب مي‌كشي نصيب تو همين است.

 

 

 

 

 

X- سنگ گور

 

 

مطابق اخبار و كتاب دانيال، كه هيچ سند معروف و موثقي آن را تأييد نمي‌كند، بختنصر، پس از آنكه زمان درازي سلطنت كرد – و پيوسته پيروزي و پيشرفت نصيب وي بود – و پس از آنكه پايتخت خود را با ساختن خيابانها و ميدانها زيبا كرد و پنجاه و چهار معبد براي خدايان ساخت، دچار حملة جنون شد: خود را جانوري مي‌پنداشت و بر روي چهار دست و پا راه مي‌رفت و علف مي‌چريد. مدت چهار سال نام او از تاريخ و گزارشهاي بابلي پنهان شد، و پس از آن دوباره در مدت كوتاهي نام وي آشكار گشت و در سال 562 ق‌م چشم از اين دنيا فرو بست.

 

هنوز سي سال از مرگ وي نگذشته بود كه امپراطوري وي پاره پاره شد. نبونيدوس، كه مدت هفده سال صاحب تخت و تاج بابل بوده، باستانشناسي را بر سلطنت ترجيح مي‌داد و، در آن هنگام كه اساس مملكت وي در حال پاشيده شدن بود، تمام همت خود را به كندن و كاويدن آثار باستاني سومري مصروف مي‌داشت. در كار قشون بي‌نظمي پديدار شد، و مردان كار كشور و وطندوستي را فراموش كردند و به كارهاي بزرگ بين‌المللي اشتغال ورزيدند؛ مردم نيز، كه جز بازرگاني و خوشگذراني كاري نداشتند، يكباره هنر جنگ را از ياد بردند و نسبت به آن بيگانه شدند. كاهنان خرده خرده قدرت پادشاهان را غصب كردند و خزانه‌هاي خود را از مالهاي فراواني انباشتند كه دولتهاي بيگانه را براي هجوم به كشور و به گشودن آن تحريص مي‌كرد. در آن هنگام كه كوروش و قشون منظم او به دروازه‌هاي بابل رسيد، مردم ضدروحاني اين شهر، با خرسندي، دروازه‌ها را به روي او گشودند و استيلاي روشني‌بخش او را با جان و دل پذيره شدند. مدت دو قرن ايرانيان بر بابل حكومت كردند؛ در اين مدت، بابل همچون استاني از بزرگترين امپراطوري شناخته شدة جهان تا آن روز به شمار مي‌رفت. پس از آن نوبت اسكندر خروشان رسيد كه، بي‌مقاومتي، اين شهر را گشود، و آن اندازه در كاخ بختنصر شراب نوشيد تا جان از بدنش در رفت.

 

تمدن بابلي براي بشريت آن ثمربخشي تمدن مصري، يا تنوع و عمق تمدن هندي، يا دقت و پختگي تمدن چيني را نداشت؛ با وجود اين، بايد گفت كه همين بابل داستانهاي فريبندة زيبايي را به يادگار گذاشته كه با ميانجيگري مهارت و ذوق ادبي يهوديان، هم‌اكنون، پاره‌اي از داستانهاي ديني اروپا را تشكيل مي‌دهد؛ نيز از همين بابل، يونانيان جهانگرد، بيش از مصر اصول رياضيات و نجوم و پزشكي و صرف و نحو و فقه‌اللغه و باستانشناسي و تاريخ و فلسفه را به كشور – شهرهاي خود انتقال دادند، و همين ميراث است كه از آنجاها به روم و از روم به ما رسيده است. نامهايي كه يونانيان براي فلزات و صور فلكي و سنگ و اندازه و آلات موسيقي و بسياري از داروها گذاشته‌اند، يا ترجمة اسامي بابلي است يا گاهي همان كلمة بابلي است كه با حروف يوناني نوشته شده. همان‌گونه كه معماري يونان، از لحاظ صورت و تركيب بنا، از مصر و كرت الهام گرفته، «زيگوراتهاي» بابلي نيز الهامبخش مناره‌هاي مساجد اسلامي و مناره‌ها و برجهاي ناقوس قرون وسطي و اسلوب معماري «عقب رفتة» معاصر امريكا بوده است. قوانين حموربي براي اجتماعات قديم حكم ميراثي را داشته كه از هدية كشورداري و بسامان داشتن اجتماع، كه از روميان به عالم جديد رسيده، كمتر نبوده است. تمدن و فرهنگ بين‌النهرين و بابل، به ميانجيگري يك سلسلة طولاني از حوادث تاريخي مهم، از گاهوارة خود جابه‌جا شد و به صورت جزئي از ميراث فرهنگي بشريت درآمد: آشوريان بابل را گشودند و ميراث فرهنگي اين شهر كهن را تصاحب كردند و آن را در اطراف و اكناف امپراطوري وسيع خويش انتشار دادند؛ در آن مدت دراز كه يهوديان به اسيري در بابل به سر مي‌بردند، زندگي و افكار بابلي در آنان سخت تأثير كرد، و آنان تأثرات خود را به جاهاي ديگر جهان منتقل ساختند؛ تسلط ايرانيان و يونانيان بر بابل سبب آن شد كه تمام راههاي بازرگاني و ارتباطي ميان اين شهر و شهرهاي تازه تأسيس شده در يونيا و آسياي صغير و يونان، با كمال آزادي، پرآمد و شد شود، و هرچه بيشتر فرهنگ و تمدن بابلي به خارج سرزمين بابل انتقال پيدا كند. در پايان كار هيچ چيز گم نمي‌شود، بلكه اثر هر حادثة خوب يا بدي ابدالدهر باقي مي‌ماند.

 

 

ادامه دارد...

***    © 2008-2010    Iraniantribune.com    ***